شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
آسمان سرد هاگزمید در آستانه ی تاریک شدن بود . ولی انگار آسمان خیلی وقت بود که تاریک بود . خیلی وقت بود که عشق و امیدی در هاگزمید دیده نمی شد . خیلی وقت بود .
این سرما و این تاریکی به گونه ای عجیب برای مردم عادی شده بود . طوری شده بود که اگر روزی سرد احساس نمیشد ، انگار آن روز ، روز هاگزمید نبود .
روزهای هاگزمید همیشه تکراری بود . سرد و پر از تنهایی . تکراری که زندگی مردم را یکنواخت کرده بود . هیچ کس به فکر رهایی از این وضع نبود . گویی این تنهایی به گونه ای دلنشین ، جزئی از زندگی شان شده بود . زندگی که در این چند وقت زندگی نبود ، زنده بودن بود . زنده بودنی همراه با درد و رنج .
هر کس در هاگزمید به فکر خودش بود . کمتر کسی کانند گذشته به فکر دوستش بود . انگار با تاریکی تدریجی هوا ، این خصوصیت زیبای مردم ، کم کم رنگ باخته بود و جای خود را به بی مهری و بی اعتنایی داده بود .
از این دهکده که زمانی محل شادی و سرور بود ، الان فقط جایی خرابه به چشم می آمد . خرابه ای که کمتر کسی رغبت نگاه کردن به آن را داشت . خرابه ای که فقط حس ترحم نسبت به مردم ساکن آن را بر می انگیخت . مردمی که الان کسی نسبت به آن ها احساس ترحم نمی کرد .
این دهکده ، الان شامل یک قبرستان بزرگ و تعدادی خانه بود . ولی... قبرستان بیشتر از خانه ها به چشم می آمد . قبرستان بیشتر زنده به نظر می رسید .
در بین قبرهایی که آدمیان شاد و سر حال گذشته ی دهکده را در خود جای داده بودند ، شخص زنده ای راه می رفت . او از مدت ها پیش به هاگزمید آمده بود .
عده ای از مردم دهکده او را عامل بدبختی و فلاکت خودشان می دانستند . او را طرد کردند ، بین خودشان راه نمی دادند ، اگر به جایی وارد میشد آن جا را ترک می کردند . گویی هیچ جایی برای او در قلبشان نداشتند .
خودش نیز کم کم به این وضع عادت کرده بود . اوایل تحمل این رفتار برایش دشوار بود ولی الان اگر این رفتار را نمی دید تعجب می کرد .
از میان قبرها می گذشت . به اسامی آن ها نگاه می کرد . هیچ کدام را نمی شناخت و همه ی آن ها حتی قبل از تولد او مرده بودند . خودش را با خواندن اسامی قبور مشغول کرد .
کمی بعد متوجه شد به انتهای قبرستان رسیده است . باید خارج میشد . باید ؟ چه باید وجود داشت ؟ هیچ... ولی دلش نمی خواست بیش از این در میان مردمانی باشد که الان فرزندانشان او را طرد کرده اند . از قبرستان خارج شد .
به خیابانی تاریک قدم گذاشت . الان همه ی دهکده تاریک بود . به راهش ادامه داد. به پنجره هایی نگاه می کرد که برای فرار از تاریکی ، چراغ هایی روشن کرده بودند . به این فکر می کرد که آن ها در دل شان نسبت به او چگونه اند . مگر او یک انسان نبود ، پس چرا این طور با او رفتار میشد ؟
همان طور که به پنجره ها نگاه می کرد ، بچه ای را دید که از پشت پرده به او زل زده بود .
چه عجیب ! بعد از ماه ها این اولین نگاه مستقیمی بود که به او شده بود . ولی شخصی ، خیلی سریع پرده را به روی کودک کشید .
ماروولو دیگر از همه ی نگاه ها ، می ترسید . از نگاه های توام با کینه ی مردم این دهکده خسته شده بود .
به راه افتاد . در راه عده ای از مردم دهکده ، طبق عادت همیشه که او را می دیدند ، شروع به اذیت و آزار او کردند .
دیگر از همه چیز خسته شده بود . می خواست خود را به جایی تاریک برساند . جایی تاریک که تاریکی را در آغوش کشد . جایی که کسی از او نهراسد .
دوید و خود را به تپه ای رساند . از آن جا میشد همه ی دهکده را دید . از آن جا متنفر بود . با تنفری آمیخته به عشق به دهکده نگاه کرد .
بعد از مدتی زانو زد و دو دستش را به آسمان برد . در تاریکی شب ، یعنی جایی که مطمئن بود کسی او را نمیبیند ، کاری را که مدت ها بود میخواست انجام دهد ، انجام داد . گریست .
