جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

72 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
71
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 27 بهمن 1384 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه از تک تک عزیزانی که در طول این مدت در این تاپیک فعالیت کردند و از این که داستان رو تا این حد زیبا پیش بردن و در ضمن نکات قابل توجه رو هم جدی گرفتن ( از جمله کوتاه نویسی ! ) صمیمانه متشکرم !
داستان مشکلی نداشت و از اون چه که خودمم فکر می کردم جالب تر بود . ممنون !!!!
از لیلی عزیز هم به خاطر نقد های زیباش و از بیل عزیز به خاطر فعالیت بی وقفش ممنونم !!!!
تنها مشکل دو تا نمایشنامه آخر بودن :
که مال مرلین عزیز با این که میشه گفت چون تازه وارده از لحاظ مفهومی بد نبود ولی خب ..... به هر حال همون طور که لیلی عزیز گفت این پست به ناچار باید پاک بشه ! مرلین جان خوشحال میشم که در آینده نمایشنامه های جذاب شما رو در این تاپیک و جاهای دیگه بخونم .چون شما قدرت لازمو دارین .

دوم مال آقای بلید عزیز :
بلید جان متاسفانه نمایشنامه ی با این که از لحاظ متن می شد گفت که خوبه ولی به هیچ وجه سیر داستانو دنبال نمی کنه . راستش اونا تو جنگل بودن چه طور شد که از چادر سر در اوردن . من این احتمالو میدم که شما نمایشنامه هایی رو که به تازگی زده شدن متاسفانه نخوندین . و به ناچار این نمایشنامه باید پاک بشه .( لیلی جان میشه لطفا این کارو بکنی) . ولی خوشحال میشم که در آینده با خودندن نمایشنامه های قبلی و استعدادتون در توصیف صحنه ها نمایشنامه های زیبایی رو در این تاپیک بنویسین .

من از ادامه ی جسیکای عزیز می نویسم .
جسیکا جان ببخشید که بنده قدرت درکم پایینه ولی من نگرفتم جادوی جمجمه چیه ! امیدوارم اون چه می نویسم در راستای هدف و خواسته ی شما باشه .
در ضمن لیلی جان میشه لطف کنی نمایشنامه های منم نقد کنی . ممنون !!!

با تشکر فراوان
دنیل
____________________________________________
شی عجیبی با درخششی کورکننده در دستان یکی از جن ها که در صدر گروه ایستاده بود قرار داشت .
بچه ها با حالی سرشار از بهام و تردید به یکدیگر تکیه داده بودند ؛ گویا در آرامش سکوت خیالشان گم شده اند و در رویاهای بی کرانشان سکوت خواب را تجربه می کنند .
جن ها دسته دسته از لا به لای درختان رقت انگیز جنگل که زیر ضربات باد بیمناک جیغ می کشیدند و شاخه های خود را به سوی ابرهای صامت که از درون آن مه غلیظ به سختی قابل رویت بودند ، دراز می کردند ، با آرمشی وصف ناپذیر یک به یک پدیدار می گشتند . و با برخورد هر گامشان با زمین نفرین شده ی جنگل خش خش عبوس و حزن انگیزی بر می خاست که سنگین و وهم آور بود .
بچه ها با سکوت چشم هایشان مسیر حرکت آن ها را دنبال می کردند و هر دم به یکدیگر نزدیک تر می گشتند .
قلب هایشان به سرعت می تپید و ندای ترس را در وجودشان نجوا می کرد . چه اتفاقی در شرف وقوع بود ؟
دست هایشان کرخ شده بود و حتی قدرت بر زبان آوردن کلمه ای را نداشتند . بی اختیار به شی درخشانی چشم دوخته بودند که در دستان فرمانده اجنه خودنمایی می کرد .
جمجمه ی درخشانی که بی شباهت به جمجمه ی انسان نبود و نور سبز رنگی را متصاعد می کرد که تشعشعاتش تا دور ها پرواز می کرد . جمجمه زهر خندی به لب داشت که وجود آدمی را به لرزه در می آورد .
اما عجیب تر از این ها ، جن ها سر به زیر افکنده پیش می رفتند ؛ پنداری آدمیان را نمی دیدند حتی فرمانده ی آنان !
اگر خوشبینانه می اندیشدند با فرمانده و آن جمجمه ی عجیب حدود دو متر فاصله داشتند .
ناگهان .....
فرمانده بدون این که حتی نظری به آن ها بفکند در حالی که به جمجمه چشم دوخته بود و بدون این که حتی اندکی مسیر خویش را تغیر دهد از کنار استرجس که خود را به سرعت از سر راهش کنار کشیده بود ، گذشت .
لشکریان نیز به پیروی از وی از کنار آنان گذشتند .
بچه ها شگفت زده به آنچه اتفاق افتاده بود می نگریستند . جن ها کوچکترین آسیبی به آن ها نرسانده ، می رفتند . گویی ماموریت مهمی را انجام می دادند .
هرمیون در حالی که دست خود را به دور دست اندرو گره کرده بود گفت :
_ چه اتفاقی داره میفته ؟ ...... اون جمجمه چی بود ؟
استرجس در حالی که او نیز متحیر به ارتشی که رفته رفته در سایه روشن درختان ناپدید می شد گفت :
_ اونا کاری به ما نداشتن !
آریا دستی به موهای مشکیش کشید و در پاسخ گفت :
_ ولی هر جا که میرن حتما می دونن خواهر من کجاست ....
و بدون این که ادامه دهد به دنبال جن ها رفت .
_ آریا ...... کجا میری ؟
رون در حالی که پاهایش برای همراهی با آریا بی تابی می کرد گفت :
_ حق با آریاست ..... شاید اونا الان کاری به ما نداشتن و یا حتی ممکنه سارا هم اون جا نباشه ولی مشکوکن . به خصوص اون جمجمه ! این جا داره اتفاقاتی میفته که بی شک به ما هم مربوط میشه ! باید ببینیم این جنا کجا میرن و چکار می کنن .
و او هم به دنبال آریا در حالی که فرانک ، استرجس و دنیل هم همراهیش می کردند ، رفت .
هرمیون زیر لب غرولندی کرد و به ناچار با دیگر دختران که علاقه ای به دنبال کردن جن ها نداشتند ، رفت .
جن ها بی وقفه به دنبال هدفی نا معلوم از مکان های عجیب و مختلفی می گذشتند که می توان گفت ، که تا به حال پای یگانه انسانی هم به آن ها نرسیده بود .


