_ هووو...هو...هووووو! هووو...هوو!
_ تو دیگه این وسط چی می گی جغدک بی خاصیت؟

هدی به محض شنیدن این کلمه آخر غرور حیوانیتش فوران می کند :
_ راجر منو بگیر که الان این چو رو به عاقبت همون بانو چویی دچار می کنم!

راجر در حالی که داشت تخمه ها رو از روی زمین جمع می کرد گفت :
_ صبر کن هدی...بزار من تخمه ها رو جمع کنم بعد شروع کن!
چو عصبانی تر از هدی به راجر نگاه کرد :

هدی هم یک نگاه به چو و یه نگاه به راجر می کرد تا ببیند کدام یک برای اولین ضربه مناسب ترن! راجر هم در تلاش برای کشیدن یک تخمه از زیر پایه صندلیه!

فلور که داشت اون سه تا رو از دور تماشا می کرد وقتی دید اوضاع داره به جاهای باریک کشیده می شه تصمیم گرفت خودش بیاد جلو و ماجرا رو ختم کنه قبل از اینکه دیوار های آداس بیش تر این ترک بردارن!
یه قدم به جلو برداشت :
_ بســـــــه!

دیوار یک قسمت از آداس فرو ریخت!
_ چو بس کن! هدی می خواست یه چیزی بگه!
دیوار یک قسمت دیگر هم فرو ریخت!
ملت :

چو بر میگرده و به هدی به نگاهی میندازه و می گه :
_ خب بگو! چی می خواستی بگی... فقط به خاطر مک هیچ کاریت ندارم....زود باش بگو!
هدی پرواز میکنه و می ره روی یکی از کمد ها که به نظر می رسید تقریبا سالمه می شینه و می گه:
_ اول باید چو از من عذر خواهی بکنه! من یه جغد با اعتبار و آبرومندم! چو نباید اینقدر بی ادبانه با من صحبت کنه!

چو همانطور که داشت آستیناشو می زد بالا گفت :
_ شیطونه می گه همچین بزنمش ....

_ این چیه دیگه؟ چه کاغذ مرغوبی هم هست! روش چی نوشته! آهان نوشته...
و راجر متن پست قبلی رو شروع میکنه بلند بلند خوندن!
ملت حاضر در صحنه :

چو :

در همین لحظه دوباره صدای در آداسه که به گوش می رسه!
تق تق تق
فلور :
_ فکر می کنم بقیه ساحره های آداسی هستن!
هدی با تعجب :
_ تو کی بهشون خبر دادی؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)...واااي بروسلي كه خيلي ترسناكه! من هر وقت مي بينم تا يه هفته خوابم نمي بره پوستم كهير مي زنه!...درصد خشونتش خيلييي بالاست! ...چيليك چيليك

كجايي كاش بوديو منو بين اون دست و پاي پشمالوت پناه مي دادي...
دراومدن با سروصورتي زخمي از جا بلند مي شن و به اونطرف در نگاه مي كنن.

) یه چوب در میاره و یه ذره از همون صداها ازش در میشه

و با یه لگد کاراته ای درو از جا میکنه!
بیا تو ببینم 