جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  237 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  236 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  314 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  224 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1385 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم: رویا

جنسیت : قابل تشخیصه دیگه!!

سن :15

محل زندگی :سوری ، لیتل وینگینگ ، ویستریاواک ، شماره ی 12

شغل:اگه بی کار نبودم که اینجا نمی گشتم!!

تحصیلات: فعلن این سوم داره تموم می شه!! ( راهنمایی)

فعالیت های جنبی: شیطونی ، کتاب خوندن ، کامپیوتر و اینتر نت ، داستان نوشتن(گاهی اوقات) ، گردش و.................

نحو ه ی آشنایی با هری پاتر: دیدم بچه ها زیاد علا قه دارن از مدرسه زندانی آزکابان رو خریدم و خوندم (اولش یک ماه طول کشید تا کتاب تموم شد ، اما حالا یک روزه تموم می شه!!)

علاقه ی شخصی خودم: هری پاتر ، پیانو ، نقاشی ، گرافیک، مامانم ، دوستام ، و کتابهام(همشون................... نه فقط هری پاتر!!)

کتابهایی که خوندم: اینقدر زیاده یادم نمیاد، بیاین کتابخونمو ببینین می فهمین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط MerryPotter در 1385/3/9 11:51:06
ویرایش شده توسط MerryPotter در 1385/3/9 11:58:55
می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1385 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم: عارفه
جنسیت : ضایعه دیگه
شهر : تهران
محل زندگی : خونه ی دنیل اینا
شغل: الاف به شدت
سن : 14 سال
تحصیلات: سوم راهنمایی
نحوه ی آشنایی با هرب پاتر: دوستام و فامیل و تلویزیون
علاقه های شخصی خودتون: هری پاتر و اینترنت و ماتریکس و کیانو ریوز و دنیل و ...
کتاب هایی که مطالعه کردید: هری پاتر و شیاطین و فرشتگان و هابیت و هاول و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حتی در مرگ،کاش پیروز باشی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1385 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. من تينا هستم. 15 سالمه، از تهران. فكر كنم كلاس چهارم پنجم بودم كه هري پاترو شناختم. البته اون موقعي بود كه فيلمشو شبكه ي تهران پخش كرد. از اون موقع خيلي طرفدارش شدم. كتاب هاشو خريدمو خوندم الآن هم كه ازش ديگه جدا نمي شم. يه روز مجله ي دنياي تصوير رو خريدم كه ويژه نامه ي هري پاتر بود. توش نوشته بود به سايتwww.jadoogaran.org برين.من هم از اون به بعد توي ساييتتون اومد. خيلي سايت توپيه. دمتون گرم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
There is something that I see
In the way you look at me
There's smile
There's truth
In your eyes
What an unexpected way
On this unexpected day
Could it be
This is where I bel
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1385 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه ی کسانی که توی این سایت فعالیت می کنند .من زینب (البته بهتره من را سابریلبشناسید) 13ساله از تهرانم . من تا کلاس پنجم از کتاب متنفر بودم .یک روز برادرم به من پیشنهاد داد کتاب هری پاتر را بخوانم منهم قبول کردم.بعد از من همش در حال جمع کردن عکس هری شدم. من الان توی خانواده از نظر کتاب خوانی مشهور شدم.!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:عرفان جنس:مذکر سن:16 محل زندگی:اصفهان محل تولد:اهواز در سال 1381 با هری پاتر آشنا شدم. تا حالا بجز هری پاتر کیمیاگر-بلندی های بادگیر-ارباب حلقه ها-بانوی دریاچه-شهر جانوران-سرزمین اژدهای طلایی-قلعه حیوانات رو خوندم. به زبان انگلیسی موسیقی هیپ هاپ(گروه انگلیسی بلو) علاقه دارم. سیکلو گرفتم دارم می رم به طرف دیپلم فعالیتهام مترجمی و نوشتن داستان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط harrysalive در 1385/3/7 20:22:29
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:ياسمين
سن:(مسخره ام نكنيد)13
محل زندگي:تهران
آشنايي با سايت:از طريق پروفسور لوپين قبلي
آشنايي با هري پاتر:از طريق مجلات مختلف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لحظات را گذرانديم
اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: علي ( عله جديد سايت)
جنسیت: فكر مي كني غير از مذكر باشم؟؟؟!!!!
سن:17
شهر محل تولد: تهران
محل زندگی:تهران
تحصیلات:مونديم تو كف دبيرستان
فعالیت های جنبی: طراحي صفحات وب و ...
مديريت چند تا سايت نه چندان آماتور

نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه: در نمایشگاه كتاب سال 1379 يهو خريدم خوندم ديونه اش شدم.
علاقه های شخصی خودتون: فوتبال- ديويد بكهام- رئال- بارسلونا- منچستر- انگليس- غرب آمريكا- شكيل اونيل
کتاب هایی که مطالعه کردید :
كل مجموعه هري پاتر
كل مجموعه افسانه دلتورا
لرد حلقه ها
و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خب من میخواستم یه توضیحی راجع به شخصیتم و این که چطور به دنیای جادوگران اومد بدم و جایی رو بهتر از اینجا پیدا نکردم،ببخشید منو اگه مثل مطلب های بقیه نیست در اینجا.
---------------
همه چیز از اون شب شروع شد.داشتم از جلوی در اتاق هری پاتر رد میشدم که اتفاقی چشم ام افتاد به یک بسته بیسکویت که در دستان هری بود، یقین پیدا کردم که بیسکویت رو دوستانش براش فرستادند.واقعیتش خیلی وقت بودم که دلم برای خوردن یک بیسکویت یا حتی یک گاز از بیسکویت لک زده بود.
فردای اون روز زمانی که هری برای قدم زدن به بیرون از خونه رفته بود رفتم توی اتاقش و بعد از کمی جست و جو کردن بسته ی بیسکویت رو پیدا کردم و اونو تا ته خوردن، خواستم برگردم توی اتاقم و کمی با کامپیوترم بازی کنم که فکری به سرم زد ، تصمیم گرفتم برم و توی چمدون هری پاتر قایم بشم و زمانی که اومد توی اتاق بپرم بیرون و اونو بترسم و این سوژه ای باشه برای خندیدن و مسخره کردنش.
تکان هایی رو احساس کردم ، چشم هام رو باز کردم و خودم رو توی جایی تاریک دیدم،خوابم برده بود ، اولش کمی ترسیدم اما سریعا یادم افتاد که توی چمدون هری پاتر قایم شده بودم.احساس عجیبی داشتم انگار زمان زیادی بود که خوابم برده بود. به خاطر همین بود که زیپ چمدون رو آهسته باز کردم و سرم رو از چمدون بیرون اوردم. مو به تنم سیخ شد. توی قطار بودم و به احتمال 99% داشتم به مدرسه جادویی هری میرفتم!! کمی به اطراف نگاه کردم، شک ام به یقین تبدیل شد و نود و نه درصد ،صد در صد شد. اون پسر مو نارنجی رو دیدم که دو سال پیش به خونه‌ی ما اومده بود تا هری را ببره.
قلبم ایستاده بود و بدنم یخ کرده بود. نمی دانستم چطور همراه هری به اینجا آمده بودم اما میترسیدم چیزی بگویم و اعلام کنم پس چشمهایم را بستم و سعی کردم حرکتی نکنم که باعث لو رفتنم بشه.
صدای هری را شنیدم.
«خیلی وقت بود که چمدونم رو جمع کرده بودم ، خیلی دیر اومدید واقعا داشتم نگران میشدم»
و صدای شخص دیگری...
«حق با تو ست هری. ماجراهای مفصلی پیش اومد و ما نتونستیم در همون وقتی که تو نامه برات نوشتیم بیایم دنبالت...بعدا برات توضیح میدم.»
قطار ایستاد و بعد از چند دقیقه یکی منو بلند کرد[که احتمالا هری پاتر بود.] و با خودش برد تا جایی که منو گذاشت زمین.آرام و بی سر و صدا زیپ چمدون رو باز کردم و خزیدم و اومدم بیرون، مطمئن شدم که کسی متوجهم نشده است ؛ سپس دویدم و به گوشه ای رفتم، دیدم که هری پاتر و چند نفر دیگر که شامل پسر مو قرمز هم می شد دارند سوار بر کالسکه هایی بدون اسب میشوند. خیلی ترسیده بودم به اطراف نگاه کردم و دیدم آن مرد غول صفتی که چندین سال قبل کاری کرده بود تا من دم در بیارم دارد تعدادی از بچه ها را جمع میکند اما به جایی نمی رسد و نمیتواند همه را جمع و جور کند پس فریاد زد.
«سال اولی ها از این طرف!»
ترجیح دادم به دنبال او برم و سوار قایق بشم و به آن ساختمان عجیب بروم تا این که سوار کالسکه های بی اسب بشوم! پس به دنبال بقیه بچه که به دنبال مرد غول صفت میرفتند راه افتادم.
کمی بعد به داخل ساحتمان رفتیم و با راهنمایی مرد غول صفت وارد سرسرایی بزرگ شدیم که پر از میز های طویل و صندلی های بلند بود. پشت میزی نشستم و بعد از سخنرانی مردی ریش سفید و قد بلند و لاغر اندام [که من میشناختمش و یک بار به خانه ما آمده بود.]شروع به خوردن کردیم، کمی از ترسم بر طرف شده بود البته چندان به آن قضایا ربط نداشت بلکه من هر وقت تا خرخره غذا میخورم آرامشی وصف ناپذیر به من دست میدهد.
سپس به سالن دیگری رفتیم که بر سر بچه ها کلاهی عجیب و غریب و سخنگو میگذاشتند و بعد از لحظاتی کلاه اسمی را فریاد میزد و آن فرد می بایست به دنبال سر گروه آن گروه به جایی میرفت!
نوبت به من رسید، واقعا میترسیدم اما به هر حال باید میرفتم ، مانند همه ی بچه ها!
کلاه را به سرم گذاشتند، از ترس داشتم خودم رو خیس میکردم ، کلاه چیزهایی زمزمه می کرد.
"فرد عجیبی است... اصیل زاده که نیست... شجاع هم که نیست...از هوش کمی هم برخورداره..."
ناگهان فریاد زد:
"هافلپاف"
و من به دنبال بقیه بچه هایی که وقتی این نام را میشنوید میرفتند ، رفتم. سر گروه ما روحی قد بلند و خوش قیافه به نام سدریک دیگوری بود... به دنبالش میرفتیم. ناگهان چشمش به من افتاد و با تعجب پرسید:
«چمدونت کو؟»
به دروغ گفتم:
«توی قطار جا گذاشتم!»
با چشمانی گرد به من نگاه میکرد. سپس گفت:
«خیلی خوب ، صبر کن با هم میریم پیش مدیر گروه ، شاید بتونه کاری برات بکنه!»
بعد از این که سدریک مشکلات یه سری بچه ها رو حل کرد دستش رو گذاشت رو شونه من و من رو با خودش برد تا جلوی دفتری ، سپس بدون من وارد شد و صدا زد:
«پرفسور اسپراوت!...»
صدای جیغ مانند زنی جواب داد:
«الان میام ...سدریک!»
سدریک از اتاق بیرون اومد و با صدای آرومی به من گفت:
«سعی کن خودت رو مظلوم نشون بدی! »
این حالت رو داشتم تا این که زن قد کوتوله چاقی که شباهت زیادی به عمه مارجم داشت اومد بیرون و پرسید :
«چی شده پسرم؟»
سدریک به من اشاره کرد و گفت:
«پرفسور این از بچه های هافلپافه، چمدونش رو توی قطار جا گذاشته، میتونید کمکش کنید؟»
زن جیغ جیقغو که اسمش پرفسور اسپراوت بود بلوزم رو گرفت و کشید تو دفترش و جیغ زد:
«فکر کنم یه چیزایی برات داشته باشم... تو میتونی بری سدریک!»
زن ، من رو توی دفترش برد و خودش نیز شروع کرد به بررسی یک گنجینه بزرگ.
نمیتوانستم چیزی بگویم ... هنوز ترس داشتم.
بعد از مدتی سکوت ، صدایش در آمد:
«خوب خوب خوب. سه دست ردای مشکی ساده – یک کلاه ساده نوک تیز برای فعالیت های روزانه – دو جفت دستکش حفاظتی – ردای مشکی زمستانی مشکی یا نقره ای !... این از لباس هات!»
سپس به سمت کتابخونه اش رفت و شروع به جست و جو کردن ، کرد.
بعد از مدتی مجددا صدایش در آمد:
«خب خب پیدا کردم... یک دونه کتاب طلسمات قانونی نوشته میراندا گاسهاک – تاریخ جادوگری نوشته باتیلدا گاشات – نظریه های جادویی – راهنمای تغییر شکا – یک هزار گل و گیاه جادویی – معجون های جادویی – جانوان شگفت انگیز و زیست گاه آن ها – جادوی سیاه ...پسر خوش شانسی هستی همه چیز هست برات!»
به سمت جعبه ای عجیب و غریب رفت ، چوبدستی اش رو به سمتش گرفت و وردی زیر لب خواند ، در جعبه باز شد و پرفسور سرش رو به درون جعبه برد:
«اگه واقعا شانس بیاری باید این چند قلم هم برات جفت و جور کنم... آهان ... آهان ... ایناهاش یک دونه چوبدستی ، یک پتیل ، تلسکوپ ، ترازوی برنجی ... همین... اوه متاسفم برات بطری شیشه ای نتونستم پیدا کنم ، البته مشکلی نداره میتونم با پرفسور اسنیپ صحبت کنم ، شاید داشته باشه و بتونه بهت بده!»
پرفسور چیزهایی را که برام در نظر گرفته بود توی کیشه ای ریخت و دستم داد و گفت:
«اما یادت باشه آخر سال برشون گردونی ، حسابی هم مواظبشون باش خراب نشن... میتونی بری به خوابگاه!»
مردد بودم بگویم یا نگویم ولی بالاخره زیر لب گفتم:
«مت-ش-کرم... متش-کرم!»
و به سمت خوابگاه هافلپاف برگشتم و مثل بچه های دیگه خوابیدم و سر کلاس ها حضور پیدا کردم ، و دیدم جادوگر بودن هم لذتی دارد و در تمام این مدت ها خودم را از چشم هری دور میکردم که مبادا لو برود من یک ماگلم!.
البته هنوز که هنوزه برای من سوال است که چرا بعد از این همه مدت کسی متوجه نشد من ماگل هستم ! شاید هم واقعا جادوگر باشم!! و خودم خبر ندارم!

=================================
ویراش ناظر : دوست گرامی !
این مطلبی که شما نوشته بودی ، هیچ ربطی به این تاپیک نداشت و موضوعات بدون ارتباط پاک خواهند شد !
پست رو من پاک نمی کنم چون معلومه روش وقت گذاشتی . ولی لطفا دیگه این جوری پست نزنین !
کس دیگری این طوری پست بزنه ، پاک خواهد شد !

ناظر انجمن - ماروولو گانت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/8 10:01:34
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1385/3/8 10:03:34
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: چهارشنبه 3 خرداد 1385 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من اسمم وهرداد

20 سالمه

اهل اردبیل هستم

عاشق چیه دیوونه هری پاتر هستم

از سن 18 سالگی هم با هری آشنا شدم اولین کتابی که خوندم همون کتاب اول بود بعدش رفتم سه تا از فیلماشو گرفتم چون اون موقع همین سه تا فیلم اوومده بود بعدشم رفتم همه کتاباشو خریدم و یک ماهه تموم کردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
expektorpottervnom
Re: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
ارسال شده در: چهارشنبه 3 خرداد 1385 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
من ايدا 14سالمه و تو تولدم كتاب هري پاتر1 رو كادو گرفتم
علاقه ي خاصي به موسيقي وگروه اريان دارم وكتاب خوندن و نويسندگي درس خوندن از كاراي مورد علاقمه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كاش مي شد عشق را تفسير كرد