جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

90 کاربر(ها) آنلاین هستند (69 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ شروع مي‌كنه به پايكوبي،و با صداي بلند و با خوشحالي فرياد مي‌زنه:آخ جون...دوباره سرژ شدم...!!!!
بعد، در برابر چشمان حيرتزده و خوشحال رون و دامبل، گيتارش رو از جيبش درمياره(دقت كنين...از جيبش!) و شروع مي‌كنه به خوندن يكي از آهنگ‌هاي سيستم...!در حالي كه داشت با شور و شوق فراوون، به سيم‌هاي گيتار ضربه وارد مي‌كرد و با فريادي به بلندي فرياد سرژ، مي‌خوند، نورهاي اتاق هم داشتند به رنگ‌هاي مختلف تغيير مي‌كردند...!
1 ساعت...2 ساعت...3 ساعت...! سرژ هنوز داشت مي‌خوند...!
دامبل، برمي‌گرده طرف رون، و مي‌گه:عزيزم...! تو مطمئني كه ضربه‌اي كه وارد كردي يه ذره بيش از حد محكم نبود...؟!!!
رون هم مي‌گه:باهات موافقم...فك كنم خيلي محكم زدم...حالش اصلا خوب نيست...!!!
قيافه‌هاشون رفته رفته خسته‌تر مي‌شد...!
وقتي 4مين ساعت هم مي‌گذره، سرژ بالاخره آخرين ضربه رو به سيم گيتارش وارد مي‌كنه، وبا حالتي كه نشانگر اين بود كه در انتظار تشويقه، صورتش رو بالا مي‌گيره و چشاش رو مي‌بنده...!
1 دقيقه...2 دقيقه...3 دقيقه...!هيچ صداي تشويقي نمياد...
سرژ يكي از چشاش رو آروم باز مي‌كنه و به رون و دامبل نيگا مي‌كنه، و در كمال دلخوري، مي‌بينه كه اونا تو خواب عميق و شيريني فرو رفته‌ن...!!!
سرژ گيتارش رو با ظرافت تمام توي جيبش مي‌ذاره(!)، و بيل رو از روي زمين برمي‌داره، و محكم مي‌كوبه توي كله‌ي دامبل...!!!
دامبل هم چشاش عين چراغي كه بزني به كليدش، روشن بشه، باز مي‌شن، و در حاليكه محكم سرش روگرفته كه دردش كمتر بشه، از جاش مي‌پره...محكم يقه‌ي سرژ رو مي‌گيره، و با صداي بلند(كه باعث شد رون هم بيدار بشه،!)فرياد مي‌زنه:اي نامرد...!چرا مي‌زني خب...!
سرژ هم در جواب، با خشم و دلخوري مي‌گه:خب چيكار كنم...؟ من دارم واسه شما با شور و شوق آهنگ زيباي سيستم رو مي‌نوازم، و شما هم به جاي اينكه از اين فرصت طلايي نهايت استفاده رو ببرين، گرفتين خوابيدين...!!!
دامبل هم در جواب مي‌گه:ببين سرژ...با وجود اينكه من قبلا هم خيلي از تجربيات خودم رو در اختيارت گذاشته‌م، ولي به نظرم نياز داري كه يه چند جلسه هم به كلاساي روز سه‌شنبه‌م كه واسه "نحوه‌ي تنظيم مدت زمان آهنگ نواختن در رول"هستش، شركت كني...!!!
رون با كلافگي و خواب‌آلودگي گفت:پروفسور دامبلدور عزيز...! انقدر واسه همه کلاس مي‌ذاري(دقت كنين...اين جاش ايهام داشت...!) آخر همه‌ش ميفته‌ن رو هم ها...!!!گفته باشم...!
سرژ هم به طرف در رفت،و گفت:خب ديگه...من برم...فعلا باي...!
و وقتي رسيد به آستانه‌ي در، دامبل با شور و شوق گفت:راستي سرژ...كاري داري...؟
