جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

انجمن نابودی موجودات خطرناک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1385 08:16
نمایش جزئیات
آفلاین
*بعد از مدتي*
استرجس توي دفتر خودش نشسته بود...و داشت طبق معمول روزنامه ميخوند.....
اون به پنجره ي جادويي اتاقش نگاهي انداخت و ياد اون دخترك بيچاره افتاد...اشك توي چشماش جمع شده بود...و منتظر روزي بود كه انتقام بگيرد...
تق...تق...تق....
ضربه اي به در اتاق او وارد شد...استرجس رو به روي در نشست و گفت:
بفرماييد.....
در باز شد و الكتو وارد اتاق شد...
اون بالافاصله گفت:
استرجس جان زياد مكزاحمت نميشم فقط ما داريم كم كم وسايلو جمع و جور ميكنيم....
استرجس سري تكون داد و گفت:
باشه ده دقيقه ديگه توي دفتر شما هستم.....
الكتو از اتاق بيرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.....
استرجس سريع از جاش بلند شد و شروع كرد به جمع و جوور كردن وسايل اضافيش...چون وسايل اصلي و لازمش رو توي دفتر الكتو گذاشته بود....
اون با سرعت چند تا چيز ديگه رو هم برداشت و از اتاق بيرون رفت.....

*10 دقيقه بعد*

استرجس وارد دفتر بزرگ الكتو شد و ديد همه ي بچه ها نشستن...استرجس وارد شد و مستقيم رفت جلوي الكتو نشست...به محض نشستن او الكتو گفت:
خب همه ي اينها رو كه ميشناسي......
اون با دست شروع كرد به معرفي اونها.....
_اين فرد ويزليه...
فرد سري تكون داد...
_اين ريگولوس بلکه
ريگولوس هم سري تكون داد...
_اين بلیز زابینیه
بليز چشمكي زد.....استرجس هم در جواب اون چشمكي زد
_اين رومسا و اينم مريدانوسه...
استرجس براي هر دو تاي اونها دستي تكون داد......سپس پرسيد:
براي چي حركت نميكنيم؟؟؟
الكتو دستهاي خودشو به هم چسبوند و گفت:
منتظر جناب وزير هستيم.......
استرجس خيلي اروم گفت:
اوه...بله جناب وزير......
20 دقيقه به همين سرعت گذشت و بالاخره صداي در در اتاق الكتو پيچيد......

ادامه دارد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1385 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر الكتو ،
بليز به طرز عجيبي با جيب سوراخ ردايش درگيري داشت ،
رومسا در حالي كه با وردي وسايلش را جمع مي كرد ، مشغول خواندن كتابي در مورد شكار مانتيكورها بود ، الكتو چرت مي زد و
بقيه هم هركدام در آرامش به كار خود مشغول بودند ...

_ يوهاهاهااااا !
الكتو كه از خواب پريده بود ، داد زد :
_ ؟! بمب زدن ؟! استرجس پوتين هاي من رو بيار ... الله اكبر ...
همه با تعجب و ترس به مانتيكوري كه در چاچوب در ايستاده بود و لبخند پليدانه اي بر لب داشت خيره شده بودند ...
_ الآن همه تونو مي خورم ... ساشموند منو فرستاده !!!
ترس وجود همه را فرا گرفته بود ...
مانتيكور كذايي دستش را به سمت سرش برد ، قلب هاي همه به شدت مي تپيد ؛ مانتيكور ماسكش را در آورد ؛


همه با قيافه اي طلبكار به مريدانوس كه لبخند مليحي بر لب داشت ، نگاه مي كردند !
_ خواستم حال و هواتون عوض شه !!!
_ !
_ وقتي ديدم دارين دنبال جونوراي خطرناك مي رين ، هيجانش منو در بر گرفت گفتم بيام !