آسمان با غرشی گریه ی او را جواب داد . در این هنگام ، ماروولو فقط حس می کرد که آسمان هم درد او را می فهمد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند . برتول برشت
سه شنبه،14مارچ 2006 «حالم از همه شون به هم میخوره.امیدوارم که بمیرن.من چرا انقد آدم کثافتی هستم؟من وحشتناکم.اونا هم بهم گفتن.البته...البته...نظر اونا اصلا برام اهمیت نداره.تنها چیزی که مهمه خودمم.خودم باید حال کنم که میکنم.من...من حالم بده.امیدوارم امشب بخوابم و هیچوقت دیگه بیدار نشم.من خیلی بدبختم.خودمم میدونم.لازم نیست که اونا هم هی بهم بگن.من اگر خودم تنها زندگی کنم اگه اونا بذارن اونجور که دوست دارم زندگی کنم حتما یه آدم بزرگی میشم.آره،حتما آدم بزرگی میشم.اونا مجبور میشن به من افتخار کنن.» دختر چشمهای پر از اشکش را پاک کرد.در تمام مدتی که مینوشت حتی یک لحظه فکر نکرده بود.تمام آنچه از ذهنش میگذشت را نوشته بود.در پایان نگاهی به جملاتش انداخت.هیچ ربطی به هم نداشتند.تمام آن دفتر خاطرات پر از فحش بود و صفحاتش در اثر اشکهای دختر چروک بودند.یکبار دیگر آنچه را که نوشته بود خواند.خودش هم به آنها اعتقاد نداشت.فقط برای اینکه به خود دلداری بدهد مینوشت.میدانست که بزرگترین درگیریش با خودش است. * -عزیزم تو حالت خوبه؟رنگت خیلی پریده. -آره معلومه که خوبم.مشکل از خودته.دلت میخواد اینطوری فکر کنی،همیشه همینطور بوده. -قرصات رو خوردی؟ -اه تو رو خدا بس کن مامان.من حالم خوبه.نمیبینی؟سرحالم! زن نگاه نگرانی به دخترش کرد.شاید باید به حرفش گوش میدادند؟شاید آنها اشتباه کرده بودند که دختر را به هاگزمید آورده بودند؟لبهای زن از فکر کردن به این چیزها لرزید.بی تردید او کار درستی کرده بود.او بهتر از دختر صلاحش را میفهمید. -میخوای بریم بیرون؟هوا خیلی خوبه! -نــــه!من حالم از اینجا به هم میخوره.از تو،از همه ی شمایی که منو از دوستام جدا کردین و آوردین اینجا.من میخوام همه ی عمرم رو داستان بنویسم.من میخوام بین مشنگا زندگی کنم.من از اینجا بدم میاد! * چهارشنبه ،15مارچ2006 «اون فکر کرده من دیوونه م.فکر کرده من نمیفهمم که چیکار دارن میکنن.من میدونم.اون از من بدش میاد...من دلم میخواد تنهای تنها زندگی کنم.اون امروز مجبورم کرد که وقتی خواهرش میاد بیام و بهش خوشامد بگم.منم تف کردم تو صورت خواهر الاغش.خوب کاری کردم.خیلی خوشحالم که اینکارو کردم...من...من دلم برای جودی تنگ شده...تنها کسی که میخوام ببینم اونه...من خیلی نفرت انگیزم.اونا برای همین ازم بدشون میاد.من خودمم از خودم بدم میاد.من تو هیچ چیز استعداد ندارم. * -اینجا خونه ی همون دختر دیوونه هس. -میگن میخواد بره پیش مشنگا زندگی کنه. -آره.بیچاره پدر و مادرش.مخصوصا خاله ش.بدبخت واسه اینا خونه خریده.بعد دختره اینطوری جوابشو میده. دختر سرش را پنجره بیرون برد.آنها حق نداشتند درباره ی او اینطور صحبت کنند. -برید گمشید!شما فقط چیزایی رو میگین که شنیدید!اصلا نمیدونید چه خبره!امیدوارم همه تون بمیرید!حالم ازتون به هم میخوره! ناگهان دختر احساس کرد که کسی گردنش را لمس میکند.برگشت و مادر را با خشونت از سر راهش کنار زد و به طرف اتاقش دوید. * مادر مانند دیوانگان وارد اتاق شد و در حالیکه اشک میریخت فریاد زد: -وسایلتو جمع کن!داریم میریم لندن!لرد سیاه دنبال توئه! دختر سرش را از روی دفتر خاطراتش بلند کرد.مدتی فکر کرد و گفت:من نمیام. -لجبازی نکن ماریا!خواهش میکنم!مگه تو نمیخواستی بری لندن؟ -اما حالا میخوام بمونم.میخوام ولدمورت رو ببینم. -دیگه اون اسمو نگو!دیگه نگو،فهمیدی؟ -من میخوام ببینمش.میخوام ببینم چطوری منو میکشه. مادر بدنش را منقبض کرد و لبهایش را به هم فشرد.به نظر میرسید که تمام دردهای دنیا را در خودش جمع کرده است:ماریا...التماس میکنم...اگه تورو ببینه میکشدت...تو رو خدا...مگه نمیخوای بری پیش جودی؟ -نه مامان.اون میخواد منو به جرم اینکه دلم میخواد مث آدم زندگی کنم بکشه.میخوام ببینم چطوری اینکارو میکنه. * دختر تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:ارباب...ممنون که منو بخشیدین...هیچوقت این لطفتونو از یاد نمیبرم. -ماریا،فقط یادت باشه من هیچکسو بیشتر از یه بار نمیبخشم. دختر نگاهی به نشان سیاه کرد.لرد سیاه پوزخندی زد و گفت:باید همه چیزو کنار بذاری.حتی نوشتن.یه کم سخته ، نه؟ -من اینکارو میکنم،ارباب.من از دستورات شما سرپیچی نمیکنم. * شنبه،18مارچ 2006 «این آخرین باریه که مینویسم.نمیدونم چیکار کردم.دلم میخواد گریه کنم.من خوشحالم که اینکارو کردم.اما از طرفی...همه چیزمو از دست دادم.آخرین نامه مو برای جودی نوشتم.دیگه نمیتونم بنویسم.نمیتونم...خدایا...من اشتباه کردم؟اگه نه پس چرا انقد حالم بده؟کاش میتونستم بمیرم.میخوام بمیرم.زندگی کردن از اون چیزی که فکر میکردم سختتره.» ____________ دوستان چرت و پرتهایی که در بالا خوندید به صورت قسمت قسمت بود.یعنی تو مایه های فیلمنامه و این حرفا.که البته قصدم داستان بود،شد این!!
