جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (68 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 دی 1384 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خب براي اينكه وارد يه صفحه جديد شديم ، من خلاصه ي داستانو رو از اول ماجرا تا اينجا براتون مي زنم تا شما راحت تر موضوع رو دنبال كنين!!!!!



=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=



ولدمورت به قصد خودكشي!! وارد مغازه شوخي ويزلي ميشه و بعد از مدتي خارج ميشه و به سمت " دستشويي دياگون " راه ميفته تا خودكشي كنه!!!

رون و آلبوس دامبلدور به قصد نجات اون و با كمك هاي بي شائبه ي اكبر پاتر (شخصيتي مجازي و ارزشي!!) به موقع به دستشويي مي رسن و ولدمورت رو از انجام اينكار منصرف مي كنن...در حين بيرون اومدن ولدموت از دستشويي اون با مخ مي خوره زمين و حافظشو از دست ميده!!!!

بعد از اين ماجرا افراد زيادي براي سعي مي كنن كاري كنن تا ولدمورت حافظشو بدست بياره از جمله اندروميدا كه بماند !!!

به طرز كاملا عجيبي ولدمورت تبديل به سرژ ميشه و بعدا با ضربه اي كه رون به سر سرژ مي زنه حافظه اون دوباره به سر جاش برمي گرده ( واقعا چه داستان زيبايي ... آدم لذت مي بره!!!!)!!

بعد از مدتي سرژ از مغازه بيرون ميره و بعد از مدتي آلبوس با سرژ تماس ميگيره و اون بر مي گرده تو مغازه!!!!

آلبوس سرژ رو به خاطر گروگان گرفتن هري پاتر به قصد كشت مي زنه ولي چند لحظه بعد هري از دستشويي مياد بيرون و ماجرا به خوبي و خوشي تموم ميشه!!!

در همين اثنا آوريل به قصد خريد سيم گيتار وارد مغازه شوخي ويزلي ميشه و جمعيت مشتاق براي ديدن كنسرت اون پشت سرش وارد مغازه ميشن!!

در همين لحظات سرژ كه مي بينه مردم اون رو كمتر از آوريل دوست دارن تصميم به خودكشي مي گيره!

جل الخالق ..... مريدانوس سرژ رو به درمانگاه روانكاوي مي بره و بر ميگرده و سرژ سالم و بي هيچ ناراحتي روحي شروع به گذاشتن كنسرت ميكنه!!