وزير وارد دفتر الكتو شد و در حالي كه روي مبل مي نشست ، مشغول مشاهده روند كارها بود ...
كه ناگهان
_ يوهاهاها !!!
همه با سوء ظن به سمت مريدانوس برگشتند ؛
دراكو در حالي كه سرخ شده بود ، گفت :
_ صداي اس.ام.اس موبايلم بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1385 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ی دیاگون مثل همیشه شلوغ بود. صدای شادی و خنده ی خریدارانی که با دست پر از مغازه ها خارج می شدند و یا صدای گفت و گوی پر هیجان بچه هایی که در گروهای چند نفره به گشت و گذار در خیابان می پرداختند و هر از چند گاهی پشت ویترین یکی از مغازه ها توقف می کردند تا به تحسین وسایل موجود در آن بپردازند، همه جا را پر کرده بود.
رومسا بی توجه به محیط اطرافش، در حالی که سرش را پایین انداخته بود ، در خیابان پرسه می زد. دو هفته از پایان سال تحصیلی می گذشت و تا آغاز سال تحصیلی جدید هنوز چند ماهی مانده بود.حوصله اش در این دو هفته به شدت سر رفته بود.بقیه ی دوستانش یا به مسافرت رفته و یا هر کدام مشغول کاری بودند . تنها او بود که هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشت.
مسیرش را به سمت کتابفروشی تغییر داد. تصمیم گرفته بود تا سری به آنجا بزند و نگاهی به کتابهای جدید بیندازد؛ به امید اینکه از آن احساس خستگی و بطالت بی اندازه رهایی یابد.
- آخ!!خانم حواست کجاست؟! جلوتو نگاه کن!
- معذرت می خوام. اصلا حواسم به روبروم نبود!
رومسا همان طور که این جمله را می گفت از جا بر خاست وبه مردی که چند لحظه پیش با او بر خورد کرده بود کمک کرد تا از جا بلند شود.
- استرجس ، اینجا چی کار می کنی؟ ! فکر می کردم الان باید دفتر فرماندهی کاراگاهان باشی!
استرجس همان طور که کتاب هایی را که روی زمین پخش شده بودند ، جمع می کرد گفت:
- آره، اما به تازگی عضو انجمن نابودی موجودات خطرناک شدم. فکر می کنم خبر حمله اون مانتیکور رو تو روزنامه ها خونده باشی.
الانم اومده بودم چند تا کتاب در مورد موجودات خطرناک بخرم.ببینم حالا تو اینجا چی کار می کنی؟
رومسا در حالی که به شدت به فکر فرو رفته بود ، بدون اینکه به سوال استرجس پاسخ داده باشد پرسید:
- ببینم هنوزم عضو می گیرن؟
استرجس سری تکان داد و گفت:
- تا امروز بعد از ظهر که عضو می گرفتند. دیگه الانو نمیدونم!
رومسا با عجله از استرجس تشکر کرد و او را که همچنان گیج و متحیر بود تنها گذاشت و خود غیب شد.
****
صدای پاق خفیف ظاهر شدن رومسا در میان شلوغی خیابان گم شد.
او درست روبروی ساختمان جدید و سفید رنگ وزارت خانه ظاهر شده بود.نگاهی به اطراف انداخت و بعد در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند به آرامی قدم به داخل ساختمان گذاشت.
تابلوی بزرگی در وسط سالن عمومی ، نشان میداد که هر سازمان در چه طبقه ای قرار گرفته است. رومسا هر چه نگاه کرد اثری از انجمنی به نام نابودی موجودات خطرناک نیافت ؛ بنابراین تصمیم گرفت تا مستقیما به دفتر وزیر برود تا شاید بتواند اطلاعات بیشتری به دست آورد.
****
طبقه ی دوم
دفتر وزیر مردمی، دراکو مالفوی

