جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1387 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نانسي با خشم به كوييرل نگاه مي كرد.از همه طرف محاصره شده بود.چوبدستي ها دقيقا قلب كووييرل را نشانه گرفته بودند. شايد كوييرل دوست داشت اين سكوت باقي بماند، اما نانسي آن را شكست.
- چي مي خواي از ما؟
در صورت كوييرل هرگز آثاري از پشيماني يا ترس نبود.لبخند زشتي بر لبانش جاري بود.
نانسي و بقيه از اين صحنه تعجب كردند.در يك لحظه سامانتا تصميم گرفته بود با چوبدستي او را طلسم كند، اما نانسي با حركت دستش او را منصرف كرد.تا اين كه كوييرل با صداي كلفتش گفت:
بهتره من از شما بپرسم شما چي مي خواين؟
-متوجه منظورت نشدم...
-نبايدم بشي! شمايك مشت حروم خور بيشتر نيستين.
نانسي از اين حرف جا خورد.ذره اي از حرف هاي كوييرل را متوجه نمي شد.به اطرافش نگاه كرد و ديگران را نيز در همين حالت ديد.بار ديگر رويش را به كوييرل كرد و گفت:
ما چيو از تو برداشتيم؟
از نگاه كوييرل مي شد اين چنين اثبات كرد كه به حرف او توجه نكرده است.اما بار ديگر صداي كلفتش به گوش رسيد:
كل دارايي منو...اسكله منو برداشتين...
تحمل اين حرف ها براي نانسي امكان پذير نبود.به ميان حرف او پريد و گفت:
تو يك دروغ گو بيشتر نيستي...من اين زمينو از شهرداري برداشتم...خيلي پستي!
كوييرل طوري به نانسي نگاه كرد كه گويي مي خواست به او حمله كند.
-تو خيال كردي شهرداري اين زمينو از كجا اورده...روزي ارث بابام بود...شهرداري اونو بالا كشيد...به نا حق اونو برداشت.
نانسي و بقيه از اين حرف ها تحت تاثير قرار گرفتند.هيچ كدام نمي دانستند كه بايد چه كنند...آنتونين مي خواست حرفي بزند اما نتوانست.سر انجام نانسي تصميم خود را گرفت.
-اگه اين طوره...خوب ببين من تورو به عنوان رئيس اين جا انتخاب مي كنم ولي به شرطي كه كمكمون كني...ما قصد كرديم كه اين جا رو از اول بسازيم...حق نداري كه...
كوييرل با حركتي كه كرد كلمات را بر زبان نانسي خشك كرد.دستش را به جلو آورد و منتظر ماند ديگران نيز به نشانه همكاري دست خود را بر روي دستش بگذارند.مدتي طول كشيد اما سرانجام همه اين كار را انجام دادند.سامانتا هنوز به طور مشكوك او را نگاه مي كرد...
فردا صبح كار خود را آغاز كردند...
سرانجام كار اسكله چه مي شود؟
آيا مشكلي ديگر بر سر راه آنان قرار نمي گيرد؟
ادامه دهيد از شروع كار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا و من با هم به سمتش هجوم آوردیم...........................
و تا می خورد او را زدیم
من هرچه از دهنم در آمد گفتم اما سامانتا مرا به آرامش فزاخواند و گفت:...........................
ولش کن ، دیگه بسشه..........پرررررررررررووو.....!!
آنچنان از او خشمگین بودم که نمی دانستم خشم خود را چگونه ابراز کنم........
تنها وجود سامانتا بود که در آن لحظه به من آرامش می داد...................
دلم می خواست بقلش کنم و گریه کنم.........
اما گفتم خودمو لوس نکنم.......!!!
==============
او را می شناختم
از قدیم...........................
سالها بود که در همسایگی ما زندگی می کرد.................
آدم بدی نبود اما از همان لحظه ی اولی که مرا دید برقی را در چشمانش حس کردم
همان برقی که بعد ها سامانتا به من گفت که او هم همان برق را دیده است..............................................
کم کم رفت و آمدش به خانه ی ما زیاد شد
می آ»د می رفت تا اینکه دیگر از نظر خودش با خانواده ی ما مانوس شده بود و دوست نداشت از خانه ی ما بیرون برود
اول با آرامش بیرونش کردیم
اما بعد ها متوجه قصد او شدم................
از مادرم خجالت کشیدم و چیزی به او نگفتم
اما از او خواستم هرچه دارد به من بدهد................
مادرم از من دلیل را جویا نشد
اما به حرفم گوش داد...............
سامانتا نیز همین کار را کرده بود..............................
به آن اوایل که نگاه می کنم افسوس می خورم که چرا با وجود آن برق چشمان وحشتناکش باز هم او را به خانه راه داده ام....
حالا دیگر از او می ترسیدم
روز به روز مرموز تر و تودار تر می شد
دلیلش را می دانستم
درفکر اجرایش بود.....................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------
اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ردپا ها به میز آنها نزدیک تر می شد. اما در میان آن جمع گویا فقط آرتیکوس بود که متوجه ردپای شخص نامرئی شد. گویا آرتیکوس فکری در سر داشت. بقیه همچنان با هم صحبت می کردند. در بین آنها نگاهای مشکوکی بین آنتونی و آرتیکوس رد و بدل شد. گویا آرتیکوس با نگاهایش قضیه ردپا رو به آنتونی فهماند، زیرا آنتونی هم چند نگاه مرموز و سریع به ردپاها کرد. نانسی گرم صحبت با سامانتا بود و ایدی در حال بریدن یک کیک شکلاتی بود. اما هر لحظه امکان داشت خطری آنها را تهدید کند. سامانتا و نانسی صحبتشان گرم تر شد. ایدی تند تند داشت کیک و نوشیدنی کره ای می خورد.

