هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۲۶ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
#45

فلورانسو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
دختره ي مو وزوزي خرخون، چهلمين در رو باز کرد. دود سفيدى پخش شد تو فضا و صداى خنده هاى شيطانى اى" هوهوهوهو.. يوهوهوها.. دوهاهوهوهو.. هى هى هى" به گوش رسید. هرميون ترسيد. موهاى وزوزى شو يه ذره کشيد، يه ذره چنگ زد به صورتش، يه ذره داد و بى داد کرد.
- آى هوار.. آى هوار..

اما فايد ه اى نداشت. موجود با آن خنده هاى شيطانى اش" هوهوهوهو.. يوهوهو..دوهوهوهو..هى هى هى" نزديک مى شد. موجود اومد و اومد و اومد تا رسید به هرميون.
هرميون با چشم بسته:
موجود با چشم بسته:
هرميون با چشم بسته:
موجود با چشم بسته:
هرميون با چشم بسته:
موجود با چشم بسته:
هرميون با چشم باز: باسيهاگر!
باسيهاگر با چشم باز: هرميون!

باسيهاگر و هرميون مطمئن شدن که دست تقدیر مى خواسته اونا به هم برسن و براى بى عروسى نماندن رول و شاد شدن فضا بيست و يکم خرداد رو تعيين کردند. از خوانندگان رول دعوت مى کنيم به عروسى اين دو نوگل تازه شکفته تشريف بياريد. از پذیرفتن بيش از يه بچه معذوريم.

اما نه ماجرا كه نبايد هندي تموم بشه چون در چهلم، در مرگ و بدبختى و فلاکت و بيچارگى بود. از داخل اتاق چهلم صداى پاهايى اومد و بعد يه مشت سرباز ريختن اطراف هرميون و باسيهاگر. سربازا شمشيرشون رو گذاشتن رو گردن هرميون و خواستن بکشنش. هرميون گفت:
- منو نکشيد! شما کى هستید؟
- ما سربازان زره پوش از کشور" هان" هستيم. شما از گروه دامول به فرماندهى جومونگ هستید؟
- نه من هرميون از گروه دامبل به فرماندهى هرى هستم.

سربازا صيحه كشيدند و حرف اونا رو باور نكردند. باسيهاگر که ديد هوا پسه، سریع هرميون رو خورد! و شدند باهرمهاگر. شدن يه تيم که جلو سربازان زره پوش وايستن. ناگهان از اون سمت جومونگ با اون لباس قرمزش و دوستانش، اويى، مارى و هى يوبو" به سمت در چهلم اومدند. جومونگ فریاد زد.
- حمله کنيييييد!

اما ديد که جا نيست بيخيال شد و رفت که با سربازان زره پوش حرف بزنه. اين وسط هى يوبوى موفرفرى چشمش مى افته به قسمت هرميون از باهرمهاگر و يه دل نه صد دل عاشقش مى شه. اما چون قسمت هاگريد از باهرمهاگر غيرتى مى شه به هى يوبو اخم مى کنه. از اون طرف سربازان گولاخ زره پوش مى خواستند باهرمهاگر رو بکشن اما هى يوبو صيحه مى کشه و به قسمت هرميون باهرمهاگر که شامل يه پا و يه چشم و موهاى وزوزى مى شد اشاره کرد و گفت که اونو نکشيد بقیه رو بکشيد. جومونگ هم که موهاى باباش هموسو مرلين بيامرز فر بود با ديدن باهرمهاگر يه دل نه صد دل عاشقش مى شه.


در اين اوضاع عشق و عاشقى در اون سمت ماجرا هرى هنوز داشت مى رفت سمت قلعه.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۴ ۲:۱۱:۵۹

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۴
#44

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
هری (که معلوم نشد از کدام گوری سر و کله اش پیدا شد وسط قصه!) را در حال رفتن به دفتر دامبلدور رها می کنیم و به داستان هگریون برمی گردیم؛

هگریون؛ بدون نیش...
هگریون؛ تنها...
هگریون؛ زخمی...
هگریون؛ نوجوونه...
هگریون؛ غرق خونه...
هگریون؛ پر زخمه...
هگریون؛ از رو دیوار... سر می کشه تو دخمه/دخمه ی ننه ی اسنیپ/هزار جور ترشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/پارکت و کاشی داره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/آتیشِ پاره پاره/دخمه ی ننه ی اسنیپ/صدتا گل و ستاره

هگریون همینجور دور خودش گیجی ویجی می خورد و آواز می خواند که ناگهان فرآیند تجزیه و فروپاشی اش شدت گرفت و پس از آزادی مقداری انرژی به صورت حرارت و نور و ابرهای قارچی شکل آنچه از هگریون باقی ماند هرمیون و هالک بودند که هر دویشان پرتوزا بودند و وقتی چشمشان به همدیگر افتاد از وحشت جیغ کشیدند و گرخیدند و از آنجایی که هالک بیشتر ترسیده بود کلا دخمه ها را ترک کرد و فرار کرد رفت هاگزمید تا با اولین قطار به جنگل های ویتنام پناه ببرد. و این شد که دوباره هرمیون ماند و دخمه ها.