وسط كنسرت يهو مرگخوارا مي ريزن وسط و همه رو مي كشن و عده اي رو اسير مي كنن!!!!چند ساعت بعد پليس دياگون سر مي رسه و ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 دی 1384 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با وحشت به سمت منبع صدا نگاه كردند... در آن سمت، دامبلدور ايستاده بود و به آن ها لبخند مي زد... گفت: تست آيكيو بود! آخه خود لرد سياه پا مي شه بياد اين جا؟!! نوابغين ماشاالله!!!
صداي چند نفر به گوش رسيد كه با هم مي گفتن: خودش شايد نياد، ولي مرگخواراش...
همه باز هم با وحشت به سمت منبع صدا نگاه كردن، كه البته چند تا بود، به شكل دايره اي كه اونا رو محاصره كرده بود... چهل نفر با رداهاي سياه و نقاب به صورت ايستاده بودن و چوبدستي هاشون رو به سمت مردم نشونه گرفته بودند...
در يك لحظه چهل صداي آواداكداورا شنيده شد و چهل نفر روي زمين افتادند... همه تو جاشون ميخكوب شده بودند... صداي كرام سكوت رو شكست: آقا ما رفتيم! رو پاي خودتونين!!!
و با صداي ترق بلندي غيب شد...
گويا اين غيب شدن ذهن همه رو باز كرده بود ولي قبل از غيب شدن يكي از مرگخوارا گفت: كروشيو سند تو آل!
همه ناگهان جيغ مي كشن و مي افتن رو زمين و به خود مي پيچن، حتي ديگر مرگخوارا... مرگخوارا اجرا كننده طلسم كه ديد دوستاش هم رو زمينند، سريع طلسم رو قطع كرد... مرگخوارا بلند شدن و با خشم بهش نگاه كردن ولي چون زود طلسم رو قطع كرده بود كاري نكردن...
صداي سرژ اومد: آقا ما هم الفرار!!
ولي قبل از اين كه غيب بشه، مردم داد زدن: سرژ...نه... ما تو رو دوست داريم... تو بايد هميشه در ميان طرفدارات باشي... بجنگ تا بجنگيم!!!!
سرژ با شنيدن اين تعريفات، يه لحظه جو گيزر شد ، دست مشت كرده‌ش رو تو هوا تكون داد و داد زد: مرگ بر آستاكباريون!!!
يه پرتوي سبز رنگ تو هوا به پرواز در اومد ولي يه نفر از طرفداران ايثارگر(!) خودش رو انداخت جلوش و افتاد زمين و چشم از دنيا فرو بست...!!!سرژ پريد به طرفش و شروع كرد به گريه كردن...
مرگخوارا چند تا هم سكتوم سمپرا فرستادن و هركي مي خواست طلسمي اجرا كنه يا كاري بكنه، يا شكنجه مي دادن يا مي كشتن...
بعد از چند دقيقه يكي از مرگخوارا: خوب... چند تا قرباني براي شكنجه ببريم... براي ارباب... لرد سياه...
. چند نفر رو با طناب بستن و يكيشون سوت بلندي زد...
صدايي از تقاطع كوچه با كوچه‌ي ديگر مي امد... صداي نزديك شدن چيزي...
صدا بلند و بلندتر مي شد تا در نهايت يه (( وانت مزدا مدل 47 آبي‌ رنگ)) با صداي زياد جلوشون ترمز كرد!!!
10 مرگخوار 10 اسير رو انداختن پشت و خودشون هم نشستن و ماشين با سرعت به حركت در اومد...(نكته: 20 نفر پشت يه وانت!!!)!
بقيّه مرگخوارا گفتند: خوب، ديگه پولارو هم بگيريم بريم...
رو به دامبلدور كردند و گفتن: زود، پولا رو بنداز اين جا...
دامبل گفت: من متعلّق به همه‌ي اين مردمم... اين پولا براي من مهم نيست، مهم شركت مردم در كلا-
صداي او با فرياد يكي از مرگخواران قطع شد: زود باش ديگه... ما كاراي مهم تري داريم...!
دامبل كه از ناراحتي مي ناليد، پول ها رو انداخت جلوشون و افتاد زمين و زانوهاش ‌رو تو بغل گرفت و گريه كرد...
مرگخوارا پول رو گرفتن و به طرز نامساوي و كشك گونه(!) بين خودشون تقسيم كردن...
يكيشون گفت: ديگه كي پول زياد داره؟
سرژ كه هنوز داشت گريه و هق هق مي كرد، گفت:رون اصلا پول نداره!!!!
نگاه مركخواران به رون كه سفيد شده بود دوخته شد، همه گفتن: ميدي، يا...
اون نعره زد: نــــــــه... من زحمت كشيدم واسه اينا... شما نمـ
يكي از مرگخواران داد زد: آواداكـ
رون گفت: باشه... باشه... مي دم...
و با ناراحتي بسيار زياد و در حالي كه چشاشو بسته بود تا دزديده شدن اون پول ها رو نبينه، با اكراه اونا رو انداخت تو يه فضاي خالي...
همه‌ي مردم، سرژ كه گريه مي كرد، دامبل كه هق‌هق مي كرد حتّي كسايي كه يه كم زخمي شده بودن، مرگخوارا و ... پريدن به سمت پول ها... تو هوا بودند و كم كم نزديك مي شدن كه...
ققنوس دامبل در اون فضا ظاهر شد و همه خشكشون زد و افتادن زمين و حيرت اونا رو در بر گرفت...
دامبل داد زد: ايول ققي... پول رو بردار بنداز من...
ققي چنان بهش نگاه كرد گويي چيزي از حرفاش نمي فهميد، و در برابر چشماي حيرت زده‌ي مردم، پولارو گذاشت تو دهنش و قبل از اين كه مردم بتونن كاري بكنن، با صداي بسيار بلندي قورت داد!!!!!
همه: ااااااااااااااااااااااااااااااه...!
و ققي با صداي چيك غيب شد...
يكي از مرگخوارا داد زد: اه... مي خواستيم پولا رو بگيريم بريم بستني بخريم ها!
سرژ با شنيدن كلمه‌ي «بستني» باز هم جو گيزر شد و گيتارش رو برداشت، و شروع كرد به زدن و خوندن: يادش به خير اون روزا، بستني داشتيم... بستنيمون كيـم بود، مشتري داشتيم... مشتريمون كچـل بود، دوستش نداشتيم... دســــت... دست دست دست!!
مردم شروع كردن به دست زدن كه نور سبزي به چشم خورد و چند نفر افتادن رو زمين... صداي آهنگ و خوندن قطع شد...
فقط صداي رون به گوش رسيد ، اون يه چيز بزرگ گرفته بود دستش و داشت توش يه چيزي مي گفت: ... بله جناب سروان... كوچه‌ي دياگون... بله، بله...
موبايل آجر مانندش آتيش گرفت و رون با جيغي اونو انداخت زمين... مرگخوارا كه مي ديدن اوضاع خراب شد به هم نگاه كردن... يكيشون داد زد: اينسنديو...
سرژ آتيش گرفت!!! همه‌ي طرفداراش ريختن روش كه خاموشش كنن، و در اين مدّت مرگخوارا به هم نگاه كردن، و صداي تق بسيار بلندي آمد و مرگخواران ديگه اون جا نبودند...

