جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] یادگارهای سالازار اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان فلش بک

_ اونو باید برام پیداش کنین !

مرگخواران به چهره عصبی و سرد لرد خیره شده بودند.
ولدمورت بی آنکه کوچکترین توجهی به چهره در هم رفته رودلف بکند ، شروع به صحبت کرد.
_ رودلف ، سوروس ، سامانتا ، رابستن ! این وضیفه شماهاست که این کار رو انجام بدید.

رودولف با خشم از جایش برخواست . اما رابستن سریع تر از او عکس العمل نشان داد و او را دوباره بر سر جایش نشاند.
ولدمورت پوزخند کوچکی زد و بی توجه ادامه داد :
_ من دیهم رو میخوام ! هرجوری که شده .اسنیپ همراه من بیا ...

و از اتاق خارج شد.اسنیپ در حالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند ، پشت سر او به راه افتاد.

_ باید اونو برام بیاریش سوروس!

سوروس با سردرگمی در حالیکه سعی میکرد ، نگاهش به چشمان آتشین ولدمورت نیفتد ، آرام با حالت زمزمه تکرار کرد.
_ از کجا؟
_ باید برید به آلبانی.

تعجب عجیبی در چشمان اسنیپ موج میزد.
_ آلبانی؟

اما چهره مصمم ولدمورت اطمینان خاطر را به او باز گرداند.
_ درسته. دیهم در کشور آلبانیِ اِ .
_ اما ... قربان ... اون کشور بزرگ تر از اونیه که ما بتونیم ...

با بالا رفتن دست ولدمورت ، اسنیپ به حرفهایش خاتمه داد.
_ عجله نکن. لازم نیست تموم کشور رو بگردین. اون شیء گرانبها درون تنه تو خالی یک درخت پنهان شده...پس تنها جاییکه شما باید بگردین ، جنگل هست!

اسنیپ با خونسردی تمام ، از جایش برخواست.
_ بین اون همه درخت ، ما باید ... این کار آسونی نیست.
_ ولی این کار از پس تو بر میاد !

و لبخند خشکی را نثارش کرد.
_ میخوام مواظب رودولف باشی... و ازتون انتظار دارم تا پونزده روز آینده با دیهم اینجا باشین. حالا زود تر برو .

در چشمان قرمز رنگ ولدمورت که در یک نظر ، تنها سردی و بی روحی به چشم میخورد ، غم عجیبی موج میزد.شاید غم از بین رفتن بلاتریکس بود که ولدمورت را این گونه منقلب کرده بود.

اسنیپ در ذهنش چهره خشمگین بلاتریکس را که با چشمان مشکی و نافذش به او زل زده بود ، مجسم کرد.غمی که تا این لحظه در خود نیافته بود بر گلویش به آرامی فشار می آورد. گویا ولدمورت نیز متوجه این حالت در اسنیپ شده بود.
به آرامی رویش را از اسنیپ بر گرفت و در حالیکه از اتاق خارج میشد ، زیر لب زمزمه کرد:
_ منم نمیخواستم اون اتفاق برای بلاتریکس بیفته ... زود تر با گروهت حرکت کن !

و اسنیپ را ترک نمود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/9 18:00:30
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب با فرض گفته های مورفین عزیز (کریدور ریونکلاو)

هلنا:پسر مگه من همسن تو ام که اینجوری صحبت میکنی؟!! اصلا تو میدنی من کیم؟ اگه هم کاری داری خودت باید بیای پیشم.

تام در حالیکه از رفتار غلطش پشیمون شده بود گفت: بلی خانم باشه هر چی شما میگین اخه شما معمولا بعد از ظهرا اونجا پرواز میکنین.

هلنا لحظه ای به تام خیره شد و چند سانتیمتر بیشتر از زمین فاصله گرفت وگفت:باشه کنجکاو شدم میتونی بیای اونجا فقط زیاد وقتمونگیر.

تام دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: بلی حتما ممنون خداحافظ.

-هی ... سلام هلنا امروز چطوری؟

هلنا: ممنون نیک هیچی نمیدونم یکی از بچه های اسلیترین با من قرار گذاشته بعد از ظهر کنار دریاچه!!!

نیک بی سر: ها ها ها... فک نمیکنی یکم دیر شده باشه؟

-بس کن نمیدونم امروز میرم ببینم چی کارم داره ؟

نیک:میشناسمش اون از بچه های با استعداد این مدرسس تقریبا همه میشناسنش

هلنا:خودت میدونی نیک من به جز بچه های ریونکلاو کسی رو نمیشناسم برامم مهم نیس اون کیه تو هم بهتره یه فکری واسه اون گردنت بکنی.