هرمیون اولش تصمیم گرفت برود کلاس گیاهشناسی، ولی بعد یادش آمد که هریِ بی جنبه پرفسور اسپراوت را با هورکراکس اسمشونبر اشتباه گرفت و او را ترکاند و با این حساب کلاس گیاهشناسیِ این ترم حالاحالاها برگزار نمی شد.
هرمیون که در اعماق قلبش از این بابت متاسف بود کتاب-دفترهای گیاهشناسی اش را پاره پوره کرد و پاشید به هوا و بعدش جمعشان کرد و آتش زد و از رویشان پرید و جیغ کشید و ترقه در کرد و خوب که جنون جوانی اش تخلیه شد گفت حالا که بیکارم برم این دخمه ها رو بگردم ببینم چی توشونه.

دورتادور هرمیون چهل تا در بود که روی همه شان شماره زده بودند و هرمیون یادش آمد که وقتی گندزاده بود... البته الانش هم گند زاده بود ولی منظورم آن وقتی است که آنقدر گندزاده بود که حتی خودش هم نمی دانست گندزاده است و کلا از بیخ مشنگ بود و جادو مادو تعطیل بود و ننه باباش می گذاشتندش مهد کودک... بله... یادش آمد در همان مهدکودک خانم مربی شان که اسمش اسکندرجون بود برایش یک قصه ای خوانده بود از یک قصری که تویش چهل تا در بوده و مهمان آن قصر می توانسته 39 تا در را باز کند ولی پشت در چهلم چیزی جز مرگ و حسرت انتظارش را نمی کشیده و به همین خاطر باز کردن در چهلم ممنوع بوده و بعدش اسکندرجون داستان باز شدن تک تک آن 39 در را برای هرمیون خوانده بود که پشت هر کدامشان هدیه های خوبی مثل غذاهای خوشمزه، سازهای طلایی و نقره ای، اسباب بازی های جدید و متنوع، گنج های بی پایان و زیورآلات بی نظیر وجود داشت و وقتی اسکندرجون می خواست داستان باز شدن در چهلم را بخواند ناگهان زنگ تفریح خورده بود و بابای هرمیون آمده بود دنبال دخترش و شبش هم نامه ی هاگوارتز برایش رسیده بود و فردایش هم این دختره را فرستاده بودند هاگوارتز بدون خداحافظی از اسکندر جون و خلاصه این یک عقده ای شده بود برای هرمیون که بفهمد بالاخره پشت در چهلم چی بوده و این شد که هرمیون بی توجه به 39 دری که روی هر کدامشان عباراتی مثل: "تبریک! شما برنده شدید!" و "پنج میلیون درآمد در ماه!" و "یکشبه پولدار شوید!" و "زبان مردم دریایی در خواب! آموزش زبان شوکت!" و "خوشبختی!" و "جایزه!" و "لواشک!" و "لباسای قشنگ!" و "گالیون!" و "گاوصندوق گرینگاتز!" و "شوهر در حد بیل گیتس و برد پیت!" و "بنگاه همسریابی! شوهر اول رایگان!" و "پول مفت!" و "بهشت" و "عجب خری هستی دختره ی مووزوزی! بیا منو باز کن!" و نوشته هایی از این دست می درخشید، گذشت و صاف رفت در شماره ی 40 را که رویش با خون نوشته بود: "مرگ و حسرت! به هیچ وجه باز نکنید!" را باز کرد تا ببیند بالاخره پشتش چه خبر است... اه! دختره ی گند زاده ی احمق! اعصابم خورد شد!:vay: بقیه شو یکی دیگه بنویسه، من میرم یکم چای نبات بخورم بلکم آروم شم یکم.



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#43

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
هرمیون جیغ زد و زیر کاسه ی یکی از توالت ها قایم شد.
باسیهاگر (باسیلیسک + هاگرید) که دیگر از خود بیخود شده بود و هیچکس را نمی شناخت و خیلی هیولای شیطانی ای بود به سمت هرمیون رفت و سر راهش چندتا دستشویی را شکست و این ها.
در باز شد و مک گونگال خودش را انداخت تو و گفت: خیلی احمقی که فک کردی تنها میتونی با این موجود مبارزه کنی دوشیزه گرنجر!9087897 امتیاز از گریفیندور کم میکنم!