هوكي توكورهراه باريكي راه مي رفت و اين بار داشت از هاگزميد دور مي شد. كلبهي چوبيش يه ذره عقب تر بود... دقيقا يادش بود كه وقتي تو آخرين لحظه، نزديك بود به آسمون پرواز كنه، پسر جواني كه ظاهرا از اهل هاگزميد بود، اومده بود تو كلبه چون توجهش از دور جلب شده بود، و هوكي رو توي اون حال ديده، براش غذا آورده بود هوكي ازش تشكّر كرده بود، ولي ناراحت بود از اين كه نذاشته بود راحت بشه... و حالا، داشت از اون دهكدهي شيطاني دور مي شد. كوره راه باريك بود، و بعد از مدت كمي رسيد به يه دشت خيلي بزرگ كه باد ملايمي توش مي وزيد... كاملا خالي از هر گونه گياهي بود، به جز يه درخت كه شاخههاي خشكش از دور معلوم بود... فقط يه درخت با خودش فكر كرد: تك درخت بيد، شاد و پر اميد... با اين فكر به خنده افتاد... اين جمله رو تو گذشته هاي دور شنيده بود... به راهش ادامه داد. دشت خشك تر و گرم تر مي شد. براش ديگه مهم نبود شهري تو اون نزديكي باشه يا نه، تشنه بود ولي اهميتي نمي داد... مدتي گذشت به جايي رسيد كه هواش خنك تر بود و ظاهرا بارون باريده بود، چون زمين خيس بود... جاده چند شاخه داشت، صدايي از درونش بهش مي گفت كه از كدوم راه بره... يه كم جلو رفت.... از دور، برق ملايم ديوارههاي يه شهر رو ديد... در اصل درست نمي تونست ببينه، درست نمي تونست چشمهاش رو باز نگه داره... خيلي خسته بود. رمقي نداشت وپاهاي كوچيكش نمي تونستن وزنش رو تحمل كنن...كمي تلو تلو خورد و با لبخند تلخي كه به لب داشت روي زمين خيس افتاد * مردي به آرامي از هاگزميد بيرون اومد و به راه كوره راه باريكي رو در پيش گرفت. وقتي مي گذشت، كلبهي چوبي كوچيكي رو ديد. اهميتي نداد و اون قدر جلو رفت تا به يه دشت بزرگ رسيد. باد ملايمي توش مي وزيد... كاملا خالي از هر گونه گياهي بود، به جز يه درخت كه شاخههاي خشكش از دور معلوم بود. فقط يه درخت با خودش فكر كرد: تك درخت بيد، شاد و پر اميد خندهاش گرفت. خوشحال بود و داشت به شهري كه دوردورا بود مي رفت تا به يه چند راهي رسيد. نمي دونست كدوم رو انخاب كنه چون فقط يكي به شهر مي رفت يه كم نگاه كرد و دو جفت رد پا ديد كه رو جاده باريك سوم نقش بسته بود...يكي مربوط به يه پاي كوچيك و يكي بزرگ... خوشحال شد و دنباله رد رو گرفت. زمين هنوز خيس بود يه كم جلو رفت، از دور برق ملايم ديوارههاي يه شهر رو ديد. براي اطمينان از اين كه درست مي ره، خواست رد پاها رو دنبال كنه ... در اصل رد پا رو، چون ديگه اثري از رد پاي كوچيك نبود... هيچ اثري نبود............................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
بهار داشت شروع می شد ....همه توی هاگزمید تو تلاطم بودند .....وسط هاگزمید یه سفره ی هفت سین گنده گذاشته بودن و با جادو تزیینش کرده بودن..... باربارا دم در بود و هی به این ورو اون ور نگاه می کرد و انتظار می کشید دوست قدیمیش از راه برسه..... _سلام باربارا اینو گفتم و بغلش کردم.. _سلام عزیزم چرا دیر کردی 2 ساعت دم در وایستادم _خوب این هاگزمید یه جوری یه که آدم گیج میشه! _بیا تو حالا! اینو گفت و منو برد تو ....خونه ی قشنگی بود دیواراش چوب بودن و برای تزیین دیوارا روش آجر کار کرده بودن! _خونه ی قشنگی داری باربارا!منم می خوام یه خونه تو هاگزمید بخرم! _ترتیب شو می دم! _ممنون! *********************************** الان منم یه خونه توی هاگزمید خریدم و با باربارا همسایه هستم...البته وقت کردم به اون خونه توی هاگزمید سر می زنم! همه تون دعوتین خونه ی من ...پاشین بیاین!(شیرنی یادتون نره) ************** من هی می خوام خوب بنویسم ....حالا نمی دونم خوبه یه نه؟