نیک سر ش را تکانی داد و و در حالی که ازهلنا دور میشد ادامه ی آوازش را سر داد.

(بعد از ظهر کنار دریاچه)



تام در حالی که قلم ودفترچه ای در دستش هست کنار دریاچه روی تخته سنگ سفید بزرگی نشسته و با چوبدستی اش روی اب اشکالی را تر سیم میکند.

-تام ... هی تو تامی درسته؟ هلنا در حالیکه پرواز کنان به او نزدیک میشد این راگفت وچشمانش را چندین بار به همزد.

تام درحالی که لبخندی مصنوعی بر لب داشت گفت:بلی خانم... شما باید خانم ریونکلاو باشین هلنا ریونکلاو معروف فرزند رونا از موسسان مدرسه .

هلنا باشنیدن حرفای تام چانه اش را بالا تر گرفت و گفت :درسته خوب منظور حرفتو بزن؟

تام در همین لحظه دفتر چه اش رو باز کردو رو به هلنا گفت: پرفسور اسلاگهورن به من یک تحقیق داده میخواستم چند تا سوال بپرسم اگه ممکنه؟

-پسر من نمیتونم زیاد کمکت کنم ولی باشه چون پرفسور اسلاگهورنه کمکت میکنم.

تام دوباره لبخندی زد و شروعکرد.

خوب تحقیقم در باره ی اشیای باستانی جا دوییه میخواستم بدونم شما چند تا شی باستانی جادویی با ارزش میشناسین؟
-خوب جالبه من زیاد نمیشناسم .....نمیدونم....ناگهان حالت صورت هلنا تغییر پیدا کرد و یاد گذشته اش افتاد.

تام:خانم هلنا حالتون خوبه؟ چیشده؟

-هیچی یاد تاج خانوادگیمون افتادم اون تنها چیز با ارزش ما ست....
-چی؟ منظورتون چیه بیشتر توضیح بدین !!

هلنا در حالی که نگاهی از روی پشیمانی به تام انداخته بود گفت:مهم نیس چون اون الان توی آلبانیه شایدم نباشه من اون تو جنگل افرای آلبانی گم کردم اصلا ببینم این چیزا چه به درد تحقیقت میخوره وارد نکن این تکشو؟ من خیلی خسته ام به اسلاگهورن بگو دیگه کسی رو پیش من نفرسته سپس رویش را برگنداند واز روی دریاچه عبور کرد.

تام :ممنون از کمکتون باشه میگم ....

(پایان فلش بک)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لینکخلاصه شماره ی 1 در پست 50 مورفین گانت
خلاصه ی شماره 2
(از پست شماره 51 سوروس اسنیپ تا پست شماره 61 کاساندرا تریلانی)


نقشه ی مرگخواران به اجرا درمی آید.
سامانتا ظاهرا می تواند اعتماد هپزیبا را جلب کرده و وارد خانه شود. سوروس و بلاتریکس نیز مخفیانه و از طریق پنجره ای نیمه باز وارد خانه شده و به جستجوی فنجان می پردازند.

اما هپزیبا به سامانتا شک کرده است. به همین خاطر در فرصتی مناسب جریان را به آلبوس دامبلدور اطلاع می دهد. دامبلدور با تغییرقیافه ای ماهرانه به خانه ی هپزیبا آمده و با سوالاتی هوشمندانه سامانتا را غافلگیر می کند.

مرگخواران که خود را در خطر می بینند، مجبور به درگیری می شوند.
در حین درگیری طلسمی به لوستر خانه ی هپزیبا برخورد کرده و مکان مخفی فنجان نمایان می شود.
درگیری ها بر سر تصاحب فنجان ادامه پیدا می کند که در نهایت پیروزی با سه مرگخوار است.

سامانتا و سوروس، فنجان و پیکر نیمه جان بلاتریکس را که مورد اصابت طلسم مرگبار جن خانگی هپزیبا قرار گرفته به شیون آوارگان بازمی گردانند.

