سوروس با چهرهي خشن به مايك و جوزف نگاه كرد... گفت: خوب… شما نمي خوايد بيايد؟
مايك دودل بود… به آرامي گفت: من... آخه مي ترسم… مي ترسم كار خيلي خطرناكي باشه…
جوزف كه گويي اين حرف، حرف دل خودش بود با شتاب گفت: آره… كار خطرناكيه… به نظر من…
سوروس حرف او را قطع كرد و در حالي كه با سردي به آن ها نگاه مي كردگفت: من مشتاقم برم… شما نمي خواينـ
حرفش با صداي غرّشي وحشتناك قطع شد... بدون معطلي به عقب نگاه كرد و آن را ديد...
موجودي، تقريبا به اندازهي آن ها ، در پشت سيرون و سيوروس ايستاده بود و با چشمان سبزرنگش به آنان نگاه مي كرد... چشمانش سردو و خشن بودند و گويي طمعي در جان آن ها داشتند...
سيرون من من كنان گفت: اينا... اينا رو من تا حالا نديده-
حرفش با غرّش بلند موجود قطع شد... آن جانور، خيلي شبيه گرگ بود... خيلي... چهرهاش حالتي از خشم داشت، همچنين... گرسنگي...
سيرون دو قدم به عقب رفت... در چهرهاش ترس آشكار بود... سوروس نيز سه قدم به عقب رفت... جنگل كاملا ساكت بود و صدايي نمي آمد... گويا درختان نيز از آن غرش ها ترسيده بودند....
5 ماه در آسمان مي درخشيدند... موجود گرگ مانند، سرش را به سمت ماه ها بلند كرد و زوزهاي سر داد... زوزهاي كه خون در رگ منجمد مي كرد... درختان هيچ حركتي نداشتند و بادي نمي وزيد... با اين وجود، هوا بسيار سرد و سوزناك بود...
جانور با آنان نگاه كرد... به آنان كه مرگ را انتظار مي كشيدند... به آنان كه بدون هيچ حركتي روبرويش ايستاده بودند... به آنان كه آرامش او را بر هم زده بودند... او سلطان اين جنگل بود...
مايك با خود فكر كرد: اين دره جاهاي عجيبي داره، كه اين موجود به نظر مي رسه رئيس اين قسمت از اين دره هولناك باشه...
از فكر كردن به اين موارد، موهايش سيخ مي شدند.... ولي نمي توانست جلوي خود را بگيرد...
چوزف كه خود را در دو قدمي مرگ مي ديد، به آرامي دستش را به سمت چوبدستيش برد.. خيلي آرام... دستش را نزديك مي كرد... نزديك تر... نزديك تر... آه... دستش به آن رسيد... داستان داشت به پايان مي رسيد كه...
جانور گرگ مانند، چنان به سرعت جهيد كه كسي نتوانست حركتي كند... كسي نتوانست فكر كند... كسي نتوانست واكنشي دهد... همه غافلگير شدند و... كسي نتوانست جلوي مرگ جوزف را بگيرد...................................................
---------------------------------------
ببخشيد... اگه بد بود، ناظر محترم پاكش كنه... بالاخره داستان بايد تراژديك هم بشه ديگه! چه مي شه كرد... جدي اگه مي خواين پاكش كنين... من ناراحت نمي شم... ولي تو جشنواره شركتم بدين ها!!!
...............................................................
هوكي عزيز!
اتفاقا من از نوشتت خوشم اومد.به قول خودت داستان بايد تراژديك باشه!
ولي فكر مي كنم شايد وسواست براي كوتاه نوشتن و در واقع نشوندادن و پيشبرد داستان باعث شده از زيبايي نوشتت كاسته بشه.
من هميشه نوشته هاي تورو به خاطر پرداخت زيبا به موضوع و توصيفات بسيار جالب توجه ستايش مي كردم.
ولي اين نوشتت هم از نظر توصيفات و پاراگراف بندي و هم سير داستان نسبت به قبل خيلي ضعيف بود.
در ضمن من كشف كردم كه ايراد هاي نگارشي و دستوري هم داشت.
اميدوارم مطلبي كه باعث افت نوششتنت شده از ميان رفته باشه تا باز هم نوشته اي زيبات رو ببينم!
با تشكر
پيتر پتيگرو......ناظر(سخنران!)انجمن!
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] درهی سكــــــوت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
Re: درهي سكــــــوت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