سرژ هم ايستاد و گفت:نه...فك_
دامبل هم از جاش پريد و با خوشحالي گفت:خب پس بيا بريم توي يكي از كلاسام شركت كن...!
سرژ هم فورا گفت:ا...آهان...حالا يادم افتاد...يه كاري داشتم...باي...!
و قبل از اينكه دامبل بتونه چيزي بگه، از در پريد بيرون و ناپديد شد...
دامبل هم خودش رو كنار رون كه روي مبل لم داده بود ونزديك بود خوابش ببره باز، ولو كرد...!
بعد يهو عين برق باز از جاش پريد و فرياد زد:هــــــــــــري...........!!!!
بعد، به رون كه با فرياد اون خوابش پريده بود، وحشتزده خيره شد،و و قتي رون هم وحشتزده شد، گفت:نـــه...!هري...كجا رفتي آخه...!
و غش كرد.............................!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: یکشنبه 18 دی 1384 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت از خواب پرید و در حالی که صورتش قرمز شده بود با دستانش جلوی دهنش رو گرفت .
رون و آلبوس با تعجب به هم نگاه کردند . رون در حالی که صورتش در هم رفته بود گفت : بدو بدو دستشوئی از اون وره بدو اینجا خراب کاری نکن !
ولدمورت بدون معطلی رفت تو دستشوئی و در را پشت سرش بست . بلافاصله رون و آلبوس رفتند پشت در و فال گوش ایستادند و به صدا ها گوش دادند .
بووووغ بوووواااااغ
رون و آلبوس با چهره های در هم رفته به هم نگاه کردند . آلبوس گفت : به نظرت جواب میده ؟
رون : صددرصد خودم اینارو به شخصه از ویلیام گرفتم این مواد همیشه معجزه میکنند .
صداهای درون دستشوئی قطع شد ناگهان در باز شد و ولدمورت بیرون آمد او در حالی چهره اش از فرط خشم به رنگ بنفش درامده بود فریاد زد : خجالت نمیکشید ؟ تو مگه آزار داری پیر مرد جلف ؟ تو چی میگی ؟ نکنه هوس یک آواداکدورای آب دار کردید هان ؟
آلبوس و رون پس از شنیدن این حرف از خوشحالی شروع به پای کوبی کردند آلبوس رون رو بغل کرد و فریاد زد : ایول خیلی خوشم اومد ! عالی بود !
رون : خواهش میکنم
دامبلدور : یادم باشه برات یک کلاس المپیاد رول پلینگ بزارم اینجوری خیلی حیفی
ولدمورت در حالی که با تعجب به آنها نگاه میکرد گفت : حالا لطفا خودتون رو معرفی کنید با هم آشنا بشیم
آلبوس و رون در همون حالتی که همدیگر رو بغل کرده بودند خشکشون زد و لبخند از صورتشون محو شد . بلافاصله آلبوس با خشم رون رو کنار زد و فریاد زد : ای خاک تو سرت کنم با این نقشه هات ؟ بی عرضه ؟
رون که نا امید شده بود گفت: حالا چی کار کنیم ؟
آلبوس نگاهی به ولدمورت انداخت که داشت با علاقه به اشیای درون مغازه نگاه میکرد سپس با عصبانیت گفت : من چه میدونم !
رون که چشماش رو بسته بود گفت : فقط یک راه مونده !
در این بین لرد گفت : اینا چقدر عجیبن به خدا عین جادوست نگاه کنین!!!
آلبوس بدون توجه به حرفهای لرد گفت : چه راهی ؟