»»» دو ساعت بعد «««
سرژ كه هنوز از شوك آتيش گرفتن در نيومده بود، نشسته بود و به يه جايي خيره نگاه مي كرد... آلبوس و رون داشتن گريه و آه و ناله مي كردن... مردم هم كنار پيكر سوخته، سرد و يا خوني آشنايانشون گريه مي كردن... اوضاع ناراحت كننده‌اي بود...
يهو چند تا چوب جارو تو آسمون ديده شد و وقتي به زمين رسيدن، چند نفر از پشتش پريدن و كلتشون رو كشيدن(!) و داد زدن: بشينين رو زمين... همه رو زمين... دستا بالا... سريع...
و وقتي نگاه هاي خيره‌ي مردم رو به دستاشون ديدن، اسلحه ها رو انداختن و چوبدستي هاشون رو در آوردن!!
رئيسشون هم به آرامي جلو اومد و گفت: به ما گزارش شده كه مرگخوارا اين جان....!!!!
...............................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 دی 1384 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ نگاهی به جمعیت کرد و لبخند زد ...
اون کم کم عقب عقب می رفت و ملت با لبخندهای ملیح طلبکارانه به سرژ لبخند می زدند ... جمعیت می خواستن حمله کنن رو سرژ که ناگهان رون به صورت خیلی تیز از تو جیب سرژ یه گیتار الکتریک خفن درآورد و داد دست سرژ و سرژ دوباره شروع کرد به خوندن ؛ اون می زد و ملت می کوبوندن !!!
وسط کوچه دیاگون خلاصه شده بود بوووق ! و به همین دلیل یدفعه کرام ظاهر شد و با ظهورش رعد و برقی تو آسمون زده شد و همه محو ابهت کرام بودن ...
کرام : من به عنوان یه وبمستر که خیلیم عادلم اجازه نمی دم وسط خیابون حرکات موزون اجرا کنید ؛ تا چند لحظه دیگه همه تونو حذف شناسه می کنم !!!
ناگهان چشمش به سرژ افتاد : اه نه سیستم من از بچه گیم عاشق سیستم بودم ! یادمه قبلنا ... و شروع کرد به همخوانی با آهنگ ؛
5 دقیقه بعد ؛
کرام روی صحنه پیش سرژ بود و داشت گیتار برقی می زد و با سرژ می خوند و ملت هم دیگه خودکشی و غش و ...
اون طرف هم رون و مریدانوس داشتند پولارو می شمردند و لبخند رضایتمندانه ای می زدند ، دامبلدور هم دست 10-20 تا بچه رو گرفته بود و داشت براشون از فواید یادگیری قوانین رول پلینگ از سنین طفولیت صحبت می کرد
هری هم مشغول پخش پفیلا و هات داگ بود تا یه جوری خودشو تو نمایش نامه جا بده !
که ناگهان همه ملت جیغ کشیدن و پراکنده شدند ! بروبچ همه مات و مبهوت به هم نگاه می کردن که یهو رون جیغ کشید ... اون بالااااااا...تو آسمون...علامت شوووووووووووووم
همه مات و مبهوت در حال سکته بودن که یهو بلیز زابینی با خنده پرید وسط و گفت : فقط یه شوخی بود !!!
بقیه : باز تو ازین شوخی شهرستانیات کردی مگه نمی دونی این دامبل قلب درست حسابی نداره ...
بلیز : ! بابا شوخی کردم من نبودم !
در همین موقع صدای قهقهه ای توی فضا پیچید : این من بودم ؛ لرد سیاه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/10/21 17:35:31
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 دی 1384 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ : آقا من یک فکری دارم چرا من آهنگای سیستم رو نخونم فکر کنم درامدمون بالاتر میره ها ؟
آلبوس و مریدانوس و رون نگاهی به هم انداختند . رون در حالی که بالا پایین میپرید گفت : آره حق با توئه چرا به فکر خودمون نرسید . آلبوس در حالی که بروشورهاش رو از تو جیبش در میاورد ( نکته : بروشور که تو جیب جا نمیگیره ) گفت : عالیه !! وای خدا جون میتونم بقیه بروشورهام رو بفروشم .
رون فریاد زد : سرژ پس چرا منتظری ؟ تو برو بیرون مغازه شروع کن به خوندن هر کس خواست کنسرت تو رو ببینه اول باید بیاد از اینجا چیز میز بخره ؟
آلبوس که نیشش تا آخر باز شده بود : عالیه منم بین مردم راه میرم و بروشور هام رو پخش میکنم
مریدانوس : منم میمونم به رون کمک میکنم .
هر کس رفت سر پست خودش . سرژ رفت بیرون مغازه گیتارش رو از تو جیبش دراورد و شروع به خوندن یکی از آهنگای سیستم کرد . بلافاصله مردم دور سرژ جمع شدن و با علاقه بهش نگاه کردند . رون فریاد زد : هوی از این ور بیاین اینجا ببینم !
همه جمعیت رفتند تو مغازه . رون گفت : میخواین به آهنگ سیستم گوش بدین ؟
همه جمعیت سرها رو تکون دادن .
رون گفت : پس اول باید از اینجا خرید کنید .
آلبوس از پشت رون فریاد زد : و بروشورهای منو بگیرین
مدتی گذشت رون در حالی در چشمانش عکس دلار افتاده بود داشت با علاقه پولهارو میشمرد :
50010 گالیون . 50011 گالیون 50012 گالیون وای خدا جون چقدر پول 50013....
آن طرف مریدانوس مثل برق از این سمت به آن سمت مغازه میرفت و به متقاضیان بی شمار مغازه جواب میداد . آلبوس در بین جمعیت راه میرفت او در حالی که بروشور هاش رو دسته دسته توی جمعیت پرتاب میکرد فریاد میزد : کلاسای رول پیلینگ . غیر رول پلینگ . المپیاد و تقویتی رولپیلینگ .......
اما تمام جمعیت جذب آواز سرژ شده بودند آنها همه دستهارو بالا گرفته بودند و دست میزدند جیغ میزدند عده ای وسط خیابون میرقصیدند . سرژ که کاملا جو گیر شده بود از سکو پایین آمد و رفت بین تماشاچیان بلافاصله صدای جیغ دخترا به اوج خودش رسید . سرژ با فریادش آواز میخوند و از بین جمعیت عبور میکرد و جمعیت نیز دنبال سرژ می آمد سرژ رفت وسط خیابون ایستاد و شروع به گیتار زدن کرد بلافاصله همه دورش جمع شدن و شروع به رقصیدن کردند .
_ دووووون . دوووووون دووووووووننننن
صدای سرژ قطع شد و او با تعجب به سیمهای گیتارش نگاه کرد . تمام سیمهای گیتار سرژ پاره شده بود . لحظه ای گذشت همه ساکت شدن و عده ای با خشم و عده ای با تعجب به سرژ نگاه میکردند در آن میان فقط صدای آلبوس شنیده میشد که داشت برای بروشورهایش تبلیغ میکرد صدای آلبوس نیز خیلی سریع قطع شد یواش یواش صدای جمعیت خشمگین اوج گرفت . سرژ نگاهی به جمعیت کرد و لبخند زد .. ........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ در گوشه مغازه از سقف خود را آویزان کرده است.
آلبوس و رون : نـــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
دامبل و رون هم یهو بنا می ذارن به گریه کردن چون دامبل یه شاگرد رولش رو و رون پولاشو از دست داده بود و جفتشون داغون داغون بودند ...
در همین هنگام هری به شیرینی بالا و پایین می پره ، به خاطر من گریه نکنین نه نه !!! من راضی نیستم !!