لرد برای به جان پیچ تبدیل کردن فنجان، نیاز به قتل دارد، پس بلاتریکس وفادار ولی رو به مرگ را می کشد و ماموریتی جدید به مرگخوارانش می دهد:
به دست آوردن نیم تاج ریونکلاو


***

خب. من یه سری توضیحاتی بدم.
همونطور که در پست قبلی هم خوندید کاساندرای عزیز داستان اصلی رو متوقف کرده و گریزی به گذشته زده.
یعنی به هاگوارتز؛ جایی که تام ریدل جوان هنوز یک محصله ولی تصمیم داره محل اختفای نیم تاج ریونکلاو رو با چرب زبانی از زیر زبون دختر ریونکلاو (هلنا) بیرون بکشه.
البته یه مورد خیلی جزئی رو از چشم ایشون پنهون مونده و اونم اینکه هلنا دختر ریونکلایی بوده که هزار سال قبل زندگی می کرده و اگه اشتباه نکنم هلنا در همون زمان حیات راونا ریونکلاو کشته شد. بنابراین هلنا ریونکلاو در زمان تحصیل تام ماروولو ریدل در هاگوارتز شبح بوده نه دانش آموز!

نفرات بعدی در پستهاشون هلنا رو شبح در نظر بگیرن و این فلش بک رو تا زمانی که تام موفق میشه مکان اختفای نیم تاج رو از ریونکلاو بپرسه ادامه میدن.
اونجا داستان فلش بک تموم میشه و دوباره به داستان اصلی یعنی ماموریت به دست آوردن نیم تاج به دست مرگخواران برمی گردیم.

اینم بگم که نیم تاج در تنه ی توخالی یک درخت در جنگلی در کشور آلبانی مخفی شده.
تو کتاب، ولدمورت شخصا به دنبال دیهیم میره (احتمالا بعد از فارغ التحصیلیش از هاگوارتز). ولی اینجا ما اون رو ماموریت مرگخوارها در نظر می گیریم.

موفق باشید.

پ.ن: راستی یه چیزی!
بابا ولدم اینقدرا هم تابلو بی رحم نیست که بزنه بلا رو جلو رودلف بکشه. اینجوری که تیشه به ریشه ی خودش میزنه. مرگخواراش همه از دورش پراکنده میشن.
ایده ی قتل بلا به دست لرد ایده ی خوبیه، به شرطی که اینقدر تابلو و جلوی مرگخوارها انجام نشه.
ولدمورت کاملا بی رحمه ولی جلوی مرگخوارها خودش رو دلسوز نشون میده.
حواستون به اینجور چیزها هم باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

یک مسئله ای هست . من به روشی این قسمت داستان رو پیش بردم که تا حدودی آخرش معلوم باشد . به عنوان پیشنهاد بهتره که از این قسمت بیاییم بیرون و این قسمت رو به همین روال یعنی با دنباله ی باز تمام کنیم و به ماجرای اصلی برگردیم . البته جا هست برای بسته کردن این قسمت و می شه در پست بعد همین رو ادامه داد . به هر حال من پیشنهاد دادم و پیشنهاد هم توسط نفر بعد می تونه قبول بشه یا نه و اگر نشد می تونه همین قسمت و سوژه فرعی را ادامه بدهد

با احترام
پیشگوی بزرگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوجوانی تام ریدل



پسرک قد بلندی با مو های مشکلی آرام آرام در حال پایین آمدن از پله های اسرار آمیز هاگوارتز است . صورتش کاملا بی روح نشان می دهد . اما کاملا مشخص است که سخت می اندیشد . دقایقی بعد خود را در حیاط مدرسه هاگوارتز می یابد . سرعتش را بیشتر کرده تا بتواند قبل از رفتنش به کلاس ، به او برسد .

کمی آن طرف تر چند دختر سال ششمی در حال گفتگو با هم بوده و در همین حین به سمت کلاس گیاه شناسی حرکت می کنند . گه گاه دخترک مو قهوه ای از بقیه عقب می افتد و در پیرامون آنجا دنبال کسی می گردد . استاد گیاه شناسی زنگ مخصوص را به صدا در آورده و مشخص است که دانش آموزان دو گروه اسلیترین و راونکلاو به سمتش روانه می شوند . ناگهان پای دختر مو قهوه ای به سنگی گیر کرده و در قسمتی گلی به زمین می خورد .
- کمک می خواید ؟ می تونم این ها رو براتون جمع کنم .
هلنا سرش را بلند می کند و تام ریدل را بالای سر خود می بیند که روی زمین خم شده و مشغول جمع کردن دانه های کدوی آفریقایی است .

