شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خوب من الانم جادوگرم و از وقتی که مشنگ بودم خیلی تغییر کردم برعکس نظر دیگران مثل نظر مری باود و آرامينتا ملي فورا من خیلی پر کارتر از قبل شدم و به کارم عشق می ورزم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یادش آمد که در آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود دگر هیچ نبود
فکر نکنم تغییر چندانی می کردم تنها فرقی که می کردم این بود که یکم تنبل می شدم. با جادو میشه خیلی از کارها رو راحت تر انجام داد. با ورد اکسیو وسیله ای رو که می خوایم به سمت خودمون میاریم و نیازی به بلند شدن نیست. ورد وینگاردیوم له وی یوسا هم همین طور. اونم نیازی به بلند شدن و زحمت دادن برای حرکت به خودمون نیست.
و یا همون طور که در خانه ی ویزلی ها هم دیدیم ، اصلا خود وسایل جادوگری کارهای مارو انجام می دادن. با چند تا ورد ساده خانه به راحتی تمیز میشه ، غذا آماده میشه ، میز غذا چیده میشه و ...
اولی:خوب به سمت روشنایی های دنیا می رفتم و سعی می کردم با سیاهی بجنگم و بیشترین damage را بهش وارد کنم و احساس دوستی با مشنگ ها را داشته باشم (با کمی احساس حقیر بودنشان در دل)ولی اتحاد و کمک به انها , کمک به علم و خوبی در بشریت , نابود کردن یا تسلیم کردن زورگویان و کافران به دین مسیح و محمد و موسی و زرتشت (باز بر می گرده به وحدت)(توجه:من حزب اللهی نیستم فقط به خدا و دینهایش اهمیت میدم)و مهم تر از این که از زیر وظایفی که پدر و مادر به گردنم میندازن در برم و با جادو حلشان کنم (این از نظر گریفندور بودنم).
دومی:نسبت به شخصیتی که انتخاب کردم (the dark lord sauron) اولین کاری که میکردم تمامی مشنگها را با طلسم اواداکداورا و طلسم شکنجه عذاب می دادم , سپس حکومت ظلم و ستم را بر پا می کنم مثل لرد ولدمورت , ودر اخر جهنمی روی زمین بر پا می کردم(باید بگم که من ثانیه ای به این فکر نمی کنم)
من واقعاً نمی دونستم چی کار می کردم.احتمالاً از خود واقعیم دور می شدم.خودم رو برتر از مشنگها می دونستم.یه چیزی می شدم که با ولدمورت فرقی نداشت!!! تنبل و بی کار!!!
طبيعتا من هم زندگيم تغيير ميكنه و ميتونم راحت تر از حالا زندگي كنم. نه اينكه باهاش وسوسه بشم و هر كاري كه دوست داشتم انجام بدم. كارهاي روزمره ام بهتر پيش ميره و راحتتر ميتونم كارهامو بدون هيچ دردسري انجام بدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
خب معلومه زیاد تغییر میکردم و خیلی از کارام رو به وسیله جادو انجام میدادم و خوب فکر کنم خودم رو از مشنگها برتر هم میدونستم اما سعی نمیکردم بهشون زور بگم و فکر کنم با جادو زیادی تنبل میشدم.
120% خیلی زندگی بهتر از این میشد که هست اگه جادوگر بودم ...به همه چیز راحت دسترسی داشتم ترافیکی در کار نبود ....به نظرم خیلی وقت آزاد پیدا میکردم در نتیجه خیلی خوش اخلاق تر میشودم (معمولاگ وقتی بیکارم خوش اخلاق تر میشم ) ...عمرا" اگه میذاشتم کسی چپ نگاه کنه (خدا رحم کرده که نشدم ) و برای تقدیر از مقام رفیع لرد ساه همواره در راه او قدم می گذاشتم
اگه من ساحره بودم صددرصد به مشنگ ها احترام میذاشتم و اونارو مثل خودم میدونستم حتی اگه جادوگر نبودن.
هرگز به طرف سیاهی نمیرفتم و همیشه سعی میکردم یک جادوگر سفید و خوب باشم و بتونم در انجام کارهای خوب پیشقدم باشم من همیشه طرفدار صلح و اشتی بودم و هستم حتی اگر ساحره باشم.
بعد این که اگه حتی قدرتی هم کسب میکردم یا در میون جادوگرا محبوب میشدم هیچوقت قانون رو زیر پا نمیذاشتم و مغرور و از خود راضی نمیشدم همین طور سعی میکردم به دیگران حتی مشنگ ها کمک کنم!
همین طور هیچ وقت دیگران مانند مشنگ ها و حتی غیر مشنگ را تحقیر و از خودم رنجون نمیکردم و همواره به اونا احترام میذاشتم.
اما باید بگم که همه ی کارها حتی کارهای جزعی رو هم با جادو انجام میدادم ولی از جادو به خوبی استفاده میکردم و زیادی جو گیر نمیشدم.
ااااااااااااام اول از همه این که اگر جادوگر بودم خیلی حال میکردم! دوم این که دیگه لازم نبود خودم خیلی از کارامو انجام بدم با جادو خود به خود انجام می شد! در باره ی این سوالایی که پرسیدی ام این که آره وقتی به مشنگا بر می خوردم بهشون احترام میزاشتم اما یکم احساس تحقیر!!!!و دلسوزی هم نسبت بهشون داشتم. با شناختی که از خودم دارم فکر نکنم به راه مرگخوارا میرفتم. ترجیح میدادم سرم به کار خودم باشه البته اینم بگم که بدم نمی یومد قانون راز داری برداشته میشداااااااااااااا!!!!! دیگه این که فکر نکنم خلق و خوم چندان تقییری می کرد چون بالاخره همین آدم بودم ولی با توانایی های جدید ومتفاوت! حالا بیشتر بهش فکر می کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
((شعار ما: راحتی دوری از خطر معاشرت با کله گنده ها))!!