پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

125
نفر همین الان آنلاین‌اند 77 نفر در «انجمن»
2 عضو 123 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
پنجشنبه 3 مرداد 1392 17:52
عضویت
1383/02/07
پست‌ها
229
رونان جان خواهش می کنم. اشکال نداره من پست رو حذفش کردم و حالا ادامه داستان تو رو می رم.
********************************************
********************************************

جاستین: حمله ای به یکی از مغازه ها شده و اشیاء با ارزشی از اونجا به سرقت رفته و صاحب مغازه تحت طلسم بیهوشی به گفته شاهدان یک نفر با موهای زرد که انگار لوسیوس بوده این کار رو کرده.

بلیر: خوب بچه ها کار ما اینکه بریم و اون اشیاء رو پس بگیریم و برگردونیم به صاحب اصلیش و حافظه اونو اصلاح کنیم.
جاستین تو برو و صاحب مغازه رو از بیهوشی در بیار هلگا و آرتیکوس شما هم برین دنبال لوسیوس.

هلگا و آرتیکوس همونجا غیب می شن و درست جلوی خونه لوسیوس ظاهر می شن.
آرتیکوس در می زنه و همسر لوسیوس, نارسیسا درو باز می کنه.
آرتیکوس: سلام لوسیوس هست.
نارسیسا: مه مگه خبر داری لوسیوس حدود 1 سال توی آزکابانه. بعد از اتفاق اون شب وزارتخانه.
آرتیکوس: ببخشید مزاحمتون شدیم.

هلگا: پس کار لوسیوس نبوده یکی که شبیه لوسیوس بوده یا کسی که معجون هفت عصاره رو خورده و خودشو به جای لوسیوس جا زده. خوب آرتیکوس ماموریت ما تموم شد بریم به سمت اداره سوء استفاده از اشیاء مشنگی.
آرتیکوس: خوب من می خوام یکم قدم بزنم بیا مثل مشنگها بریم به اونجا.

تو راه که داشتن می رفتن رز رو می بینن که یکم ناراحت بود.
آرتیکوس: سلام رز, حالت چطوره. دیگه تو ماموریتها شرکت نمی کنی.
رز: به همین خاطر ناراحتم یعنی بلیز منو می بخشه.
هلگا: حتما می بخشه. بیا بریم.
رز: شما دو تا از کجا میاین.
هلگا: ما رفته بودیم سراغ لوسیوس از یک مغازه سرقت کرده و صاحبشو طلسم کرده.
رز: ولی اون که تو آزکابانه.
آرتیکوس: ما خبر نداشتیم حتی بلیز هم چیزی به ما نگفت.

در راه رو وزارتخونه که داشتن به سمت اداره می رفتن. لوسیوس می بینن که میره به سمت دفتر وزیر.

هلگا: دیدیش اون لوسیوس بود.
رز: نه لوسیوس نبود شاید از معجون چند عصاره استفاده کرده.

در دفتر وزیر سحر رو جادو (تو رول فعلا کینگزلیه که من از کینگزلی استفاده می کنم)

کینگزلی: سلام رزن همه فکر می کنن لوسیوسی خیلی شبیه برادر دوقلوت هستی. بازم برام جنس آوردی.
رزن: سلام آره اینها خیلی ارزشمند هستند فقط تو باید در مقابلشون یک کاری هم با اداره سوء استفاده از اشیاء مشنگی انجام بدی که فکر کنم بو بردن من اینا رو از کجا گیر آوردم.
کینگزلی: آره به بلیز می گم حلش کنه.

جاستین که تازه به مغازه رسیده بود. در مغازه با جادو قفل شده بود و جاستین داخل مغازه ظاهر شد. و دید که پیرمردی روی زمین افتاده طلسم بیهوشی رو ور داشت و حافظه اونو اصلاح کرد و تو حافظه اون اصلا چیزی از کم شدن اشیاء مغازه در کار نبود. با خودش گفت:
فکرکنم کار ایندفعه راحت بود. با توجه که با یک جادوگر هم طرف بودیم برگردم به وزارتخونه
___________________________________________