در همین وقت در مغازه وا می شه و سرژ و مریدانوس که دستش داروهای سرژه وارد می شن .
رون و دامبلدور : ، جل الخالق ! این که زنده اس !
مریدانوس : یعنی شما هنوز فرق سرژ رو با عروسک ولدمورت تشخیص نمی دین ؟!
دامبل به رون چپ چپ نگاه می کنه و می گه : نمی شه این عروسکای کوفتیتو جمع کنی و با آدم بازی نکنی ؟!
و یه کله می زنه به رون و رون بیهوش می شه و میفته رو زمین "مریدانوس ازین که انتقامش گرفته شده لبخند پلیدانه ای می زنه "
بعد مریدانوس می شینه جریان و تعریف می کنه که طی یه عملیات انتحاری سرژ و از زیر دست و پای ملت موقع کنسرت کشیده بیرون و برده پیش یه روان درمانگر و اونم گفته که سرژ حالش به زودی خوب می شه به شرطی که داروهاشو بخوره و داروهاشم گیر نمیومد و مجبور شده تا ناصرخسرو بره و فروشندهه یه تف دارو رو 10 گالیون بهش انداخته !!!
سرژ که حرفای دکتر روش خیلی تاثیر گذاشته بود ، رفت کنار رون که تازه به هوش اومده بود و تو فکر پول ها بود نشست و اونو با معنویات زندگی آشنا کرد و از چهچه بلبل ها و سیستم و زندگی زیبا گفت و این که پول ارزش نداره و مریدانوس هم که اینو شنید به سرژ گفت : اگه ارزش نداره 10 گالیون رو رد کن بیاد !
سرژ : من ؟! 10 گالیون بدم که چی ، این همه پول عمراااااااا ...
و تا داشتن با هم شاخ به شاخ می شدن ؛
دامبل دستاشو بین اونا حایل کرد و گفت : مثل اینکه هنوزم تو رول پلینگ می لنگین ، وقته یه جلسه فوق العاده س ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1384/10/21 10:57:46
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده پست من دنباله ی نفر قبلی نیست!!نفر قبل ترشه!!
------------------------------------------------------
به...اندرو!!!!!
"منو میندازی بیرون اره؟فکر کردی من میرم؟نه بابا!!تازه کلاس گرفتم راه بیقتم!!چی فکر کردی!!....به به....سرژ هم که داره خودکشی می کنه!!.....مبارک باشه!!"
"ای خدا!!..."
رون صندلی ای را به کناری کشید و در حالی که سرش را گرفته بود روی ان نشست!!
"اخی!!...دامبلدور بذار بکشه چی کار داری بچه رو!!..عقده ای می شه ها!!!"
اندرو به سمت دامبلدور رفت و کنارش زد و تبر را از دست او گرفت و به دست سرژ داد.
"بکش خودتو بکش!!..."
در همان لحظه سرژ...

