جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1392 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان آبرفورث با صدای آلبوس از خیلات در آمد!
آبرفورث که در خیال خود تمامی اتفاقات پست قبلی (!) را تصور کرده بود به دنبل دیگر اعضای خانواده وارد اتاق شد.
در گوشه ی اتاق آلبوس در حال حرف زدن با مینروا بود. آن طرف هم لرد مک گونگال هم به کندرا خیره شده بود. ناگهان آبرفورث احساس کرد کسی در حال صدا زدنش است:

- پیس! پیــــس! هوی! سوت! سوت!

آبرفورث به آشپزخانه نگاهی انداخت. آریانا در حال صدا کردن او بود.
آریانا و آبرفورث وارد آشپزخانه شدند.

- چیه؟ چی میگی آریانا؟

- بیا یه فکری کنیم.

- برای چی؟

- چه قدر تو خنگی آبرفورث. درباره ی این دختره.

- آها! از اول بگو. خودم هم داشتم به این فکر می کردم که چه جوری دست این دو تا جوون رو بگذرایم تو دست هم.

-

- چرا خود زنی می کنی؟

- برای این که تو چرا انقدر خنگی! :vay:

- چرا؟ من که گیج شدم!

- ول کن. خودم درستش میکنم!

آبرفوث در حالی که سر خود را می خاراند از اتاق خارج شد. آلبوس داشت گریه می کرد! آبرفورث کنار آلبوس نشست و از او پرسید:

- آلبوس! چرا گریه می کنی؟

-

- بگو چرا گریه می کنی؟

-

- یک دقیقه گریه نکن. بگو چی شده؟

-

- میگی چی شده یا...

با فریاد آبرفورث همه ی نگاه ها بر روی آنان رفت!

آلبوس در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، گفت:

- آه آبرفورث! ای برادر! غم از دست دادن مادر زن مرا به این روز انداخته! آه خدای من!

آبرفورث که تازه فهمیده بود همسر لرد مک گونگال سال پیش فوت کرده، تسلیت گفت و آلبوس نشست.

ناگهان آریانا تلفن به دست وارد تالار اصلی شد و گفت:

- آلبوس، میترا خانوم پشت خط منتظرته!


آلبوس:

آبرفورث:

مینروا:

لرد مک گونگال:

آریانا:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مودی! این هم همون طور که گفتی! بهم خورد این وصلت فرخوانده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1392 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دراتاق البوس
-مینروا جان خوبی...
-اهمم یا الله
البوس نگاهی به در کردو گفت:اریانا بفرما.
اریانا سینی چایی ا اورده بود وروی تخت البوس نشست،مثل بز بربر نگاهش می کرد.
البوس عصبی شدوگفت:برودیگه می خواهم بامینی جون حرف بزنم.
-وات
این صدای اریانا بود.
مینروا نگاهی به البوس کردوگف:حرفت بزن...راستی می خواستم بگم...
اریانا مثل خواهر شوهر های عصبانی پرید وسط حرفش وگفت:ما مهریه رسم نداریم بدیم.
مینروا نگاهی به اریانا کردو گفت:من مهریه نمی خواستم بگم، می خواستم بگم تلفن...
-اوه اوه ..قبض تلفنش را باید بدیم ،فکر نکن برای برادر ما زن پیدا نمی شه .می گردم پیدا می کنم.
همین طور که اریانا داشت حرف می زدوالبوس ومینروا درحال شکستن استخوان فک کشان بودند در اتاقی دیگر خبری بود.
-...باشه به بابات نگو.
این صدای ابرفوث بود..ببخشید اون اتاقو می گم.
-وای اقا بفرمایید حرفتان را.
-میشه یک چایی دیگر بیاورید.
-ای بابا این 17 چایی که می خورید مگه تا الان چایی نخوردید.
-خوردم ولی این یه چیز دیگه است.
-این چایی را از باغچه کندم فکر کنم جن خاکی توش بی ادبی کرده.
بااین حرف تمام چایی رو صورت کندرا ریخته شد.
ناگهان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1392/6/2 20:09:45
مراقب خودت باش.
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1392 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- بابا صیقــــــر!

- فری ژووون پشرم!

آبرفورث در راه رسیدن به آغوش صیقر ایستاد و اول با یک نگاه عاقل اندر سفیه این شکلی به صیقر زل زد و بعد با همان حالت گفت:

- نمنه؟! فری کیه بابا؟

صیقر دستمال یزدی (!) اش را تکانی داد و رو به کندرا گفت:

- وا! شوکت تو یه چیزی بهش بوگو!