حالا ادامهش به خودتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
آخرین ورود
دوشنبه 20 شهریور 1391 00:05
عضویت
1384/07/12
پست‌ها
253
رزن جان...منظورت رو نفهميده‌م...!آخرش رزن توي دفتر وزيره يا لوسيوس...؟ گنگ نوشته بودي خب...با كمال شرمندگي و جالت، اگه اجازه بدي و ناظر هم بدش نياد، من ادامه‌ي مال جاستين رو مي‌نوسم، چون مي‌ترسم منظورت رو اشتباه فهميده باشم...بليز جان..اگه بدت اومد يا خواستي مال رزن عزيز ادامه پيدا كنه، مي‌توني مال من رو به حساب نياري...
_________________________________________________
ترق...!
يه لنگه كفش محكم ‌خورد تو كله‌ي جاستين(آخيش...راحت شدم...! من تا اين لنگه كفشه رو نزنم تو كله‌ي يكي تو يكي از رولام، راحت نمي‌شم...!)!!!
جاستين پريد هوا و محكم مخورد به سقف و محكم فرود اومد رو زمين و در حالي كه از تمامي نواحي، احساس درد مي‌كرد،همون جا موند و با خشم به جايي نيگا كرد كه لنگه كفشه ازش اومده بود...وبليز رو ديد كه با خشم، در حالي كه صورتش سرخ شده بود، بهش خيره شده بود...جاستين، با خشانت گفت:چي‌كار كنم خب...!خيلي خسته‌م...!
‌ بليز با لحن تندي فرياد زد:اگه خيلي خسته شدي، مي‌تونم اخراجت كنم تا_
جاستين يهو قيافه‌ش تغيير كرد و مهربون تر و وحشتزه تر شد و با ناله گفت:نه...تو رو خدا رئيس...!!!
بليز هم كمي شعله7ي خشمش خاموش‌تر(!) شد، و گفت:باشه...نمي‌كنم...!
و برگشت بره طرف اتاقش كه با صداي ويژ موشكي كه از پشت سر ميومد، ايستاد و برگشت تا بگيرتش...موشك اومد و رسيد به بليز، ولي چون شوخيش گرفته بود، شروع كرد به چرخيدن دور سر بليز...!‌بليز هم كه تعجب كرده بود،‌به خودش اومد، و دستش رو برد كه اون رو بگيره...! ولي موشكه سرعتش رو زياد كرد و با سرعت بيشتري چرخيد...!
بليز كه در اونن لحظه، تحت فشارات روحي قرار گرفته بود، باز سرخ شد و فرياد زد:بس كن ديگه...!!!
ولي موشك به حركتش ادامه داد...هلگا چوب‌دستيش رو درآورد و به طرف موشك گرفت و در حالي كه مي‌گفت((نگران نباش بليز...!))، يه ورد ((فريزيوس(Freezious) !!!)) فرستاد طرف موشكه...!
موشكه جاخالي داد و ورد خورد تو صورت بليز، و كله بليز هم در جا يخ زد...!
يه قالب بزرگ يخ، كله‌ي بليز رو در بر گرفت، و اون رو اونجا خشك كرد..!
هلگا جيغي كشيد و اينسنديو فرستاد تا قالبه رو آب كنه...! ولي از شانس اين بار خورد به موشكه و موشكه در برابر چشمان حيرتزده‌ي اعضا، شعله‌ور شد...!و سقوط كرد...!
همه‌ي اعضا:ماااااااااااااااااااااااااا....!
و با هم پريدن به طرف اون تا خاموشش كنن...!‌داشتند مي‌‌رسيدن، كه چون همه‌شن داشتند به طرف اون پرواز مي‌كردن، از ناحيه‌ي كله، با هم برخورد كردن و در جهات مختلف فرود اومدن.....!
و بليز هم كه داشت از خشم آتيش مي‌گرفت، و در حالي كه كله‌ش رو نمي‌توست حركت بده،خم شد، و موشك رو كه بالاش سوخته بودن، برداشت و كوبيد تو سر خودش كه يخي بود...! موشك هم با صداي فيسي خاموش شد...!
همه‌ي اعضا كه محكم كله‌هاشون رو گرفته بودن، آهي از سر آسودگي كشيده‌ن، و جاستين رفت و نامه رو گرفت و بدون توجه به چهره‌ي بليز كه نزديك بود منفجر بشه،بازش كرد و با صداي بلند خوند...
جاستين:.............................................................
_________________________________
ببخشيد اگه بي‌مزه شد....‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
دوشنبه 19 مرداد 1388 18:19
عضویت
1384/05/25
پست‌ها
194
ناگهان در باز شد و آرتیکوس وارد اداره شد
همه ی افراد داخل اداره مشغول کار بودن...بلیز داشت به پرونده ها رسیدگی می کرد...بیل روزنامه می خووند...وجاستین هم پاشو انداخته بود رو میز و به خواب عمیقی فرورفته بود

آرتیکوس به سمت دفتر بلیز می ره و شروع به در زدن می کنه
بلیز:بفرمایین

آرتیکوس در رو باز می کنه و به سمت بلیز می ره
_سلام
بلیز که کوهی از پرونده روی میزش بود پرونده ها رو جابجا می کنه تا بتونه آرتیکوسو ببینه
_اوه تویی آرتیکوس....خوب ماموریت به خوبی انجام شد
آرتیکوس:بله قربان.....و شروع می کنه به نعریف کردن اتفاقات پیش اوومده .
بلیز که خوشنود به نظر می رسید از آرتیکوس بابت کاری که بر سز رجید و همکاراش ائرده می کنه

آرتیکوس:راستی بقیه ی بچه ها کجان؟
بلیز:هلگا به همراه رز وپنه لوپه به یک ماموریت رفتن.....ما با خبر شدیم که درختای یه پارک جوون گرفتن و به مردم حمله کردن.

بلیز در حال تعریف ماموریت بود که ناگهان در باز شد و رجید که صورتش مقل لبو سرخ شده بود وارد شد
بلیز:به...به...سلام جناب آفای رجید شنیدم که نتونستین یه ماموریتو به درستی انجام بدین...درکت می کنم رفیق....هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه
رجید:نوبت ما هم می شه بلیز خودتو اماده کن من شغلتو می گیرم
رجید این جمله رو گفت و از اداره خارج شد


در ماموریت
هلگا:بابا عجب اشتباهی کردیم ای کاش با آرتیکوس می رفتیم به ماموریت اولی
رز:گذشته ها کذشته

بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی بالاخره به پارک رسیدن...عده ی کثیری از مردم دور پارک جمع شده بودن و نظاره گر اتفاقاته پیش اوومده بودن
هلگا به همراه رز و پنه لوپه راه رو برای رسیدن به محل حادثه به سختی باز می کنن و به محل حادثه می رسن

اوضاع بهم ریخته بود ... یه درخت کاج که خیلی بزرگ به نظر می رسید یچه ی کوچولو رو که به نظر ده سالهمی اوومد سروته آویزون کرده بودوویکی دیکر از درختا شاخهای بزرگ و طویلشو به این طرف و ان طرف می برد

پنه لوپه که از دیدن این صحنه متعجب بود رو به هلگا می کنه و می گه چی کار بکنیم هلگا
رز که به شدت از خنده روده بر شده بود به هلگا می گه
_باید یکی از ما مردمو سرگرم کنه و دو تای دیگه مشغول اجرای طلسم بر روی درختا باشن
هلگا و پنه لوپه قبول می کنن و شروع به انجام نقشه ی رز می کنن

