-دروازه رو باز کنید!!-یعنی چی شده که اینقدر زود برگشته؟
دو نگهبان بر روی دیوارهای دژ به دوردست ها نگاه میکنند.
نگهبان اول: نه لوسیوس نیست.....بزار ببینم....یه جاروئه ولی دو نفر روش نشستن....جلویی بلیز زابینیه...معاون وزیر....و عقبیم خود وزیره...دروازه رو باز کنید!
نگهبان دوم: دروازه رو باز کنید!!...وایستا ببینم...تو چی گفتی؟!...وزیر سحر و جادو؟
نگهبان اول:
**دقیقه ای بعد**
-قربان قربان....هن هن!....قربان ویر دره مید اینا!
-
تارانتالگرا!نگهبان با سر به زمین میخوره!
-اگر بلد نیستی درست حرف بزنی میتونم بهت یاد بدم!
لرد ولدمورت با قدم هایی سنگین از بالای سالن به بالای سر نگهبان حرکت میکنه و چوبدستیش رو برای بار دوم تکون میده...
نگهبان در حالی که سرش رو مالش میده سعی میکنه تا بر نفس های کوتاهش چیره بشه:
-قربان!.... وزیر سحر و جادو..... به همراه معاونش سوار جارو.... به سمت دژ میان!
ولدمورت در حالی که دستش رو به نشانه بی اهمیت بودن موضوع در هوا تکون میداد به سمت وسیله ای سیاه رنگ در سمت راست سالن حرکت میکنه....
-دراکو؟...هاهاها...میتونی بگی بیاد تو!
**دقایقی بعد**
دراکو مالفوی در حال بلند کردن بلیز زابینی از روی زمینه!
-چیزیت که نشد؟!
و وقتی با جواب منفی معاونش مواجه میشه به سمت خورده های جارویی میره که در اثر برخورد با دیوار دژ چیزی ازش باقی نمونده...
مالفوی: اشکالی نداره...پیش میاد!
و راهش رو به سمت سالن اصلی دژ پیش میگیره...
-سالن اصلی دژ مرگ-
وزیر سحر و جادو در حالی که موهای شلختش رو مرتب میکنه به سمت فردی با شنل سیاه در انتهای سمت راست سالن میره.
ولدمورت: حتما دامبلدور بهت گفته که بیای و سعی کنی که براش جاسوسی کنی...ولی...
وزیر در حالی که جا خورده بود سر جاش وایمیسته....
وزیر: نه من فقط اومدم تاریخ اولین قتل عامی رو که انجام دادی رو بپرسم تا ببینم چه روزی رو در تقویم جادویی به عنوان روز مرگ نامگذاری کنم!
لرد ولدمورت با حرکتی سریع به سمت دراکو مالفوی حرکت میکنه و در حالی که شنلش در پشت سرش حالت رعب انگیزی را ایجاد کرده بود چوبدستیش رو بر روی شقیقه ی وزیر سحر و جادو میزاره...
ولدمورت: تو یه خائنی...یه خائن به خون اسلایترین!....
لرد تاریکی لبخند غلیظی میزنه و چوبدستیش رو از روی شقیقه ی وزیر به سمت شیء سیاهی که چند دقیقه ی پیش در حال بررسیش بود تکون میده.
ولدمورت:....اما میدونم که به دردم میخوری!
صدایی از شیء سیاه بلند میشه....
هی دول مری دول! رینگ دونگ دیلو!.....تام بوم، جولی تام، تام بامبو دیلو!...هی دول مری دول.....وزیر: اشتباه میکنی....من دیگه اون دراکوی سابق...
صدای شیء سیاه بلند و بلندتر میشه....به حدی که صدای وزیر به گوش نمیرسه....
هی دول مری دول! رینگ دونگ دیلو!.....تام بوم، جولی تام، تام بامبو دیلو!...هی دول مری دول.....صدای شیء به طور ناگهانی ای قطع میشه!
چوبدستی ای در دستان وزیر به سمت شیء گرفته شده و بلیز زابینی بیهوش بر روی زمین افتاده...
چهره ی وزیر جدی تر و مصمم تر از همیشه به نظر میرسه.لحظه ای بعد چوبدستیش رو به سمت ارباب سابقش میگیره...
وزیر: اون چیه؟
و به شیء سیاه اشاره میکنه...
ولدمورت قهقهه ای وحشتناک میزنه و به سمت صندلی بزرگی در بالای سالن حرکت میکنه....
-یا آلله....یا آلله!!!!-برادر مواظب باش!!!
لحظه ای بعد برادر حمید با شیرجه ای به کف سالن میفته!
صدای داد و هوار تمام سالن رو فرا میگیره و لحظه ای بعد حدود بیست نفر در چهارچوب در اصلی دژ ایستاده اند و در حال نگاه کردن به بدن بیهوش بلیز زابینی و رویارویی وزیر و لرد تاریکی ها هستند.
در نگاه هر کسی ترس به وضوح دیده میشه.
صدای برخورد چندین جفت پا به زمین که با سرعت زیادی حرکت میکردند بلند و بلندتر میشد و این نشانه ی حجوم تعداد زیادی مرگخوار برای مقابله با محفل ققنوس بود.
لحظه ای بعد جمعیت راهی رو در بین خودش باز میکنه.
آلبوس دامبلدور با قدم های بلند و استوار و چهره ی همیشه آرامش به سمت لرد ولدمورت حرکت میکنه...
دامبلدور: امیدوارم این بار آخری باشه که میبینمت تام!