- اوه تام ! تو هستی چقدر از دیدنت خوشحال شدم . تمام لباسم گلی شده ، متاسفم

گونه های هلنا گل انداخته است . دانه های کدو را از تام می گیرد و در جعبه ای کوچک می ریزد . تام کمی به دخترک نزدیک شده و می گوید :

- می شه عصر کمی با هم حرف بزنیم . ساعت شش بیرون از قلعه یک جای خوب کنار دریاچه هست . می یایی ؟

هلنا بیش از پیش خجالت زده شده است . از لحن صدایش مشخص است که کمی دست و پایش را گم کرده :

- تام من باید عصر .. خوب شاید .. باشه می یام

لبخندی می زند و بعد به سرعت به سمت کلاس گیاه شناسی پیش می رود . تام هم با خنده ای تمسخر آمیز به سمت کلاس به راه می افتد .

درخواست نقد - مورفین گانت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/5/9 16:58:56
در دست ساخت ...
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
رادلف با تلاش بسيار نزد لرد برگشت مانند بچه ها گريه ميكرد و به جسد بلا چشم دوخته بود به طرف جسد بلاتريكس دويد و اونو تو اغوش گرفت و اين عمل گريه اش را بيشتر كرد همين طور كه موهاي بلا رو نوازش ميكرد رو به لرد گفت:ارزش نداري تو حيف بلاي من كه براي تو كار ميكرد و به تو خدمت ميكرد پست حالم ازت بهم ميخوره ديگه برام مهم نيست هر غلطي خواستي بكن اما يادت باشه براي فداكاري هاي ديگران ارزش قائل شي بلا به خاطر اينكه الان به لبخند حيواني روي لب هاي تو بشينه مرد و هق هق كرد!

لرد كه از فرط خوشحالي دقيقا به حرف هاي رادلف گوش نكرده بود ادامه داد:به تو ربطي نداره گم شو بيرون وگرنه مجبورم ميكني تورو هم بفرستم پيش بلا جونت!

رادلف زير لب ناسزا ميگفت و گريه ميكرد!
همگي تحت تاثبر قرار گرفته بودند!رابستن برادرش را از جسد بلا جدا ميكرد اما رادلف تلاش بي وقفه اي براي در اغوش كشيدن بلا ميكرد و گريه ميكرد!

لرد:بعد از اينكه اين مرد رو بيرون برديد بيايد تا ماموريت مهمي رو بهتون بدم!

رادلف مثل بچه ها زار ميزد و و موهاي بلا را نوازش ميكرد!

رابستن و لوسيوس و انتونين همگي رادلف را از بلا جدا كردند و به بيرون اتاق بردند و نارسيسا كه تازه از راه رسيده بود با ديدن جسد خواهرش شيوني سر داد و روي جسد بلا افتاد و گريه ميكرد لوسيوس نارسيسا رو از بلا جدا كرد !

لرد:اين جيگولك بازي ها رو بذاريد براي اوقات بيكاري همتون اينجا جمع شيد كارتون دارم!

همگي به ناچار سيسي و رادلف را رها كرده و نزد لرد امدند!

لرد ادامه داد:مايلم بلاتريكس عزيز رو اول به خاك بسپاريم واقعا جاش در بين شما خاليه اما خب ما كارهاي مهم تري داريم جز غصه خوردن و ....و لبخند تلخي زد!خب من شما رو مامور پيدا كردن تاج هلنا ريونكلا ميكنم همگي از فردا شروع ميكنيد مشب جيلولگ بازي هاي مرگ بلا رو تمومش كنيد و اونو به خاك بسپاريد و خوب استراحت كنيد از فردا فقط به مدت 15 روز مهلت داريد تاج رو پيدا كنيد پس مراقب باشيد!

ملت مرگخوار رنگشون سفيد شد اما سكوت كردند!بعد از اينكه لرد بلا رو با اواداكداوراي خود خلاص كرد سايرين ميدانستند او به كسي رحم نمي كند و به همين دليل سكوت كردند!و با حركت دست لرد همگي از اتاق خارج شدند هنوز صداي گريه ي رادلف و سيسي به گوش ميرسيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اول اینکه : من تا حالا هیچ متن جدیی ننوشتم که توش نکته حنده داری نباشه ، چه برسه به متن های احساسی ( که اصولا تو گروه خونی من نیست ) ، بنابراین ممنون میشم اگه ناظر عزیز وقت داشتن ، این پست رو نقد کنن .

دوم اینکه : با توجه به اینکه مدت زیادی از خوندن کتاب هفت میگذره ، یادم نیست تاج هلنا ریونکلا جزو هورکراکس ها بوده یا یه چیز دیگه از این گروه ، اگه اشتباهه ، لطفا نفر بعدی تو نوشته خودش اصلاحش کنه .