ادامه دارد ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
_ اونا برگشتند تا انتقام بگیرند ...
هرميون با شگفتي به آريا نگاه ميكرد و سعي داشت ، استرسي كه در درونش بود را بپوشاند ريال شمرده و آرام گفت:
_ اونا.... اونا ديگه كي هستن.. منظورت چيه?
سكوتي همراه با دلشوره بر محيط حاكم شد ، صداي زوزه ي گرگ ها و نسيم آرامي كه ميوزيد ديگر شنيده نميشد ! آنها در جايي بودند كه هيچ نميدانستند كجاست و دقيقا چقدر با چادرهايشان فاصله داشتند!


جسي در حالي كه موهايش را از جلوي چشمانش كنار ميزد به سمت اما رفت و به صورت چهار زانو كنارش نشست و پس از بازديد اطرافش رو به گروه كرد و گفت: پس سارا كجاست؟
آريا با شنيدن اسم خواهرش از زبان جسي چشمانش گرد شد و با سرعت از جا بلند شد و همه را از ديدگانش گذراند تا اينكه دوباره روي اما خيره شد و تته پته كنان گفت:
_ پ...پس... سا..سارا كجاست؟...اون كجاست؟؟
اما كه كمي ترسيده بود و همهتر از اون احساس ضعف را هنوز در خود حس ميكرد با حالتي همراه با بغل گفت:
_ ما باهم بوديم...يعني دست همديگرو گرفته بوديم كه يهو سارا ناپيد شد! ... در همين حال اشكي از چشمان قهوه اي رنگش جاري شد و مانع آن شد كه حرفش را ادامه دهد!
دنيل و رون كه در صف جلو بودند شتابان خود را به آريا كه اكنون به درختي بلند و قديمي كه لانه ي چند كلاغ را روي برگهايش گنجانده بود تكيه داده بود و به نقطه ي نامعلومي خيره شده بود با صداي دنيل به خود آمد و با عظمي راسخ گفت:
_ من بايد سارا رو تا قبل از غروب خورشيد پيدا كنم.... پدر و مادرم خيلي نگران ميشن... .. سپس سرش رو پايين انداخت و با پاهايش عكس يك خانه ي كوچك ولي زيبا كه گرما و صميميت را در خود ميگنجاند را كشيد و با چهره اي پر از خشم رو به گروه كرد و گفت:
_ اين خونه ي ماست.... من ميخوام كه دوباره با سارا اينجا باشم!
هرميون كه صداي آريا و حرفهايش را شنيد با مهرباني به سمتش رفت و گفت:
_ من و بقيه با كمال ميل حاضريم كه بهت كمك كنيم و ساراي عزيز رو هر چه زودتر پيدا كنيم..... سپس چشمكي به آريا زد و گفت: صحيح و سالم!


در سمتي ديگر...
استرجس كه روي تخته سنگي نشسته بود و با دستهايش را چانه اش را نگه ميداشت گفت:
_ بهتر نيست همين الان حركت كنيم؟؟ ... نبايد زمان رو از دست داد! ..... استر از جا بلند شد و به سمت جسيكا رفت و طوري كه زياد جلب توجه نشود به جسي گفت:
_ تو همراه من باش ... نميخوام گم بشي !!!
جسيكا از خجالت سرش رو پايين آورد و با حركت سر حرفشو تاييد كرد و با حالتي معصومانه اي گفت:
_ من ميتونم مواظب خودم باشم .... ولي خوب ... ممنون از شجاعتت!


صداي مردانه و بلندي به گوش رسيد .... رون در حالي كه سعي ميكرد با آخرين توان به صدايش قدرت بخشد گفت:
_ هر چه سريعتر آماده ي حركت شين .... وقت رفتنه!!!
همه ي بچه ها از جا بلند شدند .... رومسا و مري دستهاي اما را گرفته بودند تا به او در راه رفتن كمك كنند .... اندرو و هرميون هم به آرامي در پشت سر همگي حركت ميكردند و به آرامي حرف ميزدند!