رومسا در حالی که سعی می کرد زیاد هیجانزده به نظر نرسد به سمت میز منشی که مشغول دسته بندی تعداد زیادی پرونده بود رفت و گفت:
- ا..ببخشید خانم، می تونم بپرسم انجمن نابودی موجودات خطرناک کجاست؟
منشی بدون این که سرش را از روی پرونده ها بلند کند با دستش دری را نشان داد.
- متشکرم!
در زد و وارد شد.
اتاق زیاد بزرگی نبود و اولین چیزی توجه هر کسی را به خود جلب می کرد عکس های بیشماری از انواع موجودات خطرناک بود که به در و دیوار آنجا آویزان شده بودند. مرد نسبتا سالخورده ای که پشت تنها میز اتاق نشسته بود با ورود رومسا به اتاق سرش را بلند کرد و نگاهی پرسشگرانه به او انداخت .
- بفرمایید؟
- ام...اگر اشتباه نکنم شما باید رئیس انجمن نابودی موجودات خطرناک باشید. درسته؟؟
مرد در حالی که اندکی در صندلی اش جا به جا می شد گفت:
- بله، من الکتو هستم و شما؟
رومسا روی یکی از صندلی های اتاق نشست و گفت:
- من رومسا هستم. راستش همین چند دقیقه پیش مطلع شدم که انجمنی برای مبارزه با موجودات خطرناک تاسیس شده. منم با بیشترین سرعتی که می تونستم خودم رو به اینجا رسوندم تا در صورتی که همچنان برای این انجمن عضو گیری می کنید، آمادگی خودم رو برای همکاری اعلام کنم.
الکتو نگاهی حاکی از تعجب به دختر جوانی که مشتاقانه روبرویش نشسته بود انداخت و با تردید گفت :
- اما ..آخه...
رومسا حرف او را قطع کرد و با صدایی که از هیجان می لرزید گفت:
- بله ..بله می دونم! شما فکر می کنید من برای این کار هنوز خیلی جوانم . ولی من بهتون اطمینان میدم که اطلاعات خوبی در این زمینه دارم!خواهش می کنم حداقل بگذارید برای یک مدتی به صورت امتحانی اینجا کار کنم. قول میدم که پشیمون نمیشید!
الکتو که به نظرمی رسید دلش برای او سوخته باشد سری به نشانه ی موافقت تکان داد و در حالی که برگه ای از میز کشویش در می آورد پرسید:
- اسم ؟
--------------------------------------------------------------------
ببخشید می دونم که خیلی خوب نشد! خواهشا منم بپذیرید!!
با تشکر فراوان از وزیر مردمی و همکاران!
رومسا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1385/1/10 23:08:18
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1385 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بعد .
بلیز
الکتو : چیه ؟
بلیز : منم میخوام با شما بیام سفر
الکتو در حالی که به ظاهر غلط انداز بلیز نگاه میکرد به فکر فرو رفت . سرانجام گفت :
- تو چه کارایی بلدی ؟
بلیز : از چه نظر ؟
الکتو : توی سفر چه سودی برای ما داری ؟
بلیز : خب من معاون وزیرم دیگه شما رو همراهی میکنم در نتیجه شما میتونین از حضور من استفاده کنید
الکتو که قانع نشده بود دوباره به فکر فرو رفت سپس گفت :
- خب چه چیزی در مورد موجودات خطرناک میدونی ؟
بلیز یه این پا اون پا کرد سپس گفت :
- هر چیزی که بخواین !
الکتو با شک و تردید گفت :
بگو ببینم سگ سه سر چطوری به وجود اومده ؟
در همون لحظه بلیز با میکروفون به دراکو گفت :
- خب چی بگم ؟
صدای دراکو : وایسا یه لحظه !
الکتو : خب چی شد ؟
بلیز که با وزیر در حال تقلب کردن بود گفت :
- یه لحظه صبر کن دارم فکر میکنم .
الکتو : عمرا اگر بلد باشی
در همون لحظه از میکروفون سریه بلیز صدای دراکو به گوش رسید :
- از مخلوط کردن دی ان ای اژدها با سگ دوربرمن + یه تار مو از ویلیام ادوارد درست شده .
بلیز :از مخلوط کردن دی ان ای اژدها با سگ دوربرمن + یه تار مو از ویلیام ادوارد درست شده .
الکتو : خوبه خوبه بهت امیدوار شدم .
سپس در حالی که بلیز رو از سرتا پا ورانداز میکرد گفت :
- برخلاف ظاهرت آدم عاقلی هستی !
بلیز : خب انقدر این وزیر بووووقی ازمون کار میکشه این شکلی شدم دیگه !
صدای دراکو از پشت میکروفون به گوش رسید :
- چی با من بودی ؟ اگر راست میگی باز پاتو توی دفترم بزار .
بلیز که هول کرده بود با صدای بلند گفت :
- نه بابا ، همینجوری یه چیزی گفتم ؟
الکتو : با من بودی ؟
بلیز : هان ، نه با دراک......یعنی با خودم بودم .
الکتو که هنوز به فکر فرو رفته بود گفت :
- ولی یه اشکالی داری
بلیز که دستپاچه شده بود با ترس و لرز گفت :
- چه اشکالی ؟