----------------

شیون آوارگان – طبقه اول

بدن نیمه جان بلاتریکس روی زمین افتاده بود . رودلف همسرش را در بر گرفته بود و به شدت اشک می ریخت . مرگخواران همگی آنها را احاطه کرده بودند و در سکوت به غم انگیزترین صحنه ای که به یاد می آوردند ، چشم دوخته بودند . حتی صورت بیروح اسنیپ درهم بود . بلاتریکس در آغوش همسرش ناله می کرد و همچنان فنجان هافلپاف را در مشت می فشرد .

صدای پای لرد سیاه همگی را بخود آورد . لرد چهره ای غمگین به خود گرفته بود ، اما فردی تیز بین می توانست سردی نگاه توأم با برق پیروزی را در چشمان او تشخیص دهد ، و سوروس اسنیپ ، چنین فردی بود .

لرد با لحنی غمگین گفت : رودلف ، یار باوفای من ، چه حادثه غم انگیزی !

رودلف ، همچنان در سکوت می گریست . لرد سیاه به رابستن اشاره ای کرد : برادرت رو ببر بیرون . میخوام با وفادارترین مرگخوار خودم خداحافظی کنم .

شوکی ناگهانی در میان جمعیت اتفاق افتاد . همه بهت زده بودند . چطور لرد سیاه چنین توقعی داشت ؟ دور کردن مردی از کنار همسر رو به مرگش ؟ لیکن چه کسی جرأت مخالفت داشت ؟

رابستن شانه های برادرش را محکم گرفت و بلندش کرد . همگی به سمت در به راه افتادند . تازه از اتاق خارج شده بودند که متوجه زمزمه آشنای « آواداکداورا » و نور سبز رنگ مخوف آن شدند که از لای در به بیرون درز پیدا کرد . رودلف نعره ای کشید : بی رحم ! پست فطرت ! چطور تونستی بکشیش ؟ اون تا آخرین نفس بهت وفادار بود . جونشو به خاطر توی نامرد به خطر انداخت ... تو ... تو ...

و سعی کرد به طرف در هجوم ببرد . اسنیپ از همان لحظه که نور سبز را دیده بود ، هشیارانه زیر لب ورد ی خواند تا مانع عبور صدا به سمت اتاق شود . رابستن رودلف را محکم گرفت تا مانع حمله او به سمت در شود ، و در نهایت لوسیوس با لحنی خشن گفت : احمق ، یه قتل برای جاودانه ساز کردن اون فنجون کافیه . فعلا مرگ تو لزومی نداره .

همگی رودلف را از صحنه دور کردند ، غافل از بذر کینه ای که در قلب او نقش بسته بود .

لرد سیاه با لبخندی رضایت آمیز به فنجان می نگریست و در ذهن خود ، دسترسی به سومین گنجینه را می پروراند :
تاج هلنا ریونکلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/8 2:14:44
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/8 15:05:24
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
وجدانا يادم اومد! اسم جن هيپزيا ، وينكي بود! (ميدوني چي شد؟ من تو توهم وينكي و ويني و ويسكي بودم ...بعد به ذهنم رسيد كه بايد هيسكي باشه! نگو وينكي بود!)

ايتاليك رو هيپزيا ميگه
----------------------------------------------------------------------------------

و هر دو با چشمانی مضطرب به دهان پیرزن بخت برگشته چشم دوختند.

اما هيپزيا چيزي نميگفت.با سرسختي لب هايش رو به هم دوخته بود. اسنيپ كمي عقب رفت و چوبدستش رو به سمت پيرزن ِ زانو زده گرفت:

ديگه داري حوصله ام رو سر ميبري.... ايمپريو!

چشمان پر اشك هيپزيا لحظه اي خمار شد ، كم نور شد و دوباره به شكل اول برگشت.

-وينكي! وينكي!بيا اينجا... اربابت داره بهت دستور ميده!

از پشت چند درخت و بوته در كنارشان ، صداي پاق كوچكي امد و لحظه اي بعد، وينكي در برابر اونها قرار داشت. پاهاي كوچكش ميلرزيد و فنجان را در پشت سرش پنهان ميكرد. با چشمهاي درشت سبزش لحظه اي به اربابش نگاه كرد.

-بهت دستور ميدم كه اون فنجان رو بدي به اين خانم!

ولي وينكي سرش را به شدت تكان داد.با هر تكان سرش اشك و خون از سرش به اين سو و آنسو پرت ميشد.

-وينكي اين كارو نميكنه. فنجون موروثي ارباب رو به اون ها نميده. خود شما بهم گفتين بايد ازشون مراقبت كنم...وينكي اشتباهشو تكرار نميكنه!

بلاتريكس دندانهايش را بهم ميساييد و بالا و پايين ميرفت.به سوروس نگاهي كرد كه يعني :هر چه سريع تر يه كاري بكن!

سوروس با جديت تمام به جن گفت: اگه كاري رو كه اربابت ميگه ،نكني ...اون ميميره ! و بلافاصله با حالت تهديد آميزي چوبدستش رو به بالاي سر هيپزيا رساند.

وينكي سرش را پايين انداخت...چاره ي ديگري نداشت اگر اين كار را انجام نميداد ، اربابش كشته ميشد. آرام دستهايش را از پشت باز كرد وفنجان را جلو اورد. بلاتريكس بلا فاصله با يك پاترونوس به سمت خونه ي پيرزن، كه در دور دست ها هنوز ديده ميشد، به سامانتا علامت داد كه ميتوانند بروند.

وينكي به آرامي فنجان را از مشتش باز كرد و به سمت بلاتريكس و به سمت آسمان پرت كرد... بلاتريكس با چشمانش فنجان را دنبال ميكرد و اسنيپ هم منتظر اين بود كه بلاتريكس فنجان را تصاحب كند... اما اسنيپ متوجه نوعي بي نظمي شد. از گوشه ي چشمش وينكي رو ديد كه به سمت هيپزيا ميدود و با انگشتش به بلاتريكس اشاره ميكنه... اسنيپ فرياد زد : نه!!!

چشمان سبز وينكي لحظه اي آبي رنگ شد، و از انگشت اشاره اش به سمت بلاتريكس ،كه همان لحظه با لبخندي فنجان را از هوا گرفته بود، طلسمي به پرواز در آمد ! فرياد اسنیپ و نور طلسم بلاتريكس را متوجه ماجرا كرد ولي طلسم به سينه اش اصابت كرد.چوبدستش از دستش افتاد ولي فنجان را همچنان محكم در دست داشت. اسنيپ دست بلاتريكس را گرفت ،و در هوا غيب شدند.

-----------------------
جا براي كار هست، مطلب رو بپروروونين!
(200!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

چه معضلی شده این اسم جن هپزیبا!
هاکی ورزشه. وینکی هم جن کراوچشونه.
اسمش "هوکی" بود باباجان."هوکی"!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/6 19:35:52
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/5/6 19:40:36
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/5/6 23:49:04
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/5/11 10:58:49
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
_ باید جلوشو بگیریم اسنیپ ! اگه بتونه زود تر از ما به اون جن خونگی برسه ...

اسنیپ با آشفتگی به بلاتریکس خیره شد . حتی فکر کردن به این موضوع آزارش میداد.
_ باید گیرش بیاریم .

بلاتریکس نگاه خشمگینش را به اسنیپ دوخت.
_ اینو خودمم میدونستم. ولی چجوری؟
_ اینجا تو مسوولی بلا ! یادت که نرفته ؟

بلاتریکس چشمانش را از اسنیپ بر گرفت ، همچنان که با سرعت زیاد دوشادوش اسنیپ حرکت میکرد ، دندان هایش را به هم میسایید.
_ خیلی خوب ! اینقدر این رو تکرار نکن. من این مسوولیت رو به تو واگذار میکنم. حالا تو مسوولی ، بگو چجوری؟

پوزخند نمکینی بر لب های اسنیپ نقش بست و با سرعت بیشتری به سمت هپزیبا حرکت کرد.


هپزیبا با سرعت در پی جن خانگی اش میدوید.اشک و عرق بر چهره چروکیده اش جاری بود.با صدای بلند نفس نفس میزد و با تمام توانش هاکی ، جن خانگی اش ، را صدا میزد.
_ هاکی! هاکی ! صبر کن ... بزار تا بهت برسم ...
_ تو هیچ وقت به اون نمیرسی

پیرزن نا امیدانه از حرکت ایستاد. با ترس و لرز به مرد بلند قامتی که سد راهش شده بود ، نگاه کرد.
_ آشغال !
_ از این حرفِت پشیمون میشی پیر زن خرفت!

اسنیپ با عصبانیت چوب دستی اش را بالا برد و خود را آماده کرد. با بی رحمی تمام به پیرزن لاغر اندامی که ناامیدانه اشک میریخت ، نگاه کرد.
هپزیبا با تمام وجودش خطر را حس میکرد. از جان خودش هیچ ترسی نداشت. تنها چیزی که او را مجبور به ادامه میکرد فنجان ارثیه اش بود.
_ خواهش میکنم...اون فنجون رو فراموش کنین.

و با عجز و ناله به ردای مشکی مرد چنگ زد .
اسنیپ بی تفاوت ردایش را از میان دستان لاغر و کشیده زن بیرون کشید و رویش را از او برگرداند.
_ صداش بزن ! به اون جن بگو بیاد اینجا...
_ این کارو نخوا...

نگاه خشمگین اسنیپ ، او را از ادامه حرفش منصرف کرد.
_ باشه ! هاک...ها...هاکی!

در همان هنگام بلاتریکس به جمع شان اضافه شد.
_ دامبلدور یکمی مزاحمت ایجاد کرد.ولی دیگه مشکلی نیست.

و خنده عصبی ای را سر داد.
بلاتریکس : چی شد؟
اسنیپ : داره صداش میزنه !

و هر دو با چشمانی مضطرب به دهان پیرزن بخت برگشته چشم دوختند.

___________________

یه چیزی رو یادم رفت بگم :
جن هپزیبا اسمش هیسکی نبوده و " هاکی " بوده!
نفره بعدی یادش باشه، اگر میخواد سوژه رو تموم کنه بدونه که این فنجون باید حتما به دست ولدمورت و مرگخواراش بیفته ! پس زیاد سوژه رو نپیچونین چون چه الآن چه آخر سر این فنجون باید ازآن مرگخواران بشه . سوژه جوری پیش ببرین که این فنجون آخرِِ سر ، برسه به ولدمورت!
مرسی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/5/6 11:41:17
im back... again!
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خب از نظر من حق با اسنیپ می باشد و حالا که به تاپیک سر زدم متوجه شدم . و از اونجایی که فنریر گری بک بک دست ما را آزاد گذاشتند تا از پست من و یا از پست سوروس جان ادامه دهیم ، من از پست سوروس ادامه خوام داد . اگر ایشون اینطور نمی گفتند ، من منتظر تصمیم ناظران خوب تالار می شدم .

با احترام
کاساندرا تریلانی

___________________________________

هیسکی در حالی که خون از سرش می رفت ، روی زمین نشسته بود و حق حق می کرد . اسنیپ که تا به حال به دامبلدور چشم دوخته بود رویش را از او برگرداند و به بلاتریکس گفت : " زود باش ، از روی زمین بلند شو . اول تو می ری بیرون . سامانتا ، هپزیبا را تا درختان رو به روی خونه همراهی می کنیم . " فرماندهی شایسته ی اسنیپ بود و در این کار تبحر خاصی داشت .
اسنیپ به طرف هپزیبا حرکت کرد اما حواسش بر روی دامبلدور با تا مبادا خطایی از او سر بزند . بلاتریکس از جایش بلند شد و قدم سوی در گذاشت . علامت هافلپاف زیبا روی فنجان حک شده بود . اما صدایی آمد و چیزی جرق جرق کنان به سوی بلاتریکس نشانه رفت و شاید به طرف فنجان !

هیسکی در حالی که فنجان را در میان دستانش داشت از خانه دور می شد . بلاتریکس فریاد می زد بدون کوچکترین حرکتی علیه هیسکی انجام دهد به دستانش که کاملا سوخته بود نگاه می کرد . دامبلدور با خود اندیشید : " جن های خانگی وفادار ترین موجوداتند . حتی گاهی بیشتر از انسان ها "
اسنیپ چوبش را به سوی هیسکی گرفته بود اما آنقدر دور شده بود که افسون ها خطا برود .

قدم هایش را سریع بر می داشت و تقریبا آنها را به هر جایی می گذاشت . گاه گاه زمین می خورد اما باید به اربابش خدمت می کرد . چند فرسنگ آن طرف تر ، سامانتا و یک مرگ خوار که تازه به آن جا آمده بود مراقب دامبلدور بودند . بلاتریکس و اسنیپ هم در جستوجوی جن خانگی . اما فاصله ای تا خانه ی پیرزن بیچاره نداشتند . هپزیبا خانه را بدرود گفته بود و در جلوی بلاتریکس حرکت می کرد . با خود فکر می کرد : " من نباید بگذارم که دستشان به تنها ارثیه ی خاندان من برسد " اما قدرتی را در وجود خود برای مقابله با آنها پیدا نمی کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: آخرين يادگار لرد سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 تیر 1387 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه بگم ایده ی ماسک ریگلوس خیلی بهتر بود چون اولا تو اون فرصت کم با عقل بیشتر جور در می اومد نسبت به ایده ی تغییر چهره ی سوروس عزیز اونم بدون معجون چون بازم فکر میکنم با حر ف زدن اسنیپ دامبلدور اونو به راحتی می شناخت به هر حال من تصمیم گرفتم از ادامه ی ریگلوس بنویسم نفر بعدی میتونه با انتخاب خودش از اذمه ی سوروس اسنیپ یا من بنویسه


همراه یک فنجان ایستاده بود دستانش عرق کرده بود و خود را درست وسط کوهها یی اتشفشانی می دید که لحظه ای بعد فوران
خواهد کرد ناگهان فکری به سرش زد اسنیپ چوبش را بلند کرده بود دیگر فرصتی نداشت چشمانش را بست و فکر خودرا عملی کرد
-کروشیو...... قبل از اینکه طلسم اسنیپ به او اصابت کند او با یک بشکن خود را غیب کرده بود سوروس لحظه ای به جای شکسته
شده ای که بر اثر طلسمش روی زمین ایجاد شده بود خیره شد بلاتریکس فریاد زد جن لعنتی سپس طلسمی را روانه ی دامبلدور کرد
اما برایان دامبلدور با چهره و هیکل جدیدی که پیدا کرده بود بسیار سریعتر از قبل شده بودوگامی به عقب برداشت و خودرا به درون اتاق خواب انداخت طلسم بلا به اینه بر خورد کرد و ان را خورد کرد اسنیپ از
همین فرصت استفاده کرد و خودرا به پشت هپزیپا رساند دست چپش به دور گردن هپزیپا گره خورده بود و باچوب دستی ای که در دست دیگرش بود گلوی هپزیپا را فشرد
سامانتا همچنان اتاقی که البوس دامبلدور مبدل بود را می پایید وچوبش را از اتاق اوبر نمیداشت
سپس سوروس با سرش به بلا اشاره ای کرد بلا که به نقاب اسنیپ خیره شده بود فهمید که باید به جای اسنیپ حرف بزند پشت کاناپه ی
واژگون شده ای پناه گرفته بود رو به هپزیپا گفت سریعا دستور بده جن خانگیت به همراه اون فنجون بیاد اینجا سریع....... کلمه ی
سریع را بلندتر از کلمات دیگرش ادا کرد سپس ادامه داد البوس بهتره کار احمقانه ای از ت سر نزنه مگرنه اینو میفرستم اون دنیا
دامبلدور پشت به دیوار ایستاده بود و زیر چشمی به بیرون از در نگاه میکرد دوباره چشمانش را بست و در حالیکه پشت سر خود را
به دیوار میفشرد گفت :حماقت نکنین به اون کاری نداشته باشین .......
سامانتا طلسمی را روانه ی اتاق کرد و با برخورد ان به 4 چوب در باعث شد تا دامبلدور از ان فاصله بگیرد

هپزیپا که از بر خورد نفس اسنیپ با گردنش احساس قلقلک میکرد گفت: باشه هر کار بگین میکنم ......شما اونو

میخواین......بعد از اینجا میرین.......؟ باشه......هیسکی ....هیسکی میخوام همین الان به همراه اون فنجون ظاهر بشی در فر تکانی
خورد و جن خانگی کوتاه قدی از اشپزخانه بیرون امد ودر حالیکه سرش را پایین انداخته بود دستانش را بالا اورد وگفت: بفرمایین
ارباب
بلا بادیدن فنجان چشمانش برقی زد و وان را از دستان جن چنگ زد و با ولع فنجان را نگاه میکرد
سامانتا هم زیرچشمی به فنجان نگاه می کرد ولی هم چنان چوبش سمت اتاق را نشانه رفته بود
-خودشه بالا خره گیرش اوردیم اسنیپ در حالیکه هپزیپا را به دنبال خود میکشید از پشت ماسکش به فنجان نگاهی کرد
سپس هپزیپا را به سمتی پرت کرد ودست بلا وسامانتا را گرفت دامبلدور با دیدن او از اتاق بیرون امد و چند طلسم به سمت انها
فرستاد اما انها ناپدید شده بودند
-نه نباید میذاشتی ببرنش اون با ارزش ترین چیزی بود که داشتم هپزیپا در حالیکه باکمک هیسکی از روی زمین بلند میشد این را گفت
دامبلدور شکست خورده سرش را پایین انداخته بود درو اندیشه ی اتفاقاتی بود که گذشت.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن