یا لطیف...
فردی در روشنایی اندک نوری سبز رنگ، در اتاق بسیار بزرگی نشسته بود.. هوای بیرون بسیار سرد بود ... صدایی جیغ مانند به گوش رسید:
ارباب... ارباب... استادیوم حاضره...
فرد که شنل سیاهی پوشیده بود و قیافهاش معلوم نبود گفت: خوبه... خیلی خوبه... بریم...
و بلند شد و به آرامی به سوی فرد کوچک اندامی رفت که گزارش کارشان را داده بود... و گفت: بریم اون جا... امید وارم امن باشه و مخفی... وگرنه من می دونم و تو... هوکی...
جن خونگی کوچک اندام گفت:ب...ب...بله ... ارباب....
و شروع کرد به راه رفتن به سمت در و منتظر موند تو لرد ولدمورت از در رد بشه....
»»»در قبرستان ریدل ها«««
هوکی در جلو راه می رفت و ولدمورت پشتش بود... ولدمورت: توی جنگله... نه؟
هوکی: بله قربان... جای امنیه... اطراف جنگل رو با طلسمی جادو کردیم که هرکی قصد دیدن اون جا رو نداشته باشه، نمی تونه ازش بگذره...
و لبخندی شیطانی زد و ناخودآگاه گفت: هوهاهاهاها!!!
ولدمورت یه پسگردنی چسبناک اومد تو گردن هوکی، طوری که با صورت می ره تو زمین!
وقتی بلند می شه ، لرد با صدایی بی روح می گه: خیلی پررویی... خجالت نمی کشی جلوی من هوهاهاهاها می کنی؟ جلوی سلطان موهاهاهاها... سلطان ژوهاهاهاها؟
هوکی من و من کنان می گه: م...م... مال من هوهاهاهاها ست ارباب!
لرد: فرقی ندارن!! خوب... داشتی می گفتی... ولی جاسوسای محفل هم می تونن جاشو از یکی از جاسوسای بین ما بدونن... نه؟
هوکی با لبخندی شیطانی گفت: ارباب... اون جاسوسایی که بین ما هستن، به زودی تو همین استادیوم مجازات می شن... هوهاهاهاها!!!
لرد یهو می ایسته... چوبدستی کنده کای شده ش رو به سمت هوکی هدف می گیره و میگه: کروشیو!!
هوکی جیغ می کشه و می افته رو زمین و به خودش می پیچه... بعد از چند ثانیه، لرد چوبدستی رو پایین می آره و می گه:دیگه یادت نره ها...
...چند قدم دیگه راه رفتند و... اونو دیدن...
استادیوم...استادیومی بسیار بزرگ که از چهار گوشهی آن مشعل هایی آویزان بود، که دود هایی که تولید می کرد، تبدیل یه علامت شوم سبز رنگی می شد... بر روی دیوار های آن، مارهای بزرگی از طلا حک شده بودند و استادیوم دایره شکل، در برابر نور خورشید می درخشید... بر روی درب ورودی اون، تابلویی بود که روش نوشته بود: رزمشگاه مرگخواران!
لرد به در ورودی که رسید ایستاد... روبان قرمز رنگی از جلوی آن بسته شده بود!!! قیچی خود را در آورد و روبان را قطع کرد!! از همه طرف، صدای کف زدن صدها مرگخوار به گوش رسید!
»»»چند دقیقه بعد«««
20 نفر با سبیل چنگیزی، هیکل همچی ورزشکاری، تبر به دست ایستاده بودند... آن ها جادوگر بودند و چوبدستی هاشون توی کمربندشان بود...
لرد به روی جایگاهی بزرگ رفته بود که بالای بالا بود و نشسته بود... دور تا دور نیمکت هایی برای مرگخوارانی بود که آن جا را با شنل های سیاهشان، سیاه کرده بودند...
ولد مورت به یه نفر پیرمرد که جلو نشسته بود اشاره کرد... پیرمرد بلند شد و با صدایی بلند خوند: اوری... به جرم لو دادن محل دژ مرگ...
بلافاصله همهمه هایی برپا شد و و دو تا سیبیل چنگیزی اوری رو کشون کشون آوردند....
پیرمرد ادامه داد: «ویلیام ادوارد»... به جرم وعده های اینترنت پرسرعت به مرگخواران و فرستادن آن ها به خونه هاشون!!
همهمه ها بسیار بلند تر شد... همه سرشان را تکان می دادن و با هم حرف می زدند...
از در اون سمت استادیوم، ویلیام ادوارد رو آوردن و رو زمین انداختن...
پیرمرد: این دو نفر، با هم دوئل خواهند کرد، و هر آن که دیگری را به قتل رساند، همانا جرمش بخشیده خواهد شد ولی به میزان زیادی شکنجه خواهیم داد وی را...!!!!
همه شروع به کف زدن کردند... بعد از تمام شدن دست زدن ها، ولدمورت به یه نفر علامت داد و اون خیلی خیلی محکم زد تو یه صفحهی بزرگ و پیرمرد داد زد:
جنگ شروع شد... ویلی و اوری هر دو چوبدستی هاشون رو کشیدن.. اوری یه سکتوم سمپرا فرستاد و ویلی جاخالی داد... بعد از این که 10 20 تا پرتوی رنگی تو هوا به دوطرف پرواز می کنن، ناگهان صدای فریادی می شنون...
سرژ تانکیان، جلوی جلو نشسته بود و در اثر هیجانات عصبی وارده بسیار جو گیزر شده، شروع به خوندن یکی از آهنگای سیستم «آو ا داون» کرده بود و صداش هر لحظه بلند تر می شد، تا جایی که دیگه همهمه های مردم، قطع شد و همه با حیرت اونو نگاه می کردن...
لرد به نگهبان بغلیش اشاره کرد و گفت: مثل این که یکی از جنگجوهای دفعه بعد مشخص شد... ببرینش...
و دو نگهبان سرژ رو در حالی که هنوز فریاد می زد می برن بیرون و همهمه ها دوباره شروع می شن...
اتّفاق عجیبی افتاد... اوری با دیدن سرژ و شنیدن آهنگش، احساساتش جریحه دار شده،به یاد حرفای اون افتاد و فریاد زد: زندگی شوخی لوس طبیعت بود!!
چوبدستی رو رو سرش گذاشت و داد زد: آواداکداورا... لحظهی دیگر او به زمین افتاد...
ویلیام با خودش گفت: یا شگفتا!!!!! این چرا این جوری کرد؟! دیــوونه است! حالا که چی؟ من رو باز می خوان شکنجه بدن؟
و به اطراف نگاه می کنه و بعد تعجب می کنه!! همه با حیرت به در ورودی نگاه می کردن.. حتی سبیل چنگیزی ها و لرد... چوبدستی های مرگخواران و تبرهای نگهبان ها آماده بود... صداهایی از پله ها می آمد.... صدای قدم هایی سریع...
ویلیام ادوارد با خودش گفت: مثل این که... بهترین فرصته برای فرار...
_______________________________
خوب... حتما موضوع تاپیک کاملا مشخصه... چند تا نکته باید بگم:
1* این شروع تاپیک بود... شما دیگه به این بلندی ننویسین!! کسی حوصله نمی کنه بخونه...
2* اگه تو هر نمایشنامه ای دقت کنین، می تونین ببینین سوالایی به وجود اومده که می تونین تو نمایشنامه خودتون بهشون جواب بدین... مثلا این جا: آیا ویلیام ادوارد فرار خواهد کرد؟ اگر بله ،چه طور؟ ایا در دور بعد دوئل، چه بر سر سرژ خواهد آمد؟ آن افراد که بودند؟
3* سعی نکنین داستان رو بیخود کش بدین... سوژه خلق کنین... سوژه های جدید...
4* چون کاربری به اسم اوری نداریم من کشتمش... اگه شما کاربرای حاضر مثل سرژ رو بکشین، جرم محسوب می شه و منمسئولیتی در این قبال ندارم!...
5* طنز یادتون نره... این تاپیک طنزه...
6*اگه می خواین شروع کنین... بسم اللّه...!
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] کافه تفريحات سياه!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
رزمشگاه مرگخواران!!!
Re: کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
Re: کافه تفريحات سياه!
کافه تفريحات سياه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

چی جی وارد می شود؟
)
مارو باش داریم با کی میگردیم.مثلا داره از دشمنش حرف میزنه ها
(ماچ!) کجا بودی ؟ 
.