اما گویا جو برای آنتونی و آرتیکوس غیر قابل تحمل بود. بلاخره آرتیکوس و آنتونی از روی صندلی ها با شتاب بلند شدند. صندلی ها را کنار زدند و بر روی جای آخرین رد پا پریدند اما فورا به عقب پرت شدند و روی میز پر از غذا و خوراکی افتادند و شنل ها و رداهایشان کثیف شد. گویا به فنر برخورده بودند تمام بدن آنها درد می کرد. نانسی از وحشت جیغ می کشید. ایدی با ترس چوبدستی اش را در آورد و عقب عقب رفت. سامانتا صبر نکرد و با سرعت تمام دوید و از آنجا دور شد و به میان درختان رفت.

آنتونی فوری چوبدستی اش را در آورد و جای ردپا را هدف گرفت و فوری به همراه آرتیکوس ار روی میز پایین پریدند. افسونی که آنتونی فرستاد به سمت میز بازگشت و میز زیبایی که ایدی ظار کرده بود را متلاشی و خرد کرد و تیکه های آن را به لای شاخ و برگ درختان پرتاب کرد.

در کمال حیرت همه آنها به آرامی ، کوییرل جای ردپا ظاهر گشت.....

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
آیا اینبار نانسی موفق می شود با حضور بقیه کوییرل را نابود کند؟
یا اینکه کوییرل با قدرت بیشتر همه آنها را قتل عام خواهد کرد؟
آیا شاهد قتل عام زنجیره ای دیگر در هاگزمید خواهیم بود؟


ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1387/1/5 12:41:42
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان بهتر نیست دوباره دیدمون رو سوم شخص (دانای کل)بکنیم؟
-----------------------
نانسی همجنان با سامانتا دست میداد و در فکرش سعی در هضم این درخواست غیر منتظره داشت .ولی جدیت در چشمان سه نفر دیگر موج میزد.گوئی قدرت ابدی را به چنگ اورده بودند.سامانتا در حالیکه دست نانسی را رها میکرد ،لبخندی موذیانه زد و گفت:
-"چطوره به افتخار همکاریمون یه نوشیدنی بخوریم."
و در جا چهار نوشیدنی کره ای را معلق در هوا ظاهر کرد.نانسی هنوز در فکر تیم قبلی اسکله بود.باید با آنها چه میکرد؟برای اینکه از این افکار خارج شود نوشیدنی را گرفت و....
لیوان نوشیدنی هماهنگ با جیغ نانسی روی زمین افتاد.قامتی پوشیده شده با شنل مخصوص اسلیترین در میان آن چهار نفر ظاهر شد.سپس صدایی ظریف و کشدار شروع به توضیح این حرکت آنی کرد:
-"اوه...متاسفم!فکر نمیکردم اینقدر غافلگیر بشید.از وقتی متوجه تغییر مکان اسکله شدم هرطور که بود خودم رو به اینجا رسوندم...واو...خدای من!سامانتا تو هم اینجایی؟"
سامانتا با دیدن آیدی دستش را جلو برد و دستان سرد آیدی را فشرد.نانسی همچنان خیره خیره به آیدی نگاه میکرد که آیدی جواب نگاههای او را داد:
-"خانم دیگوری...خوشحالم دوباره شما رو میبینم.اما در این مدت که نبودم چه بلایی سر اسکله اومده؟"
نانسی که تازه از بهت در امده بود ،ماجرا را توضیح داد.آیدی با ارامش و غروری مخصوص خانواده مالفوی لبخند زد و گفت:
-"خب من هم میتونم سهمی توی این اسکله داشته باشم؟اگه دو دانگ اون رو بخوام باید چقدر بدم؟دویست گالیون کافیه؟"
نانسی که هنوز در همکاری با سه نفر قبلی تردیدی داشت با پیشنهاد چهارم مخالفت کرد:no::
-"معذرت میخوام من نمیتونم...اخه تعداد..."
-"اوکی...فکر میکنم پانصدتا دیگه کافی باشه."
سپس آیدی دست در جیب ردایش کرد و مغرورانه پانصد گالیون دراورد.نانسی بلافاصله جواب داد:
-"اوه نه این مقدار خیلی زیاده...صد تا بسه"
آیدی با یک خنده موذیانه گفت:
-"پس عالیه!قرار داد بسته شد!"
-"اما هنوز..."
-"بفرمایید شیرینی!این اولین معامله منه.بهتره بمناسبت افتتاح دوباره اسکله جشن بگیریم!"
آیدی با گفتن این جمله یک میز،پنج صندلی و انواع خوراکیهای روی آن ظاهر کرد.در همین حین دوباره صدای خش خش برگهایی از دور شنیده و چند رد پا روی چمنهای خیس خورده به سمت جمع انها کشیده شد.....
--------------------
سامانتا ،آیدی ،ارتیکوس و آنتونی ،نانسی را مجبور به شراکت کردند.در بین جشنی که آیدی ترتیب داد ناگهان ردپاهایی به سمت میز پذیرایی حرکت کرد............