برای یک لحظه تنها منظره ای که در کندرا جلب نظر می کرد دویدن خون به صورتش بود! بعد از اینکه صورت کندرا کاملا قرمز شد، جیـغی بنفش کشید و گفت:

- شوکت کیه زلیل مرده! همین کارا رو میکنین که ملت میرن سازمان حمایت از ساحره های وحشی! ثبت نام می کنن دیگه! منم کندرا، یادت نیس؟

مرد نگاهی به حاضران کرد و پرسید:

- مگه اینژا خونه کورممد ممدالهی نی؟!

- نه!

مرد با چهره ای که مدام سفید تر میشد، در حالی که به سمت در خروج می رفت رو کرد به لرد مک گونگال و گفت:

- چاکریم دادا! ببخش مژاحم ناموشت شدم! باور کن اشتباه گرفته بودم! :worry:

و از در خارج شد! لرد مک گونگال دستانش را به هم مالید و بعد با رضایت نسبی به کندرا گفت:

- خب کندرا...

و با نگاه خشمگین و ابرو بالای آبرفورث و مینروا حرفش را اصلاح کرد:

- خانم دامبلدور، می گم چطوره بریم تو اون اتاقه درباره ی آینده ی بچه ها حرف بزنیم؟

کندرا با صورت گل انداخته گفت:

- آ.. آ.. آره آقا. بـ.. بـریم!

آلبوس و مینروا:

آبرفورث:

________________________________
دوستان عزیز! دقت کنین که این ازدواج به هیچ وجه نباید سر بگیره! حالا هرجوری که می خواد باشه! چه آبرفورث و آریانا نذارن، چه هر اتفاق دیگه! من مجبور شدم که یکم سوژه رو به نفع آلبوس پیش ببرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/6/2 13:09:12
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1392 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کندرانگاهی به لرد مک گونگال کرد وگفت:سلا م اقا.
لرد مک:ههههه آلبوس نگفتی خواه چنین باکلاسی دارید.
کندرا:خواهش ی کنم،من مادرشم...راستی آلبوس چیکارکرده.
لرد خنده ای کرد وگفت:آلبوس هیچکار...شیب..بام..البوس..این دختر منه مزاحم پسرشماست.
کل جمعیت دهانشان از تعجب 1متر بازمانده بود و نگاه عاشقانه کندرا ولرد ان تا پیک را روز عشق وعاشقی کرده بود.
5دقیقه بعد
بعد از 5دقیقه البوس توانست دهانش راببندد.روبه لرد کردو گفت:لرد مگه تو زن بچه نداری.
لرد:نـــــــــــــه
مینروا:وای بابا مامان ومن چی؟؟
لردنگاهی روبه مینروا کرد وگفت:مامانت کیلو چنده؟این زنه رو بچسب....
ناگهان...
-لاتم لاتای قدیم نفس کش من لات چاله میدون هاگزمیدم.
لرد باشنیدن این صداوحشتی کرد بدجوروحشت کرد، روشو برگردانند دید صیقر هاگزمیداست(پدر البوس)
که ناگهان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1392/5/29 16:10:08
مراقب خودت باش.
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1392 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده دامبلدور که دهنشون 1متر باز مونده بودوکم کم داشتن شاخ درمیاوردن .()

سکوتی کوتاه بر فضا حاکم شد تااین که آبرفورث سکوت را شکست و پرسید:ببخشید میشه بپرسم شما کی هستید.

آن مرد جواب داد:من لرد مک گونگال پدر بانو مینروا مک گونگال و...

دامبلدور وقتی اسم مینروا را شنید مانند ساعقه وسط بحث آن ها آمد و گفت:کی کی اسم مینروا را آورد کی؟

آبرفورث گفت:آلبوس تو چرا مزاحم دختر این آقا می شوی؟

پدر مینروا وقتی اسم آلبوس را شنید شروع کرد:آقا شما شرم نمیکنید حیا نمیکنید از اون موی سفیدتون خجالت بکشید شما سن پدر پدر پدر پدر بزرگ من را دارید! :vay:

آلبوس:

خانواده دامبلدور که تازه متوجه داستان شده بودند هنوزاین شکلی بودن:

آلبوس که قلبش شکسته بود فقط منتظر اتفاقی بود تا این وضع عوض بشه.

که ناگهان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- الو مینروا!

آلبوس که در احساسات خود غرق بود، متوجه صدای جیغی که از تلفن آمد نشد.

- وای بابا! بازم همون پسره س! لعنتی ول کن نیست. بابا!

آلبوس با شنیدن صدای مینروا بدون اینکه به مفهوم آن پی ببرد نخودی خندید و گفت:

- سلام عزیزم! قورررربونت برم ایلاهی! ...

- امری بود دااااااش؟!تصویر تغییر اندازه داده شده


آلبوس متعجب و هراسان می پرسد:

- اممم... آقا چی کار می کنین؟! من داشتم با اون خانوم محترم حرف می زدم... گوشیو بدین بهش لطفا!

- شما کی باشی؟

- اِااا... راستش، چجوری بگم، همسر آینده شون آلبوس پرسیوال دامبلدور!

- خیلی بی خود میـ.. بوق بوق بوق بوق!

ساعتی بعد

زیـــــــــنگ! زیییــــــــــــــــنگ! زینگ زییــــــــنگ!

کندرا درحالی که باسرعت بسمت طبقه ی بالا می رفت تا چادرش را سر کند( ) فریاد زد:

- یکی بره درو وا کنه!

آبرفورث با بی حوصلگی آهی کشید و بسمت در رفت. قبل از این که در را باز کند مردد شد و پرسید:

- کیـ..؟!

- منزل آلبوس دامبلدور؟!

آبرفورث از شنیدن نام برادرش متعجب شد، به آرامی پرسید:

- من برادرشم، کاری دارین بمن بگین.

مرد با لحنی عصبانی ولی صدایی آرام پرسید:

- بالاخره درو وا میکنی یا نه؟!

آبرفورث تحت تاثیر لحن عصبانی مرد در را باز کرد...

- تو ننه بابا نداری بچه؟! بهتون ادب یاد ندادن که داداشت یه هفتس مزاحم تلفنی دخترمه؟!

خاندان دامبلدور:

آلبوس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/23 10:37:51
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/23 10:41:00
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
چرا دامبلدور هيچ وقت ازدواج نكرد؟
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه:

آبرفورث پشت در اتاق آلبوس، فالگوش ايستاده و منتظر صدايي از درون اتاق بود. اما صدايي از اتاق آلبوس نمي آمد. او ميدانست براي چه آلبوس آنقدر افسرده و پريشان شده است. اون زن ميخواست. اما چه كسي حاضر بود به او زن بدهد؟ آبرفورث چند دقيقه ديگر پشت در ايستاد اما بازهم صدايي نيامد. با نا اميدي راهش را به سمت اتاقش كج كرد اما دو قدم بيشتر برنداشته بود كه صداي بلند آلبوس كه داشت آواز ميخواند او را سرجايش ميخكوب كرد.

-دنيا ديگه مثل تو نداره.
نه داره نه ميتونه بياره.
دلا همه بيقرار عشقن. اما عشقه كه واسه تو بيقراره...

صداي آلبوس قطع شد. آبرفورث معطل نكرد و با ورد "آلوهومورا" در را باز كرد و وارد اتاق شد. آلبوس با چهره اي خسته و كوفته روي تختش نشسته بود.

-هي تو اينجا چيكار ميكني؟

آبرفورث نتوانست جلوي خود را بگيرد و محكم زد زير خنده. صداي خنده او چنان بلند بود كه آلبوس انگشت هايش را در گوش هايش فرو كرد.

آلبوس با تعجب گفت:

-به چي ميخندي؟

چهره آبرفورث از شدت خنده كبود شده بود. او در حالي كه نفس نفس ميزد، با زحمت پاسخ داد:

-تو... تو عاشق شدي؟

ابروهاي آلبوس درهم رفت. او با صدايي رسا جواب داد:

-نه. چطور مگه؟ اصلا كي بهت همچين چيزي گفته؟

آبرفورث به آلبوس نزديكتر شد و دستي به شانه اش زد.

-به من دروغ ميگي؟ من كه ميدونم حتما عاشق يكي شدي. آخه كدوم بدبختي مياد با تو زندگي كنه بچه جون؟!

آلبوس با خشونت دست آبرفورث را از روي شانه اش كنار زد. سپس با اخم گفت:

-اولا بچه خودتي. دوما به تو چه؟ سوما برو بيرون!

آلبوس فرصت جواب دادن را به آبرفورث نداد و او را با ورد "وينگارديوم له ويو سا" به بيرون اتاق، كات كرد و در را با صد جور ورد قفل كرد.

از پشت در صداي آبرفورث مي آمد كه ميگفت:

-دروغگو! دروغگو! دروغگو!

آلبوس در جواب او فحشي آنچناني نثارش كرد. صداي آبرفورث كم كم رو به خاموشي رفت و آلبوس مطمئن شد كه او رفته است. او بار ديگر به فكر فرو رفت. چرا همه او را مسخره ميكردند؟ مگر عاشق شدن چه عيبي داشت؟ بله او عاشق شده بود. اما كسي خبر نداشت كه عاشق چه كسي شده است. او آهي كشيد و با خود گفت:

-اگه راضي بشه چي ميشه!

سپس از روي تختش پايين آمد و به سمت تلفن مشنگي كه روي ميز بود قدم برداشت. آن را در دست گرفت، شماره ها را چرخاند و منتظر ماند. بعد از چندتا بوق صدايي از پشت خط آمد:

-الو؟
-الو مينروا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1392/5/23 9:47:58
ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید: چرا دامبلدور هيچ وقت ازدواج نكرد؟

صبح یکی از روز های بهاری؛ دره گودریک، خانه دامبلدور:

کندرا در حالیکه داشت صبحانه همیشگی خانواده اش را حاضر میکرد، آخرین اتفاقات دنیای جادوگری را از رادیوی کهنه ای که روی کابینت بود، گوش میکرد.
بعد از تمام شدن اخبار و همزمان با پخش شدن موسیقی جدیدی از سلستینا واربک، کندرا ماهیتابه ای را که غذای مخصوص پرسیوال در آن قرار داشت را جلوی شوهرش گذاشت و خود نیز در صندلی خود نشست:

همه چی آرومه، تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که تو کنار هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه تو به احساس من


- آبرفورث، میشه صدای اون رادیو رو کم کنی، صداش اذیت می کنه. هیچوقت از صدای این سلستینا خوشم نیومد! نشنیدی چی گفتم آبرفورث؟

آبرفورث با بی میلی تمام از سر جاش بلند شد ولی قبل از اینکه دستش به رادیو برسه، صدای آلبوس او را در جای خود نگه داشت.

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا، به خودم می بالم
تو به من دل بستی، از چشات معلومه
من چقدر خوشبختم، همه چی آرومه


- بذار بخونه آبرفورث؛ خواهشا قطعش نکن!

- چرا؟ چیزی شده آلبوس؟ چرا داری گریه میکنی؟

آلبوس با گفتن: نه، چیزی نشدهههههه . دوان دوان به سمت اتاق خواب خودش رفت.

پرسیوال و آبرفورث در حالی که با تعجب به مسیر حرکت آلبوس نگاه میکردند، سعی در تجزیه و تحلیل اتفاقات چند دقیقه پیش داشتند تا دلیل این رفتار آلبوس را پیدا کنند که رشته افکارشان با صدای کوبیده شدن دستکش های ظرفشویی کندرا به سینک ظرفشویی پاره شد:

- آلبوس زن میخواد!

======================
برای سوژه:
آلبوس که زن میخواد، هیشکی بهش زن نمیده و اینا و آخرش قداستش شکسته میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

فقط جادوگران است و کسانی که از درکش عاجز هستند!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 10:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تغییر روند تاپیک:

۱‏ ‏-‏ تاپیک به صورت رول ادامه دار طنز( یا جدی) خواهد بود.

۲‏ ‏-‏ هر سوژه جدیدی که در این تاپیک شروع میشه،‏ یک فصل از کتاب خواهد بود.‏ در پست عنوان سوژه،‏ باید نام فصل نوشته بشه و تمام پست ها تا اتمام سوژه باید حول محور نام فصل باشد.

۳‏ ‏-‏ برای نام های تاپیک میتوانید پست اول تاپیک را بخوانید.‏ میتوانید بر اساس سلیقه خود نیز نام فصل ها را انتخاب کنید.



سوژه جدید بزودی قرار می گیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

فقط جادوگران است و کسانی که از درکش عاجز هستند!
Re: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
شب دامان سیاهش را بر سرسرا سر شهر لندن پراکنده بود.قطرات ریز باران با آرایشی زیبا بر پنجره ی دفتر آلبوس دامبلدور فرود می آمد.

پیرمرد با نگاهی غمزده و خیره به آتش درون شومینه خیره شده بود.هیچ کس نمی دانست که چرا قطره اشکی از گوشه چشمان آبی پیرمرد روان شد.

سال ها بود که رازش را در دلش دفن کرده بود.روز ها از پی روز ها میگذشت و او دم نمیزد. اما امشب...

نگاه پیرمرد دوباره به تیتر درشت روزنامه افتاد:
راز مرگ پاتر ها افشاشد!دامبلدور مردی شریر یا خیر خواه؟

قطره اشکی دیگر از گوشه چشم دامبلدور روان شد. از چشم کسی که بزرگ ترین جادوگر قرن بود.

ناگهان صدای کوبیده شدن در رشته افکارش را از هم گسیخت. با در ماندگی تمام گفت:

- بیا تو مینیروا !

در به سرعت در پاشنه چرخید و مینیروا مک گوناگال با لباس خوابی بلند وارد اتاق شد. با دستپاچگی رو به پیرمرد کرد و گفت:

- بگو این حقیقت نداره آلبوس....بگو که تو هیچ نقشی نداشتی.م..م..من ب..ب...باور نمیکنم!!

نگاه خیره ی مک گوناگال بر چشمان تر دامبلدور قفل شد.

بعد با بغضی گرفته فریاد زد:

- چرا این همه سال نگفتی؟ آخه مگه اون پسر چه گناهی کرده بود....چرا آلبوس , چرا؟

بغض شانزده ساله ی دامبلدور شکست و فریاد زد:

- آره مینروا.....تقصیر من بود....فقط به خاطر قدرت. آره...در اصل من بودم که جیمز رو فروختم. من بودم که هری رو یتیم کردم.

و بعد با لحنی که انگار با خودش حرف میزد ادامه داد:

-برای همینم تمام تلاشمو میکنم که سالم بمونه....من دین عظیمی بر گردن اون پسر دارم.

مک گوناگال با لحنی وحشت زده گفت:

اگر بفهمه تمام امیدش به نا امیدی تبدیل میشه...بزار اونم مثل همه ی مردم دیگه فکر کنه که این یه شایعس...به خاطر خدا آلبوس.

دامبلدور دوباره حالت متینی به خود گرفت و مینیروا را دعوت به نشستن کرد. بعد به نقل رازش که تا کنون با کسی در میان نگذاشته بود پرداخت.

""اونشب من از خودم بیخود شده بودم. چند سالی میشد که جریان یادگارارو فراموش کرده بودم تا این که....تا این که اونو دست جیمز دیدم. خودش بود.شنل نامرئی مرگ.
نفسم بر من چیره شد و با خودم گفتم حالا من دو تا یادگارو به دست آووردم.من ارباب مرگم.

همون شب بهانه ای جور کردم و شنل رو ازش گرفتم.همیشه تعجب میکردم که چطور جیمز تو مدرسه این همه خلاف میکنه اما کسی متوجه نمیشه!

خلاصه شکم به یقین پیوست که اون شنل در اصل یکی از یادگارا هستش. وسوسه برم داشت...میدونستم با وجود این شنل یه قدم به ابدیت نزدیک تر میشم. اما نیمه پاک وجودم به من هی نهیب میزد که:
اونا یه پسر دارن آلبوس...اونا یه خانوادن.

در نهایت یه روز از یه منبع مطمئن شنیدم که ولدومورت دنبال پاتر هاست. ""


چهره دامبلدور در هم رفت و صورتش به سفیدی گرایید

"" مینیروا...من رازدار خانواده پاتر بودم نه پتی گرو...این من بودم که راز رو برای پتی گرو فاش کردم...در اصل این من بودم که اونا رو به ولدومورت فروختم مینیروا!

چهره مک گوناگال به رنگ ریش بلند دامبلدور شد و با ترس و لرز گفت:

اما تو ...اما همه میگن که پتی گرو راز دار بوده...این چطور ممکنه؟

دامبلدور دستانش را محکم به هم گره زد و گفت:

مینیروا...قدرت آدمو عوش میکنه...ممکنه من از جهاتی بد تر از ولدومورت باشم ولی اینو مطمئنم که هیچ وقت مثل اون غرق در قدرت نشدم.
من به هری مدیونم مینیروا...و وقتی که بزرگ تر شد تمام چیز ها رو خودش میفهمه. اینو مطمئن باش!


دامبلدور پیر احساس سبکی میکرد...حالا که او رازش را فاش کرد بود دیگر احساس درماندگی نداشت.

دامبلدور بعد از آرام کردن مک گوناگال و راهی کردن او به اتاق خوابش به آرامی کاری را کرد که بعد ها موجب مرگ او شد.

او انگشتر را از کشوی میزش بیرون آورد و طلسمش تمام وجود او را در بر گرفت

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!