---------------------------------------------------------------

هه!!منو می ندازی بیرون؟هه!!من به این راحتی ها نمی رم!!تا راه نیفتم نمی رم!!دوباره بندازی بیرون دوباره میام!! هر چند نمایشنامه ام دو خط بیشتر نباشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و رون دارن در مورد فواید آوریل و ضروریات وجود او در مغازه صحبت میکنن.
رون : آره.....من میگم اینو استخدامش کنیم، من در زندگیم و در طول مدتی که این مغازه رو باز کرده بودم این همه پول در عرض نیم ساعت در نیاورده بودم.
آلبوس همونطور که داره بروشور میده : آره بابا، نگاه کن...ملت دارن به صورت باکسی از من بروشور میگیرن....آهای آقا...آقایی که دستت خودکار گرفتی.....
دامبلدور دست پر از بروشورش رو میگیره به طرف یه اقای معلوم الحال و دستش رو با حرارت تکون میده به طوریکه همه بروشورا روی سر ملت پخش میشه.
دامبی : بله شما اقایی که الان خودکارت رو انداختی زمین و منتظری یکی بهت بدش...چرا از این بروشورا نمیگیری؟ شما نیاز به آموزش در زمینه "چگونه به بهترین نحو احسنت از خودکارمان در رول استفاده کنیم" داری، بیا جانم بیا.....