آنها راهشان را به جنگلي مخوف كه هر آن امكان اتفاق در آن وجود داشت ادامه دادند ! .... هرچه جلو تر ميرفتند تعداد درختان و باريكي جاده بيشتر ميشد ، ولي صداي غارغار كلاغ ها و سنجابهايي كه از درختان بالا و پايين ميرفتند و همچنين مارهايي كه لابه لاي بوته هاي تمشك بودند كمتر شده بود ..... بچه ها در حين راه رفتن به اطرافشان نگاه ميكردند ، زيرا گهگاهي صداي خش خش و عبور شي بزرگي از بين درختان به وضوح شنيده ميشد!
ناگهان...........شترق........گوپس...... تق.......
همگي در حالي كه عين يك تيكه چوب خشك شده بودند ،به پشت سرخود نگاه كردند ..... گروهي از جن ها كه تعدادشان به بيش از 50 نفر بود در حالي كه اصلحه ي طوفان جمجمه * در دست داشتند مقابل آنها قرار گرفتند!!!!

**__**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**__

1_ چه حادثه اي در حال رخ دادن بود؟
2_ آيا سارا در چنگ اين جن ها اسير بود ؟
3_ آيا جن ها نگهبان قصر براون بودند؟
و بي نهايت آياهاي ديگر....

**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**_**

1_ جادوي طوفان جمجمه : يك جادوي ايده آل به حساب مي آيد ، اما در مورد دشمناني كه با سرعت حركت ميكنند خيلي مفيد نيست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1384/11/26 10:48:22
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 24 بهمن 1384 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها نیز با آنها موافقت کرده و با قدم هایی آرام به سوی جنگلی پر از راز حرکت کردند .
درختان سر به فلک کشیده در هم تنیده و شاخه های پیچ در پیچشان آسمان را پوشانیده بود و در نتیجه جنگل تاریک تر از سیاهی شب به نظر می رسید ، ولی آنها بی توجه به ترسی که کم کم در درونشان رخنه می کرد ، به قلب آن جنگل مه آلود قدم گذاشتند .
با هر قدمی که به جلو بر می داشتند ، بیشتر در مه فرو می رفتند ، تا جایی که تشخیص یکدیگر برایشان مشکل شده بود ...
رون و دنیل که در جلو صف بودند ، چوب دستی هایشان را محکم در دست گرفته و آماده هر اتفاق غیرمنتظره ای شدند .
تدی از ته صف فریاد زد :
_ بهتره همه پشت سر همدیگه ردیف شیم ... اینجوری ممکنه همدیگرو گم کنیم ...
هرکس دست نفر پشتی و جلویی خودش را در دست گرفت ...
حرکت آرام تر و با احتیاط تر از قبل ادامه پیدا کرد ...
سکوت همه جا را فرا گرفته بود و کسی حرفی نمی زد ، هر چند گاهی صدای زوزه باد در لا به لای تنه های فرسوده درختان آن را در هم می شکست ...
پس از ساعتی پیاده روی جسی گفت :
_ بچه ها پام درد گرفت ، مطمئنید داریم دنبال یه چیز واقعی می گردیم ...
اندرو از پشت سر ، دست جسی را کمی فشرد و او را آرام به جلو حرکت داد و جسی هم که سوالش بی نتیجه مانده بود ، با گروه همراه شد ؛ و سکوت فرمانروایی خود را از سر گرفت .
ناگهان صدای کشیده شدن چیزی بر روی زمین و سپس جیغ دختری به گوش رسید و ... سکوت ... همه چیز در عرض چند ثانیه رخ داده بود .
همه شوکه شده بودند !
عجیب آنکه مه هم کم کم ناپدید می شد ...
وقتی مه کاملا از بین رفت ، همگی با تعجب و ترس به سمت اما که بیهوش بر روی زمین افتاده بود دویدند ؛
مریدانوس اما را نشاند و هرمیون رو به اما ، وردی را زیر لب زمزمه کرد ، اما چشمانش را گشود ، چند پلک زد تا چشمانش با نور کم آنجا آشنا شود و سپس بریده بریده ، در حالی که صدایش می لرزید ، گفت :
_ سارا ... دست اون تو دست من بود ... ولی ... یکدفعه کشیده شد ... من نتونستم کاری براش بکنم ...
و سرش را در میان دستانش گرفت .
آریا با ناباوری به اما نگاه کرد ...
رومسا با نگاهی غریب ، در حالی که در چشمانش برق عجیبی دیده می شد ، رو به آریا کرد و گفت :
_ اونا برگشتند تا انتقام بگیرند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/11/25 17:24:44
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 24 بهمن 1384 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آن پسر و دختر ایرانی زیبایی خاصی داشتند که بی توجه ای به آن زیبایی ها غیر ممکن به نظر میرسید.آنها شباهت زیادی به یکدیگر داشتند و کاملا همسن یکدیگر به نظر میرسیدند.
-من آریا و اینم خواهرم سارا هستش و از دیدن شما خوشحالم...
پسر ایرانی در حالی که خودش و خواهرش را معرفی کرد دستش را به سوی رون دراز کرد.رون که از این راحتی پسر بسیار تعجب کرده بود با شک و تردید به دست او نگاه میکرد.لحظه بدی بود...دست پسرک در وسط زمین و هوا منتظر بود و پسر و دختر از رفتار عجیب آنها معذب به نظر میرسیدند.زمانی که آریا سرانجام تصمیم به پایین آوردن دستش گرفت دست دیگری به گرمی او را فشرد.دنیل گفت:خوشبختم آریا و سارا جان!اسم من دنیل و اسم دوستام رون و....
و به اینصورت تمام بچه ها را به آنها معرفی کرد و دوباره رویش را به آریا کرد و گفت:رفتار ما رو ببخشید چون ما نمیدونستیم که ایرانی ها اینقدر راحت با دیگران دوست میشوند و...
سارا گفت:اشکالی نداره!ولی من فکر میکنم موضوع چیزی بیشتر از این باشه!درسته؟
بچه ها نیز دوباره از رک بودن و راحتی آنها شگفت زده شده بودند نمیدانستند که چه جوابی به سوال هوشیارانه آنها بدهند که دوباره سارا گفت:اگه دوست ندارید جواب ندید!ما شما رو مجبور به جواب نمیکنیم!
رومسا در جواب گفت:نه!نه!گیجی ما به خاطر قصری...
آریا حرف تردیدآمیز رومسا را قطع کرد و با زیرکی پرسید:قصر براون؟..همان قصری که قرنها پیش در دل جنگل ناپید شد؟قبل از اینکه بیام اینجا در موردش کمی خونده بودم.
رومسا که از هوش زیاد آنها شگفت زده شده بود گفت:بله...نمیدونم چرا این قصر ذهن ما رو اینقدر مشغول کرده؟
و بعد همه رویشان را به سوی جنگل کردند که ظاهرش با تمام آرامشی که داشت تهدید آمیز به نظر میرسید و با سکوت به آن نگاه کردند.
آریا سکوت را شکست و گفت:چرا ما نریم و به دنبال قصر نگردیم!!الان که کار خاصی نداریم و تا تاریکی آفتاب هم خیلی مونده...
سارا نیز با حرکت سر گفته های برادرش را تایید کرد و گفت:آره شاید تونستیم قبل از تاریکی این قصر را پیدا کنیم...
بچه ها نیز با آنها موافقت کرده و با قدمهایی آرام به سوی جنگلی پر از راز حرکت کردند...

