هگریون؛ بدون نیش...
هگریون؛ تنها...
هگریون؛ زخمی...
هگریون؛ نوجوونه...
هگریون؛ غرق خونه...
هگریون؛ پر زخمه...
هگریون؛ از رو دیوار... سر می کشه تو دخمه/دخمه ی ننه ی اسنیپ/هزار جور ترشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/پارکت و کاشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/آتیشِ پاره پاره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/صدتا گل و ستاره
هگریون همینجور دور خودش گیجی ویجی می خورد و آواز می خواند که ناگهان فرآیند تجزیه و فروپاشی اش شدت گرفت و پس از آزادی مقداری انرژی به صورت حرارت و نور و ابرهای قارچی شکل آنچه از هگریون باقی ماند هرمیون و هالک بودند که هر دویشان پرتوزا بودند و وقتی چشمشان به همدیگر افتاد از وحشت جیغ کشیدند و گرخیدند و از آنجایی که هالک بیشتر ترسیده بود کلا دخمه ها را ترک کرد و فرار کرد رفت هاگزمید تا با اولین قطار به جنگل های ویتنام پناه ببرد. و این شد که دوباره هرمیون ماند و دخمه ها.
هرمیون اولش تصمیم گرفت برود کلاس گیاهشناسی، ولی بعد یادش آمد که هریِ بی جنبه پرفسور اسپراوت را با هورکراکس اسمشونبر اشتباه گرفت و او را ترکاند و با این حساب کلاس گیاهشناسیِ این ترم حالاحالاها برگزار نمی شد.
هرمیون که در اعماق قلبش از این بابت متاسف بود کتاب-دفترهای گیاهشناسی اش را پاره پوره کرد و پاشید به هوا و بعدش جمعشان کرد و آتش زد و از رویشان پرید و جیغ کشید و ترقه در کرد و خوب که جنون جوانی اش تخلیه شد گفت حالا که بیکارم برم این دخمه ها رو بگردم ببینم چی توشونه.
دورتادور هرمیون چهل تا در بود که روی همه شان شماره زده بودند و هرمیون یادش آمد که وقتی گندزاده بود... البته الانش هم گند زاده بود ولی منظورم آن وقتی است که آنقدر گندزاده بود که حتی خودش هم نمی دانست گندزاده است و کلا از بیخ مشنگ بود و جادو مادو تعطیل بود و ننه باباش می گذاشتندش مهد کودک... بله... یادش آمد در همان مهدکودک خانم مربی شان که اسمش اسکندرجون بود برایش یک قصه ای خوانده بود از یک قصری که تویش چهل تا در بوده و مهمان آن قصر می توانسته 39 تا در را باز کند ولی پشت در چهلم چیزی جز مرگ و حسرت انتظارش را نمی کشیده و به همین خاطر باز کردن در چهلم ممنوع بوده و بعدش اسکندرجون داستان باز شدن تک تک آن 39 در را برای هرمیون خوانده بود که پشت هر کدامشان هدیه های خوبی مثل غذاهای خوشمزه، سازهای طلایی و نقره ای، اسباب بازی های جدید و متنوع، گنج های بی پایان و زیورآلات بی نظیر وجود داشت و وقتی اسکندرجون می خواست داستان باز شدن در چهلم را بخواند ناگهان زنگ تفریح خورده بود و بابای هرمیون آمده بود دنبال دخترش و شبش هم نامه ی هاگوارتز برایش رسیده بود و فردایش هم این دختره را فرستاده بودند هاگوارتز بدون خداحافظی از اسکندر جون و خلاصه این یک عقده ای شده بود برای هرمیون که بفهمد بالاخره پشت در چهلم چی بوده و این شد که هرمیون بی توجه به 39 دری که روی هر کدامشان عباراتی مثل: "تبریک! شما برنده شدید!" و "پنج میلیون درآمد در ماه!" و "یکشبه پولدار شوید!" و "زبان مردم دریایی در خواب! آموزش زبان شوکت!" و "خوشبختی!" و "جایزه!" و "لواشک!" و "لباسای قشنگ!" و "گالیون!" و "گاوصندوق گرینگاتز!" و "شوهر در حد بیل گیتس و برد پیت!" و "بنگاه همسریابی! شوهر اول رایگان!" و "پول مفت!" و "بهشت" و "عجب خری هستی دختره ی مووزوزی! بیا منو باز کن!" و نوشته هایی از این دست می درخشید، گذشت و صاف رفت در شماره ی 40 را که رویش با خون نوشته بود: "مرگ و حسرت! به هیچ وجه باز نکنید!" را باز کرد تا ببیند بالاخره پشتش چه خبر است... اه! دختره ی گند زاده ی احمق!
اعصابم خورد شد!:vay: بقیه شو یکی دیگه بنویسه، من میرم یکم چای نبات بخورم بلکم آروم شم یکم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

به هم نگاه کنندو در ادامه فلور گفت:




جهت برقراری عدالت هم امتیازاتی که شما کسب کنید به حساب گریفیندور واریز میشه. any problem?

... آخه اصن اون صدای جیغ گوش خراش از من نبود که. صدای جیغ گوش خراش فلور و دوستش بود که از داخل دخمه ها به گوش رسید.