_ اره...یادت میاد وقتی میخواستیم بریم تو اون غار جسیکا چقدر می ترسید! آخرش خودمون دو تایی با هم رفتیم!
هدویگ که دیگر سر از پا نمیشناخت با یقین به اینکه استرجس همان محفلی قدیمی است، با شتاب به سمت آنیتا رفت تا موضوع را به او اطلاع دهد که صدای دامبلدور به گوش رسید:
_لطفا همه تو آشپزخونه جمع شین...استرجس تو هم بیا!
اعضای محفل با نگرانی نگاهی رد و بدل کردند، در چهره همه میشد خواند که به استرجس اطمینان ندارند. تنها هدویگ بود که با خوشحالی حرف دامبلدور را تایید کرد.
سرانجام همه در آشپزخانه جمع شدند. به استثنای چو که هنوز بیهوش بود و آلیشیا که برای مراقبت از او در جلسه حاضر نمی شد. وقتی همه در جای خود نشستند، دامبلدور دستش را بلند کرد و در یک لحظه همه همهمه ها خوابید. دامبلدور با لبخند همیشگی روی صورتش گفت:
_ خوب دوستان من! وقت اون رسیده که همه با هم از محفل عزیز و گرانقدرمون دفاع کنیم! با وجود اون گردنبند، ولدمورت و یارانش هر لحظه میتونن به اینجا حمله کنن!
لرزه ای بر اندام محفلی ها افتاد. با اینکه بارها و بارها بر ضد ولدمورت جنگیده بودند، هنوز آنقدر شجاعت در خود سراغ نداشتند که اسمش را بی پرده و بلند اعلام کنند!
_ ما باید خیلی زود - زودتر از اون که دست ولدمورت به گردنبند برسه - اونو به دست بیاریم. البته هیچ هم بعید نیست که الان بدستش آورده باشه!
سارا و آنیتا نگاه معنی داری به هم انداختند و هیچ نگفتند. ولی حرفشان کاملا بر همه مشخص بود: «اگر ولدمورت گردنبند را دارد، چرا تا حالا حمله نکرده!»
دامبلدور نیز معنی نگاه ها را میدانست. از این رو با صدای بلند گفت:
_ برای جلوگیری از همین موضوع، ما دو دسته میشیم. دسته اول، به همراه چو که زخمیه همین جا میمونن و از محفل محافظت میکنن. دسته دوم، همراه با من، به جستجوی گردنبند خواهند رفت!
همهمه ای بین اعضا افتاد. کاملا معلوم بود که همه دوست دارند همراه دامبلدور بروند. اما مسئله کوچکی وجود داشت که هیچکس نمیخواست به آن فکر کند...غیر از دامبلدور، در آن جمع کسی یارای مقابله با ارباب تاریکی، لرد ولدمورت، را نداشت!!
جلسه به اتمام رسیده بود. هرکس به علت نیاز فراوان به تنهایی، شب بخیری گفت و به رختخواب رفت. اما همه می دانستند که تا آنروز صبح هیچک چشم بر هم نخواهد گذاشت! می دانستند که صبح، همگام با سپیده سحر، گروهها تعیین شده و بر سر پستهای خویش خواهند رفت. گروهی به دفاع و نگاهبانی، و گروهی دیگر به جستجوی خطر!
چشم ها ناآرام، قلب ها مضطرب و چهره ها همه نگران بودند. از یک سو نگران چو، از یک سو نگران استرجس که اطمینان ها از وی سلب شده بود، و از طرف دیگر نگران جنگ، جنگی که با حضور خود ولدمورت، به بزرگترین جنگ در تمام طول عمرشان مبدل خواهد شد!
نقد:
اين كه بيهوش بود چطوري پست زده
اوف اين ديگه فضا سازي در حد .... چي بگم؟؟؟خب در مورد پستت بايد بگم كه طبق روند داستان جلسه اي برگزار شد و كار ديگه اي نكردي اينم بگم كه ميتونستي داستان رو بيشتر پيش ببري ولي....ولي داره ....
آخر پستت رو خيلي خوب تموم كردي به همين دليل مشكلي وجود نداره !!!
نحوه ي پاراگراف بنديت هم خيلي خوب بود!!! موفق باشي (پادمور)
امتياز:+4
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





........آماده ۱ ۲ ۳
پس اون انجمن مدیران چیه اون بالا نوشته!