استرجس پادمور
از یک جایی!
- تولد نقش
- 1396/08/07
- آخرین ورود
- دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
- عضویت
- 1384/03/07
- پستها
- 3574
*بعد از مدتي*
استرجس توي دفتر خودش نشسته بود...و داشت طبق معمول روزنامه ميخوند.....
اون به پنجره ي جادويي اتاقش نگاهي انداخت و ياد اون دخترك بيچاره افتاد...اشك توي چشماش جمع شده بود...و منتظر روزي بود كه انتقام بگيرد...
تق...تق...تق....
ضربه اي به در اتاق او وارد شد...استرجس رو به روي در نشست و گفت:
بفرماييد.....
در باز شد و الكتو وارد اتاق شد...
اون بالافاصله گفت:
استرجس جان زياد مكزاحمت نميشم فقط ما داريم كم كم وسايلو جمع و جور ميكنيم....
استرجس سري تكون داد و گفت:
باشه ده دقيقه ديگه توي دفتر شما هستم.....
الكتو از اتاق بيرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.....
استرجس سريع از جاش بلند شد و شروع كرد به جمع و جوور كردن وسايل اضافيش...چون وسايل اصلي و لازمش رو توي دفتر الكتو گذاشته بود....
اون با سرعت چند تا چيز ديگه رو هم برداشت و از اتاق بيرون رفت.....
*10 دقيقه بعد*
استرجس وارد دفتر بزرگ الكتو شد و ديد همه ي بچه ها نشستن...استرجس وارد شد و مستقيم رفت جلوي الكتو نشست...به محض نشستن او الكتو گفت:
خب همه ي اينها رو كه ميشناسي......
اون با دست شروع كرد به معرفي اونها.....
_اين فرد ويزليه...
فرد سري تكون داد...
_اين ريگولوس بلکه
ريگولوس هم سري تكون داد...
_اين بلیز زابینیه
بليز چشمكي زد.....استرجس هم در جواب اون چشمكي زد
_اين رومسا و اينم مريدانوسه...
استرجس براي هر دو تاي اونها دستي تكون داد......سپس پرسيد:
براي چي حركت نميكنيم؟؟؟
الكتو دستهاي خودشو به هم چسبوند و گفت:
منتظر جناب وزير هستيم.......
استرجس خيلي اروم گفت:
اوه...بله جناب وزير......
20 دقيقه به همين سرعت گذشت و بالاخره صداي در در اتاق الكتو پيچيد......
ادامه دارد......
استرجس توي دفتر خودش نشسته بود...و داشت طبق معمول روزنامه ميخوند.....
اون به پنجره ي جادويي اتاقش نگاهي انداخت و ياد اون دخترك بيچاره افتاد...اشك توي چشماش جمع شده بود...و منتظر روزي بود كه انتقام بگيرد...
تق...تق...تق....
ضربه اي به در اتاق او وارد شد...استرجس رو به روي در نشست و گفت:
بفرماييد.....
در باز شد و الكتو وارد اتاق شد...
اون بالافاصله گفت:
استرجس جان زياد مكزاحمت نميشم فقط ما داريم كم كم وسايلو جمع و جور ميكنيم....
استرجس سري تكون داد و گفت:
باشه ده دقيقه ديگه توي دفتر شما هستم.....
الكتو از اتاق بيرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.....
استرجس سريع از جاش بلند شد و شروع كرد به جمع و جوور كردن وسايل اضافيش...چون وسايل اصلي و لازمش رو توي دفتر الكتو گذاشته بود....
اون با سرعت چند تا چيز ديگه رو هم برداشت و از اتاق بيرون رفت.....
*10 دقيقه بعد*
استرجس وارد دفتر بزرگ الكتو شد و ديد همه ي بچه ها نشستن...استرجس وارد شد و مستقيم رفت جلوي الكتو نشست...به محض نشستن او الكتو گفت:
خب همه ي اينها رو كه ميشناسي......
اون با دست شروع كرد به معرفي اونها.....
_اين فرد ويزليه...
فرد سري تكون داد...
_اين ريگولوس بلکه
ريگولوس هم سري تكون داد...
_اين بلیز زابینیه
بليز چشمكي زد.....استرجس هم در جواب اون چشمكي زد
_اين رومسا و اينم مريدانوسه...
استرجس براي هر دو تاي اونها دستي تكون داد......سپس پرسيد:
براي چي حركت نميكنيم؟؟؟
الكتو دستهاي خودشو به هم چسبوند و گفت:
منتظر جناب وزير هستيم.......
استرجس خيلي اروم گفت:
اوه...بله جناب وزير......
20 دقيقه به همين سرعت گذشت و بالاخره صداي در در اتاق الكتو پيچيد......
ادامه دارد......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!




،
!
؟! بمب زدن ؟! استرجس پوتين هاي من رو بيار ... الله اكبر ...
، نگاه مي كردند
!
!!!
!

من کی هستم