پسر بچه ای به او تنه زد و بعد مردی و زنی که کودکی را در آغوشش فشرده بود و ... و ... و... -خدایا!کی تنه زدنهای غریب این مردم نامهربان پایان میگیرد؟ مرد با خود اندیشید.او مردی میانسال بود با چهره ای آفتاب سوخته و چروکهایی بسیار!...به نظر اهل هاگزمید نمیرسید،قیافه غریبی داشت با مردم آن شهر... و این حقیقت داشت!او از جایی آمده بود که آن را جنوب مینامیدند.و او کاری داشت!کاری بس مهم که آن را به خونش تعهد داده بود وگرنه او را با این شهر میانه ای نبود. -کوتوله! این حرف از دهان کودکی بیرون آمد که دست در دست مادرش به مقصدی نامعلوم،از کنارش رد شد.آری...مرد قد بسیار کوتاهی داشت.آن مرد همیشه در این اعتقاد بود که خوارترین انسانها همیشه قدهایشان کوتاه است...همانطور که روزگار کمی از قدرتش را به او نشان داد و چون که او تحمل آن را نداشت،ننگ خواری رو پذیرفت و خوار ماند... و شاید گردی سفید بر روی موهایش نشانه ای از آن باشد. ولی هنوز امیدی بود...او برای اولین بار کاری را میخواست انجام دهد!کاری که شاید...شاید او را از آن منجلاب نجات دهد.این تنها نوری بود که توانسته بود در تمام شب سیاه زندگی اش بیابد...تنها امید! باز تنه زدنهای دیگر ... و باز ... و باز...!انگار تنه زدنهای مردمان این شهر پایانی نداشت. مرد با خود اندیشید در صورتی که به کارش را انجام دهد،میتواند با پول آن همه این مردمان را برده خود سازد و بعد لبخندی تلخ...لبخندی که شاید سالها بر لبش ننشسته باشد...لبخندی که شاید تنفری را نمایان میکرد. ناگهان چاقویی لباسش را درید...و بعد سینه پر از امید به آینده اش را و بعد قلب پیر و خسته اش را که به امیدی شاید کوچک می تپید! مرد،خونین به زمین افتاد و ضارب...بدون صورت...و بدون هیچ نشانی... با مقداری پول کم و بی ارزش ناپدید شد. مرد هنوز میخندید...از همان لبخند تلخ...بازی روزگار را دید و پیچیدگی آن را...و آن را پذیرفت چون شاید کار دیگری نمیتوانست بکند.او باید میمرد...شاید الان...در آستانه رسیدن به آرزوها... عده ای در اطرافش ایستاده بودند و به او نگاه میکردند...بدون هیچ کمکی...شاید کمک کوچکی جانش را نجات میداد ولی او مرد...در شهری با مردمان غریب و با کاری ناپایان... آن مرد تا آخرین نفس فکر میکرد که مردم این شهر نامهربان اند و ... قد کوتاهان نیز خوارترین مردم روی زمین اند.
--------------------------------------------------------------------------- امیدوارم که خوب بوده باشه و با تأثیر!خوشحال میشم که نظرتون رو در موردش بگید! کمی از روش نوشتن رونان عزیز هم استفاده کردم.امیدوارم که ناراحت نشده باشه. مرسی آرتیکوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1384/12/19 10:40:53 ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1384/12/19 11:59:43
رونان، تك و تنها و خيلي خسته، در حال پيشروي در كوچههاي باريك و خيس از باران دهكدهي هاگزميد بود...هوا سرد بود...خيلي سرد...اواسط زمستان بود كه باد شديدي در حال وزيدن بود...ولي ديگر براي او اهميتي نداشت...ديگر براي او هيچ چيز اهميتي نداشت... ماه، از ميان ابرهاي تيره، تاريكي را با نور خود ميشكافت...خيابانها و كوچهها تقريبا خالي از مردم بودند...همه در خانههايشان، در تختخوابهاي گرم ونرم، به خواب ناز فرو رفته بودند... رونان همينطور پيش ميرفت...گيج بود و سرش به شدت درد ميكرد...با وجود اينكه سراپاي بدنش درد ميكرد ولي به حركت خود ادامه ميداد... چه طور ممكن بود...؟اين اتفاق افتاد...؟صد در صد افتاد...آري...اين اتفاق، به وضوح هنوز جلوي چشمان نيمهباز او قرار داشت...