با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 5 خرداد 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها ....حتی صدای هیچ پرنده ایی به گوش نمی رسید . صدای قدم هاش با ضربان قلب من هر لحظه بیشتر می شد...نمی تونستم از جام حرکت کنم..چشمامو بستم...دیگه فرصتی باقی نمونده بود ...نه....!!!
بعد از چند لحظه که مدام با خود کلنجار رفتم هنگامی که به خود آمدم دیگر هیچ صدای پایی را نشنیدم .با احتیاط بر گشتم . کوییرل آنجا نبود. هاج و واج اطرافم را جست و جو کردم . آرامشی شگرف تمام وجودم را در بر گرفت....یعنی او رفته بود؟
تنها کمی بر خود مسلط شده بودم که صداهای بلند صحبت مرا به خود آورد . برگشتم و به پشت سر خود نگاه کردم. آنجا دو مرد و یک زن جوان ایستاده بودند و به شدت در مورد موضوعی بحث می کردند . تنها زمانی بعد متوجه شدم که فرار کوییرل به خاطر آن سه نفر بود!
لحظه ایی بعد می خواستم آرام آن جا را ترک کنم اما به فکر رسید که شاید باز در یک جای خلوت با کوییرل رو به رو شوم .برخورد دوباره با او....حتی تصورش هم برایم زجر آور است. بنابراین وضع آشفته ظاهرم را کمی مرتب کردم و به طرف آن سه نفر که به نظر می آمد بحث و جدالشان خوابیده است رفتم!
-اوه ..روز بخیر...عصر قشنگیه این طور نیست؟
هر سه به طرف من برگشتن و من فرصت پیدا کردم که آنها را با دقت بیشتری نگاه کنم! آنها فرصت نداده بدون معطلی به گرمی به من سلام کردند!
-خب راستش اسم من نانسی دیگوریه و من برای گردش به اینجا اومدم اما تصور می کنم که یک نفر داشت منو تعقیب می کرد. نمی دونم دقیقا ...اون جا...و با دست بوته های نزدیک آن درخت ساج بزرگ را نشانشان دادم!
اما وقتی برگشتم تا عکس العملشان را ببینم دیدم که هر سه خیره خیره به من می نگرند! زمانی که حس پرسشگر مرا دیدند زن جوان به زور به خودش مسلط شد و گفت :
-نانسی دیگوری.....بله ...بله...این ملاقات واقعا غافل گیر کننده اییه! و دو نفر دیگر هم به پیروی از او لبخند زدند!
من کمی گیج شده بودم و اصلا نمی دانستم آنها کی هستند و رفتار آنها چرا این گونه بود.
یکی از آن دو که به نظر می آمد سنش از آن دو نفر بیشتر باشد متوجه سردرگمی من شد پس با ملایمت گفت:
-چه ملاقات تصادفی...خب شما ما رو نمی شناسید اما ما شما رو به خوبی می شناسیم..راستش این بر می گرده به اون مناقصه شهرداری در مورد اسکله ....ما سه نفر یه جورایی با هم شریک هستیم ..راستش ما تقریبا اون مناقصه رو برده بودیم اما شما در لحظات آخر......
من که با توضیحات او در عرض چند ثانیه پی به موضوع بردم فقط توانستم لبخند بزنم و بگویم:
-خب..باید بگم خیلی متاسفم اما من واقعا به اون جا احتیاج دارم اما لطفا کمی صبر کنید!
لحظه ایی سکوت کردم ...باید سریع تصمیم گیری می کردم..زمان به سرعت می گذشت ..من ...آنها...
برگشتم و به هر سه نفر نگاه کردم به نظر می آمد که قابل اعتماد باشن . همین حالا هم به خاطر آنها از خطر بزرگی جسته بودم...
بنابراین دستم را به گرمی جلو بردم و گفتم :
-خب من فکر می کنم که نمی تونم تنهایی اون جا رو اداره کنم و ما بتونیم با هم کار کنیم..اونجا اسکله بزرگیه و من به مدیرهای قابل اعتمادی احتیاج دارم!
هر سه لحظه ایی به هم نگریستند و وقتی متوجه شدند که هر سه با هم همفکرند زن جوان دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:
-با کمال میل پیشنهادتون رو قبول می کنیم...اسم من سامانتا ...آرتیکوس و آنتونی.....
حالا دیگر آن ثانیه های هراس انگیز دقایقی قبل را فراموش کرده بودم!


__________________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت...................................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 خرداد 1385 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست آرتيكوس، از ديد نانسي:


هر لحظه مي خواستم به عقب برگردم تا ببينم كيست كه دنبال من مي آيد، بار ديگر برگشتم اما كسي رو نديدم، اما امكان نداشت، دوباره كسي نبود، يعني مي شد كه خيال باشه اما امكان نداشت...تصميم گرفتم كاري كنم كه خودشو نشون بده...راهم را از طرف اسكله به جنگل ها عوض كردم...وارد جنگل شدم..احساس مي كردم همچنان پشت سر من است ..سرعتم را بيشتر كردم با سرعت و شتاب سرم را پايين مي آوردم تا به شاخ و برگ درختان نخورم..هر كشيده شدن برگ درختان به موهايم آزارم مي داد، تند تند تر...همچنان ادامه مي دادم...تا جايي كه كارم به دو كشيد...از آن طرف از جنگل خارج شدم... و قلعه هاگوارتز رسيدم..باورم نمي شد كه با اين سرعت به هاگوارتز رسيده باشم..اصلا متوجه سرعت خود نشدم..ايستاده بودم و نفس نفس ميزدم...هر لحظه امكان بود از راه سر برسه..فوري خودم را پشت درخت پهني پنهان كردم.
صداي خش خش از طرف جنگل به گوش مي رسيد..وانگار گمم كرده بود از اين نظر خيالم راحت شده بود...شاخه كنار رفتند...و او جلو آمد...باورم نمي شد..كوييرل بود...مگر مي شد..او كه ناپديد شده بود..واقعا عجيب به نظر مي رسيد اما چطور هر لحظه كه برمي گشتم غيبش مي زد...فورا سرم را عقب كشيدم و به پشت درخت تكيه دادم..اما گويا شانس ندارم..كوييرل متوجه شد..به طرف درخت مي آمد..صداي نفس نفس هاي او هر لحظه نزديك تر مي شد...تمام وجودم پر از ترس شده بود...دستم را به سمت غلاف چوبدستي ام بردم...سر چوبدستي ام را لمس كردم..هر لحظه آماده بودم تا بيرون بكشمش و از پشت درخت كنار بيام و صورت زت كوييرل را هدف بگيرم..اما اين كار حماقت بود..پس چه مي كردم...هر لحظه كوييرل نزديك تر مي شد..خدايا كمكم كن..چه كنم؟؟

به نظر شما عاقب نانسي چه خواهد شد؟
كوييرل چه مي كند؟
در دست شماست..
همه و همه در ادامه....




تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385 02:53
نمایش جزئیات
آفلاین
چه هواي ديوانه كننده اي!ديشب بعد از رسيدن،هوا رو به گردنكشي و ويرانگري رفته بود،طوري كه تك تك آجرهاي قلعه ام ميلرزيد كه خوشحالي خود را فراموش و با ترس در زير پتوي اتاقم تا صبح منتظر پايان گرفتن وحشي شدن هواي دهكده شدم و حتي بعد از تمامي آن،با نگراني به خواب فرو رفتم.اما الان...خورشيد به طوري بر بالاي هاگزميد ميتابيد كه پوست را ميسوزاند و پرندگان كه با نغمه هاي خود وجود دريايي آرام را نويد ميدادند و مردماني كه با برداشتن كلاه خود و يا تكاني مختصر به سر،با من غريب سلام ميكردند،انگار خوش آمد گرمتري براي من تازه وارد در آنجا مضحك و خلاف قانون اين منطقه است.
از اين فكر درآمدم و راه خودم را از ميان بيشه ها براي رسيدن به اسكله پيش گرفتم.بعد از چند قدم بر كوره راه،در افكار خودم فرو رفتم...بايد چند نفر را براي تعمير خرابي هاي موجود اسكله استخدام كنم،شايد شهرداري از اين لحاظ كمكي به من بكند و بايد هم بكنند...قرار نيست كه دو دانگ اين اسكله براي آنها باشد ولي كاري برايش نكنند!آقاي جانسون را بعد از بازگشت حتما از اين موضوع مطلع خواهم كرد...
ناگهان صداي خفيف پاي كسي را در پشت سرم شنيدم،انگار كه من را دنبال ميكرد.به عقب برگشتم تا شايد بتوانم اين تعقيب كننده را ببينم ولي هيچ كسي در آن كوره راه ديده نميشد.با فكر آن كه خيالاتي شده باشم،كنجكاوي را رها كرده و دوباره حركت كردم.لحظاتي بعد بار ديگر آن صدا به گوشم رسيد،بدون اينكه برگردم با ترس بر سرعت قدمهايم افزودم ولي از صداها مشخص بود آن ناشناس نيز بر سرعتش افزوده است.احتياط را كه تا آن لحظه سعي در حفظ آن بودم رها كرده و به سرعت در ميان كوره راه دويدم
...
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آن شخص ناشناس كه بود؟
چه از نانسي ميخواست؟
آينده آنها دست شماست!
بعد اگر توجه كرده باشيد اين از ديد نانسي بود و خودم رو هنوز وارد داستان نكردم.

مرسي
آرتيكوس دامبلدور

نقد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1385/2/20 6:59:27
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/20 21:48:53
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی به ساختمون شهرداری رسیدم ، صحبت های آخر زده شد دیگه نتیجه قطعی اعلام شد و دو دانگ برای شهرداری باقی موند ...
طوفان شدیدی آغاز شده بود و معلوم نبود که کی به پایان میرسه ...
از دیدن خم شدن درختان تنومند بسوی زمین خیلی وحشت کردم و تصمیم گرفتم تا طوفان از این شدیدتر نشده از آقای جانسون خداحافظی کنم و برم ....
می خواستم سر صحبتو ببندم و یه جورایی خاتمش بدم که دیدم آقای جانسون ساکته ... فرصتو از دست ندادم ، ازش تشکر کردم و به بهانه اینکه کلاسم دیر میشه زود ازش خداحافظی کردم و از ساختمون شهرداری بیرون اومدم ...ولی مطمئن بودم که دردلش عذرم نپذیرفته ...
طوفان شدیدتر شده بود... و با تمام قدرتش روی صورتم می بارید .. تصمیم گرفتم چترمو باز کنم ... چترمو که به رنگ مشکی بود و با ربان های زرد تزئین شده بود رو از توی کیفم بیرون آوردم و روی سرم گرفتم ...
اما شدت وزش باد انقدر شدید بود که چترم از دستم رها شد و دیگه برنگشت ... کاری از دستم برنمیومد .... فقط باشتاب زیر بارون میدویدم ...گاه صدای رعدهای متوالی و پرنوری که دل آسمون میشکافتند و بیرون میومدند آرامشمو بهم میزد و منو میترسوند ...
اما مهم نبود ... چون خوشحال بودم .. خوشحال و هیجان زده ... از این که اسکله به نام من شده بود احساس غرور بهم دست داده بود ... انقدر خوشحال بودم که متوجه موهای خیسم و رسیدن به قلعه نشدم ....

نقد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/2/18 21:41:53
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید قرمز رنگ و خسته خبر از نزدیک شدن غروب میداد.باد خنکی از خلیج بزرگی که با کوهها محسور شد بود و ساکنان کنونیش به آن شنتول میگفتند می وزید.
برگشتم و به برجک دیده بانی شهرداری نگاهی انداختم،جایی که چند دقیقه پیش آن را ترک کرده بودم.در بالای برج د پرچم به چشم میخورد که بالایی مثلثی شکل و سفید و پایینی مربعی و قرمز با مربعی کوچک در وسط آن بود*.
آسمان گرفته و تیره بود و در شرق - تقریبا در نزدیکی رودخانه بزرگ - خطهای کشیده ای خارج از ابرهای دیده میشد و کلا آن منطقه به سختی قابل رویت بود.
در هاگزمید هنوز نه بارانی بود و نه طوفانی،هر از گاهی صاعقه ای زده میشد که کل آسمان،البته آنی که در پشت ابرها بود،را روشن مینمود.
به آب دریا که در هوای قبل از توفان خاکستری و گرفته بود نگاهی انداخت و سپس و اطرافش.بله او در اسکله نیمه چوبی رو به تخریب هاگزمید دیده میشد.در حدود 600 متر آنطرف تر از کنار دریا حصارهایی برای تعیین محدوده اسکله کشیده بودند که البته هم اکنون در میان درختان انبوه گم شده بود.
در آنجا 3-4 ساختمان شیشه شکسته،رنگ و رو رفته و آجر نما دیده میشد که بالای یکی از آنها تابلویی رنگ و رفته به چشم میخورد که روی آن نوشته بود: HLS:Hogsmead Land Service
**
البته این غیر قابل باور بود که روزگاری این اسکله متروک پر رفت و آمدترین اسکله در دنیای جادویی بریتانیا بوده.ای کاش...
در این فکر ها بودم که ناگهان صدای باز شدن درهای فلزی و سیاه اسکله که البته روی لولا های لق خود غیژ غیژ می کردند.
دختری با ردایی سورمه ای که روی آنهای نوارهای آبی پررنگ دوخته شده بود وارد محوطه سنگفرش شد.با عجله خود را به من رساند و گفت:
- سلام آقای جانسون!
- سلام...ببخشید به جا نمیارم...شما؟!
- دیگوری هستم...نانسی دیگوری!شنیدم که قراره این اسکله تخریب بشه...من پرس و جو کردم و فهمیدم که مسئول پروژه جانبعالی هستین و اومدم که بپرسم قیمت اینجا چقدره؟
- خوب اینجا سند سالم نداره.در ضمن یه اسکله تجاری هم هست.فکر نمیکنم یه خانوم بتونه از پس ادارش بر بیاد.
- شما اگه این جا رو به من بسپرید پشیمون نمیشین.
- خوب قیمت پایه اینجا در مناقصه ای که چند روز برگذار شد...
ناگهان نانسی حرف من را قطع کرد و گفت:
- اوه من نتونستم به اون برسم!!
- خانوم دیگوری!!من آدم جدی هستم...اصلا خوشم نمیاد کسی حرفم رو قطع کنه!
نانسی خودش را جمع و جور کرد...
- خوب قیمت اینجا تا سقف 250 گالیون هم رسید و فروخته نشد.چون ارزش اینجا در حدود 500 گالیونه.
- من پانصد و پنجاه تا بابت اینجا میدم.
- پیشنهاد خوبیه اما اینجا جای مناسبی برای تصمیم گیری نیست...بتهره بریم یه جای بسته چون فکر کنم الاناس که بارون شروع بشه...
آنروز معامله اسکله با توافق شورای شهر جوش خورد و سند اسکله به نام نانسی دیگوری و شرکا به نام خورد که البته این به دلیل بود که دو دانگ اسکله برای شهرداری بود.
البته امروز چند چیزو فهمیدم:
1-ردای نانسی ضد اب بود چون وقتی به ساختمون شهرداری رسیدیم من مثل موش آبکشیده شده بودم و ردای 40 گالیونی نوی نوم داغون شد.
2- یادم باشه دیگه از ردا فروشی ها نا معتبر ردا نخرم.

یکشنبه/هفتم آپریل 2006


________________________________________________________
*. این یک علامت بین المللی برای نشان دادن وضعیت وزش توفان ها و یا بادها در روز است.
**. خدمات ساحلی هاگزمید

========================================
خوب در اینجا هر چی از قبل نوشتین تموم میکنین و ماجرای جدید و جدی رو شروع میکنین.
در ضمن این نمایشنامه کریترول هفته اوله که باعث میشه تاپیک اسکله هاگزمید به طور پیشفرض وارد سرح نقد و بررسی بشه.
و دیگری هم این که هر پستی رو که بد ببینم نابود میکنم چون هرکسی که نمیتونه خوب پست بزنه نباید در طرح نقد شرکت بکنه.
با تشکر
ناظر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
من هی سعی میکنم موضوع رو به اسکله تفریحی برگردونم اما مثل اینکه فایده ای نداره .....
---------------------------
من فعلا پست نمیزنم ... به دلیل بالا هم از ناظر گلمون توماس کمک گرفتم .... باید ببینیم چه میکنه !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نانسی دیگوری در 1385/2/16 19:11:21
[b][size=medium][color=993366][font=Impact]همیشه حرفی رو ?