** میان جمعیت پس از به پرواز در آمدن بروشورها**
-: دارن شاباش میدن......وای دارن چاکیلون*میدن...آقا بگیرین...
-: وای چقد این ویزلیا مهربونن.....من از این به بعد خرید سال خانواده و دوستان و آشنایان و غریبه ها رو از اینجا میکنم....
-: پس اینو نشنیدی.....ویزلی گفته هر کی 100 گالیون در 1 ماه خرید کنه یه بلیط مجانی بهش میدن....
رون : چی آقا؟ چرا شایعه میکنی؟ واقعا این مملکت با وجود شما شایعه گران عزیز رونق داره.....من کی گفتم؟ بنده گفتم اگه در یکبار خرید 100 گالیون جنس بخرین.....بله اقای محترم!
-: چقد چاکیلون روی این زمین ریخته.....حمله به چاکیلونای روی روی زمین.....
آوریل در حین خوندن : he wasnt what I wanted what I thought know...... وای چقد چاکیلون!!!! هر کی به منم بده یه کنسرت مهمونش میکنم.....(نکته چهرئولوژی : : آوریل با شناختن فرد خودکار به دست در میان جمعیت از هرگونه خم شدن به شدت خودداری میکرد)

در این زمان اتفاقی میفته که اون آقای معلوم الحال خودکار به دست حتی توی خواب هم نمیدید، جمعیت مردمی که برای آوریل جمع شده بودن دولا میشن تا بروشورا رو بردارن.....باور کردنی نبود.....50-60 نفر همه خم شده......اقای خودکار به دست چشمانش را میمالد......ولی این رویا نیس واقعیته....جلوی اون 50 نفر خم شده اند و دنبال بروشور میکردن.
آقای خودکار به دست : حملـــــه!!!

[از پخش هرگونه صدای اضافه مانند آخ!!! معذوریم، ستاد حمایت کننده از صداهای خاص]

آوریل بعد از 2 ساعت هنور داره میخونه که رون میره بالا و میکروفون رو به زور از آوریل میگیره و در نتیجه مقاومت آوریل، وی به داخل جمعیت پرتاب میشه و صد البته هم که کسی اونو رو سرش نگه نمیداره پس آوریل مانند تاپاله (به خاطر استفاده از این لغت متاسفیم، اداره کل حمایت کننده از طرفداران آوریل) پخش زمین میشه.
رون : بله....هم اکنون حنجره طلایی آوریل، این خواننده پرفایده و پرمصرف!! دارای اندکی ناراحتی شده، امیدوارم باز هم شمارو در این مکان مقدس ببینم. و کسانی هم که همین الان 100 گالیون جنس بخرن، 2.5 درصد تخفیف برای کنسرت بعدی میگیرن. با تشکر، اسپانسر این کنسرت، رون ویزلی.

ملت که در کف تخفیف زیاد این شخص هستن، با حالت آمیخته از تعجب و شگفتی و همچنین درد در نواحی پشت مکان رو ترک میکنن.
آلبوس : وای خداجون، غیر قابل باوره، نصف بروشورام رو مردم بردن، الان فقط حدود 600000 نسخه مونده، این یه رویائه...... میبینی سرژ؟ میبینی چقد این مردم به من و رول نویسی من و کلاسهای رول نویسی من علاقه دارن.....سرژ؟ سرژ؟ سرژ؟؟؟؟؟

و سرژ در گوشه مغازه از سقف خود را آویزان کرده است.
آلبوس و رون : نـــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!

نکته جی پی اس : پس آوریل کجاس؟ بله...چه حدس احمقانه ای زدین چون آوریل از موقعیت سوءاستفاده کرده و پولهای روی پیشخوان مغازه را برداشته و ....

