من رابستنم و خوش اومدین به چنل جوتیوب من!

اول از همه بگم که من کلی تمرین کردم که بتونم جوری حرف بزنم که شما راحت تر بفهمین. البته فقط اینجا اینجوریه. بقیه ی جاها هنوز باید به سختی منظورمو متوجه بشین.

- بابا!
اوه! ببخشید دختر کوچولوی من! حواسم نبود که باید تورو هم معرفی کنم.
شوق اولین ویدئو گرفته منو. بعد از کلی بحث و جدل، که پیش خودمون باشه، کاملا یک طرفه بود، من و بچه به این نتیجه رسیدیم که جفتمون تو ویدئو های این چنل باشیم. خب بچه! این تو و این بچه های توی خونه.
- سلام!
من و بابایی تصمیم گرفتیم که براتون یه چنل بزنیم و از همه چی بگیم. اینجا قراره چالش داشته باشیم، ریاکت داشته باشیم و خیلی چیزای دیگه. فعلا همه ی کارایی که میخوایم بکنیم رو، رو نمیکنیم. پس حتما مارو دنبال کنین تا سوپرایز ها رو از دست ندین. 
آفرین دختر بابا! بابا فداش بشه!

واقعیتش بچه ها! ما میخواستیم که برنامه ی اولمون یه چیز خیلی خاص باشه و قوی شروع کنیم چنلو. ولی خب یه چیزی باعث شد که من و بچه نظرمون عوض بشه! اون حرکت خفن رو بذاریم کنار و با این چنل رو شروع کنیم. شما هم تو زندگیتون درگیر این نباشین که چجوری شروع کنین، فقط شروع کنین! کارای خفن، خودشون در ادامه بهتون ملحق میشن. خب بچه! بگو ببینم که برای اولین ویدئو، چیکار میخوایم بکنیم.
- ما داشتیم اتفاقایی که افتاده رو رصد می کردیم که رسیدیم به یه چیزی. جفتمون قبول داشتیم که زشته ازش رد بشیم. پس امروز، ریاکت داریم! ریاکت به پست جدید تام ریدل! یه چیزی نوشته که تا الان غم منو فرا گرفته بعد از خوندنش.

ببین با بچه ی من چیکار می کنی آقای تام! میای پست در مورد مادر می نویسی؟ دشمنی داری با بچه؟ من سینگل فادرم! شرایط منو دریاب مرد!
ولی خب از حق نگذریم، خیلی قشنگ بود. به بیننده های این ویدئو هم پیشنهاد می کنم که حتما پستشو بخونن.قبل از اینکه ریاکت رو شروع کنیم بگم که، قرار نیست نقدش کنم. اصلا! کاری به نحوه ی نوشتن و ایناشم ندارم. فقط میخوام از اون حسی بنویسم که وقتی پستشو می خوندم، بهم دست داد.
خب دیگه پر حرفی بسه! بریم تو کارش!
نقل قول:
به یاد کلمه ی "مادر" که افتاد افراد بی شماری در ذهنش نقش بستند
در کمال آرامش داشتم پستشو میخوندم که به اینجا رسیدم. قبل از این، دیدم به پستش یه دید معمولی بود. ولی وقتی اینو خوندم فهمیدم که نه! قراره یه چیزی بخونم که کاملا درگیرم کنه.
نقل قول:
مادر بودن یعنی برای کسی جز خودت، که از وجودت آمده، بیپایان تلاش کنی، چیزی نخوری تا شکمش سیر شود، جانت را بدهی تا در این دنیا جان بگیرد، و با وجود غمت بخندی تا غمی حس نکند. چقدر زیباست این کلمه... مادر.
خیلی قشنگ نوشتی اینجاشو تام! کاملا حسش کردم و کاملا باهات موافقم. این ارتباط بین مادر و فرزند، نوع خاصی از عشقه که با بقیه فرق داره.
نقل قول:
ناگهان مروپ را که در گوشه ی پله، به دیوار خانه سالمندان تکیه داده را دید.
واقعیتش انتظار ورود مروپ رو نداشتم. دروغ نگم تو ذوقم خورد. چون گفتم:« داشتی درست میرفتی تام. الان با درگیری های خودت و مروپ، پستو میبری تو سراشیبی!». البته این حرفم به این معنی نیست که اونا بدن! من خیلی با جر و بحثاشون میخندم ولی این پست "جدیه"! دلیلم برای زدن اون حرف این بود. ولی بعدش فهمیدم که فکرم کاملا اشتباه بوده. چیزی نمیگم فعلا! بذارین با پست پیش بریم.
نقل قول:
- مروپ؟ باز که اومدی اینجا! خسته نمیشی؟ نمیگی بقیه نگرانت میشن؟
مروپ نگاهی به تام و بعد اطراف انداخت، انگار که با چشمانش دنبال کس دیگری میگشت.
- تنها اومدم ولی پسرمون نگرانت بود...بیا برگردیم خونه.
- تو برو من یکم دیگه اینجا میمونم.
- سر اینکه بچمون سرت داد زد تو کارش دخالت نکنی ناراحت شدی؟
مروپ آهی کشید و به سنگفرش زمین چشم دوخت.
- میدونی که منظوری نداشت اون حتی تو رو از من بیشتر دوست داره.
مروپ زیر لب گفت:
- بایدم داشته باشه.
تام خنده ای ریز کرد.
- بیا بریم سرده. میدونی که تا تو نیای همه از گرسنگی تلف میشیم.
- تو که بلدی یه چیزی سرهم کنی، مگه عاشق فست فود نبودی؟
- من...اهم یعنی ما بدون تو چیزی از گلومون پایین نمیره و میدونی... خونه هم انگار یچیزیش کمه.
دست مروپ را گرفت و او را بلند کرد.
- میخوای تو راه یکم نون بگیریم؟
فوق العاده بود! انقدر این دیالوگا به دلم نشست که نگو. شاید قبلا هم اینجوری نوشته باشید جفتتون ولی خب من نبودم که بخونم. این اولین باره که این ساید از رابطه ی تام و مروپ رو میبینم... آقا اصلا من زن میخوام.

نقل قول:
قدم زنان و دست در دست همچون زوجی جوان، دور و دورتر شدند طوری که سایه هایشان در میان چراغ های شب به آرامی محو شد. با اینحال قلب شهر همچنان به تپیدن ادامه میداد و داستان این شهر همچنان ادامه داشت...
و یه پایان خیلی لطیف!
تام! واقعا خسته نباشی. خیلی عالی بودی. خیلی لذت بردم از پستت... عه بچه! داری چی کار می کنی؟
- مامان میخوام!
به من مامان بدین! 
آخ آخ! چی بگم بهت تام!
بچه های توی خونه فکر کنم برای الان بسه! من برم بچه رو آروم بکنم تا از این بدتر نشده.
خیلی ممنون که وقت گذاشتین و اولین ویدئوی من رو دیدین. رابستن رفتن می شه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