رون با همون چشمای بسته : آره خودشه باید همین کار رو کنم ! وقتی از راه پزشکی جواب نده باید بدنبال راههای بهتری باشیم!
بلافاصله رون چشماش رو باز کرد و با عجله سمت کمدی رفت که در گوشه مغازه بود دامبلدور با تعجب گفت : بگو میخوای چی کار کنی ؟
رون در حالی که لبخند شیطانی روی لبش نشسته بود گفت : فقط وایسا و نگاه کن
رون بیل گنده ای رو از توی کمد بیرون آورد
آلبوس : به ریش مرلین قسمت میدم بگو میخوای چی کار کنی ؟
رون در حالی که داشت با دستش خاکهای نشسته روی بیل رو پاک میکرد گفت : یک ضربه حالش رو جا میاره !
آلبوس : نه .!! وایسا ببینم نه !
بوووووووم
قبل از اینکه آلبوس بتواند جلوی رون رو بگیرد او با بیل یک ضربه محکم به سر ولدمورت وارد کرده بود . ولدمورت بیهوش روی زمین افتاد . آلبوس وحشت زده نگاهی به رون انداخت و گفت : تو چی کار کردی ؟
رون : نگران نباش به من اعتماد کن
آلبوس فریاد زد : بخاطر اعتماد کردن به توئه که الان به این روز افتادیم !
آلبوس به بالای سر ولدمورت رفت و چند ضربه به صورت ولدمورت زد ولدمورت آروم چشماش رو باز کرد چند بار پلک زد ناگهان از جاش بلند شد و زد زیر گریه او در حالی که گریه میکرد گفت : من نمیخوام لرد باشم من میخوام سرژ باشم کمکم کنین !
آلبوس با حیرت نگاهی به رون کرد که حالت خودنمایانه ای رو به خودش گرفته بود .
آلبوس : تو موفق شدی ؟ باور نکردنیه!
رون : ما اینیم دیگه
ولدمورت با شدت بیشتری شروع به گریه کردن کرد آلبوس با مهربانی دستش رو دور گردن ولدمورت حلقه کرد و با حالتی پدرانه گفت : چی شده ولدی جون ؟ :bigkiss:
ولدمورت : من میخوام سرژ باشم من.....
رون حرف ولدمورت رو قطع کرد و گفت : ولدی تو مدتهاست که دوباره سرژ شدی !
ولدمورت : دروغ نگو !
آلبوس : به مرلین راست میگیم اگر بخوای آینه هم داریم
ناگهان گریه های سرژ قطع شد او با دستانش صورتش رو لمس کرد سپس به دستانش نگاه کرد سپس با خوشحالیه کودکانه ای بلند شد و خودش رو به آینه رساند و در آینه نگاه کرد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/18 19:38:24
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: یکشنبه 18 دی 1384 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اندروميدا:خب دوستان من ميخام برم...كاري نداريد!!
رون:در خدمت باشيم...نميخاستي كاري كني بره چي اومدي تو مغازه!
اندروميدا:راستش ميخاستم خودمو به طرز زيركانه اي وارد داستان كنم!!!فكر مي كنم تا حدودي موفق شدم...نظر شما چيه پروفسور دامبلدور!!
آلبوس:خب به نظر من خيلي زيركانه بود!!!!ولي هنوز با معيار هاي استاندارد كلاس هاي من فاصله داري!!!مي تونم برات چند جلسه خصوصي كلاس " آموزش چگونگي وارد شدن به تاپيك " بذارم!!!
اندروميدا:واقعا پروفسور ... خوشحالم كرديد.....ازتون ممنونم!!


سه ساعت بعد از رفتن اندروميدا:
ولدمورت زل زده تو چشم هاي آلبوس و رون.....
رون:آلبوس!
آلبوس:چيه عزيزم!!
رون:يه فكري دارم.....گوشتو بيار جلو.....


چند لحظه بعد:
آلبوس:نه رون من از تو توقع نداشتم....درسته ولدمورت دشمن ماست....اما اين كار از مرگ هم براي اون دردناك تره!!
رون:ميدونم!!! ولي چاره اي ديگه اي ندارم.....


دو دقيقه بعد:
رون روي كله ي دامبلدور وايستاده و داره قفسه ها رو مي گرده......
آلبوس:پيدا نكردي؟
رون:چرا ايناهاش!!
" معجون تغيير شخصيت "
" تركيبات : موي ويليام ادوارد – ناخن مايك لوري – انگشت اورانوس و افزودني هاي مجاز!!! "


چند ساعت بعد:
ولدمورت بعد از خوردن معجون به خواب عميقي فرو رفته.......
آلبوس:فكر نمي كني معجون هاي مغازه ات يه كم خطرناكه!
رون:نه عزيزم!!
در همين لحظه ولدمورت از خواب مي پره.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 دی 1384 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یه ادم نسبتا قد بلند با یه شنل قرمز با گل های نارنجی و برگ های سبز!!(ترکیب رنگ رو!!)وارد شد.
"کریسمس مبارک!!"
اندرو در حالی که می خندید جعبه ی کوچکی را روی میز کوچک مغازه گذاشت.دامبلدور که انگار متوجه چیزی شده بود دست هایش را باز کرد و به طرف اون اومد.
"اندرو!!من می دونستم!می دونستم!تو می تونی کمک کنی!"
اندرو خودش را کنار کشید تا دامبلدور از کنارش بگذرد.
"چه کمکی؟مجانی؟"
دامبلدور که به قفسه ای برخورد کرده بود در حالی که سرش را می مالید دستش را جلو اورد تا با اندرو دست بدهد.
"می خوام بری بیرون و یهویی ظاهر بشی!!اونم جلوی این ولدی مون!!"
اندرو به دست دامبلدور توجهی نکرد.
"من الان ظاهر شدنم نمیاد!!"
رون با اکراه گفت"پس چیت میاد؟"
اندرو :
دامبلدور که اهسته اندرو را به سمت دیگری می برد با صدایی اهسته و گول زننده و با قیافه ای معصوم گفت "خب... من چی کار باید بکنم؟"
اندرو که سرش را می خاراند و فکر میکرد ناگهان گفت"باید یه کاری کنی که من بتونم توی خونه ی تو یهویی ظاهر بشم و غیب بشم!!یعنی هر جا که دلم خواست!محدودیت نداشته باشه!!"
"اخه...همه جا که نمی شه!!مثلا...مثلا جاهایی مثل.."
"پس من رفتم!"
"لوس نشو!!..باشه!...قبوله!"
"خب پس من می رم و یهو ظاهر می شم!!"
و از در بیرون رفت.
یک ساعت....دو ساعت....
رون و دامبلدور هر دو روی یک صندلی نشسته بودند و پاهایشان را به میز تکیه داده بودند.(چه جوری جاشون شده بود به ما ربطی نداره!!مشکل خودشون بود!!).ولدی هم در مغازه راه می رفت و به دنبال چیزی می گشت.
"رون!!من خوابم میاد!!"
"من..من..هیچی ولش کن!!"
تق!
رون و دامبلدور هر دو از روی صندلی افتادند.اندرو که به ان ها می خندید گفت"ولدی کو؟ترسیدین؟"
"پیداش کردم!!پیداش کردم!!"
ولدی در حالی که می خندید به اندرو و دامبلی و رون خیره شده بود.

-------------------------------------------------------------------------
می دونم خیلی بده ولی با اجازه اینو زدم وارد بشم منم و بلکه فرجی بشه و با تمرین یه ذره این رول ما هم پیشرفت کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: دوشنبه 5 دی 1384 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت میخواست بیاد بیرون که یهو پاش به لبه شنلش گیر کرد و محکم با مخ خورد زمین
رون : اوا ولدی جون حواست کجا رفته مواظب باش
دامبلدور : بابا بلند شو چیزی نشد که
ولی ولدمورت تکون نخورد و روی زمین ثابت موند
دامبلدور نگاهی به ولدمورت انداخت و گفت : ولدی جون داری مارو میترسونیا بلند شو دیگه
ولی بازم ولدمورت بلند نشد
رون رفت جلو و به دامبلدور گفت : نگران نباش بسپر به من
رون داخل توالت شد و شیلنگ آب رو برداشت و آن را باز کرد و با فشار به سمت صورت ولدمورت گرفت
ولدمورت تکونی خورد و آروم از روی زمین بلند شد و چهار زانو نشست
رون به دامبلدور گفت : حال کردی یکم خلاقیت میخواست
دامبلدور به ولدمورت گفت : خب ولدی جون بلند شو بریم دیگه چرا همینجوری نشستی ؟
ولدمورت جوابی نداد و همین طور به دامبلدور و رون خیره نگاه کرد
رون : اه ولدی جون بلند شو دیگه
ولدمورت سرش رو خاروند و سپس گفت : ببخشید !!شما
دامبلدور و رون نگاهی به هم کردند رون گفت : این آلبوس دامبلدوره منم رون ویزلیم مثل اینکه مخت تاب برداشته ها؟
ولدمورت : من میخوام بدونم که کی هستم و اینجا چی کار میکنم؟؟؟
دامبلدور و رون با تعجب به هم نگاهی کردند
رون :حالا چی کار کنیم
دامبلدور نگاهی به رون کرد و گفت : نمیدونم بهتره از خلاقیتت استفاده کنی
رون لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت : بهتره فعلا ببریمش توی مغازه اونجا یک فکری براش میکنیم
هر دو ولدمورت رو آروم به مغازه بردند

درون مغازه

( دور بین از درون چشم ولدمورت داره نگاه میکنه ) همه جا ساکته یکدفعه دامبلدور با یک ماسک از ناکجا میاد جلوی ولدمورت اما ولدمورت هیچ واکنشی نشون نمیده
دامبلدور ماسکش رو در میاره و با عصبانیت میگه : نخیر اثر نداره من اگر یکی جلوم اینجوری میپرید الان از ترس خودم رو خیس کرده بودم
رون : به نظرت الان باید چی کار کنیم
دامبلدور یکم فکر میکنه و میگه: نمیدونم
رون : آهان فهمیدم
سپس به سرعت سمت ویترین میره و چندتا قرص رو از اون تو در میاره سپس بادو به سمت دامبلدور و ولدمورت بر میگرده
دامبلدور : اینا دیگه چیه ؟
رون : قرصه دیگه
دامبلدور : قرص چی؟
رون : به این چیزا کار نداشته باش
دامبلدور لحظه ای به رون چشم غره میره و میگه : اینا چیه دیگه نکنه....
رون با دستپاچگی : نه بابا هر کی از اینا میخوره هر چی دوست داشته باشه میاد جلوی چشماش شاید اینطوری یک چیزایی یادش بیاد دیگه
دامبلدور یکم فکر میکنه و میگه : من که متوجه منظورت نمیشم حالا امتحان کن ببینیم چی میشه
رون میره سمت ولدمورت و به ولدمورت یک قرص میده . ولدمورت آروم آن را قورت میده و سپس دوباره به روبه رو خیره میشه ناگهان
_ بچه ها خیلی وقته پرواز نکردم میخوام پرواز کنم
دامبلدور و رون با تعجب به هم نگاه میکنن
ولدمورت بچه ها اون پنجره رو باز کنین من اومدم
ولدمورت از جاش بلند میشه پنجره ر باز میکنه و میخواد بپره که
دامبلدور رو رون
دامبلدور و رون دوباره ولدمورت رو روی صندلیش میشونن
دامبلدور با عصبانیت : دستت درد نکنه این از اون که عقل از سرش پرید اینم از این . حالا ببین چه بلایی سرش آوردی
رون : آخ ببخشید خودم تا به حال امتحانش نکرده بودم نمیدونستم چی میشه
در همون لحظه در باز میشه و یکنفر وارد میشه..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: یکشنبه 4 دی 1384 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان اينجا مغازه شوخيه يا دفتر ازدواج!!!
قبل از رول زدن حداقل به موضوع تاپيك دقت كنيد!

--==--==--==--==--==--==--==--==--==--==--==



رون: آخيش راحت شدم ... اين بر و بچ ارزشي رفتن!
آلبوس:ولي من هنوز اينجام جيييگر .... نمي دونم چرا جديدن هيچكس نمي خواد از تجربيات گرانبهاي من تو رول نويسي استفاده كنه!

در باز ميشه و يك نفر در حالي كه صورتش مشخص نيست وارد مغازه ميشه..

" سلام ... سي تا قرص ضد افسردگي مي خواستم! "

رون:بابا به جون مادرم اينجا داروخونه نيست!!
مرد ناشناس: ممنون من ميرم خودمو بندازم زير قطار!!
رون:بيا...بيا اگه ميخاي خود كشي كني يه سري قرص دارم تازه قبل از مرگ كلي هم فاز ميده به آدم!
مرد ناشناس:ممنون!

آلبوس:اين يارو يه نمه آشنا ميزد جييگر ... فكر كنم يكي از كسايي بود كه من قبلا تجربيات رول پلينگيم رو در اختيارش گذاشته بودم!!
رون:آره صداش شبيه مار بود! فكر كنم ولدمورت بود...


بيرون مغازه

رون و آلبوس در جستجوي ولدمورت!

رون:آقا شما يك عدد ولدمورت نديدين كه از اينجا رد شده باشه!
آقاهه:چرا اتفاقا مي خواست خودكشي كنه.
آلبوس:آقاي محترم رول پلينگ شما خيلي ضعيفه.... اين كارت منه شما مي تونين روزهاي جمعه از ساعت 2 تا 4 به من مراجعه كنيد براي كلاس هاي تقويتي رول پلينگ!!!
رون:شما زياد جدي نگير جناب..

صداي مبهم ولدمورت از دوردست به گوش مي رسيد!!!
رون:خودشه پيداش كرديم....

" چند لحظه بعد اون دو تا در كنار ساختمون بزرگي ايستاده بودن كه عبارت " دستشويي دياگون " روش خودنمايي مي كرد!!"


داخل دستشويي

رون:ولدي ... ولدي ... تو كدومشوني!!! بيا بيرون ميخام باهات حرف بزنم!
ولدي در حالي كه لرزش صداش كاملا مشخصه!!
هيچكس نمي تونه كمكم كنه .... من نمي تونم با شناسه ولدي فعاليت كنم ... نمي تونم .... من سرژ تانكيان رو مي خوام!!
آلبوس:ولدي بيا بيرون...خودم دو سه روز ديگه مدير ميشم شناسه تو عوض مي كنم!!! البته قبلش بايد در كلاس هاي "" چگونه با يك شخصيت غير هري پاتري در رول پلينگ فعاليت كنيم!" شركت كني!!

ولدمورت در حال بيرون اومدن از دستشويي هستش كه يهو......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دیلینگ دیلینگ دیلینگ دینگ

نورهایی عجیب با درخشش عجیب تر در همه جای مغازه شوخی ویزلی ها میدرخشیدند.
مردی با ردایی قرمز و طلایی (فکر کنم یه ذره سبز و زرد هم توش دیدم) جلوی رون ویزلی ایستاد.
رون یه نگاهی به نگاهی به سرتاپای این جادوگر مسن می اندازه و میگه:اوه بله بفرمایید.
آرتیکوس دامبلدور در حالی که با اشتیاق به اطراف مغازه نگاه می کنه میگه:سلام من آرتیکوس هستم.
رون:منم رون ویزلیم.بفرمایید امرتون رو.
آرتیکوس:ببینم اینجا قرص سرما خوردگی هم دارین.
رون با تعجب:قرص سرما خوردگی اینجا که عطاری نیست ! اینحا مغازه شوخی ویزلی هاست.
آرتیکوس:اوه پس من اشتباهی به کوییرل آدرس دادم.
فلش بک به چوبدستی فروشی کوییرل(برای اطلاعات بیشتر به چوبدستی فروشی کوییرل مراجعه کنید)
کوییرل با عصبانیت میگه:خرا خروو خول خردی خرتولوخو.
آتیکوس با نارحتی:چرا اینجوی حرف میزنی نکنه سرما خوردی,شنیدم که اینجاها یه مغازه دارویی به نام شوخی های ویزلی هست (زکی!ویزلی و دارو؟)برو اونجا بهت یه قرصی چیزی بده تا خوب بشی. ....

حرف رون اجازه مرور بیشتر آرتیکوس روی این خاطره رو میگیره.
آرتیکوس با گیجی می پرسه:ببخشید شما چی گفتی؟
رون دوباره میگه:من گفتم که می خوایید یه سری از محصولات جدیدمون رو بهت نشون بدم.
آرتیکوس:آه البته چرا که نه؟
رون هم شروع می کنه با آب و تاب تمام در مورد محصولاتش پرچونگی کردن:اینا رو که می بینی کلاه دفاعی هستن که برای دوئل یه چیز مفیده....اون رو که می بینی جدید ترین معجون عشقه که اثر آنی رو هرکسی که بخوای داره(آرتیکوس وقتی اینرو میشنوه تمام بدنش سرخ می شه,حالا خدا می دونه برای چی!)
... اینی که میبینی جدید ترین محصولمون هستش که خودم درستش کردم.
بعد رون سینه شو نیم متر میده بالا طوری که بلند قد تر از قبل به نظر می رسید(رون همین جوری دراز هست ببین چه شکلی می شه که خودشم دراز تر بکنه).آرتیکوس با گیجی تمام به حرفهای رون گوش می کنه ولی هیچی ازش سر در نمی آره.
رون ادامه میده:داشتم می گفتم وقتی ....
آرتیکوس که حوصله اش از موضوع سر رفته بود حرف رون رو قطع می کنه و میگه :بگذریم اوه اون دوشیزه خانم کیه داره توی این مغازه میدرخشه. و به طرف خانم فلیگ اشاره کرد که داشت هری رو به خاطر صمیمی شدن (یا به عبارتی دیگر :bigkiss: )با جینی اونم وسط عموم میزد.
رون:اوه اون پیرزنه خانم فلیگ همسایه هری ایناست
آرتیکوس:زن جذابیه
رون
آرتیکوس به طرف خانم فلیگ می ره و میگه:سلام من آرتیکوس دامبلدور هستم.
خانم فلیگ:خب حالا چی کار کنم؟
آرتیکوس:می خواستم بدونم می تونم یه ناهار شاعرانه رو با دوشیزه خانمی مثل شما صرف کنم.
خانم فلیگ : آخه آخه...
آرتیکوس:خواهش میکنم حرف پیرمردی مثل من رو زمین نندازید.
خانم فلیگ: :باشه قبوله هرچی تو بگی آرتیکوس
و بعد :bigkiss: و آرتیکوس با خانم فلیگ از مغازه شوخی ویزلیها با حالتی شاعرانه(از اونایی که آدم از خوندنشم عقش میگیره)خارج شدند.
همه کسانی که توی مغازه بودن
هری از اون وسط میگه :این همونی نبود که منو به خاطر :bigkiss: داشت کتک میزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آذر 1384 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره صداي در مي آد.......
بانو در حالي كه از عصبانيت رنگش قرمز جيگري شده بود وارد مغازه مي شه.
- ببينم پسره ي احمق ايكبيري....منو مسخره مي كني؟مي خواهي گازت بگيرم حالت جا بياد؟
همگي با تعجب به سمت صدا بر ميگردند.
رون با ترس و لرز و در حالي كه رنگ به صورت نداشت زير لب گفت:
- چچچي ..... شششده؟؟؟
- چي شده؟! من از تو آبنبات خوني خواستم.بعد تو به من چي دادي؟ آب نبات خوني.......!!!
اومدم دادم به برادرم(ورژن قديمي دوست پسرم)بعد به جاي اينكه بخوره خوشش بياد روي زبونش مو در آورده!!!!!!!!!
بعد با عصبانيت به طرف رون هجوم!برد تا بلكه بتونه يك گاز ازش بگيره كه با فريادي متوقف مي شه.
-صبر كن ببينم!
صداي آلبوس دامبلدور بود كه داشت با خشم فرياد مي كشيد.
-فكر كردي چي كار داري مي كني؟مگه توي قوانين هاگوارتز رو نخواندي كه بي احترامي به معلم باعث اخراج مي شه؟مگه نمي دوني كه اگر فعال نباشي از مدرسه شوت مي شي، مگه........
-ولي آلبوس جان اينجا كه مدرسه نيست!من........
دامبلدور بازوي هري را گرفته بود تا از شدت عصبانيت روي زميين نيافته.
-خيلي خب بسه!بانو جان من شرمنده......
-شرمنده؟!!! برادرم ديگه توي روم نگاه نمي كنه.مگه نمي دوني تو اين زمونه شوهر،ببخشيد
برادر پيدا كردن سخته؟؟!!
-خب مي توني از اين معجون هاي عشق ببري!مطمئن باش عشق برادريش! از قبل بيشتر مي شه.
همين موقع دوباره دامبلدور مي پره وسط:
-معجون عشق.......؟ويزلي مگه قوانين رو نخوندي؟ مگه نمي دوني كه معجون عشق........
ولي صداي بلندي مانع از ادامه ي حرف هاي دامبلدور مي شه.شخصي وارد مغازه شد.قد بلند و خوشتيپ!
اكبر پاتر دوباره به طرف رون مي ره.در حالي كه متوجه نگاه هاي تحسين آميز بانو بر روي خودش نيست...
-آقاي ويزلي نمي شه لطفا منم يه تاپيك به اسم روسري(!) فروشي اكبر پاتر باز كنم؟
رون خودش رو براي جواب دندون شكني آماده مي كنه كه بانو بهش مي گه:
-دلشو نشكن! بزار باز كنه ديگه.وگرنه مي دوني كه من......
-ولي آخه.....
-نشنيدم!
-باشه.باشه.مجوز داده شد.ولي اگر توي دو هفته فعال......
اكبر پاتر با خوشحالي در حال بالا پايين پريدن توي مغازست .
بانو با خنده به رون مي گه:
-ببينم اون پيشنهاد معجون عشق هنوز هست؟؟؟