مک گون این را گفت و در را پشت سرش کوبید و رفت که بخوابد.
باسیهاگر صیحه ی ترکیبی ای کشید و هی به هرمیون نگاه کرد و از خودش پرسید مگر یک بار او را خشک نکرده بود دوتا پست پایین تر؟ بعد فکر کرد که خب لابد نکرده بود و دوباره در چشم های هرمیون گرنجر زل زد و درنتیجه هرمیون گنده شد و تبدیل به هگریون (هاگرید-هرمیون)ـی شد که از قضا نیش هم داشت.
هگریون و باسیهاگر با هم دست اتحاد دادند و رفتند دم در دخمه جلوی خونه ی آیلین اینا بازی کنند.

باسیهاگر زنگ دخمه ی آیلین را زد و پرسید: اسنیپ هست؟ بگین بیاد بازی کنیم.
آیلین هم گفت اسنیپ نیست. مشقاشو ننوشته. برین خونه تون.
هگریون هم گفت برو بابا حالا چون تو نمیذاری بچه ت بیاد بازی ما باید بریم خونه مون؟

باسیهاگر که داشت از این آجر تا آن آجر را قدم میشمرد که دروازه ش با دروازه ی هگریون مساوی شود هم داد زد: سوروس سوسول بچه ننه.
هگریون که نصفش به هر تقدیر مونث بود داد زد نخیر توپ در وسط بازی میکنیم!

باسیهاگر گفت توپ در وسط کسل کننده و دخترانه ست.
هگریون گفت پس فروشنده بازی؟
باسیهاگر که هیچ خوش نداشت دوست هایش او را درحال فروشنده بازی با دخترها ببینند صیحه ای کشید و قهر کنان راهش را به سمت اعماق جنگل ممنوعه پیش گرفت.

رون هم که خیلی مغزش درد گرفته بود یاد اتاق مغزها در وزارت سحر و جادو افتاد و دلش خواست!
وقتی رون هم به مقصد وزارت آپارات می کرد، هری دریافت که پروفسور اسپراوت در واقع پروفسور اسپراوت نبوده بلکه یکی از هورکراکس های ولدمورت بوده.

پس از دخمه بیرون دوید و فریاد زنان نیش هگریون را از جا کند و فرو کرد وسط پیشانی اسپراوت. از اسپراوت نوری ولدمورتی پخش شد و دخمه را در بر گفت.
هگریون زخمی و تنها و بدون نیش به زودی می مرد. هری که خیلی خوشحال بود، سوار یکی از مهرگیاه ها به سمت دفتر آلبوس دامبلدور پرواز کرد که برود آنجا چار پنج تا وسیله نقره ای بشکند و هیجاناتش را بر سر دامبلدور تخلیه کند.
اما هری چه می دانست که دامبلدور مرده و هم اکنون مک گونگال بر تخت پادشاهیست!؟



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#42

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
در همین حیث و بیث بود که ناگهان درِ یکی از دخمه ها باز شد و آیلین پرنس که ننه ی اسنیپ بود در حالیکه لباس خواب پوشیده و به سرش حنا گذاشته بود و یک مجله ی طفره زن دستش بود با یک جفت دمپایی حمام به پاهایش، آمد بیرون و بدتر از مادر سیریوس چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد. خب، بالاخره این هم مادر سوروس بود دیگر: مادر سیریوسا! این چه وضعیه درست کردین؟ آدم تو دخمه ی خودشم نمی تونه آرامش داشته باشه. یک ساله همینجا بساط کردین، گند زدین به زندگی من و بچه م! برید گمشید جلوی کلبه ی هاگرید آتیش بسوزونید پدر سوروسا!

هاگرید که جلوی دخمه ی هرمیونشون-اینا ایستاده بود و داشت جلوی باسیلیسک نون تیلیت می کرد، وقتی این حرف را شنید "بیه، بیه" گفتنش برای هیولا را متوقف کرد و سر گنده ی پشمالویش را به سمت مادر سوروس چرخاند و در حالیکه هر کدام از چشم هایش قد یک نعلبکی پر از خون شده بود با لحنی غولانه پرسید: چی گفتی پیرزن؟!

با اینکه ی شامه ی مادر سوروس پر از بوی حنا بود ولی بوی خطر را هم احساس کرد و این شد که تندی گفت: اخبارو یه بار میگن! و بعد هم فوری چپید توی دخمه اش و در را محکم به هم کوبید.

هاگرید ریه هایش را پر از هوا کرد و بعد صیحه ای کشید که از صدایش پرهای فوکس که حالا کیلومترها از قلعه دور شده بود ریخت و همراه با کلاه گروهبندی که سوارش بود به اعماق جنگل ممنوعه سقوط کردند و هرگز جعبه ی سیاه و هیچ کجای دیگرشان پیدا نشد.