بهر حال بعد از حدود نیم ساعت ماموریت. به خوبی انجام می دن و به طرف اداره حرکت می کنن
بعد از حدود یک ساعت بالاخره هلگا به همراه رز و پنه لوپه وارد اداره می شن.از وضع ظاهریشون معلوم بود که روز سختی رو پشت سر کذاشتن

بیل و آرتیکوس که از دیدن قیافه ی ان سه به شدت به خنده افتاده بودن خسته نباشیدی می گن
هلگا:چرا می خندین
بیل:مگه اشکالی داره...ههه

هلگا و رز و پنه لوپه که خسته به نظر می اوومدن به طرف میز کارشون می رن و روی صندلیشون لم می دن
هلگا نگاهی به میزه جاستین میندازه وبا کمال تعجب می بینه که جاستین تخت گرفته خوابیده برای همین به طرف میز جاستین می ره و صندلیرو با قدرت به عقب می کشه و جاستین با سر به زمین می خوره
جاستین:آخ....چه شده .....کسی حمله کرده
هلگا:نه...تو خجالت نمی کشی ما رفتیم سر ماموریت اوونوقت تو تخت گرفتی خوابیدی
جاستین:مگه چشه..خوب خسته بودم خوابیدم
هلگا:بابا خیلی رو داری
به همین ترتیب هلگا به طرف میز کارش می ره و رو صندلیش می شینه

ناگهان در باز می شه و موشکی با سرعت وارد می شه و به دست بلیز می رسه
بلیز که امروز روز خوبی براش بود رو به بچه ها می کنه و می گه
_ توی یه مغازه لوازم برفی..نه..فکر کنم برقی نوشته باشه ... اره درسته...برقی مشکل ساز شدن و به مردم اسیب رسونده
خوب کی حاضره بره
ناگهان همه ی بچه ها روشونو به طرف جاستین می کنن...جاستین که تازه منظورشونو فهمیده بوده با حالت معذرت خواهی می گه:
_قول می دم دیگه سر کار نخوابم.....
اما دیگه دیر شده بود


در راه
جاستین:خاک بر سرت دیدی چی شد من حالا تک و تنها چه خاکی به سرم بریزم

جاستین روبروی فروشگاه قرار داشت و مردد مونه بود که بره یا قید همه چیزه بزنه
بالاخره تصمیمشو گرفت و دستگیره ی در رو چرخوند و وارد شد...

در کمال تعجب هیچ خبری در اونجا نبود...جاستین به جلو قدم بر می داره تا مشکل رو پیدا کنه

حدود دو سه متر از در فاصله گرفته بود که ناگهان در بسته می شه و لوازم برقی که تعدادشون زیاد به نظر می رسید نمایان شدن
لوازم به جاستین حمله ور شدن و شروع به زدنش کردن
دو تا جارو برقی به طرف دو تا گوشه جاستین حمله کردن و گوشاشو کشیدن
رادیو هم با انتنش فرو می کرد توی دماغ جاستین و تلویزیون هم مداممی زد تو سر جاستین
جاستین که عصبانی شد شروع کرد به از بین بردن لوازم برقی و سر انجام همه ی وسایل رو از بین برد و صدای زیادی ایجاد کرد
او که خیلی خوشحال به نظر می رسید خواست درو باز کنه که متوجه شد در بستس

در این هنگام مردی که در ان طرف در بود در رو باز کرد
در باز شد و مردی کهنسال وارد شد....

_شما؟
جاستین که دست و پاشو گم کرده بود گفت:
_من اومدم تلویزینمو ببرم..امادس
پیر مرد که رنگ از چهره اش پریده بود به علت صداهای زیادی که از مغازش شنیده بود به پلیس زنگ زده بود
ناگهان صدای پلیس شنیده شد و جاستین که وحشت زده به نظر می اوومد پیر مردو هل داد و سریع از اوونجا متوالی شد اما دیر شده بد


بعد از چند ساعت
در اداره باز شد و چاستین با سرو صورتی کثیف وارد شد...بوی گندی از اوون می اوومد...بیل که متعجب شده بود به جاستین گفت که تا حالا کجا بودی..جاستین هم شروع به تعریف داستان می کنه

..............بعد من از فروشگاه در رفتم اما پلیسا منو محاصره کردن منم با تمام سرعت فرار کردم اوونام چند تا چیز ...چیز....فکر کنم سنگ بود یا نه..نمیدونم بهش چی میگن با یه لوله ی دسته دار به من زدن البته به من نخورد منم گفتم ممکن هست دنبالم کنن منم رفتم تو کانال فاضلاب.....بوی بد من بخاطر همینه...بهر حال جوون سالم به در بردم

جاستین که دیگه رمقی نداشت خواست بره به طرف صندلیش اما قبل از رسیدن به اون از فرط خستگی محکم به زمین خورد و همانجا خوابید