****15 دقيقه بعد*****
بانو دست در دست اكبر پاتر از مغازه ي ويزلي خارج مي شوند.........

---------------------------------------------
اميدوارم ببخشيد ديگه......
---------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آذر 1384 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي بلندي همرو از حركت باز ميداره
صبر كنيد
همه ي نگاه ها به طرف صدا ميره استرجس پادمور در جلوي در ايستاده بود
دامبلدور:به به اينكه استرجس خودمونه چطوري استرجس
استرجس نگاهي به صورت خسته و عرق كرده دامبلدور ميكنه و
ميگه:سلام جناب دامبلدور اميدوارم حالتون خوب باشه فقط يك لحظه صبر كنيد تا من ببينم قضيه چيه
سپس روشو به طرف مامورين وزارتخونه ميكنه و ميگه:شما به چه حقي وارد اين فروشگاه شدين مجوز دارين
يكي از مامورين جلو مياد و
ميگه:معلومه كه داريم اگه نداشتيم ك............
استرجس:نشونم بده ببينم
مامور وزارتخونه دستشو ميكنه تو جيبش و شروع به جست و جو ميكنه پس از تلاش بسيار برگه اي رو از جيبش در مياره و به استرجس نشون ميده
تمام افراد داخل مغازه از جمله دامبلدور فقط نگاه ميكردن و چيزي نميگفتن
استرجس نگاهي دقيق به برگه ميندازه و شروع به خوندن ميكنه پس از اينكه خوندنش تموم ميشه رو به مامور وزارتخونه ميكنه و ميكه:عزيزم شما پلاك چند توي برگه ميبيني
مامور وزارتخونه به طرف برگه ميره و
ميگه:پلاك 21
استرجس رو به دامبلدور ميكنه وميگه اينجا پلاك چنده
دامبلدور نگاهي به رون ويزلي ميكنه وميگه: صاحاب مغازه اونه
رون نگاهي به دامبلدور ميكنه وميگه:پلاك12
استرجس بلافاصله چوب دستيشو در مياره وبه سمت همه ي مامورين وزارتخونه طلسم ميفرسته و ميگه:برين بيرون ييلا بدو سريع همتون رو مجازات ميكنم
تمام مامورين وزارتخونه با تمام سرعت از مغازه بيرون رفتن
استرجس بر ميگرده و در حالي كه گرد و خاك لباسشو پاك ميكنه
ميگه:جناب رون اين وسايلو براي من بيارين ممنون ميشم
استرجس دستشو در جيب لباسش ميكنه و كاغزي رو در مياره و ميده به رون ويزلي
رون سريع ميره كه جنسهاي استرجس رو بياره در اين بين استرجس رو به دامبلدور ميكنه و ميگه :از ديدن شما در اينجا خيلي خوشحال شدم
دامبلدور:منم همين طور
رون با بسته اي پر بر ميگرده و ميگه: اينم جنسهاتون
استرجس:خب خب چقدر ميشه
رون:مهمون ما باشين
استرجس:ممنون
رون:5 گاليون
استرجس پول رو ميده و بر ميگرده كه با همه خداحافظي كنه كه ناگهان دوباره صداي در مياد
دينگ دينگ

---------------------
اين پست صرفا براي معرفي خودم بود دفعه ي بعد بهتر پست ميزنم
اين پست ادامه پست هوكي هستش
فقط من ديگه نميدونم ادامه هر كدوم رو خواستين برين يا مال من يا مال رون رو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه شوخي ويزلي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آذر 1384 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اين پست بعد پست دامبلدور عزيزه!!

=======================

رون:بوق.....بوق.....مردم آزار زنگ مي زني در ميري؟!!!!
هري:آلبوس....آلبوس....من آبنبات تخم مرغي ميخام!!

در همين لحظه اكبر پاتر وارد مغازه ميشه...
اكبر پاتر:آقا گراوپ فروشي دارين...
رون:آره داداش چند مي خري؟
اكبر پاتر:3000000 گالئون..
رون:بده.
رون:آقا من نميدونم چرا وقتي اين اكبر پاترو ميبينم ارزشي ميشم!!!!!

اكبر پاتر در حال بسته بندي گراوپ....

در مغازه محكم كوبيده ميشه....فردي با لباس سفيد در آستانه ي در ظاهر ميشه...
"به نام جاسم ايست"
چيليك(صداي دوربين)
نور فلاش دوربين باعث ميشه هيچكس چهره ي فرد تازه وارد رو نبينه...
گراوپ:كالين.....

صحنه اي عاشقانه در وسط مغازه شكل مي گيره....اشك تو چشاي رون جمع شده..
آلبوس:هوووي هري تو نيگاه نكن بد آموزي داره...
هري:چيش بد آموزي داره...هنوز كه اندازه من و جيني صميمي نشدن!!

كالين:من برگشتم گراوپ...
گراوپ:ارباب همه منو كرد اذيت...السامور اذيت بيشتر(اشاره به پستي كه حدودا يك سال پيش توسط السامور در حمام اسليترين زده شده است.....فكر مي كنم تنها كسي كه اين قسمتو بفهمه سرژه)
كالين گراوپ رودر آغوش مي گيره....
كالين:نگران نباش عزيزم..همه چي تموم شده!!


آلبوس:بچه ها اكبر پاتر رفت.....
رون:آره چطور مگه....
آلبوس:واي واقعا حيف شد...ميخاستم تجربيات رول پلينگي خودمو در اختيارش بذارم!!!!


ديلينگ.....ديلينگ....ديلينگ



يك نفر با ردايي سياه وارد مغازه شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.