ناگهان آبرفورث با صدای آلبوس از خیلات در آمد!
آبرفورث که در خیال خود تمامی اتفاقات پست قبلی (!) را تصور کرده بود به دنبل دیگر اعضای خانواده وارد اتاق شد.
در گوشه ی اتاق آلبوس در حال حرف زدن با مینروا بود. آن طرف هم لرد مک گونگال هم به کندرا خیره شده بود. ناگهان آبرفورث احساس کرد کسی در حال صدا زدنش است:
- پیس! پیــــس! هوی! سوت! سوت!
آبرفورث به آشپزخانه نگاهی انداخت. آریانا در حال صدا کردن او بود.
آریانا و آبرفورث وارد آشپزخانه شدند.
- چیه؟ چی میگی آریانا؟
- بیا یه فکری کنیم.
- برای چی؟
- چه قدر تو خنگی آبرفورث. درباره ی این دختره.

- آها! از اول بگو. خودم هم داشتم به این فکر می کردم که چه جوری دست این دو تا جوون رو بگذرایم تو دست هم.
-
- چرا خود زنی می کنی؟
- برای این که تو چرا انقدر خنگی! :vay:
- چرا؟ من که گیج شدم!
- ول کن. خودم درستش میکنم!
آبرفوث در حالی که سر خود را می خاراند از اتاق خارج شد. آلبوس داشت گریه می کرد! آبرفورث کنار آلبوس نشست و از او پرسید:
- آلبوس! چرا گریه می کنی؟
-

- بگو چرا گریه می کنی؟
-
- یک دقیقه گریه نکن. بگو چی شده؟
-
- میگی چی شده یا...با فریاد آبرفورث همه ی نگاه ها بر روی آنان رفت!
آلبوس در حالی که اشک هایش را پاک می کرد، گفت:
- آه آبرفورث! ای برادر! غم از دست دادن مادر زن مرا به این روز انداخته! آه خدای من!
آبرفورث که تازه فهمیده بود همسر لرد مک گونگال سال پیش فوت کرده، تسلیت گفت و آلبوس نشست.
ناگهان آریانا تلفن به دست وارد تالار اصلی شد و گفت:
- آلبوس، میترا خانوم پشت خط منتظرته!
آلبوس:
آبرفورث:
مینروا:
لرد مک گونگال:
آریانا:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مودی! این هم همون طور که گفتی! بهم خورد این وصلت فرخوانده!