کوییرل آن شب را با رنج به پایان رساند . خیلی سعی کرد تا خودش را به محیط تنگ و تاریکی که در آن زندانی بود ، عادت دهد . گویی این دیوار های سرد ، با سکوت خود او را به مبارزه دعوت می کرد . مبارزه ای که بی شک به نفع این دیوار ها و صاحبان بی رحم آن تمام میشد . این مبارزه ، یا هر چه که اسمش را میشد گذاشت ، تا کی ادامه داشت ؟
پیش خودش به هوای بیرون فکر کرد . به هوایی که روزگاری بدون دانستن ارزشش ، ان را تنفس می کرد . حالا قدرش را می دانست .
هوایی که هر اندازه هم که سرد بود ، لذت خاص خودش را داشت . ولی در این جا ، فقط یک سرما وجود داشت ، سرمای دیوانه ساز ها .
حتی با فکر کردن به آن ها هم سردش میشد . لرزش خفیفی کرد و دست هایش را تو سینه جمع کرد . خیلی سرد بود . دست هایش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت . چند بار در آن دمید ، ولی انگار این کار در برابر آن سرمای کشنده ، چیزی حساب نمیشد .
سرش را به دیوار تکیه داد . خاطرات چند روز گذشته ، با سرعتی باور نکردنی از جلوی چشمش گذشت . از وقتی که به او گفته بودند تا در جنگل مخفی شود تا وقتی که جلوی میز وزیر نشسته بود . این تصاویر با وجود سرعتی که داشت ، ولی خیلی واضح بود (!) . انگار همین الان از پای میز وزیر بلند شده ، انگار همین الان بود که در جنگل افراد زیادی او را محاصره کردند .
دیگر فکر کردن به خاطرات گذشته ، سودی نداشت . باید راهی برای رهایی پیدا می کرد . ولی انگار فکر همه جایش را کرده بودند . او را در سلولی انفرادی گذاشته بودند که جلوی درش یک دیوانه ساز همیشه نگهبانی می داد . بهترین راه ماندن و صبر کردن بود . صبر ... ولی تا کی ؟
صدای کشیده شدن دو تکه آهن سرد ، سکوت محوطه ی سلول های انفرادی را شکست . خیلی وقت بود که کسی در این جا صدایی نشنیده بود . این صدا فقط علامت ورود شخص تازه واردی بود .
شخص تازه وارد ؟ ... پیش خودش به این فکر می کرد که این وزارت با این همه سرکوب مردم ، تا کی دوام دارد ؟ تا کی ؟ با این افکار ، پوزخند تلخی به لبش نشست .
دو طرف سرش درد می کرد . طوری درد می کرد که انگار می خواست بترکد . فکر کرد که شاید از شدت افکار بی ربط و سنگین و فکر کردن به این چند روزه ف سرش درد گرفته است . سرش را با شدت به چپ و راست تکان داد ، انگار می خواست این افکار پلید را از سرش بیرون کند . ولی با این کار سرش بیشتر درد گرفت .
از این کار دست کشید و به در سلول نگاه کرد . مثل این که منتظر کسی بود ...منتظر کسی یا حتی منتظر معجزه ای ...
از بیرون در صدای باز شدن قفل و بست های در سلول به گوش رسید . انگار آرزویش بر آورده شده بود ! ..
در حالی که نای بلند شدن را نداشت ، با چشم هایش به در خیره شد ... شخص شنل پوش در حالی که از آن سوی در بادی می وزید و شنلش را تاب می داد ، با قدم هایی استوار داخل شد . چشم های کوییرل ، به چهره ی او خیره شده بود .
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