---------------------------------------------------------------------------
هووم....من خودم را وارد نکردم چون وجود یه دامبلدور داستان را جالب نمیکنه و گفتم دیگه یواش یواش برن دنبال قصر بگردن ولی توجه بشه که باید توی جنگل یه اتفاقی براشون بیافته که بتونن قصر رو پیدا کنند وگرنه همینطوری نمیشه!!
بعد امیدوارم خوب بوده باشه و ببخشید که ایقدر کم شد!!

مرسی
آرتیکوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 22 بهمن 1384 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
درخشش مخوف و عجیب عکس ان کتاب باعث شده بود هیچ یک از دختر ها به قدر کافی از مسابقه لذت نبرند حتی اندرو.مسابقه ای که برگذار شد باعث شادی و خوش گذرانی بی اندازه ی پسرها و بقیه شد اما رومسا،اندرو و هرمیون در فکر آن قصر بودند.هیچ چیزی درباره ی آن نمی دانستند.کوچکترین اطلاعاتی نداشتند.در طول مسابقه گاهی به همدیگر نگاهی می کردند و با چشم هایشان چیزی را به هم می فهماندند؛قیافه ی عجیب و در فکر آن ها بالاخره کنجکاوی پسرها را برانگیخت.
چک جلوتر از ایران بود و پسرها خوش حال بودند و با خیال راحت صحبت می کردند.به قدری دختر ها در فکر بودند که متوجه نشدند رون با صدای بلند ان ها را صدا می کند.افرادی که کنار آن ها نشسته بودند به سمت رون برگشته و زیر لب غرولند می کردند.
"هی!!رومسا!!اندرو!!با شما ها هستم ها!!هرمیون!"
با دستش اهسته به شانه ی رومسا زد.رومسا تعادلش به هم خورد و مانند اینکه ضربه ی بزرگی به او زده باشند کج شد و به اندرو برخورد کرد.اندرو تعادل خو را حفظ کرد و دست رومسا را گرفت تا زمین برخورد نکند.
"مرسی!"
رومسا به تندی به سمت رون برگشت و با لحنی فوق العاده تند گفت : می شه این طوری هل ندی؟
رون مات و متحیر مانده بود.بر خودش مسلط شد.رو به هر سه ی دختر ها کرد و گفت : می شه بگین شماها چتون شده؟
با این حرف هرمیون و اندرو و رومسا به هم نگاه کردند.جوابی نداشتند.خود ان ها نیز از اینکه به خاطر دیدن یک عکس از یک قصر چنین براشفته بودند و در فکر فرو رفته بودند متعجب شده و خنده ی شان گرفته بود.اهسته سرشان را تکان دادند و بی توجه به پسرها جلب مسابقه شدند.عجیب بود.مسابقه ای که ان ها به خاطرش شب ها و روز ها سخن می گفتند و تعریف می کردند و حدس می زدند حال برایشان هیچ جذابیتی نداشت.در دل خود به آن قصر لعنت می فرستادند.اخر چرا باید آن قصر این گونه آن ها را معتوف خودش می ساخت؟با این که به نظر می امد با جدیت تمام در حال یدن مسابقه اند اما هیچ چیزی از ان نفهمیدند.در اخر وقتی بازیکن ایرانی گوی زرین را گرفت و بازی به نفع ایران به اتمام رسید هیچ یک با بقیه ابراز تاسف و یا خوش حالی نکردند.
اسمان صاف بود.صاف صاف. شب همچون مخملی سیاه ستاره ها را در برگرفته بود.به نظر شب خوبی می امد اما ندای خوشی برای دخترها نداشت.جمعیت با شور و هیجان درباره ی مسابقه صحبت می کردند.فشار زیاد بود.به انتهای در ورودی که رسیدند با دختر و پسری که به نظر ایرانی می امدند اشنا شدند.موهای دختر مشکی بود.صورتی سفید و اریایی داشت.پسرک نیز همانند خواهرش دارای موهایی مشکی و پوستی روشن بود.وقتی به ان ها رسیدند هر دو با هم به ان ها سلام کردند.با شنیدن صدای دختر و پسر اندرو هرمیون و رومسا به خودشان امدند.پسرها نیز خیره مانده بودند.