هاگرید بعد از صیحه ی طولانی و مخربش دست انداخت از گردن باسیلیسک که هنوز از اثرات صیحه تلوتلو می خورد گرفت و یکی دوتا گره ملوانی انداخت به تن مار بیچاره و یک گُرز فلاخنی برای خودش درست کرد و در حالیکه فریاد می زد "هیچکس نمی تونه در حضور من به آلبوس دامبلدور توهین کنه!" به در و دیوار دخمه ها حمله برد و شروع کرد به تخریب اموال بیت المال!

از آن ور چون جاده ی خدا برای هرمیون و رون باز شده بود، جفتشان جیم فنگ زدند که خودشان را برسانند به کلاس پروفسور اسپراوت ولی هرمیون گفت که به خاطر واکنش های عصبی هاگرید استرس بهش فشار آورده و باید برود جایی! و کیف و کتاب هایش را داد دست رون که یک دیقه مواظبشان باشد و حواسش هم باشد که یک وقت رویشان حلزون بالا نیاورد و خودش هم رفت دستشویی.

هاگرید هم که خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و همینجور داشت باسیلیسک گره خورده را به در و دیوار دخمه می کوبید هی به دستشویی دختران که هرمیون داخلش بود نزدیک و نزدیک تر می شد. حالا دیگر رون را هم استرس گرفته بود و اگر قدح اندیشه ای داشت می توانست تویش شیرجه برود و خاطرات شب هالووین سال اولشان را مرور کند که آن موقع هم هرمیون دستشویی اش را آنقدر طول داد که غول ها به هاگوارتز حمله کردند و اگر نبود جانفشانی های پروفسور کوییرل و خودش و هری، الان هرمیون به جای فشار استرس سال ها بود که فشار قبر را تحمل می کرد. اما همانطور که می دانید ویزلی ها فقیر بودند و نمی توانستند هر کدامشان یک قدح اندیشه ی جداگانه داشته باشند و فقط یک تشت مسی از مادر مادربزرگ مالی ویزلی روی جهازش بود که همه ی اعضای خانواده از آن به عنوان قدح اندیشه ی مشترک استفاده می کردند همانطور که مسواک آرتور در اختیار همه شان بود... واقعا که... نخند بی ادب! فقیر بودند خب!

بعله... همین طور که هاگرید به دستشویی دختران نزدیک و نزدیکتر می شد رون با خودش فکر کرد که به خاطر دلایل گفته شده اگر الان قدح اندیشه هم داشت، خیلی توفیری به حالش نمی کرد، چون آنقدر خاطراتشان توی قدح مشترک با هم مخلوط شده بود که الان رون نمی دانست چرا چهل سال پیش به درخواست ازدواج لوسیوس مالفوی جواب رد داده و بعدش یکاره آمده زن آرتور ویزلی شده! و نمی توانست بفهمد چرا تام ریدل انقدر اصرار داشت که رون یک عکسی، شماره تلفنی، وایبری، لاینی، کوفتی از خودش توی دفترچه ریدل بگذارد. و نمی توانست سوختگی های وحشتناک ناشی از مهار شاخدم را از یاد ببرد و از آن بدتر نمی توانست ماه عسلش با فلور در مصر (به جز آن شب های مهتابی را که زوزه کشان دور اهرام مصر می چرخید) را به یاد بیاورد! نمی دانست چرا در این شرایط بغرنج که هاگرید گرزش را بالا برده بود تا در دستشویی دختران را بشکند و هرمیون را بیرون کشیده و یک لقمه ی چپ کند؛ انقدر برنامه ریزی های ارشد هاگوارتز شدن و بعدش استخدام در وزارت و بعدش وزیر شدن به ذهنش سرازیر می شد و نمی دانست چرا حالا یادش می آید که ظرفی که در آشپزخانه ی هاگوارتز تویش ترقه ی فیلی باستر انداخته بود مال تریلانی بخت برگشته بوده و نه مال آمبریج! و چرا نحوه ی کار مداد تراش رومیزی اینقدر برایش جالب بود؟!
این افکار فشرده و در هم تنیده در آن شرایط اضطراب آور پر از هاگرید وحشی و هرمیون استرسی و حلزون های گاه و بیگاه، هر انسانی را از پا درمی آورد اما رون ویزلی انسان نبود. زندگی در شرایط سخت اقتصادی پناهگاه از او یک جانور ساخته بود. یک جانور پوست کلفت وحشی با دندان های تیز و برنده!