===========================================
ببخشید اگه طولانی شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1383/08/04
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
عضویت
1384/06/25
پست‌ها
1709
آرتیکوش تک و تنها داشت به سمت محل حادثه میرفت . دائم به خودش میگفت : کاشکی منم جیم شده بودم اه واقعا که ...
آرتیکوس برای لحظه ای ایستاد و به آدرس نگاه کرد و سپس دوباره راه افتاد ناگهان صداهایی رو از دور شنید
_ ماشینرو چقدر با مزست
_ آلبرت باور کن این جادوست
_ بعضی موقع ها آدم به چشم خودش هم شک میکنه
آرتیکوس بعد از شنیدن این کلمات خودش رو هراسان به محل حادثه رسوند همه مردم دور ماشین جمع شده بودند و با شور و هیجان داشتند آن را نگاه میکردند آرتیکوس با خودش فکر کرد که باید چی کار کند مسلما اون نمیتونست از عهده این همه آدم بر آید ناگهان صدایی شنید
_برین کنار ببینم افراد دنبال من
آرتیکوس برگشت و چشمش به ریجید افتاد که به اتفاق همراهانش داشتند وارد محل حادثه میشدند
ریجید : معلوم نیست باز این اعضای اداره مسخره کجا هستن اگر وزیر بهمه حتما منو رئیس میکنه بچه ها باید کارتون رو خوب انجام بدید ها!!
آرتیکوس چند نفری رو دید که همراه ریجید وارد جمعیت شدند و چوبدستیهاشون رو برای اصلاح حافظه حاضرین دراورده بودند و دونفرم دید که دارن سمت ماشین میرن آرتیکوس لحظه ای به صحنه نگاه کرد . نباید میذاشت مامورین ریجید کار اونها رو انجام بدن ناگهان فکری به ذهنش رسید چوبدستیش رو دراورد و خودش رو به ماشین جلویی رسوند و اون پشت مخفی شد سپس آروم یکی از ان دو نفری رو که سعی داشتند طلسم ماشین رو باطل کنند نشونه گرفت و طلسمی رو به سمتش فرستاد ناگهان چوبدستیه یکی از مامورین از دستش افتاد اون برگشت و به مامور پشت سریش گفت : این چه کاریه میکنی توماس ؟
جادوگری که توماس نام داشت با تعجب نگاهی به همکارش انداخت
مامور اولی آروم خم شد تا چوبدستیه خودش رو از روی زمین بردارد که آرتیکوس طلسم دیگری رو به سمت چوبدستی فرستاد چوبدستی کمانه کرد و محکم به صورت مامور اولی خورد . اون نیز صورتش رو گرفت و روی زمین افتاد در همون لحظه توجه همه عابرین به آن دو مامور جلب شد مامور اولی نعره ای کشید و طلسمی رو به سمت توماس فرستاد طلسم محکم به سینه توماس برخورد کرد و باعث شد محکم به زمین بخورد آرتیکوس( در دلش شروع بخندیدن کرد )مامور دیگری جلو اومد و فریاد زد : چی کار کردی هان
و غافل از اینکه در دنیای مشنگها قرار دارند طلسمی رو به سمت توماس فرستاد توماس هم طلسم رو باطل کرد و طلسم دیگری رو فرستاد همه مردم محو تماشای این مبارزه جادوگری شده بودند و ماشین رقاص نیز از دیدن صحنه نبرد با شور هیجان بیشتری میرقصید در اون میان رجید فریاد زد : بسه دیگه تمومش کنین !
اما طلسمی از سوی یکی از مامورین محکم به صورتش خورد اون نیز از شدت درد نعره ای زد و وارد میدان نبرد شد حال پشت سر هم صدای انفجارهای مهیبی بلند میشد مردمی که با شور و هیجان در حال دیدن آن صحنه بودند حالا جیغ میکشیدند و از محل حادثه دور میشدند در همون لحظه چندین تن از مامورین وزارت خونه در اونجا ظاهر شدن تا اوضاع اونجا رو درست کنند یکی از آنها با خشم فریاد میزد : رجید احمق !!!
دیگری : حالا باید حافظه این همه آدم رو اصلاح کنیم
_.......
عده ای از مامورین با عجله خودشون رو به جمعیت هراسان رسوندن و عده ای دیگر هم با دست پاچگی سعی کردند مامورین رجید رو از هم جدا کنن . آرتیکوس در حالی که از شدت خنده صورتش قرمز شده بود خودش رو غیب کرد و پشت دفتر اداره مبارزه با اشیای مشنگی ظاهر شد
.....
_______________________
کاراگاه ققنوس عزیز اون موقع که من مجوز اینجا رو گرفتم برای رول نویسی درخواست کرده بودم نه برای برنامه های نو . به هر حال این تاپیک همون طور هم که از اسمش پیداست تاپیکی نیست که ما بتونیم مثل تاپیکهای دیگه توش ابرنامه های دیگه بزارییم اون تاپیک هم که نام بردی که من یک بار اومدم توش رول نوشتم تو گفتی که این تاپیک برای رول نوشتن نیست و منم رول تو رو پاک میکنم در صورتی که این تاپیک بر عکسه اون تاپیکه یعنی من این تاپیک رو برای نوشتن نمایشنامه درست کردم نه برای برنامه های دیگه اونموقع هم که مجوز اینجا رو گرفتم کسی در مورد برنامه های نو به من چیزی نگفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 1 شهریور 1387 00:15
عضویت
1384/09/14
پست‌ها
430
بليز زابيني بر پشت ميزش نشسته بود و داشت نامه اي که وزير سحر و جادو براش فرستاده بود را مي خواند:
"به نام خداي جادو
اينجانب رافوس اسکريمگئور وزير سحر و جادو به اطلاع شما مي رسانم که بر اساس گزارش کاراگاه ققنوس متوجه شديم که شما و اعضاي شما در هيچ عملياتي موفق نبوده و باعث بوجود آمدن مشکلاتي در وزارتخوانه شده اند.در صورت اين روند که شما و اعضاي گروهتان نتوانيد عمليات ها رو به طور کامل و درست انجام دهيد من شما را از رياست اين اداره اخراج مي کنم و ريجيد جونز که اشتياقي بر اداره اين قسمت از وزارتخانه را دارد مي سپارم.
با تشکر
رافوس اسکريمگئور
وزير سحر و جادو"

بليز در حالي که آه بلندي کشيد نامه رو در کشوي ميزش گذاشت.در همين حال رز و هلگا و بيل وارد دفتر بليز شدند.
هلگا که بدون ديدن بليز به حرفهايي که به رز و بيل ميزد ادامه مي داد:من سر فرصت يه بلايي سرش ميارم حالا ببينيد!همچين حالش رو بگيرم که....
بليز با يه آه ديگه حرف هلگا رو قطع ميکنه و هلگا که تازه متوجه بليز ميشه ميگه:ا سلام تو کجا بودي که من نديدمت؟
ولي بعد متوجه حال بد بليز ميشه و ميپرسه:چيزي شده؟
بليز براي جواب دادن يه ذره مکث ميکنه و ميگه:مي دونين من الان داشتم چي کار مي کردم؟
هلگا و رز و بيل همه باهم :نننننننه
بليز يه آه ديگه هم ميکشه و ميگه:من داشتم....
ناگهان ورود آرتيکوس و پنه لوپه و جاستين وارد دفتر شدند.
بيل:شما ديگه کجا بوديد؟
آرتيکوس:ما رفته بوديم به يه تابلوي يه پيرزنه که به روي بقيه تف ميکرد رسيدگي کنيم.
بعد روشو به بليز ميکنه و ميگه:بليز ما رفتيم اونجا ديدم همه جاي خونه رو تابلو هه کرده تف فقط يه ساعت داشتيم خونه رو از تف ها تميز ميکرديم و بعدش هم هرکاري و هر طلسمي که به تابلوهه زديم از تف کردن دست برنداشت اول داشتيم براش ميگفتيم که تف کردن کار بچه هاي بد نه پيرزني مثل تو ولي گوش نکرد جاستين هم يه ورد خواب آور بهش زد ولي بازم اثر نکرد بعدش من يه چسب زدم به دهنش که ديگه نتونه تف کنه.
و بعد بدون توجه به قيافه بليز که گريه اش گرفته بود رو به زر کرد و گفت:شما چيکار کرديد؟
رز :هيچي رفتيم اونجا يه مشت کفش هم داشتن بالا پايين مي پريدن ولي اون ريجيد $%^$(يه فحش داد) اومد و به کارمون دخالت کرد.
ناگهان بليز ميگه:ريجيد؟آره اگه شما ها بازم اينجوري خراب کاري کنيد اون ميشه رئيس شما.اينرو وزير گفته.
همه با تعجب:نننننننه
بعد هلگا:امرن بذارم اون بشه رئيس من.امرن!!؟
آرتيکوس:يه نکته رو فراموش کردي وقتي اون بشه رئيس اينجا ما ديگه نمي تونيم اينجا بمونيم.
هلگا :اوه آره ولي ما نميذاريم اون رئيس اينجا بشه مگه نه؟
همه :آره ما نميذاريم ما کارمون رو از اين به بعد درست انجام ميديم.
بليز:مرسي بچه ها من از همه شما.....
حرف بليز با اومدن يه نامه قطع ميشه و بليز شروع به خوندن نامه ميکنه و بعد ميگه:توي لندن يه ماشين هستش که ميرقسه...بچه ها بريد و به موضوع .....
وقتي بليز سرش رو بلند ميکنه مي بينه که همه از مسئوليت جيم شدن.فقط آرتيکوس هستش که مونده.
بليز:چي شده همه رفتن؟
بعد يه ذره فکر ميکنه و ميفهمه که جيم شدن و ميگه:آره بعدا به حسابشون ميرسم پس آرتيکوس تو برو به موضوع رسيدگي کن.

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
آخرین ورود
شنبه 6 اسفند 1384 09:50
عضویت
1384/05/22
پست‌ها
75
دوست عزیز بلیز زابینی همون طور که وقت دادیم بهتون که تاپیک رو بزنید و ببینیم چی میشه خواستم یه چیزی رو به اطلاعتون برسونم!هم وزارت سحرو و جادو و هم همه جای دیگه سایت از این تاپیک های نمایش نوشتن و ادامه دادن زیاد داره و از اونجا که من رو وزارت تعصب دارم امید وارم از این وضع در بیاد من منتظر یه طرح نو هستم نه فقط نمایش نامه نویسی این طرح های خواص نمونه اش تاپیک باشگاه تفریحاتی وزارت خونه که البته خوب نمیشه اینجا مثل اونجا باشه اما طرح ریختن برای یه تاپیک کار 1 ربع فکردنه منتظرم!!اگه مثل بقیه جاهای دیگه باشه متاسفانه نمی تونم اجازه بدم که ادامه بدین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از اون بالا کفتر میایَ یَک دانَه ققنوس میایَتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
شنبه 29 مهر 1385 18:45
عضویت
1384/10/02
پست‌ها
303
همگي بهت زده بودند.به نظر ميرسيد كه هيچ كس نمي دونست كه چطور بايد نجات پيدا كنند.در چشمان همشون مي شد نوعي ترس و اضطراب رو به وضوح ديد.هلگا رويش رو به سمت بقيه كرد و گفت:
-فرا........
ولي در همون لحظه در مغازه باز شد و حدود ده مامور وزارت خونه چوبدستي به دست وارد شدند.
- با شماره 3 .....1....2....3...حالا
همزمان با هم 10 فرياد شنيده شد.
- اونسكو!
و تمامي كفش ها و كيف ها ناپديد شدند.و بار ديگر آرامش و سكوت به مغازه بازگشت.
همگي با تعجب نگاه كردند.آنگاه دوباره صداي مردي كه فرياد كشيده بود سكوت رو شكست .
-خوب...خوب...سلام هلگا .
-ريجيد!شما اينجا چي كار ميكنين؟
صداي متعجب هلگا بود كه مي شد اندكي آزردگي رو نيز توش تشخيص داد.
مرد با خود پسندي نگاهي به هلگا كرد و با تمسخر گفت:
- چند دقيقه پيش به من اطلاع دادند كه در اين مغازه مشكلي پيش اومده.من هم با ساير اعضاي اجراي قوانين اومديم و خوب ظاهرا شما طبق معمول موفق نشدين!
هلگا چهره اش خشمگين شد و با عصبانيت رو به بقيه كرد و گفت:
-بيايد بريم.
بيل نگاهي از روي تنفر به ريجيد انداخت و همراه بقيه يه راه افتاد.
ريجيد با صداي بلندي طوري كه به گوش هلگا برسد رو به همكارانش كرد و گفت:
-آره من اصلا نمي دونم براي چي اينارو صدا مي كنن!
هلگا رويش رو به طرف ريجيد بر گردانند تا جواب دندان شكني رو بهش بده.
-نه هلگا جان ولش كن تو كه اين آشغال رو مي شناسي!
به اصرار رز هلگا منصرف شد و همگي با هم به سمت اداره راه افتادند.....
در حالي كه همگي داشتند حركت مي كردند فكر واحدي ذهنشان را مشغول كرده بود.حالا كه نتونستند كار رو انجام بدن چي مي شه؟....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
آخرین ورود
سه‌شنبه 8 آبان 1386 02:06
عضویت
1384/07/23
پست‌ها
1130
دقايقي بعد همه كارآگاهها در كنار مغازه كيف و كفش فروشي خيابان«بيلو راي»ظاهر شدند.هيچ جنبشي در داخل صورت نميگرفت.به نظر ميرسيد كه همه چيز تمام شده باشد.