هنوز... كمك...؟ كمك...چرا كمك نخواست...؟چرا...؟ كمك نخواست...؟نه نخواست...ديگر خيلي دير شده بود... به سمت كوچهاي كه تاريكي را در آغوش كشيده بود، پيچيد، ولي با مردي مواجه شد كه با چوبدستي خود، ايستاده بود و نگهباني ميداد...رفيقش هم كنارش بود... رونان با بياعتنايي به سمت كوچه داشت ميرفت، كه مرد جلويش را گرفت، و گفت:چشمم روشن...!!! از كي تا حالا سانتورها هم ميخوان برن تو اين كوچهي ارزشمند...؟ كوچهي ارزشمند...؟يعني چه...؟اين جملات براي رونان مفهمومي به همراه نداشت...زيرلب گفت:بكش كنار... مرد قهقههاي زد و گفت:متاسفم...ورود به اينجا واسه همه ممنوعه... رونان آهي از ته دل كشيد، و برگشت تا برود...هنوز چند قدمي را تلوتلوخورن نرفته بود، كه صداي مرد نگهبان را دوباره شنيد:نه آقاي محترم...ورود به اينجا واسه همه ممنوعه... بعد، صداي حرفزدن مردي را شنيد، بعد صداي جرينگجرينگ چند سكه، بعد صداي مرد نگهبان، براي بار سوم:بفرمايين آقاي محترم...بفرمايين داخل...! رونان ميدانست چه اتفاقي افتاد...ولي ديگر برايش اهميتي نداشت... او زندگيش را از دست داده بود...او غرور جاودانهاش را از دست داده بود...غروري كه متعلق به يك انسان نبود...غروري كه متعلق به يك جن يا حيوان نبود...بلكه غروري كه فقط به يك سانتور ميتوانست تعلق يابد...غروري كه خيلي سخت از بين ميرفت... وقتي داشت از جلوي يكي ديگر از خانههاي خيلي قديمي كه ازآجر ساخته شده بود و در اثر گذر زمان، سياه شده بود، گذشت...صداي خندهي آرامي را از كنار پياده رو شنيد...بعد صداي نالهاي حاكي از نارضايتي...زيرچشمي نگاه كرد...دو كودك را ديد، كوچك و خردسال...داشتند با هم بازي ميكردند...دو دوست...؟دو دوست...؟ اين ديگر يعني چه...؟نميدانست...آخر او ديگر دوستي نداشت... هر دو كودك از بازي دست كشيدند و به او خيره شدند...با چشماني سرشار از شادي...شادي...؟شادي...! اين هم ديگر در واژهنامهي او وجود نداشت... يكي از كودكها چهره در هم كشيد، و با صدايي لطيف ولي آرام گفت:چه زشته...! رونان در دل خنديد...زشتي...!!! حداقل اين يك كلمه را ميفهميد يعني چه...! اين را ميفهميد... در چشمان خستهاش، قطرات اشك حلقه زده بودند...اما او يك سانتور بود...او يك سانتور بود و غروري داشت كه به اين راحتيها نميشكست... پس اشك به اين زوديها فروريز نميشد...مگر اينكه...مگر اينكه...نه...نبايد فروريز ميشد..نبايد... آنقدر رفت تا به حومهي دهكده رسيد...چرا وقتي تنهاي تنها بود، كسي نبود كمكش كند...؟بهتر...! تنهايي كه بهتر است...تنهايي را هم خوب ميشناخت...خيلي خوب... دري را ديد، زنگ زده بود...فلزي بود...سبز رنگ بود...قديمي بود...نيمهباز بود...يك در بود... به سمت آن رفت...به سكوت كامل و تنهايي كامل نياز داشت...رفت و از در نيمهباز، وارد محيطي شد كه بوي رطوبت و تنهايي را در خود نهفته داشت...وارد شد و به گوشهاي رفت...تا الآن كه موفق شده بود اشكهايش را از فروريختن بازدارد...و اين افتخار بزرگي بود... رفت و در گوشهاي روي زمين خاكي ولو شد....داشت به چند ساعت پيش فكر ميكرد...چندساعت پيش در جنگل...چه صحنهي دلخراشي...او دوستانش را از دست داده بود...او زادگاهش را از دست داده بود...او اميدش را از دست داده بود...او...او ...او زندگياش را از دست داده بود... باران شروع به باريدن كرد، و در همين وقت بود كه صداي برخورد قطرهي اشكي با كف اتاق از درون آن محيط تاريك به گوش رسيد..................................................... ______________________________________________ خيلي خوشحال ميشم اگه نظراتتون رو بهم پي ام بزنيد...
هوكي داشت توي يه راه باريك جنگلي پيش مي رفت. از دور يه دهكدهي بزرگ مي ديد. تشنهش بود و مي خواست سريع تر آب بخوره... سرعتش رو بيش تر كرد تا به دهكده رسيد. قبل از اين كه وارد بشه، ديد كه يه تابلو زدن: به دهكدهي هاگزميد خوش آمديد. دهكدهي بزرگي بود. همه چي داشت... دست فروشا به طرز عجيبي با صداي آهنگيني مي خوندن... مردم يه طور عجيبي بهش نگاه مي كردن... كم كم احساس مي كرد داره مي ترسه... به ويترين مغازه ها نگاه مي كرد تا خودشو سرگرم كنه و تا وقتي به يه حوض مي رسه، مجبور نباشه مستقيم تو چشاي اون مردم عجيب نگاه كنه... مغازه ها هم عجيب بودن. از توشون همه با لبخند هايي عجيب بهش نگاه مي كردن به يه ميدون نسبتا بزرگ رسيد... نور خورشيد از لاي درختا به چشم مي خورد و هوكي يه لحظه به دور و برش نگاه كرد... همه چي بود... يه نفر كه پارچه اي سياه رو سرش انداخته بود و صورتش معلوم نبود، به آرومي راه مي رفت. دستفروشان با چشماني كه برق قرمز رنگي داشتند، او را مي پاييدند. چند لحظه نگذشت كه صداي پاي چند نفر رو شنيد مردم از جنب و جوش ايستادن و اون رو نگاه كردن... قيافههاي همه شگفت زده شد... به سمت او دويدن... هوكي نمي دونست چي كار كنه. بايد فرار مي كرد؟ مي خواستن با هاش چي كار كنن؟ مردم نزديك تر رسيدن... همه شروع كردن به همهمه و تشويق... هوكي جا خورده بود. چند نفر بلندش كردن و رو هوا تكون دادن... مردم دست مي زدن و تشويقش مي كردن... هوكي نمي دونست براي چي اين كارا رو مي كنن... با حيرت به اطراف نگاه مي كرد... و اون جند نفر يه مدال به گردنش انداختن و دور شدن و به جمع تشويق كننده ها پيوستن هوكي هنوز متحير بود... همه رفتار خيلي عجيبي داشتن...چند لحظه گذشت و نور خيره كننده اي به ميدون تابيد... نور سفيد بود و هوكي توي اون نور شديد، قيافههاي مردم رو مي ديد كه چقدر موذيانه بهش نگاه مي كنن... همه جا تاريك شد و ابر هاي سياه آسمون رو پوشوندن... صداي كر كنندهي غرش رعد و برق هوكي رو از جا پروند و باران تندي شروع به باريدن كرد ديگه كسي تشويقش نمي كرد يا بهش لبخند نمي زد... همه داشتن به طرز فجيعي مي خنديدن و صداي قهقهههاي وحشتناكشون فضا رو پر كرده بود... همه چي وحشتناك بود... صدا ها، قيافه هاي مردم و حتي هوا هم به طرز وحشتناكي تاريك بود. هوكي از ترس سر جاش خشكش زده بود... اون وحشت كرده بود... براش همه چي وحشتناك بود...شروع كرد به دويدن به سمت يكي از خيابونا... مردم شروع كردن به پرت كردن سنگ و گوجه و تخم مرغ و كفش... سنگ هاي بزرگ بر مي داشتن و به سمتش پرت مي كردن و قهقهه سر مي دادن و هوكي دوان دوان از اون مكان تاريك دور شد... * هوكي توي يه كلبهي چوبي كوچيك نشسته... هيچ چي نيست جز يه تخت كوچيك از شاخ و برگ درختا... ديواره هاي هاگزميد از شكاف لاي چوب هاي كلبه ديده مي شه... اون نزديك دهكدهست تا تو يه جاي متروك نباشه و شبا بتونه پنهاني بره و آب بخوره... از دهكده صداي جشن مي اومد... مثل اين كه مردم جشن گرفته بودن هوكي روي زمين نشسته بود... قيافهش خيلي زشت و فرسوده شده بود... چند تا جاي زخم رو صورتش ديده مي شد... زانوهاش رو تو بغل گرفته بود و به نقطهاي نامعلوم خيره نگاه مي كرد.... چند دقيقه همين طوري سپري شد... خيلي وقت بود چيزي نخورده بود... خيلي وقت بود آب نخورده بود. خيلي وقت بود كه خسته بود.. باز هم چند دقيقه گذشت... به گذشتهش فكر مي كرد... همهش فكر مي كرد، تا به جايي رسيد كه گذشتهش تموم شد... ديگه چيزي براي فكر كردن نبود چشاش رو آروم بست... دستاش دور زانوهاش آروم آروم شل شد و سرش خيلي آرام به ديوارهي كلبه تكيه داد از دهكده هنوز صداي جشن و موسيقي كولي ها مي اومد...................... ---------------- خيلي عذر مي خوام... نمي دونم وارد داستان ادامه داري شدم يا نه... پستم رو ناديده بگيرين اشكالي نداره. ولي به نظرم اين جا اين مدلي باشه... همه پستاي دلي بزنن... اگه نفهميدين چي شد تو داستان، به عقلتون شك نكنيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
_ پدر....نمی توانم تحمل کنم..... صدای پیر فرزانه آمد که میگوید: _ نه دخترم.....باید خودشان سعی کنند..... دختر، عاجزانه گفت: _ اما پدر...سیاهی و ظلم همه جای را گرفته است....همه دارند از بین میروند! صدای پیرمرد، کمی جدی شد و گفت: _ گو ش کن دخترم، تو بعد از من وارث این تاج و تختی، تو نباید از اینجا بری....مفهومه؟؟!! _ اما...اما پدر....اوناها گناه دارن.... اینبار، صدای پیر مرد بلند شد و با تحکم گفت: _ دخترم....از روز به دنیا آمدنت، همه کار کردم، اما اینکه بخواهی به زمین بروی،....دیگر غیر ممکن است!! _ پدر....میدانم...میدانم....اما کمی انصاف داشته باشید.....مردم زمین هیچ نیرویی ندارند....پدر ببینید.... اما حرف دختر، با صدای فریاد پدرش، ناتمام ماند: _ تو نباید بروی!!! صدای دختر نیز کمی بلند مینمود: _ آخر چرا؟؟....آیا کار من، جز نیکی کردن است؟؟ پیر مرد اینبار فریادی کشید، که هیچکس انتظار آنرا از فرمانروای کهکشانها نداشت: _ اگر بروی....دیگر نباید برگردی !! دختر نیز، در حالی که سعی میکرد از حق خود دفاع کند پرسید: _ پدر.....آیا برنگشتن من، چیزی از الهه بودنم، کم میکند؟؟؟ صدای پیر مرد، از خشم میلرزید : _ اگر به زمین بروی، همانند انسانها، تو را فنا پذیر میکنم. اینبار، صدای دختر با بغضی در گلو، به گوش رسید: _ پدر؟؟.....آیا این حرف آخر شماست؟؟؟ _ آری!! دختر در حالی که سعی میکرد خود را شجاع نشان دهد گفت: _ پس بدرود، پدر.....پدر....پدر عزیزم. و صدایی بوسه ای کوتاه به گوش رسید و لحظاتی بعد، هزاران انسان، جسمی نورانی و بزرگ که بسان شهابی غول آسا بود، را دیدند که به سمت آنها می آمد. لحظاتی چند گذشت که برای انسانها، ده ها سال بود. پیر فرزانه از اتاق تاریک خود، قدم بر جاده ی شیری رنگی گذاشت، که یادگار جدش، هرکول، در دوران نوزادی بود. هوا را با تمام وجودش به درون ریه های خود کشید. هوا بوی خون می داد. این مانند زنگ خطری، برای او بود. پس فریاد زد: _ ای خادم.....به زمین برو و اوضاع را بررسی کن. و صدهها انسان، شهابی را دیدند، نه به بزرگی آخرین شهابی که 50 سال پیش، بر زمین فرود آمده بود. خادم برگشت و با ناراحتی گفت: _ نیروی دختر شما، رو به تحلیل است، زمین در دست سایاهان است. پیر خردمند گفت: _ تا چه حد؟؟ خادم سر به زیر انداخت و گفت: _ سیاهان، انسانها را به مانند گوسفندان سر می برند و همه جای را خراب میکنند، تو گویی زلزله آمده است. پیر فرزانه، سر به گریبان فرو برد و پس از چندی، که برای انسانها بسان صدها سال بود، دستور داد: _ تمامی خادمان، به سوی زمین حرکت کنید و سیاهان را از روی آن بردارید! اینبار، ده ها انسان، صدها شهاب را دیدند که بر زمین فرود می آیند. پس از چندی، صدای پیر و شکسته ی دخترانه ای، سکوت تنهایی پیر را شکست: _ پدر..... متشکرم... پیرمرد، ابتدا فرزندش را نشناخت، اما پس از لحظه ای تفکر، در پس آن چهره ی پیر و شکسته و خمود، دخترش را دید، پس برای اولین بار، در عمرش گفت: _ دخترم.....متاسفم. و باز صلح و شادی در آسمان، و امید به زندگی و عشق در زمین، حکمفرما شد.
رشته ی بی پایان نخ نقره ای از بدن زن خارج می شد و زیر پایش چمباتمه می زد! در هم می پیچید و شکل می گرفت . و این وقتی بود که هیچ نبود! ابر های ارغوانی تازه شروع به جامد شدن کرده بودند و زن - با ریشی که تا زانو هایش می رسید و اندام زنانه اش را می پوشاند - آن جا ، روی یک سحابی دراز کشیده بود! هستیا - پیر ترین بانوان - فرزند او بود ، و آن گاه که دوران های جهان بر هم می انباشت ، از زن شنیده بود که درست پیش از انفجار ، پیش از آنکه جهان با شعله های آتش از یکدیگر جدا شود ، نخ ها شکل پسر انسان را به خود گرفته بود و کودکی زنده شده بود! ترانه ها می گویند که درست در آن دم ، نخستین صدای جهان به گوش رسید ! موسیقی- دیوانه کننده ، بم ، و غلیظ- جاری شد ! کودک دست راست اش را به خلا اطرافش کشید . و آن گاه تنها بادی که رنگ داشت - گاردینور ، باد سپید - کودک را بلعید ، انفجار رخ داد و آن گاه گاردینور کودک را روی زمین استفراغ کرد! بزاق روی پوستش می لغزید و گلویش زار می زد! گاردینور او را ترک کرد! آن گاه از میان سایه ای که بر نخستین خاک زمین افتاده بود ، لوثیفیاروس - حفره ی سیاه ملکوت - بر خاست و کودک را بوسید! کودک زیر این بوسه به سرعت رشد کرد - گفته می شود در عرض شش روز به اندازه ی 1200 سال در جهان کنونی ، سال خورده شد - وشباهت بسیار به زن اعظم یافت! آن گاه بر خاست و نخستین خانه را ساخت و با اندک موسیقی ای در صدای اش پرسید : چه بنامم این را ؟! و ترانه می گوید که او هر گز پاسخی نگرفت!
و هستیا از مادر نقل می کند که نخستین صدا - آن موسیقی یگانه - فرموده بود : و تو ای فرزند! بسیار خواهی زیست تا اثبات کنی که روح ات متعلق به ماست! از این رو با تو هرگز سخن نخواهیم گفت تا جهان ات یک سره از آن تو باشد!
آن وقت خانه های بسیار ساخت و هر بار پرسش را تکرار کرد! و هرگز پیاسخی در کار نبود!
ملیون ها سال بعد یک بابایی اومد گفت اسمش رو بذاریم خونه های هگزمید! این بابایی که اومد و اینو گفت ناشناسه! خیلی ها می گن که شاید مرلین بوده و بعضی ها می گن ولدمورت و بعضی ها هم چیزی نمی گن و بعضی ها هم یه چیز های دیگه می گن و بعضی ها هم می گن! او پذیرفت و راست در همان دم : ابرها سیاه شدن و از ابر ها خون چکید! از اون به بعد همیشه تو دهکده ی هاگزمید جمعه بود و همه تعطیلات آخر هفته بودن و هی فسق و فجور می کردن و - با ریش ها و کله ها و وب مستر هاشون - بی آبرویی راه می انداختن! و بعد مجوز شون و ازشون پس گرفتن و با خشن ترین حالت ممکن بهشون گفتن : خجالت بکشین! حالا قفلتون می کنیم تا حساب کار دستتون بیاد! تازه چرا هیشکی با پای درست نمی ره دست شویی؟! هووووووووم؟!
و این هووووووم آخرین صدای جهان بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 20:39:02
در روزي آفتابي به همراه فرزندانم درون قايق بر روي موجهاي كم خروش دريا شناور بوديم.همه چيز زيبا بود.صداي پچ پچ نوه هايم كه با شوق بسياري همراه بود به گوش ميرسيد.آنها هر از چند گاه با نگاهي حاكي از تعجب انگشت اشاره خود را به سمتي ميگرفتند و ميخنديدند.يكي از آنها برخاست و مشغول نظاره رنگ آبي بي انتهاي دريا شد.در پس موجهاي كوچك و بزرگ دريا موجوداتي نيز در حال آمد و شد بودند.موجوداتي نه چندان عجيب اما متفاوت.در حال صحبت با همسر عزيزم "نيكول" بودم كه جسمي به زير قايق خورد و ضربه حاصل از آن موجب شد تا نوه ام در آب دريا بيفتد.با قدرت كمي كه داشتم دستم را دراز كردم تا او را بگيرم اما به علت پوكي استخوان نتوانستم خود را نگه دارم و به درون آب دريا افتادم.همسرم با تمام وجود داد زد "جرج"
قدرت شنا كردن نداشتم.فرزندم در حال پريدن به آب بود كه موجي آمد و قايق را مترها از من دور كرد.در حال دست و پا زدن به دنبال نوه ام گشتم اما چيزي مرا پايين ميكشيد.صداي مرغان دريايي بالا گرفته بود.توان مقابله با آن را نداشتم.نفس گرفتم و خود را رها كردم.آن چيز مرا به پايين ميكشيد و در اعماق دريا فرو ميبرد.بعد از مدتي هيچ حسي در خود نميافتم.به دنبال نيرويي براي تقلا گشتم اما دير شده بود.من به بالا برميگشتم و جسمم را در پايين ميديدم.هر لحظه از هم بيشتر دور ميشديم.احساس خوشايندي داشتم.نيرويي قوي مرا به بالا فرا ميخواند.هر چه زودتر ميخواستم به بالا برسم.از آب دريا خارج شده و به هوا پا گزاشتم.همينطور بالا ميرفتم.نوه خيسم را ديدم كه در قايق آرام گرفته بود.همسرم هنوز با چهره اي مضطرب به آب دريا خيره شده بود.احساسي به من ميگفت كه بايد بروم.با اراده اي سرشار از شوق به بالا رفتم.در ميان ابرها خاطره هاي گذشته را بياد مي آوردم.دوران سخت زندگي ام را...
وجود ابرها در اطرافم بيانگر آن بود كه هنوز آنقدر بالا نرفته ام.دلم ميخواست زودتر به بالا برسم...
رسيدم...اينجا همان جا بود.خارج شدن نور را از اعماق وجودم حس ميكردم.انگار كه داشتم به نوري سفيد تبديل ميشدم.منبعي مرا به سوي خود جذب ميكرد.تنها خواسته ام رسيدن و يكي شدن با آن بود.اما هاله اي جلوي من را گرفت.در نزديكي منبع بودم كه هاله مرا در برگرفت و فشرد.هر لحظه كوچكتر ميشدم.به گلوله اي از نور تبديل شدم و به پايين فرستاده شدم.براي رسيدن به منبع بايد اين ماموريت را نيز مي پذيرفتم.با شجاعتي سرشار به پايين آمدم.با سرعتي غير قابل تصور به درون چيزي گمارده شدم.من دوباره محدود شده بودم.نيروي كمي داشتم.به منبعي براي يافتن انرژي احتياج داشتم.تنها كاري كه ميتوانستم بكنم گريه بود.با تكان دادن دستانم شروع به گريه كردم.دستاني گرم مرا از حالت خوابيده بلند كرد و در آغوش گرفت.احساسي عجيب داشتم.بسيار عجيب...
(ادامه دارد!) ---------------------- ---------------------- بي صبرانه منتظر نقدتون هستم!(ببخشيدا)