*چاکیلون : ورژن جدید گالیون میباشد که به جای سکه به صورت چک است و معادل 1000 گالیون میباشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1384/10/21 10:53:32
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين باز ميشه و آوريل وارد مغازه ميشه!!
"سلام رون عزيز ، سيم گيتارم پاره شده....سه متر سيم اضافه داري به من بدي!!!!!"
رون:بابا ... به جون مادرم اينجا مغازه شوخيه....ولي فكر كنم دارم يه دقيقه وايستا!! "
مريدانوس:واي....درست مي بينم...آوريل لاوين...اينجا.
مريدانوس غش مي كنه...

چند دقيقه بعد
مريدانوس:باورم نميشه ... من هميشه از طرفداراي پر و پا قرص آوريل بودم!!ممكنه يه امضا از شما داشته باشم....
آوريل:حتما عزيزم....
مريدانوس:راستي شوهرتون چطوره...تو يكي از سايت هاي طرفدار شما نوشته بود شما ازدواج كرديد!!! خوش به حال اون پسري كه با شما....

شتلق!!!!!

آوريل با چكش فلور مي كوبه تو سر مريدانوس....
مريدانوس غش مي كنه!!!
آوريل:من هميشه روي مسئله ازدواج حساس بودم!!!



نيم ساعت بعد
آوريل دو تا صندلي رو گذاشته رو هم و داره اجرا مي كنه!
He was a boy
She was a girl!!
جمعيت مشتاق پشت درهاي مغازه منتظرن تا بياين تو!
رون در حال شمردن پول:دمش گرم....عجب درآمدي داره ... و با دست به آوريل اشاره مي كنه!
آلبوس دامبلدور در حالي كه داره به كسائيكه وارد ميشن بروشور كلاس هاي آموزشيش رو ميده....
آلبوس:آره جييگر هم در آمد داره هم ...... بوق .......!!!!


در گوشه ي سالن سرژ تانكيان در حال خودكشيه!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس در مقابل چشمان حیرت زده رون با یک حرکت سرژ رو به دیوار چسبوند. او در حالی که صداش از خشم میلرزید فریاد زد : من خودم تو خواب دیدم هری رو گروگان گرفتی ؟ به من بگو با هری چی کار کردی.....
سرژ که دیگه کم کم داشت به رنگ بنفش متمایل می شد گفت : آلبوس جان به خدا توهم زدی کار من نبوده من بی گناهم ... دیگه اون سرژ معصوم که سرگرمیش سیستم بود رو نمیشناســـی ؟!
دامبلدور هم که بغض راه گلوشو بسته بود گفت : اوه سرژ ، پسرم ... اگه قول بدی توی کلاس فوق العاده رول پلینگ شرکت کنی حرفتو قبول می ...
دینگ دینگ ...
رون : یه مشتری !!! خوش آمد ... ولی قبل از اینکه حرفش تموم بشه مریدانوس وارد شد ؛ سلام دامبلدور و ناگهان چشمش به سرژ افتاااااد ...
هی تو ، ولدمورت ! تو برادر منو کشتی ، من از تو انتقام می گیرم (با هر کلمه به اونها نزدیک تر می شد ) تو یه موجود پستــــــــــــــی و در همین لحظه که میخواست شیرجه بزنه روی سرژ تا خفش کنه ! سرژ تصمیم گرفت که با یک پرش خودشو بندازه توی بغل دامبلدور ولی پاش گیر کرد به لبه رداش و با مخ اومد زمین و بیهوش شد ...
رون و دامبلدور : ...
مریدانوس هم توی خیالش داشت ولدمورت رو می زد که یهو دامبلدور دستشو گرفت و کشید و گفت : تو به چند جلسه آموزش کنترل احساسات در رول پلینگ احتیاج داری ...
در همون موقع صدای آه و ناله سرژ که دچار دوگانگی شخصیت شده بود بلند شد ...
دامبلدور رفت بالای سر سرژ و سرژ معصومانه به دامبلدور خیره شد و ناگهان بغض کرد سرشو تکون داد و فریاد زد من ولد مورت نیستــــــــــــــــــــــــــــم و خودشو انداخت تو بغل دامبلدور و های های گر یه کرد !
مریدانوس هم که جریانو تا حدودی گرفته بود گفت : اه باز این شاهکار کرامه نکنه ؟! با احساسات انتقام جویانه آدم بازی می شه !!! و همین موقع یکی از در ها باز شد و هری از دست به آب اومد بیرون !
هری : چه صفایی ... دنیا چقدر قشنگه
دامبلدور و رون و سرژ و مریدانوس : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/10/20 19:00:02
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/10/20 19:02:50
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ایول رونان واقعا این نمایش نامت خیلی قشنگ بود خیلی حال کردم خیلی سوژه جالبی رو انتخاب کرده بودی فقط یک چیزی بگم البته ببخشیدا میدونم که من در حدی نیستم که ایراد بگیرم ولی این موضوع هم اشکال توئه هم هوکی البته بماند که منم همین اشکال رو دارم و البته شدیدا دارم سعی میکنم که این اشکال رو بر طرف کنم البته اشکال نیستا ولی به نظر من اگر شما دوتا تو نمایشنامه هاتون از فعل های مضارع اخباری استفاده نکنید جملاتتون قشنگ تر میشه . البته این نظر منه شاید در اشتباه باشم
-------------------
آب سردی بر روی صورت دامبلدور ریخت دامبلدور هراسان از جاش بلند شد .
رون وحشتزده به اطراف مغازه نگاه کرد و گفت : چی شده آلبوس جان ؟ چرا یکدفعه غش کردی ؟
آلبوس وحشتزده تر از رون : من ....
رون : جن دیدی ؟
آلبوس : نه من.....
رون : به من بگو دزد اومده ؟
آلبوس : نه من
رون : نکنه .......
آلبوس نعره زد : میذاری حرفم رو بزنم یا نه ؟
رون لبش رو گاز زد و حیرت زده به آلبوس نگاه کرد آلبوس چند لحظه صبر کرد تا اینکه مطمئن بشود که رون دیگه نمیخواد وسط حرفش بپرد سپس با قیافه گریانی گفت : هری !!
رون با تعجب به اطرافش نگاه کرد انگار منتظر بود که هری از یک گوشه بپره بیرون سپس گفت : آره تو مدرسه با هم دوست بودیم
آلبوس با صدای بلندتری گفت : هری !!!
رون با تعجب نگاهی به آلبوس انداخت و گفت : خب بابا نصف جونم کردی هری چی شده !
ناگهان آلبوس از جاش بلند شد و با قدمهای بلند شروع به قدم زدن کرد سپس فریاد زد : من سرژ رو میکشم
رون چند بار با تعجب پلک زد سپس زد زیر خنده ! او در حالی که بشدت میخندید گفت : بابا آلبوس تو منو نصف جون کردی این شوخیها رو از کجا یاد گرفتی خیلی ناجورن !
آلبوس لحظه ای با خشم به رون نگاه کرد بلافاصله خنده رون قطع شد . آلبوس فریاد زد : اون آجرت رو بده کار دارم !
رون مبایلش رو از تو جیبش دراود به همین دلیل نصف تصویر سیاه شد ( نکته : در اینجا منظور آن است که مبایل رون خیلی کندست ) و داد دست آلبوس . آلبوس سریع شماره ای رو گرفت :
پشت خط
الو سرژ صحبت میکنه خواننده نسل جوان
آلبوس بلند تر از فریاد سرژ نعره زد : بدو بیا اینجا کارت دارم
سرژ که به دلایلی از این برخورد خوشحال بود گفت : اومدم آلبوس جان
مدتی گذشت و رون همچنان با تعجب به آلبوس نگاه میکرد . آلبوس با عصبانیت در اتاق قدم میزد و دائم زیر لب با خودش حرف میزد ناگهان چند ضربه به در زده شد . آلبوس از حرکت ایستاد و گفت : بیا تو
در باز شد و سرژ با گیتارش وارد شد او عینکش رو از روی چشمش برداشت و گفت : آلبوس میدونستم که تو طاقت دوری منو نداری ! برای همین من یکی از زیبا ترین آهنگهای سیستم آف داون رو آماده کردم تا برات......کخ....کخ....چی کار داری میکنی ؟
آلبوس در مقابل چشمان حیرت زده رون با یک حرکت سرژ رو به دیوار چسبوند. او در حالی که صداش از خشم میلرزید فریاد زد : من خودم تو خواب دیدم هری رو گروگان گرفتی ؟ به من بگو با هری چی کار کردی.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.