همه به سرپرستي هلگا به سمت مغازه راه افتادند.به دم در مغازه كه رسيدند هلگا دستش را به سمت در برد تا به پاشنه در چرخشش بدهد...اما لحظه اي صبر كرد و بعد بر پاشنه ي پاي خودش چرخيد و رويش رو به سمت بقيه كارآگاهها كه متعجب به اون نگاه ميكردند برگرداند.
-همه حواستون جمع باشه.ممكنه اين تو هم شيء گران قيمتي وجود داشته باشه.اين دفعه اگر اشتباهي صورت بگيره نه تنها من اخراج ميشم بلكه شماها هم موقعيتتون در خطر ميفته!...
رز:برو تو بابا!...حالا سه ساعت ميخواد صحبت كنه!
هلگا لحظه اي قرمز شد و بعد با هر كلمه اي كه از دهنش خارج ميشد قرمزي صورتش كمتر ميشد.انگار داشت عصبانيتش رو با استفاده از كلمات خارج ميكرد!
- يه بار ديگه با من اين شكلي صحبت كني....بريم تو!
و بعد با نگاهي خشمگين به رز رويش را به سمت در برگرداند و در را به سرعت هل داد.همه چوبدستي هاشون رو آماده باش در دستشون گرفتن و به سرعت وارد شدن.

در داخل مغازه هيچ خبري از اجسام متحرك ديده نميشد.
به اطرافشون نگاهي كردند.اما هيچ كجا جنبنده اي پديدار نبود.
هلگا دوباره به سمت بقيه چرخيد و با حالتي كه انگار از خطري مهلك جان به در برده باشد نفسي كشيد و شروع به صحبت نمود:
-فكر كنم گزارش غلط بهمون دادن.بايد همه سريعتر به وزارتخونه برگرديم.
ناگهان متوجه نگاههاي بهت زده بقيه شد كه به پشت سرش نگاه ميكردند.برگشت و با چيزي روبرو شد كه تا به حال در عمرش نديده بود.چندين هزار كفش و كيف در حال حركت بودند و شروع كردند به زدن بر روي زمين!
صدا تق تق كفش ها همه جارو در بر گرفته بود.همه با هم گوشهاشان را گرفتند و در اين فكر بودند كه چه شكلي از دست اين اشياء متحرك خلاص بشن.حتي كتابهاي درسي كارآگاهي چيزي در مورد مقابله با هزاران لنگه كفش زنده و مهاجم نگفته بود.

به نظر ميرسيد اگر فرار نكنند جانشان در خطر خواهد بود.اما هيچ كدام نميدانستند كه خداي جادوگران هميشه به يادشان است و معجزه اي در حال وقوع است!
------------------------------------------------------------------------
جدي....كوتاه....جذاب!
اين فرمول از اين به بعد بايد در رول نويسي استفاده بشه!
عامل هاي ديگري هم وجود دارند كه بايد درصدشان خيلي كم باشد!...مهمترينشون طنز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
آخرین ورود
پنجشنبه 4 شهریور 1389 22:05
عضویت
1384/04/03
پست‌ها
100
وزارت سحر و جادو بخش مبارزه با سو استفاده از اشیاء مشنگی

بیلز زابینی در دفتر کار خود، در حالی که کاملا خشمگین به نظر میرسید، با بی قراری قدم میزد. مامورین تازه استخدام شده بخش در حالی که از شرم سر خود را پایین انداخته بودند، پشت سر او ایستاده و برای شنیدن فریادش لحظه شماری می کردند
انتظار آنها چند ثانیه بیشتر طول نکشید، چرا که ناگهان بیلز خشمگین فریاد زد
- ای خدا من چیکار کنم ... من از دست شما چیکار کنم ها ؟! مگه من به شما توضیح ندادم کار ما مبارزه با سو استفاده از اشیاء مشنگی هست، نه از بین بردن اشیاء مشنگی
بیلز رو به هلگا کرد و در همان حال که دستانش را پشت کمرش قرار می داد با خشم گفت: دست مریزاد هلگا دست مریزاد ... از تو که معاون من بودی چنین انتظاری نداشتم
هلگا دستپاچه تته پته کنان پاسخ داد: من من – من اوه منو ببخشید ... دیگه تکرار نمیشه
بیلز پوزخندی زد و گفت: دیگه تکرار نمی شه ؟! چیزی باقی مونده که تکرار کنی ؟ !!! اون تابلوئی که از وسط جرش دادی میلیونها گالیون یا نه دل – دلار برای مشنگها ارزش داشت و مجبور شدیم بفرستیمش بخش تعمیر آسیب اشیاء با ارزش مشنگی
همه مامورین بخش با شنیدن این حرف بیلز با تعجب به هم نگاه کردند و بیل با شگفتی پرسید: ولی چرا ؟ ... اون فقط یه تابلوی مسخره قدیمی بود !
بیلز با تاسف سری تکان داد و گفت: آه بیل تو هم که نا امیدم کردی، اون تابلو شاید برای ما جادوگرا مسخره باشه، ولی همون طور که گفتم برا مشنگ ها ارزش تاریخی داشته و اگه تعمیر بشه، خواهد داشت
بیلز آهی کشید و سپس بار دیگر رو به هلگا کرد و گفت: هلگا متاسفانه مجبورم از مقامی که داری عزلت کنم
هلگا بلافاصله با ناراحتی گفت: ولی – اوه قربان خواهش میکنم ...
هلگا سرش را پایین انداخت و بقیه مامورین به طرفداری از او با زمزمه های بلند از بیلز تقاضا تجدید نظر کردند و سر انجام بیلز پس از مکثی طولانی در حالی که به طرف میز خود می رفت، گفت: خیلی خب – خیلی خب باشه، یه فرصت دیگه بهش میدم
با این حرف او هلگا از جا جست و بقیه به افتخارش شروع به کف زدن کردند، ولی بیلز با صدای بلندی که در آن هم همه به زور به گوش میرسید، حرفش را ادامه داد و گفت: ولی یادت باشه اینبار خطا کردی ... اخراجی
ناگهان گویی که بمب خفه گان آور منفجر شده باشد، اتاق در سکوت عمیقی فرو رفت و پس از چند لحظه هلگا با چهره ای گرفته پاسخ داد: بله قربان
............................................................................

ساعتی پس از آن محاکمه کوچک، هر یک از مامورین پشت میز کار خود نشسته و مشغول انجام وظایف اداری خود بودند، که ناگهان صدای زنگ اخبار همه را از جا پراند و متعاقب آن موشک کاغذی به سرعت وارد اتاق شد. بیلز پس از آنکه موشک را گرفت، سراسیمه تای آن را باز کرده و با صدای بلند شروع به خواندن متنش کرد

" قابل توجه مامورین بخش مبارزه با سو استفاده از اشیاء مشنگی
در مغازه کیف و کفش فروشی خیابان " بیلو رای " یک سو استفاده مشنگی گزارش شده، گویا همه کیف و کفش های این مغازه با جادوی یکی از اوباش جان گرفته و به جان مغازه دار و خریداران افتاده اند، لطفا برای رسیدگی به این مشکل هر چه زودتر اقدام کنید "

همه ساکت بودند، هیچ حرکتی بین مامورین بخش دیده نمی شد، ولی ناگهان بیلز در حالی با شگفتی یکا یک آنها را از نظر می گذراند، فریاد زد: پس منتظر چی هستین – پاشین دیگه – عجله کنید تا اون بدبختها نفله نشدن

.........................................................................

دوستان عزیز به عنوان مهمون تو این تاپیک پست زدم، یعنی در واقع ثبت نام نکردم چون فکر میکنم همین تعداد مامور در این بخش از وزارت سحر و جادو کافی هست و دوستان عزیز دیگر اگر با همین مامورین نمایشنامه هاشون رو بنویسن، این تاپیک جالب که همیشه میتونه سوژه های متنوع و جدید داشته باشه، نظم خودش رو حفظ می کنه و البته به نظرم، نظم یکی از راه های بقای تاپیکها و کلا هر چیز دیگر هست و در ضمن ببخشید که نمایشنامه ام بهتر از این از آب در نیومد، این کلمه " ناگهان " ول کن جمله هام نبود ... خلاصه به بزرگی بزرگان ببخشید sorry !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
آخرین ورود
دوشنبه 19 مرداد 1388 18:19
عضویت
1384/05/25
پست‌ها
194
بلیز در رو به آرومی باز کرد و ناگهان موشکی دیگر به داخل روانه شد و محکم خورد تو سر جاستین.....
بلیز:جاستین بی زحمت این موشکو بده به من....

جاستین:چیو بدم به تو
بلیز:موشکو دیگه.....اگه ندی ...(جاستین حرف بلیز رو قطع می کنه و می گه)
_اینجا کجاست...من اینجا چه می کنم
آرتیکوس که عصبانی شد گفت:ای هیچی تو این زندگیه نکبت بارش نوفهمه...

بلیز:یه دقه صبر کن ببینم...نکنه دچار فراموشی شده
بیل که از همه ماهر تر بود چوب دستیشو از جیبش خارج می کنه و به طرف سر جاستین نشوونه می گیره و یه وردی زو زیر لبش می خوونه........حالا خوب شد
ارتیکوس:فکر کنم ای همه چی وفهمه
بلیز:خداروشکر داشت به یکی از این نفهما به دنیا اضافه شد....جاستین موشک رو بده به من.

جاستین:به چشم قربان ....بفرمایید
بلیز کوشک رو از دست جاستین می گیره و اوونو باز می کنه و شروع به خووندن می کنه
بلیز:نه....یه اتفاق دیگه در جنوب لندن اتفاق افتاده.....یه پسر بچه تخم اژدهای مجارستانی رو از نوع اصیلش پیدا کرده ویه توپ باز دارنده هم همراه اون تخم بوده وبه پسرک اسیب رسونده .......