--------------------------------------------------------------
من زیاد ادامه ندادم چون به نظر خودم نمایشنامه ای که زاد باشه حوصله سر به بره.امیدوارم خوب شده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1384 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعات عصرگاهی از پی هم میگذشتند ولی در عوض آرامش رخوت انگیز و سکوت هر بعدازظهر دیگر هیجانی در هوا میدوید که کسل کننده ترین موجودات را نیز به شوروشوق وامیداشت.جنگلی که سالیان سال درختان و فضایش را برای خود نگاه داشته بود حالا شاهد سیل بی شمار انسان ها و چادرهای رنگارنگی بود که سطح خزه پوشش را پوشانده و پرندگان خوش صدایش را که هر روز با ترانه آنها از خواب برمیخواست از آشیانهایشان در میان انبوه شاخ و برگ درختان کهنسال رانده بودند.
گویی آن باران دل انگیز که همان روز صبح همه جا رو معطر و تازه کرده بود اصلا نباریده بود ..هوای شرجی آن شامگاه برای تازه واردانی که از کشورهای دیگر راهی این دیار شده بودند من جمله دختر و پسر جوانی که در زیر سایه یک درخت به زبانی بیگانه مشغول صحبت بودند خفقان آور بود دخترک با خوشحالی دوربین همه چیز بینش را بررسی میکرد و به اطراف نظری میانداخت.
برروی تک تنه درخت بلوطی افتاده در حاشیه جنگل در همان حوالی چند دختر و پسر نوجوان نشسته و در همان حال که با انگشتهایشان و ضربات پایشان آثاری بر این تنه قدیمی برجای میگذاشتند صحبت میکردند.یکی از پسرها که موهای سرخش در آخرین دقایق نورافشانی خورشید به رنگ آتش میدرخشید با حرکات سرودستش آخرین فن کوئیدیچی را که در مسابقه قبل از نظر گذرانده بود تعریف میکرد..دخترها با شادی و لذت خریدهایشان از دست فروش ها را به هم نشان داده و تافی های مختلفی را که در کیسه رنگارنگی ریخته شده بود مزه مزه میکردند.
پسری که تا لحظاتی پیش محو حرکات دوست مو قرمزش بود به ساعتش نگاهی انداخته و گفت:
-بچه ها بهتره دیگه برگردیم به چادر. داریم به وقت بازی نزدیک میشیم

بقیه دوستانش مطیعانه برخواسته و به سمت چادری که ساعاتی قبل دو دختر دیگر یعنی هرمیون و رومسا را ترک کرده بودند رهسپار شدند..نورهای درخشان و آوای دل انگیز موسیقی ای که از طرف استادیوم جادویی به گوش میرسید سرعت حرکت آنها را بیشتر کرده و پس از گذشت چند دقیقه آنها در کنار ورودی چادر جادوییشان بودند. مری واندرو خنده کنان در حالی که با صدای بلندی حرف میزدند و میخندیدند وارد چادر کوچکتر دخترها شدند.
اندرو: هرمیون؟؟ رومسا؟؟ کجایین؟
مریدانوس نظری به سالن خالی انداخت و در حالی که به طرف اتاق خواب طبقه همکف میرفت رو به اندرو گفت:
-تو برو ببین شاید توی اتاق عقبی باشن
اندرو با حرکت سرش به علامت موافق به طرف تنها اتاق طبقه پایین که در قسمت عقب چادر بود رفت ولی قبل از اینکه فرصتی برای گشودن در اتاق و بررسی آن بیابد صدای مری را از بالا شنید
-:اندرو نرو توی اتاق ..بالا هستن.بدو بیا یک چیز جالبی اینجا توی این کتاب هست
اندرو غرغرکنان به ساعتش نگاهی انداخت و از پلکان عجیب و لرزان چادر بالا رفت.

