سارا و هدویگ داخل خیابان راه می رفتند که ناگهان سارا یه نگاه به پشتش می ندازه میگه:
_زود باش هدویگ برو اون طرف قائم شو...زود باش!
آنها به پشت دیواری در آن سوی خیابان پناه می برند. در همان حال که هر دو نفس نفس می زدند هدویگ گفت:
_چی شد سارا؟....کی اونجا بود؟
سارا همان طور که چوب دستی اش را بیرون می کشید گفت:
_پتی گروء....از دست معجونه من فرار کرده اومده دنباله ما!!
سپس به سمت خیابان چوب دستی را نشانه رفت. یک هدویگ و سارا مجازی در وسط خیابان در حال دویدن بودند. هدویگ واقعی که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت:
_چطوری این کارو کردی...سارا تو نابغه ایی!!!
و به این ترتیب آن ها از مهلکه جون سالم به در برده و پتی گرو دو لو لو خورخوره را به جای آنان برد.
در محفل(زمان کنونی)
ناگهان زنگ در فشرده می شود. آنیتا که مشغول درمان بدن آسیب دیده ی سارا بود از جا بلند شد و به سمت در رفت.
_کیه......خودتو معرفی کن؟
_من سارا هستم...سارا اوانز به همراه هدویگ!
آنیتا دهانش از تعجب باز مانده بود. در همان حال گفت:
_تو دروغ می گی....سارا که اینجاست!
_نه بابا اون الکیه!!! یه لولو خور خورست.....یه طلسم بهش بزن!
_نه من این کارو نمیکنم......تو یه مرگ خواری!!
_خانه 13 پورتلند!!
آنیتا هم چنان با تعجب گوش می داد. کسی جز سارای واقعی این خانه را بلد نبود!! چوب دستی اش را برداشت و به سمت سارایی که بروی مبل قرار داشت حرکت کرد.
_کروشیو
بدن به هزاران قسمت تقسیم و هر قسمت در گوشه ایی پنهان شد.. هدویگ مجازی نیز به همین سبک نا پدید شد. به این ترتیب خیاله واهیه مرگ خواران به ابدیت پیوست.
در جمع مرگ خواران
به ناگاه صدایی از جایی بلند شد. همان صدایی بود که ولدمورت یک بار شنیده بود!
_من سارا اوانز هستم.....واقعا بهتون تبریک می گم که تونستید مجازیه منو شکنجه بدید...چون هیچ کس تا کنون نتوانسته خراش کوچکی بروی صورت من بوجود آورد!! این داستان تمام شد....ولی در جنگ این خونخاری ادامه خواهد داشت.
همه به دنبال منبع صدا می گشتند. اما هیچ کس نتوانست بفهد آن چه بود!! در محفل جشن بزرگی برای این پیروزی و موفقیت سارا و هدویگ برگزار شد و همه برای این اتفاق و به امید سر کوبی دشمنان گوشت موش خوردند!
_________________________________________________
با اجازه من پست پتی گرو رو ادامه دادم....چون پست سدریک برای خودش یه داستانیه!!!
تموم شد......
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

ببين سارا ما مسلح نيومديم تو به غير از چوبدستي چيزي تو دسته ما ميبيني؟
نه
(بنا به شخصيت سايت وگرنه خودش سرور ما ميباشد.)
) يكي از كلاه هايي رو كه روي زمين افتاده بود به موش تبديل كردم! اينا هم كه سفيدن ديگه..چيزي نمي فهمن! در نتيجه رفتن سراغ موش دوميه به خيال اينكه من هستم!..منم بيرون مخفي شدم و تا اومدن بيهوششون كردم و بدنشونو قفل كردم!
! خارج شدند...اما صداي جشن همچنان از خونه مي اومد!
!!
.!
!!
..ما مي كشيمت!
!