بلیز که تعجب کرده بود رو به سوی بچه ها می کنه و می گه:
_تخم اژدها اوونم از نوعه اصیلش اوونجا چه کار می کنه....؟

هلگا:حالا وقت فکر کردن نیست باید به دو گروه تقسیم بشیم....
_من به همراه ببل و پنه لوپه و ارتیکوس می ریم به حادقه ی اولی رسیدگی می کنیم و شما هم می رید دنبال پسره
بلیز که عصبانی شده بود گفت:ببخشید هلگا فکر کنم من رئیسم و.....بهر حال فکر خوبیه...پس حرکت.

در این هنگام کل افراد از وزارتخوونه خارج می شوند و طبق گفتهی هلگا به دو گروه تقسیم می شن.

در راه(تیم بلیز)
بلیز به همراه جاستین و رز به جنوب لندن می رن.....
جاستین:خوب شد اوون ماموریتو به ما ندادن شانس اوردیم
رز:جاستین تو ساید از زیر کار در رو باشی اما من اگر هر کاری بهم واگذار بشه با اغوش باز می پزیرم.
بلیز که داشت به حرفای اوونها گوش می دادگفت:
_باریکلا رز ..برای همین حرفت اضافه حقوق می گیری و تو جاستین یک ماه از حقوقت کم می شه

رز که از خوشحالی داشت بالدر می اوورد رو به جاستین کرد و نیش خندی به اوون زد ......گروه به نزدیکیهای محل حادثه رسیده بودند....بعد از مدتی راه رفتن به محل حادقه رسیدن اما هیچ نشانه ای از زد و ورد در انجا مشاهده نمی شد....بلیز در خودش فکر می کرد که شاید ادرسئ اشتباه اوومده با شه اما نه مثل اینکه ادرس درست بوده....شاید سر کاری بوده اصلا وزارت خوونه اشتباه ادرس رو داده بوده..او در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان از رف کوچهی کناری صدایی اومد....جاستین و بلیز و رز به سرغت به طرف اوون کوچه دویدند.....

بلیز که با حادثه روبرو شده بود خودشو به عنوان سر گروه جلو انداخت و به پسزک گفت:
_ای پسر ما از سازمان SIA اوومدیم و از طریق ماهواره ی دو دلتا(برگرفته از فیلم جزیره) با خبر شدیم زود باش اوونا رو بده به من
رز و جاستین:

پسرک:برو گمشو مرتیکه..اگه از سازمان SIA اوومدین پس باید یه شناسنامه ای همراهتون باشه...یالا نشون بده
بلیز:داری منو مجبور می کنی که از چئب دستی خودم استفاده کنم......

بلیز چوب دستیو از جیبش بیرون می اره و به طرف پسرک نشونه می گیره...اما پسره زرنگ تر از این حرفا بود...اوون سریع وسالیو می اندازه و جیم فنگ می شه
بلیز:رز تو وسایلو جمع کن...جاستین به همراه من پسررو دنبال می کنیم...یالا سریع باشین

رز به طرف تخم می ره اژدها و توپ باز دارنده می ره و اوونا رو جمع می کنه
بلیز و جاستین به دنباله پسره می رن....(در این لحظه صدای موثیقی برای جذاب کردن صحنه نواخته می شه)
...............پپتکتو ای.....گوم...گوم............دجی علی نمی دونم چی چی..........پپتکتو ای............

هر دو به طرف پسره حرکت می کنن....پسره می پیچه توی یه کوچه ی فرعی و جاستین و بلیز کماکان دنبالش می کنن
ناگهان بلیز و جاستین سرعتشونو کم می کنن...یعنی چه اتفاقی افتاده بود...

بلیز و جاستین:
بله درسته رز زلر اوون پسررو توی یه چشم به هم زدن گیر می اندازه......
رز:آقای بلیز باید کارو به کاردون بسپاری


در راه(تیم دوم)
گروه هلگا به محل حادثه مرسن.هلگا شروع به در زدن می کنه...
خانم کهنسالی در رو باز می کنه ....بنظر می رسید که خیلی مشوش باسه..
هلگا :ما ازFBI مظاهم شما شدیم مثل اینکه برای شما مشکلی پیش اوومده.

خنم:بله..من یه تابلو اثرلئوناردو داوینچی به نام لبخند مونالیزا دارم که این تابلو در اوایل قرن هزارو انری در ناکجا اباد کشیده شد.این.....
هلگا:بسه بابا برو سر اصل مطلب

خانم:اوون با من حرف می زنه...
هلگا رو به پنه لوپه می کنه و بهش می گه....:
_پنه لوپه این خانم مخترم رو به اتاقشون ببر و ....

پنه لوپه اوونو به طبقه ی بالا می بره تا حافظشو اصلاح کنه و ارتیکوس و بیل و هلگا به طرف تابلو می رن
بیل:به نظر من از طلم اواداوداکارا استفاده می کنیم
ارتیکوش:ای هیچی نوفهمه
بیل:شما که می فهمین بگین چه بکنیم؟
ارتیکوس:از طلسم اکسپکتو پانترونوم استفاده می کنیم
هلگا و بیل:

هلگا:بابا دست بردارین....الان درستش می کنم....
هلگا به طرف تابلو می ره و اوونو از روی دیوار بر می داره و از وسط می شکنه
هلگا:حالا خوب شد

بیل و ارتیکوس:
هلگا:ما موریت ما که تموم شد باید بریم وزارتخوونه
بیل و ارتیکوس و پنه لوپه:بریم

و اینطور شد که به طزف وزارتخوونه حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.