در اتاق گردی که پرده های سبزچین دارش در برابر نسیم آرام شامگاهی به رقص در آمده بود سه دختر روی کتاب قدیمی و نموری خم شده و به عکس قصرباابهتی که عبارات "قصر خانوادگی براون" در زیرش به چشم میخورد با بهت و حیرت خیره شده بودند.اندرو وقتی دوستانش را محو یک عکس جادویی سیاه و سفید و پاره یافت با خشم و غضب گفت:
-تا یکساعت دیگه بازی شروع میشه بعد شماها نشستین عکس نگاه میکنین؟
هرمیون سرش را در جهت صدای اندرو برگرداند و با آرامشی عجیب گفت:
- ولی این یک عکس معمولی نیست ..بیا عبارت زیرش رو بخون ..این قصر در همین حوالی بوده
اندرو که کاسه صبرش دیگر سرازیر شده بود با صدای زیری که بی شباهت به لحن همیشگی هرمیون نبود گفت:
-خب این چه چیز فوق العاده ای میتونه داشته باشه؟ تا جایی که همه میدونن ایرلند پراز قصر و کاخه
رومسا که از آن خلسه عجیب خارج شده بود با آرامشی که تعجب و وحشت اندرو را برانگیخت در همان حالی که دو صفحه کتاب را به هم میکوبید از جای برخواسته و از دو نفر دیگر هم همین کار را طلب کرد.اندرو که وضع غیرعادی آنها را درک کرده بود برای تغییر موضوع با صدایی مفرح و باروح شروع به صحبت درباره دختر قدبلند بیگانه ای که بعداز ظهر ملاقات کرده بودند نمود با این امید که احساس مسخره ترسی را از بین ببرد که نمیدانست از چه نشات گرفته است.

دخترها برای پیوستن به پسرهایی که بی تابانه در جلوی چادرها چمن ها را زیر قدم های سریع پاهایشان له میکردند از اتاق خارج شدند..در آخرین لحظات رومسا به عقب و روی میز نظری افکند ...عکس متحرک قصر بر روی صفحات باز کتاب با درخششی مخوف میدرخشید

______________________________

خب من خودم رو وارد داستان نکردم چون ضرورتی برای حضور لیلی ندیدم.
دنیل عزیزم هر جا دیدی که پستی بر خلاف اون چیزی که مدنظرته خورده خبر بده که حذف بشه یا اگر میشه خودت اونو ربطش بدی ولی دریغ نداشته باش چون این ایده متعلق به خودته.
امیدوارم نوشته خودم هم در راستای اهدافت باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1384/11/22 11:57:31
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1384 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل چادر جادویی بر خلاف ظاهر آن بسیار بزرگ بود و دو دختر مشغول کمک کردن به خانم ویزلی بودند تا میز ناهار را بچیند.
رومسا در حالی که به اندرو کمک می کرد تا قاشق ها و چنگال ها را کنار هر بشقاب بچیند ، سرش را بلند کرد و خطاب به هرمیون گفت:
- سلام هرمیون ...ببینم همه ی این کتابا رو آوردی که در این چند روز بخونی؟!
هرمیون همان طور که کتابها را روی میز کوچکی در کنار چادر می گذاشت ، لبخندی زد و پاسخ داد:
- خوب می دونی... گفتم چه کاری بهتر از کتاب خوندن در اوقات بیکاری؟!
با این حرف هرمیون همه شروع کردند به خندیدن که ناگهان صدای مهیب شکسته شدن چیزی در آشپزخانه باعث شد تا همه ساکت شوند.
- اوه خدای من...ریپارو!
خانم ویزلی به سرعت خود را به آشپزخانه رساند و گفت:
- چی شد؟؟؟
صدای مریدانوس از آشپزخانه به گوش رسید که گفت:
- هیچی...سینی لیوانها از دستم افتاد!
همه با شنیدن این حرف آهی از سرآسودگی کشیدند و در حالی که بازخنده و شوخی را از سر گرفته بودند پشت میز نشستند.
رون بقیه ی کتابهای هرمیون را روی میز کوچک گذاشت با صدای بلند پرسید:
- بچه ها موافقین بعد از ناهار یه گشتی این اطراف بزنیم؟
همه به غیر از هرمیون و رومسا ، با خوشحالی از پیشنهاد رون استقبال کردند.
*****
بعد از ناهار بسیار دلچسب خانم ویزلی ، همه ی بچه ها به غیر از هرمیون و رومسا که اعلام کرده بودند می خواهند به کتابهایی که هرمیون از کتابخانه به امانت گرفته است نگاهی بیندازند ، بیرون رفتند تا گشتی در اطراف بزنند و کمی از دست فروشها خرید کنند.
رومسا روی مبل قرمز رنگی نشست و از میان کتابهای هرمیون ، یکی را که از همه قدیمی تر بود برداشت و نگاهی به جلد روی آن کرد تا اسمش را ببیند. اما کتاب آنقدر قدیمی بود که نمی شد کلمات نوشته شده روی جلد آن را از هم تشخیص داد.
رومسا در حالی که مواظب بود صفحات کتاب از هم جدا نشوند آن را باز کرد و نگاهی به صفحه ی اول آن انداخت.
" افسانه های جادویی"
رومسا سرش را از روی کتاب بلند کرد و به هرمیون که در کتاب " طلسم های ممنوعه " غرق شده بود نگاهی انداخت ، سپس بدون اینکه حرفی بزند مشغول خواندن کتاب شد.
*****
- بچه ها اینجا رو!
استرجس همان طور که به یکی از دست فروشها که مشغول فروختن دوربینهای جادویی بود اشاره می کرد این را فریاد زد.
بچه ها به سرعت خود را به آنجا رساندند تا قبل از اینکه دستفروش همه ی دوربینها را بفروشد ، چند تا بخرند.
همه جا شلوغ بود و محوطه ی آنجا پر بود از چادرهایی که هر کدام طرح و رنگ خاص خود را داشتند و نشانگر سلیقه ی مردمان هر کشور بودند.
بچه ها با دیدن آن همه جمعیت که از سراسر جهان برای تماشای مسابقه ی کوییدیچ آنجا جمع شده بودند ، بسیار تعجب کردند.
اندرو با صدایی که از شدت تحیر به سختی شنیده می شد ، گفت:
- خدای من...چقدر جادوگر...!
بقیه همان طور که به سمت یکی دیگر از دستفروشها حرکت می کردند در تایید حرف او سری تکان دادند.
- ببخشید خانم! می شه بپرسم این دوربینها رو از کجا تهیه کردید؟
دختری نسبتا قد بلند که تقریبا همسن و سال آنها به نظر می رسید، این سوال را از مری پرسیده بود.همه در نگاه اول حدس زدند که دختر ایرانی است .
مری با دستش جهتی را که لحظه ای قبل دسفروش را آنجا دیده بودند نشان داد و گفت:
- فکر کنم اونجا بتونید از اینا تهیه کنید.
دختر ایرانی تشکر کردو بعد بدون هیچ حرف دیگری به سمتی که مری اشاره کرده بود رفت.
دنیل بعد از رفتن دختر با تعجب گفت:
- چقدر خوب انگلیسی حرف می زد!
---------------------------------------------------------------------
ببخشید اگر خوب نشد! به هر حال ممنون میشم اگر نقدش کنید.