الکتو : خیلی داری ارزشی مینویسی !
بلیز نفس راحتی کشید و گفت :
- نه آخه وقتم کمه مسافریم ، فقط میخواستم در خواست عضویت بدم . انشالله توی سفر جبران میکنم .
الکتو : باشه خب تو هم عضوی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1385 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد و بلیز از راه رسید .
- الکتو یه نفر دیگه رو تونستیم برای سفر پیدا کیم ! بیرون منتظر نشسته تا بیای !
الکتو از هر دو خداحافظی کرد و از دفتر وزير خارج شد
الکتور با خودش فکر میکرد بلیز چه کسی را برای کمک به او در این ماموریت دشوار پیدا کرده که...
- سال الکی چطوری وقتی بلیز گفت موضوع از چه قرار با سر اومدم به خاطر همین که کلم باند پیچیه چیز مهمی نیست وقت نداشتم برسیش کنم به خاطر همین به روش مشنگی بستمش تا برم یک درمانگر پیدا کنم .
الکتو با بهت و تعجب به مشتی باند که با سرعت جلو چشمانش به چپ و راست حرکت میکرد نگاه کرد و با خود گفت :
- یا خدا این از کجا پیداش شده من مومیایی میخوام چیکار
الکتو سینش و صاف کرد و رو به جسم باند پیچی شده گفت :
- ببخشید امکان داره خودتون معرفی کنین چون این باند ها نمیذارن شما را به جا بیارم .
جسم باند پیچی شده گفت :
- مگه بلیز نگفت من اینجام این بچه همیشه یادش میره منو معرفی کنه الکی جون منم ریگولوس ما با هم همکاریم یعنی شما رئیس منی .!
الکتو با خودش فکر کرد یک مومیایی متحرک بهتر از ریگولوس میتونه به اون کمک کنه از طرف دیگه اون نیاز به چند نفر برای همکاری داشت . به علت خطر بالای این ماموریت افراد کمی حاضر به همکاری بودن باید انتخاب میکرد . ریگولوس مزایی داشت ولی خراب کاریش بیشتر از این نکات مثبت بود .
ریگولوس که با خودش فکر میکرد الکتو از بودن او در کنارش ذوق مرگ شده و زبانش بند آمده گفت :
- نمیخواد تشکر کنی من که نمیذاشتم تو تنها بری این ماموریت خطرناک حتما با تو میام
الکتو در درون خود فریاد زد :
- یکی بیاد منو از شر این خلاص کنه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من کی هستم
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو در حالی که درفضای دفتر جدیدش قدم می زدنقشه ها و افکار بسیاری را در ذهن می پروراند.
شاسموند دشمن قدیمی اش دوباره بازگشته بود.
دوازده سال پیش هم با او روبرو شده بود اما نتواسته بود دستگیرش کند ... زخم روی زانویش را مدیون ساشموند بود ؛ الکتو اعتقاد داشت که ساشموند خود نیز به طور کامل انسان نیست چراکه هیچ انسانی قابل به رام کردن مانتیکورها نبود ولی به قدرت او اعتماد کامل داشت .
مانتیکور ها ذاتا اطاعت از دیگران را دوست ندارند .
الکتو همکارهایش را نمی شناخت تنها کسی را که می شناخت همان فرد بود و حتی معلوم نبود آیا کسی دیگری علاقه ای به همکاری با او را دارد یا نه .
با خود فکر می کرد ای کاش یکی از همکاران قدیمی اش حالا با او بود ... اما تمامی همکارانش هر یک به نحوی از بین رفته بودند
توبیاس سرایزر را یک غول غارنشین کشت .
مایکل را یک اکرومو را یک شیردال از پا در آورده بود .
ناگهان فکری به ذهن الکتو رسید یکی از همکاران قدیمی اش هنوز زنده بود :برایان بلودن.
تصمیم گرفت تا به برایان نامه ای بنویسد و از او درخواست کند تا به انجمن بپیوندد .
پس از دفترش بیرون رفت و از اولین نگهبان پرسید:
- من می خوام یه نامه بفرستم.... کجا می تونم یه جغد پیدا کنم ؟ نگهبان به طرف در سیاه رنگی اشاره کرد که به نظر می رسید از عمد آن را با لجن پوشانده اند.
الکتو وقتی که وارد اتاق جغد ها شد بسیار متعجب شد زیرا که شخصی که مسئول سازماندهی جغدها بود همان بریان بلودن بود.
با خوشحالی گفت :
- برایان این جا چی کار میکنی پسر ؟!من داشتم برات نامه می نوشتم.
برایان کمی در چهره ی الکتو دقیق شد و بعد از اینکه او را شناخت فریاد زنان خود در آغوش الکتو انداخت.
برایان نیم ساعتی در مورد زندگی اش صحبت کرد .
- خوب بریم سر اصل مطلب وزیر به من دستور داده که انجمن حیوانات خطرناک رو دوباره راه بندازیم !! ساشموند برگشته. -برگشته کی؟
- بعدا تو دفترم تمام اطلاعات رو بهت می دم باید بریم پیش وزیر !
- چرا آخه ؟!
- بیا تا بهت بگم !!