در ادامه چه خواهد شد؟
آیا رون یک انیماگوس است؟
آیا هاگرید هرمیون را خالی خالی خواهد خورد یا با نون اضافه؟ تنهایی یا با گراوپ؟
آیا گراوپ به خورده شدن هرمی رضایت خواهد داد؟
آیا توحید ظفرپور اگر بداند اِماجون عزیزش در چه مخمصه ای گیر افتاده با خوردن مرگ موش به زندگی پر افتخار خود پایان خواهد داد یا با حلق آویز کردن خود از سقف با کش تنبان نخ نمای بابایش؟
آیا دخمه های پیچ در پیچ قلعه ی هزار دامبل شاهد چه ماجراهای دیگری خواهد بود؟

ادامه ی داستان را در پست بعد ببینید...


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ ۱۱:۳۳:۳۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۰:۰۶ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#41

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
و اما بشنوید از آن سوی هاگرید.
پروفسور اسپراوت که خیلی ناراحت شده بود، هری پاتر را از روی بچه مهرگیاهش پایین کشید و سرش داد و بیداد کرد که او خیلی دانش آموز بی فکریست و هنوز نمی داند که باید قبل از اینکه سوار مهرگیاه ها شود روگوشی بگذارد و حالا که اینطور است از این به بعد هر جلسه باید روگوشی پشمی صورتی پروفسور اسپراوت را بگذارد که پر از کک و کرم فلوبر و تخم سوسک است.

هری هم عصبانی شد و از روی مهرگیاه پایین پرید و با لگد افتاد به جان گلدان های مهرگیاه و همه شان را لت و پار کرد و یک سوت ماری هم زد.
به محض اینکه هری سوت ماری زد، کلی آن ور تر، باسیلیسک از توی دهن مجسمه ی سالازار اسلیترین توی فاضلاب بیرون آمد و توی دخمه ها راه افتاد و هرکسی را در راه دید خشکاند و نیشاند و ترکاند و رفت و رفت و رفت تا به یک دامبل قلقله زن رسید.

دامبل قلقله زن را هم قبل از اینکه دهانش را باز کند ترکاند چون دامبل قلقله زن بودن هیچ فرقی به حال شما ندارد وقتی یک باسیلیسک سر و مر و گنده توی مدرسه تان می خزد.
خلاصه باسیلیسک خودش را به رون و هرمیون رساند. از روی رون رد شد و هرمیون هم باز خشک شد چون تصویر باسیلیسک را در انعکاس استفراغ براق حلزونی رون دیده بود و در همین لحظه در سرزمینی دیگر دراکو مالفوی که لحظاتی بعد از مرگ دامبل قلقله زن، ولوم تلویزیونش را بالا برده بود و با هیجان بسیار به مادرش گفته بود که "ایشالا بعدی گرنجر باشه!" ، خیلی ناراحت شد و تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را پرت کرد.

اما باسیلیسک هر چه تلاش کرد نتوانست خودش را به هری برساند و به او کمک کند چون هاگرید از باسیلیسک هم عظیم الجثه تر بود و جلوی راه را گرفته بود.

اینجا بود که کلاه گروهبندی سوار بر فوکس درحالیکه شمشیر فیک گودریگ گریفیندور را در دست داشت بر فراز قلعه نمایان شد و هیچ هم کمک نکرد به هری و بقیه ، دامبلدور مرده بود و فقط همین مهم بود. حالا کلاه گروهبندی ایز freeeeeeee!





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#40

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
- عههههههه! برو کنار دیگه! رونی جون! یه چی به این بگو دیگه.
- به چی عجیجم؟
- به این جسم عظیم الجثه که مقابلمونه و از عبور ما جلوگیری می کنه دیگه.

رون چوبدستی اش را به سمت جسم عظیم الجثه گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس!
و از آنجا که اخیرا این چوبدستی رون ویزلی یک معضل خیلی پیچیده ای شده در بحث رول پلیینگ و معلوم نیست کِی سالم است و کِی خراب؛ طلسم رون به خودش برگشت و خودش را خلع سلاح کرد و چون یک چوبدستی نمی تواند خودش را خلع سلاح کند به جایش خورد به کش تنبان رون که باعث شد دربرود و تنبان از پای ویزلی بیفتد و هرمیون غیـــــــــژژژژژژژژژژ بکشد و صدای جیغ هرمیون باعث شد که توجه جسم عظیم الجثه که همان هاگرید بود به داخل دخمه جلب بشود و سرش را بیاورد تو و بگوید: سلام بچه ها! شوما اینجا چیکار می کنین؟ مگه با پرفسور اسپراوت کلاس نداشتین؟ سه شونزدهم بیشتر غیبت کنین حذفینا.

