چشم کریچر جان ، یه فکری هم برای برکناری تانکس میکنیم .
----------------------------------------------------------------
ملت آداسی بالای سر نقشه ایستاده بودن و نافرم به نقشه نگاه میردن . البته به گوشه نقشه که تصویر پریزادی در حال شنا دیده میشد . پیتر پتی گرو به حدی نافرم نگاه میکرد که آب دهانش هرازگاهی شره میکرد و نقشه رو خیس میکرد .
ونوس : خب گوش کنین ببینین من چی میگم ، قبل از اینکه حملمون رو به کافه ای که ققی و بلرویچ توش هستن شروع کنیم ، باید تکلیف این تانکس رو روشن کنیم . آخه یک فرد ناشناس ( احتمالا کریچر
) هی زنگ میزنه میگه (( این چه وضعشه !!! مگه سوژه شما برکناری تانکس نبود ؟!! ))در این بین تانکس هم برای حفظ سوژه یه لحظه میاد جلوی دوربین و به این حالت
نیششو باز میکنه .ونوس : خب تانکس ! تو برکناری . خوش اومدی ، دیگه برو بیرون .
تانکس : چه جلب !!! پس من میرم ، بای بای .
تانکس در حالی که همچنان نیشش باز بود از ساختمان آداس خارج شد .
( بفرما کریچر جان ، اینم بخاطر سوژه تو . دوباره بریم سر اصل مطلب )
ونوس بعد از رفتن تانکس نگاهی به نقشه خیس انداخت ، چشم غره ای به پیتر رفت و دستمالی از غیب ظاهر کرد و آب دهان پیتر و از روی نقشه پاک کرد .
ونوس : خب بچه ها ما باید با تاکتیکهای پیچیده وارد قهوه خونه بشیم . باید از ذهنتون هم توی این حمله استفاده کنین . ما وارد عملیات انتحاری پیچیده ای خواهیم شد . نانچیکو هاتون هم با خودتون بیارین ، شاید لازم شد . این عملیات به IQ بالایی احتیاج داره . از تاکتیکهای جنگی پیچیده ای استفاده می کنیم .
لیلی : خب حالا مگه چطوری حمله می کنیم که اینقدر پیچیدست ؟!!
ونوس : ها ... به نکته جالبی اشاره کردی . ما اول میریم دم در قهوه خونه ... بعد نفس عمیقی میکشیم ... و بعدشم در یک عملیات انتحاریک - آگومباییک میریزیم تو .
ملت آداسی :
به به ... واقعا چقدر عملاتمون پیچیده بود .ونوس برای عوض کردن موضوع گفت : راستی کریچر کجاست ؟!!! دلم براش تنگ شده
آقا همین که ونوس اسم کریچر رو بر زبون آورد ، سقف اتاق شکافت و جن حانگی ای با نام کریچر ، در سقوطی نا فرجام وسط اتاق پهن شد .
کریچر در حالی که چندین ستاره در بالای سرش تانگو می رقصیدن ، سرش رو بلند کرد و به زحمت گفت : ها !!! من همیشه می دونستم به فکر من هستین .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

)
چیزی نگفت و تنها کمی از موهای خودش رو کند و بعد همچون مادری عصبانی دست کریچر رو گرفت و از خانه خارج شد . در راه اونها از مقابل چند مغازه آبنبات فروشی رد شدند و کریچر هر بار می ایستاد ، پاهایش رو به زمین می کوبید و آبنبات می خواست . ولی لیل اوانز فرصت وقت تلف کردن رو نداشت . هنوز کیلومترها تا قهوه خونه سر کوچه راه باقی مونده بود . ( گیر ندیدن دیگه باب ... کوچشون یخورده درازه
همدیگرو نگاه میکردند و تنها فکری که به ذهنشون میرسید ، با خبر کردن ونوس بود .