دفتر وزير

صدماتی که دفتر وزير وارد شده بود کاملا تصیح شده و حتی بهتر از قبل به چشم می آمد.
الکتو و برایان هردو منتظر ورود وزیر به دفترش بودند طبق گفته ی منشی وزیر معمولا این وقت از روز را دفترش می گذراند.
در با چرخش دستگیره باز شد .
وزیر که انگار بعد از آن حادثه کمی سر حال آمده بود، گفت:
- الکتو کاری داشتی ؟!
- بله آقای وزیر من یکی از همکارهای با تجربمو اینجا اوردم
- منظورت بلودنه.بلودن به من نگفته بودی توی این انجمن کار می کردی ، مگر نه کار بهتری بهش میدادم .
برايان خشکش زده بود .
- من ... من ؟! الکتو من اصلا نمیتونم تو این انجمن باشم .
الکتو به شدت جا خورده بود .
- چرا ؟! تو بهترين فرد برای این عنوان هستی ...
برایان نگاهی به دراکو انداخت .
- ولی ... ولی من به خانوادم قول دادم که دیگه دنبال این کار نرم ! نمیتونم شرمنده ...
آب سردی بر پیکره الکتو ريخته شد .
- یعنی اصلا نمیتونی ؟! یعنی ... یعنی ...
برایان سرش رو پایین انداخت و ادامه داد :
- باور کن اگر میدونستم زودتر از اینها بهت میگفتم .
دراکو : چند نفر رو من فرستادم پیشت ! بهتره با همونا عازم بشید !
در باز شد و بلیز از راه رسید .
- الکتو یه نفر دیگه رو تونستیم برای سفر پیدا کنیم ! بیرون منتظر نشسته تا بیای !
الکتو از هر دو خداحافظی کرد و از دفتر وزير خارج شد .


الکتو جان اگر رزرو میکردی بهتر بود ...
نمایشنامت رو ويرایش کردم ، غلط املایی زياد داشتی !
جملاتت رو هم بدون فاصله نوشته بودی که مجبور شدم ويرایش کنم !
پاراگراف بندی رو رعایت کن خواهشا ... البته فکر کنم مشکل از یه جای دیگه باشه ! زير جایی که متنت رو مینويسی یه جا نوشته استفاده از تگ های HTML ! تیک اون رو بزن همیشه تا درست بشه .
اسم اون خلافکاره هم ساشوند بود نه شاسوند ... همه رو درست کردم برات ! دقت کن
موضوع بعد اینکه بهتره افراد اعزامی بچه های خودمون باشند نه شخصیتهای مجازی ... برای همین من داستان رو تغییر دادم و برايان رو کنار گذاشتم ! چرا فرد بیگانه ؟! کالای داخلی چه ایرادی داره مگه ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1385/1/7 21:39:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در دفتر باز شد (به خاطر اینکه ایفای نقش فرد رو دارم اون رو وارد بحث می کنم)الکتو :کیه؟
فرد:اوه الکتوی عزیز
الکتو :فرد اینجا چی کار می کنی
فرد :مگه کمک نمی خواستی
الکتو:بله اما تو از کجا فهمیدی؟
فرد:ولش کن تو که می دونی من و جرج واسه خودمون تشکیلاتی داریم مثل گوش های گسترش یابنده و...
الکتو:اوه شما هنوز دست از این کارای خطر ناک بر نداشتین
الکتو:خطرناک اوه خطرناک بله بله فرد می تونی تو این سفر کمکم کنی
فرد:با کمال میل !پس فکر کردی چرا اینجام
الکتو:اما تو خیلی جوونی این سفر ممکنه بهت اسیب برسونه ما با یک سری حیواناتی که باید روشون تحقیق کنم و فکر کنم کمی یعنی تا حدودی خطر ناکن سر وکار داریم
فرد :اوه خطر من یکی که عاشق هر نوع خطرم ما تا اخرش هستیم
الکتو:امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشی و بدونی داری چی کار می کنی
فرد:خوب حالا من که گفتم مشکلی با خطرات ندارم اه چی می خواستم بگم اها چه وسایلی باید همراهمون باشه ؟
الکتو:یه سری وسایل شخصی و چیزایی که احساس می کنی لازمشون داری
فرد:اه مرسی باید برم حاضر بشم
الکتو:باشه موفق باشی !
فرد و الکتو از در خارج شدند و الکتو در فکر فرو رفت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1385/1/7 22:20:06
عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
الكتو سريع كليد رو از وزير گرفت و از دفتر اون خارج شد..با سرعت به سمت راهروي سمت چپش پيچيد و به سمت دفترش رفت....به جلوي در دفترش رسيد...كليد رو در قفل چرخوند و وارد شد....
اون سريع شروع كرد به جمع كردن وسايلش ..... تعدادي حوله تعدادي مسواك و ...
اون همچنان داشت وسايلشو جمع و جور ميكرد كه در دفترش باز شد.....
استرجس پادمور با اقتدار تمام وارد دفتر اون شد ...الكتو نگاهي به اون انداخت و گفت:
بفرماييد..!!!
استرجس بشكني زد....دو نفر يك چمدان بزرگ رو وارد دفتر الكتو كردن...
الكتو خواست حرفي بزنه كه استرجس گفت:
الان توضيح ميدم اجازه بدين!!!
اون چيزي نگفت و منتظر توضيح استرجس موند...بعد از اينكه اون دو نفر چمدانو رو داخل دفتر گذاشتن از آنجا بيرون رفتند...سپس استرجس گفت:
خب من يكي از اون افرادي هستم كه شما رو در اين سفر سخت و مشكل همراهي ميكنم...
دوزاري الكتو افتاد گفت:
بله بله... بفرماييد خواهش ميكنم.....شما از كجا خبردار شديد....
استرجس خودشو انداخت روي صندلي بعد گفت:
خب...وقتي جناب وزير موضوع دختر رو بهم گفتن منم گفتم كه حاضرم بيام...ايشون هم گفتن بيام به دفتر شما.....تا از اينجا بريم....!!!
الكتو سري تكان داد و باز هم شروع به جمع كردن وسايلش كرد...
مدتي در سكوت گذشت كه سر انجام الكتو گفت:
فكر نميكنم سفر بي خطري باشه.....؟؟؟!!!
استرجس سري تكون داد و گفت:
هر چي باشه من حاضرم.....
غيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژژژژژژژژژژژ
در دفتر الكتو باز شد...

ادامه دارد...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين براي آمادگي و اعلام همكاري من بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت پنج بعد از ظهر
مکان : دفتر وزير سحر و جادو

دراکو در کنار ققنوس و بلیز به آرامی نشسته بودند و مشغول تماشای برنامه کوييدیچ برتر بودند .
- ببین ... ببین دراکو ! دست چپ بازيکن شماره هشت رو ببین ! اوووووه ... زد تو چشم اون بغل دستیش !
ققنوس در حال خوردن تخمه بود .
- به نظرم اصلا خطا نبود ! اون بازيکنه خودش چشمش رو کرد تو انگشت یارو !
مربی تیم بازنده تو تصوير ظاهر شد .
- این چه وضع داوری هستش آقا ... حق ما رو خوردن تو این بازی !! هوا رو هم که شرجی کردن ! ما یه مشت جووون رو جمع کرديم ولی نمیذارن قهرمان بشیم ! ما باید به کجا این بی عدالتی رو گزارش بدیم ؟!
دراکو خشکش زد !
- بی عدالتی ؟! بلیز اون تلفن رو بده به من ببینم .... ما باید از جووونا حمایت کنیم، من این باشگاه رو میخرم ! داور بازی سه سال ازکاب ...
دووووووووووف دیــــــــــــــــــش

یه درخت از شیشه اتاق وارد شده بود .
- یا مرلینا ... این دیگه چی بود ؟!!!
شاخه های درخت درست روی میز وزير فرود اومده بودند .
ققنوس : این چیه دیگه ؟! میخواستن ما رو ترور کنن ؟!
بلیز سریع پای پنجره رفت و یک مرد گنده و کثیف رو دید که لنگان لنگان فرار میکرد و یه جونور گنده هم در کنارش بود .
دراکو با حیرت به نامه ای که از درخت آويزون شده بود نگاه کرد .

به نام مانتیکور اعظم !
ای وزير من بهت اخطار میکنم ...
من این کشور رو نابود خواهم کرد ؛ باید وزارت رو رها کنی وگرنه با مانتیکور خودم تمام جادوگرها و ساحره ها رو خواهم کشت .
اخطار از طرف ساشموند ( صاحب تنها مانتیکور انگلستان ! )

بلیز : اونجا رو ببینید ... ته اون شاخه یه چیزی آويزون شده !
دراکو به سرعت به سمت کیسه بزرگی که از شاخه اويزون بود حرکت کرد .
- این چیه دیگه ؟!
ققنوس با عجله کیسه رو باز کرد .
- یا ریش مرلین ... کی این کار رو کرده ؟!
دراکو اشک در چشمانش جمع شده بود ... دخترکی نه ساله غرق در خون شده بود و جسدش درون کیسه قرار داده شده بود .
- ای نامرد ! مانتیکور از کجا پیدا کرده ؟! نسل این حیووون مگه منقرض نشده بود ؟!
بلیز به آرومی در کیسه رو بست !
- ساشموند تنها جادوگری هست که موجودات خطرناک و غیرقانونی رو نگه میداره ...
ققنوس پرهای خودش رو به نشونه همدردی روی کیسه دخترک میريخت .
- من یه بار تو کتابها عکس این جونور رو دیده بودم ... سرش شبیه آدمهاست ولی تنه شیر و دم عقرب داره ... پدربزرگ من هم توسط این موجود کشته شد ... پوستشون تقريبا تمام جادوها رو دفع میکنه و با نیش خودشون هر موجوری رو میتونند از پا در بیارند .
دراکو در اتاق قدمی زد ... امنیت جامعه در خطر بود و تشکیل یک گروه برای مقابله با حیوانات خطرناک لازم به نظر میرسید .
- سريع زنگ بزنید به الکتو بگید بیاد !! باید یه گروه رو اعزام کنیم تا این موجود کثیف رو نابود کنند !
بلیز : باشه همین الان ...

نیم ساعت بعد الکتو در وزارتخونه حاضر شده بود و وقتی وارد اتاق شد با صحنه وحشتناکی روبرو شد !
اتاق غرق در سکوت بود و یک درخت روی میز وزير سقوط کرده بود .
دراکو از جای خودش بلند شد و به سمت الکتو رفت .
- سلام الکتو ...
الکتو با حیرت جواب سلا رو داد :
- چیزی شده ؟! بهم خبر دادند که سريع باید بیام اینجا !
دراکو در اتاق شروع به قدم زدن کرد .
- یه گروه لازم داريم برای مقابله با حیواناتی که خطرناک هستند ! دوازده سال پیش شغل تو همین بوده اما ازت میخوام تا دوباره این عنوان رو قبول کنی ! مساله امنیت کشور در میونه ...
بلیز جلوی پنجره ایستاده بود و به طور کامل داستان رو برای الکتو تعريف کرد .
الکتو : خوب ... من فکر کنم دیگه خیلی پیر شده باشم برای این کار !
دراکو دستی به شونه اون زد و ادامه داد :
- ببین ما بهت نیاز داريم ... من تو این چند دقیقه پرونده ساشموند رو بررسی کردم ... سالها از کشور دور بوده و حالا برگشته و میخواد همه رو نابود کنه !! یکی از دوستانم میگفت مانتیکورها در جنگلهای کنار دريا زندگی میکنند که فکر کنم اگر همین الان راهی بشید تا سه روز دیگه برسید اونجا ... شما باید نابودش کنید ...
ققنوس در حالی که در اتاق قدم میزد حرف دراکو رو قطع کرد :
- من فکر میکنم ساشموند یک هفته ای اونجا منتظر میشه تا عکس العمل دراکو رو ببینه و تو این مدت شما میتونید به اونجا سفر کنید و هردوشون رو نابود کنید ! مانتیکور بیشتر از چند ساعت نمیتونه از اون مناطق دور بشه ... آب و هوای اینجا اصلا بهش نمیسازه .
الکتو کمی سکوت کرد و نگاهش به دخترک معصوم افتاد .
- باشه ... من این کار رو میکنم اما به چند نفر همراه نیاز دارم !!
دراکو لبخندی زد .
- باشه مشکلی نیست ... این کلید دفتر جدیدت ؛ هر چیزی که لازم داری رو آماده کن و تا اون موقع هم چند نفر از دوستان خودشون رو برای سفر بهت معرفی میکنند .
- الکتو با سر حرف دراکو رو تایید کرد و از اونجا خارج شد تا وسایل سفر خطرناک خودش رو آماده کنه .

-------
این مرکز کارش نابودی موجوداتی هست که از طرف وزارتخونه ممنوع اعلام شده اند و درهر سفر ماموريتی اعلام میشود تا در یک سفر پر هیجان و مرموز موجود مربوطه نابود شود .
رياست این دفتر با الکتو خواهد بود و فعلا سفر رو آغاز نکنید تا دوستانی که حاضر هستند در این سفرها حاضر شوند اعلام آمادگی کنند و بعد از تکمیل تعداد ، سفر نابودی مانتیکور اغاز خواهد شد .
فعلا الکتو در دفترش حاضر هست و اگر دوست داريد در این سفر شخصیت شما هم همکاری داشته باشه در یک نمایشنامه داستان رو ادامه بدید و هر کدوم از دوستان جداگانه وارد داستان میشند و بعد دسته جمعی سفر آغاز خواهد شد .
بعد از اعلام آمادگی سه چهار نفر سفر آغاز خواهد شد .
قالب این تاپیک هم به صورت نیمه جدی و نیمه طنز هست و طنزی که استفاده میکنید طنز موقعیتی باشه نه طنز صرف ... جدی نويسی شاید بیشتر در این ماموريتها جوابگو باشه .
دوستانی که حاضر به همکاری هستند ادامه بدن داستان رو .
با تشکر
دراکو مالفوی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه