هم چنان مهاجمان با شتاب به این سو و آن سو می رفتند بدون اینکه هدفی داشته باشند. نیک همان طور بدون حرکت مقابل سه حلقه ایستاده بود و به بازی آن ها می نگریست. آرتیکوس و الیور از خنده منفجر شده بودند و به قیافه ی بچه ها که سعی می کردند از ضربه آن ها دور شوند و مورد جمله واقع نشوند می خندیدند.
سارا زمین را دور می زد و سعی می کرد همان گونه که هدویگ گفته زیاد برای پیدا کردن توپ از چرخش سر استفاده نکند تا از سردرد و سرگیجه جلوگیری شود. مدتی می ایستاد و اطراف را با آرامش جست و جو می کرد و در کنار اینکه سعی می کرد سریع باشد در پیدا کردن آن تمرین خون سرد بودن می کرد.
15 دقیقه تمام شد. و با سوت و رها کردن سرخ گون توسط هدویگ اکنون بازی به جریان افتاد. نیک که سعی می کرد خود را گرم کند و آماده ی گرفتن تک تک پرتاب ها شود دستانش را به هم می مالید و بروی جارو بالا و پایین می رفت. جسی توپ را از لوییس گرفت و با شتاب به سمت دروازه حرکت کرد. با شتاب همه را جا گذاشت و سپس با یک چرخش توپ را به هدویگ داد که با سرعت از کنارش رد شد و سپس با یک حرکت توپ نیک را که سرگردان آن را نمی دید رد کرد و وارد دروازه شد. جسی لبخندی زد و دوباره بازی آغاز شد. آرتیکوس بار دیگر لوییس را نشانه رفت و یک پرتاب. باردیگر لوییس جا خالی داد و توپ رد شد. اما آرتیکوس به همین راحتی کنار نیامد و با یک حرکت چرخشی توپ را گرفت و به سوی لوییس پرتاب کرد.
فریاد لوییس فضا را شکافت و سرخ گون از دستش رها شد. هدویگ توپ را گرفت و به جسی پاس داد و سپس به سمت لوییس آمد.
_چیزی شد؟
_نه چیزی نشد.....ولی خیلی گیری آرتیکوس ها!!!!!
آرتیکوس لبخندی زد و از آن جا دور شد. نیک نیز پیشرفت خوبی داشت و تقریبا با دقت اکنون می توانست مسیر توپ را تشخیص بدهد و آن را با تلاش فراوان بگیرد که به مرور برای او راحت تر می شد.
به همراه این جریان بازی سارا توپ زرین را دید. و بعد از یک حرکت سریع و دقیق توپ را از آن خود کرد. در میان بازی ناگهان دوباره سر و کله یک تیم دیگر پیدا شد و آن گروه گروهی نبود جز تیم فمن که با حالتی جنگی به آن سو می آمدند
_____________________________________________
خوب بید؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)
دروغ میگه پروفسور خودش به ما گفت بیاین یه دست کانتر بزنیم .