هرمیون تا اسم حذف و سه شونزدهم را شنید بدو بدو دوید طرف در که از کنار هاگرید بگذرد و برود خودش را به کلاس پرفسور اسپراوت برساند ولی همانطور که گفتیم هاگرید عظیم الجثه بود و به این راحتی ها نمی شد ازش رد شد. این شد که باز هرمیون دست به دامن رون شد: رونی جونم. دستم به دامنت. منو به کلاسم برسون. الانه که حذف شم ها.

رون وقتی دید هرمیون از او درخواست کمک دارد خیلی خوشحال شد و با خودش فکر کرد وقتی از سد هاگرید رد شدند می توانند با هم زندگی خوشبختانه ای! داشته باشند و یک عالم بچه ویزلی بیاورند و بچه هایشان هم بچه های زیادی بیاورند و آنقدر ویزلی ها زیاد بشوند که جمعیت غالب جهان را تشکیل بدهند و شرایط طوری شود که اگر کسی موقرمز یا کک و مکی نباشد مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد و ناقص الخلقه یا نژادِ پست خطاب شود و وظیفه اش فقط و فقط خدمت به ویزلی ها باشد و ویزلی ها آنقدر قوی بشوند که وزارت و هاگوارتز و حتی مناصب مشنگی جهان را در اختیار بگیرند و هیچ غیرویزلی گندزاده ای دیگر در هاگوارتز ثبت نام نشود و لرد رون ویزلی جادوی سرخ را در تمام جهان و میان فرزندانش گسترش بدهد و اگر روزی کله زخمی ای پیدا شد که خواست او را از سریر قدرت به زیر بکشد مثل آراگوگ به بچه هایش بگوید که او را بخورند، و تمام اعضای محفل عنکبوت را که احتمالا نام سازمان مخفی ضدویزلی ها باشد را هم بخورند و تمام غیرویزلی ها را هم بخورند. پس چه بهتر که از همین حالا غیرویزلی ها را از بین ببرد تا کار بچه هایش در آینده آسان شود و چه کسی بهتر از گرنجر گندزاده ی غیرویزلی برای از بین رفتن! بنابراین رون عزمش را جزم کرد و تنبانش را بالا کشید و با یک دست نگهش داشت که دوباره نیفتد و با دست دیگر چوبدستی اش را (این بار برعکس) به سمت هرمیون گرفت و فریاد زد: حلزون بخور!

اما خب همانطور که در ابتدای رول گفتیم وضعیت چوبدستی رون نامشخص بود و بنابراین دوباره طلسمش به خودش برگشت و رون شروع کرد به حلزون بالا آوردن و دوباره همان حلزون ها را خوردن! چون طلسم "حلزون بخور" رویش اجرا شده بود و از آنجایی که حلزونی برای خوردن وجود نداشت پس باید اول حلزونی می بود تا رون آن ها را بخورد و با این حساب چاره ای جز حلزون بالا آوردن نمانده بود و خلاصه اینکه ورد "حلزون بخور" یک مرحله بالاتر و پیچیده تر از ورد "حلزون بالا بیار" است که فقط هم رون بلد است آن را اجرا کند! بله!

هرمیون وقتی دید از رون آبی گرم نمی شود همانجا در دلش تصمیم گرفت که با رون کات کند و برود زن هری بشود. اما هری کجا بود؟ اوه! بله! احتمالا هری الان سر کلاس پرفسور اسپراوت بود و داشت به مهرگیاه ها تعظیم می کرد تا سوارشان بشود و هرمیون اگر دیر می رسید حذف می شد. اما از طرفی هاگرید همچنان راه خروج را مسدود کرده بود و اجازه ی خروج نمی داد.

هاگرید چگونه باید کنار می رفت؟
آیا هاگرید یک ابوالهول بود؟
آیا پاسخ هری به درخواست ازدواج هرمیون چه بود؟
آیا اگر هری شوهر هرمیون نمی شد، هرمیون می توانست با گراوپ خوشبخت شود؟
آیا هرمیون 3 واحد گیاهشناسی اش را این ترم حذف می شد و مجبور بود دوباره ترم بعد شهریه ی خدا تومن گالیون برای این 3 واحد لعنتی بدهد؟
آیا در صورت حذف، صندوق رفاه هاگوارتز برای تامین هزینه ی ادامه ی تحصیل به گندزاده ای مثل او نیز وام می داد؟

پاسخ این سوالات را در ادامه ی داستان خواهید خواند و یا شاید خواهید نوشت... دی دی دی دین دین! دی دی دی دین دی دین دین دی دین (آهنگ تیتراژ پایانی فوتبالیست ها)



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۳
#39

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
- نه ولی... :worry:

-فلورانسو یکبار به دلم ماند که تو دفعه ی اول که بهت چیزی میگم بگی چشم.بگو چشم...

-چشم :worry:

چند دقیقه بعد پروفسور ها شانه به شانه ی یکدیگر و سوت زنان (انگار نه انگار که اتفاقی افتاده)بیرون رفتند(بیل و چارلی قبلا یواشکی رفته بودند).جینی نیز پی از مدتی سوار بر تسترال از آنجا رفت تا به پای هری بیفتد(هرچند که بعید بود)

-ببینم شما دوتا چرا جیغ زدید؟

این را هرمیون پرسید و باعث شد فلور و گابریل برای لحظه ای با فرمت به هم نگاه کنندو در ادامه فلور گفت:

-به کسی مربوطه؟اصلا می خواستیم ببینیم توی این مدرسه چقد به ما ها که مهمانیم توجه می کنند.
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایش......................
بیا بریم گابریل توی اینجا نمیشه اصلا راحت کاری کرد بس که گیر میدن ااااااااااااایش....
و با کج و راست کردن خودش و غرغر کردن دست گابریل را گرفت و بیرون رفتند....

---------------
بعد از مدتی رون و هرمیون تنها شدند و بعد از تگاه کردن بهمدیگر از هم اجازه گرفتند که.... :kiss:



خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش(سانسور)

پس از اینکه این سانسور ها ی ادامه دار پایان یافت هرمیون و رون خواستند که بیرون بروند اما....
چیزی عظیم جسه مقابلشون بود و از عبور انها جلوگیری می کرد...





----------------------------------------------------------
خوب بود ؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۷:۴۲ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۳
#38

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین

جماعت کلاس نشین بهت زده به در خیره شده بودند تا اتفاقاتی که به سرعت ظرف چند ثانیه افتاده بود را درک کنند. سیبیل از سیبیل تکان نمیخورد تا این که در کلاس از جا کنده شد و دختری مو قرمز با جنب و جوش و همچنین سر و صدای فراوان وارد شد. دخترک دست تسترالی در دست گرفته بود و در آن صحبت میکرد ...

- باشه پیام. میبینمت.

- جینی؟!

- بله پیام؟

- پیام!؟ پیام کیه؟! من هریم! پسر برگزیده! کسی که از طریق زخم روی سرش با لرد ولدمورت ارتباط داره! پسری که زنده ماند! کاپیتان کوییدیچ گریفیندور! منو به یه فوبتالیست مشنگ جهان سومی فروختی؟

- پیام چی میگی تو؟! از چی حرف میزنی؟

- لعنتی ... باز میگه پیام

هری از جایش برخاست و او نیز به سمت وزارتخانه رفت ... به مقصد دادگاه خانواده! پشت سر هری استرجس وارد کلاس معجون سازی شد و شروع به صحبت کرد.

- سلام بچه ها! الان شنیدم پروفسور دامبلدور هاگوارتز رو ترک کردن، در نتیجه من پایان ترم قبل و آغاز ترم جدید رو از همین لحظه اعلام میکنم! ضمنا با توجه به فارق التحصیل شدن ارشد قبلی گریفیندور، دوشیزه فلورانسو رو به عنوان ارشد این گروه منصوب میکنم!

- اما پروفسور پادمور ... من اسلیترینی ...

- خوب یه لوگوی اسلیترین سمت راست رداتون دوخته شده یه لوگوی گریفیندور هم سمت چپش میدوزیم جهت برقراری عدالت هم امتیازاتی که شما کسب کنید به حساب گریفیندور واریز میشه. any problem?


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۳
#37

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
نه! ممکن نیست آن شخص پرنس آو میتینگ باشد چون درست است که آن شخص پرنس بود ولی اسم کوچکش آیلین بود که ننه ی اسنیپ بود و با بادمجان آمده بود که بشینند با پسرش لیته بندازند و بفروشند به خلق الله تا چرخ زندگیشان بچرخد و نونی دربیاورند و سیاه زمستان را سر گشنه نگذارند روی زمین. آخر می دانید که بابای اسنیپ مشنگ و معتاد بود و ننه اش هم سیاه بخت شد طفلک و خودش هم که بچه ی طلاق بود و در جام حذفی هم شکست عشقی بدی از جیمز و لیلی خورده بود و سیریوس هم که خشتکش را در ملاء عام به نمایش گذاشته بود و سرجمع اینکه طی آخرین رتبه بندی جهانی از نظر رتبه داغونی و افسردگی و گسیختگی انتظام خانواده، اسنیپ ها بعد از خاندان آقوی همساده حائز رتبه دوم بودند بیچاره ها.

و خب البته از آنجایی که هر چقدر فرد سختی بیشتری در زندگی دیده باشد آینده ی روشن تری پیش رو دارد و به مقام های وکالتی و وزارتی و ریاستی بیشتری می رسد، اسنیپ کله چرب قصه ی ما هم در کوران مشکلات و حوادث بی شمار آبدیده شد و به مقام وزارت سحر و جادو دست یافت و البته چون گلیم بختش را سیاه بافته بودند مجبور شد با سیریوس بلک که دست بر قضا خیلی هم از هم خوششان می آمد دولت ائتلافی تشکیل بدهد و به نقل از برخی منابع آگاه در برخی جلسات کابینه که اسنیپ رای مخالف می داد سیریوس سر و ته ش می کرد و خشتکش را به نمایش عموم می گذاشت تا وقتی که اسنیپ بگوید غلط کردم و رای مثبت بدهد.

خلاصه... سرتان را درد نیاورم... ننه ی اسنیپ در دخمه را باز کرد و آمد تو و دید یک جماعتی سیبیل به سیبیل نشسته اند توی دخمه و پسرش هم نیست. این شد که پرسید: وااااااااا! اینجا چه خبره؟پسرم کوش؟

پرسیوال جواب داد: پسرم آلبوس، پسرت رو کرد تو گونی، برد دادگاه ویژه ی جرائم اقتصادی!

ننه ی اسنیپ تا این را شنید، خون جلوی چشمهایش را گرفت. کیسه ی بادمجان ها را کوبید تو سر پرسیوال که باعث مرگ مغزی پیرمرد شد و بعد هم چادرش را بست برِ کمرش و یک دست جاروی کوییدیچ و دست دیگرش چوبدستی راهی آزکابان شد تا پسر وزیرش را از فتنه ای که سیریوس و دامبلدور محفلی برای حذفش از قدرت تدارک دیده بودند، برهاند.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۵ ۱۹:۰۳:۱۰


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۳۹ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳
#36

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین

چکیده:
هری و هرمیون و رون و بیل و مک گونگال سر کلاس اسنیپ مشغول یقه گیری یکدیگر بودند که ناگهان دامبلدور در اومد و گفت که اسنیپ مفسد اقتصادیه و به اعتماد اون خیانت کرده و الان توی گروه هاش به جای محفل نوشته مرگخوار و به ققی تیکه میندازه...



دامبلدور، سوروس رو کرد تو گونی و برد و همینطور که داشت دور میشد و خش خش خش خش میخندید( ) به هری و هرمیون و رون و مک گونگال گفت شماها دیگه بچه هایی خوبی باشید وگرنه شب میام شماهارو هم میبرم!!

آقا، این حرف از دهن دامبلدور در اومده و درنیومده بود که هرمیون پرید بغل هری و شروع کرد خودشو چسبوندن به هری که آخ قلبم و اوخ نفسم! من از بابا دامبل میترسم و این حرفا!
از اونور یدفعه رون شترخ! زد تو گوش هری و هرمیون از بغل هری افتاد پایین و رون افتاد روی هری و شروع کرد به زدن هری. رون برای اولین بار در عمرش غیرتی شده بود! و از اونور هرمیون که کلی حال کرده بود که برای اولین بار جناب سیب زمینی بزرگ یعنی رون ویزلی غیرتی شده، همینطور اون صحنه رو میدید و اشک از چشماش جاری میشد و ادا اصول درمیاورد. :pretty:

از اونور مک گونگال مثل بادوم برشته، بالا پایین میپرید و میزد تو سرش که:
" هی وای پسری که زنده ماند را کشت! پسری که زنده ماند را نجات بدهید و..."

تا صدای ناله و کمک طلبی اومد یدفعه یک عدد ریش ظاهر شد! طبق روایات این شخص اول ریش بوده بعد دست و پا درآورده. شخص مذکور که اسمش پ.پ یا در واقع پدر پرسیوال بود سریع پرید مک گونگالو بغل کرد و گفت:
_ چی شده عزیزم چرا نگرانی؟!

در همین لحظه
خــــــــــــــــــش
خـــــــــــــــــــش
خــــــــــــــــــــــش

الان مثلا سانسور شد...
ده دقیقه بعد...

مک گونگال: آخیش! اره داشتم میگفتم، داره بچه مو میکشه! داره پسری که مرگو خورد را میکشه!

پرسیوال که میخواست جلوی مک گونگال ضایع نشه پرید هری رو از دست رون نجات بده که ناگهان! همه جا تاریک شد. دخمه های قلعه مانند همیشه تاریک و خوفناک شد و صدایی از دور آمد که:
_ من آمده ام! من آمده ام با بادمجان آمده ام!

آیا آن کس که بود؟ آیا ممکن است آن شخص یک دزد آواتار باشد؟ آیا ممکن است آن شخص یک سامانه پیامکی دزدی و تقلبی داشته باشد؟ آیا ممکن است آن شخص پرنس آو میتینگ باشد؟! همه و همه را خواهید دید...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.