ممنون از رمسا جان که داستان رو شروع کرد. نمی خوام نقد کنم؛ نقد رو لیلی عزیز انجام میده. فقط خواستم بگم سعی کنید پستها از این طولانی تر نشه، پستهای کوتاه و خواندنی.
بقیه رو هم پاک کردم رومسا جان، لطف کن توی «گفتگو با ناظرا» مطرحش کن.
بیل ویزلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1384/11/21 22:36:23
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در 1384/11/21 23:04:37
ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 20 بهمن 1384 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
* هو النور *

" ایوان مخوف " کجاست ؟
در حدود 2600 سال پیش برای یک خانواده ی اشراف زاده ی انگلیسی به نام " براون " در جنگل های اطراف شهر دوبلین در کشور ایرلند قصر باشکوهی بنا می شود که این خانواده در تابستان ها در آن روزگار به سر می بردند .
قصر براون از مرمر سفید ساخته شده و هنرمندان یونانی بر دیوارهای آن نقوش زیبایی را برجسته ساخته اند ، که زبان زد خاص و عام بوده و ظروف را همی از طلا و نقره آماده ساخته بودند . این قصر باشکوه در مرکز انبوهی از درختان بلوط وحشی واقع شده و آب راه هایی آن را احاطه کرده بودند .
اما یک شب آن قصر عظیم به همراه تمامی ساکنانش به طور ناگهانی ناپدید می گردند و از آن پس نه قصر و نه هیچ یک از ساکنان و خدمه هایش دیده نشده اند . اهالی بومی آن منطقه بر این اعتقادند که آن قصر را جادو پیشگانی نفرین کرده اند .

*****************************************

آغاز داستان
تابستان 2006 میلادی
جنگل های اطراف دوبلین - ایرلند
خورشید پر تلالو گرمی بخش آدمیان بود . ابرهای سپید پنبه ای زنجیروار در آسمان گردش می کردند . انبوهی از درختان کهن سال و تنومند بلوط وحشی زمین بشکافته ، قد برافراشته بودند . پرتوهای خورشید از میان شاخه های انبوه درختان تیغ می زدند و اشکالی نورانی بر تن سرد خاک آن جا نقش می کردند . نسیم دامن کشان از فراز سر آنان می گذشت . قطرات درخشان شبنم بر برگ های ستبر درختان کودکانه بازی می کردند . خزه های پیچان بر تنه ی عریان درختان چنگ انداخته ، دایره وار بالا می رفتند .
_ بچه ها ببینین کی داره میاد !
اما در پارچه ای صورتی رنگ چادری را به آرامی کنار زد و به بیرون نگاهی انداخت :
_ چیه هی داد و فریاد می کنین ؟ به جای این که وایستین اون جا یه خورده بیاین کمک بدین .
فرانک دستی به موهایش کشید و نگاهش را از دور دست باز داشت :
_ شما هم چقدر سخت میگیرین ....... بیاین ببینین کی داره میاد .
جمعی از دختران مشتاقانه به بیرون سرک کشیدند .
_ مگه کی داره میاد ؟!
استرجس در حالی که به نقطه ی تاریکی که از دوردست در حالی که انواع کتاب ها را با خود حمل می کرد و نزدیک می شد ، اشاره می کرد گفت :
_ کیه که هرمیون گرنجرو با این همه کتاب تشخیص نده ؟
سیلابی از دختران هیاهو کنان بر سر هرمیون فرود آمد . پسران نیز لبخند زنان به جمع آنان پیوستند .
کمی بعد از آن که موج هیجان فرو نشست هرمیون پرسید :
_ بازیا کی شروع میشن ؟
رون در حالی که هرمیون را در حمل کردن کتاب های سنگینش به اتفاق دیگران یاری می داد گفت :
_ بازی ایران و چک که امشبه ...... اگه همین امشبم تموم بشه دو روز دیگه بازی فینال بین تیم برنده و تیم ایرلند برگزار میشه .
در حالی که صدای خانم ویزلی در هیاهوی جادوگران فراگیر کوییدیچ به سختی شنیده می شد ؛ بچه ها برای صرف نهار به سوی چادرها هجوم بردند .

*****************************************

راهنمای داستان
تعطیلات تابستان است و مسابقات جهانی کوییدیچ در حال برگزاری می باشد . یک بازی نیمه نهایی بین دو تیم ایران و چک برگزار می شود و هرکس که برنده شود دو روز پس از پایان مسابقه اول با ایرلند در بازی فینال رقابت خواهد کرد .
در شب مسابقه بچه ها با یک خواهر و برادر ایرانی که به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند آشنا می شوند و با آن ها رابطه ی دوستانه ای را برقرار می کنند .
روز بعد از بازی اول بچه ها از روی کنجکاوی به داخل جنگل می روند و در کمال تعجب قصر خانواده ی براون را می بینند و به داخل آن می روند . اما به دلایلی نا معلوم یا به خواست خود و یا به اجبار از آن قصر خارج نمی شوند .

*****************************************

نکات قابل توجه

1) این جا یک تاپیک برای جدی نویسی می باشد پس سعی کنید تا جای ممکن از طنز نویسی خودداری کنید . ولی استفاده از طنز های ظریف و به جا در برخی مناطق ممانعتی ندارد .
2) با توجه به نکته ی بالا سعی کنید متن نمایشنامه را به جز دیالوگ ها به زبان نوشتاری بنویسید و نکات دستوری و نگارشی را تا حدودی رعایت کنید .
3) دقت داشته باشید که هیچ یک از ما ( گریفیندوری های این داستان ) ایرانی نیستیم و در ضمن از زبان فارسی هم چیزی نمی دانیم .
4) تمامی اعضا در این داستان حضور دارند و ننوشتن نام شما مبنی بر عدم حضور شما نمی باشد پس نیازی نیست که هیچ دانش آموزی خود را وارد این داستان کند .
5) توجه داشته باشید که در 2600 سال پیش ولدمورتی وجود نداشته در نتیجه به هیچ وجه مسائل مربوط به لرد ولدمورت ، محفل ققنوس ، ارتش وایت تورنادو و از این قبیل و همچنین مسائل مربوط به سایت را وارد داستان نکنید .
6) هیچ یک از بچه ها از تاریخ گفته شده درباره ی آن قصر کوچک ترین اطلاعی ندارد .
7) امکان دارد که در بعضی جاها لازم باشد که آن خواهر و برادر ایرانی با هم فارسی صحبت کنند بنابراین برای این که نشان دهید این قسمت از دیالوگ فارسی است و دیگران چیزی از آن نمی فهمند در دو طرف متن فوق حتما علامت (*) را قرار دهید .
8) خانواده ی براون ماگل بوده اند . اما جادوگرانی که فعلا برای ما ناشناسند به دلایلی که باید در طول داستان روشن شوند این قصر را نفرین می کنند و اصلا معلوم نیست چرا این قصر پس از 2600 سال ظاهر شده است . در ضمن ساکنان پیشین این قصر نیز در حال حاضر به صورت روح در این قصر حضور دارند .
9) سعی کنید کوتاه بنویسید و تا حد ممکن از شکلک استفاده نکنید .
10) هر نمایشنامه ای که در این جا زده می شود توسط ناظر محترم " لیلی اونز " نقد شده و به آن نمره ای تعلق می گیرد . به این ترتیب هر کس نقاط ضعف خود را دریافته و درجات پیشرفت خود را تشخیص می دهد .

امید آن است که با همکاری شما گریفیندوری های عزیز این تاپیک با موفقیت اداره شود .

با تشکر فراوان
دنیل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/24 22:28:49
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/27 14:03:56
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:01:40
[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا