آرامیس که گرم صحبت بود،کیسه نخودچی را بلند کرد(حالا از کجا اورده بود بماند!

)و به همه تعارف زد و با هیجان جواب داد:
-"هیچی...من و عذرا خانوم میریم خونشون بعد..."
با دیدن قیافه های

بقیه حرفش را قورت داد و مثل یک دختر خوب و سنگین(حدود 120 پوند!)خودش را جمع و جور کرد.
دراکو که یک تکه از بینیش جای دهانش چسبیده بود،به زحمت خواست صحبت کند که صدای آژیر مانندی بلند شد:
-"اووووی...بیب بیب..."
-"یعنی کی میتونه باشه؟"
ایگور غرولند کنان

گفت:
-"صد دفعه گفتم مثل فیلمای جنایی دیالوگ نگو.."
آرشام نفس نفس زنان از رختخواب بلند شد و گوئی فرمان ماشینی نامرئی در دستش است،جلو امد.بچه ها کنار کشیدند که آرشام با صورت رفت داخل پنجره ولی از انجایی که شیشه اش نشکن بود دوباره مثل موج سر جایش برگشت.در طی این مدت همه اش اژیر میکشید.
بلیز نگاهی به او انداخت و اه کشید:
-"اخی...بچه شب گردی داره!احتمالا توی کودکیش میخواسته اتش نشان بشه مادر پدرش اجازه ندادن حالا عقده ای شده..."
همه دستمالهایشان را روی صورت کشیدند و فین محکمی از سر دلسوزی کردند!
یکهو از درون حفره صدایی برخاست و سایه یکنفر درحالیکه چیزمچاله شده ای در دست داشت ،از حفره مانند پر بیرون جست.بچه ها از این حرکت ناگهانی و قامت کشیده سایه قدم به عقب گذاشتند.
سایه شنلش را از روی جسم مچاله شده برداشت و آنرا روی زمین قرار داد.سپس موهایش را که برق میزد ، پیچ و تاب داد و با لحن ظریف و کشداری که خونسردی در آن موج میزد گفت:
-"این بیچاره دسترنج شرارتتونه؟البته اگه نگرفته بودمش داشت میرفت که اسرار حفره رو پیدا کنه.حیف که ادم خنگی بود وگرنه باید تاوان اینکه من رو برای شرارت خبر نکردید میدادید."
و قدم زنان جلوتر امد و صورتش پیدا شد.دراکو که دستپاچه شده بود،با همان دهان کج و معوجی که برایش ساخته بودند،

گفت:
-"چیزه...ما...یعنی این ماموریت اتفاقی پیش اومد..."
ارامیس تازه وارد روبروی آیدی ایستاد.دست به کمرش زد و با قیافه ای حق به جانب جواب داد

:
-"میخواستی خودت خبردار شی و بیای...اینهمه مدت کجا بودی؟"
آیدی لبخند موذیانه ای زد و کنار کشید بطوریکه کم مانده بود ارامیس روی زمین بیفتد.بلیز جلو امد و با قیافه خشنی رو به ارامیس

گفت:
-"میدونی داری با کی حرف میزنی؟(مامور مخصوص حاکم بزرگ،میتیکومون!

)با خواهر وزیر اسبق و ناظر بزرگ تالار و استاد تغییر شکل!"
خطوط چهره ارامیس از هم باز شد و گفت:
-"تو آیدی مالفوی هستی؟استاد درس تغییر شکل؟"
آیدی با سر حرف او را تایید کرد و دست او را به گرمی فشرد.سپس سر تکان داد و گفت:
-"قرار بود دوباره به بوباتون برگردم اما تصمیم گرفتم کارهای نیمه تمومم رو کامل کنم بعد...راستی این کورعلی...ببخشید...کورممد رو چرا بیهوش ول کرده بودید؟داشت میرفت اطلاع بده.شانس اوردید داشتم میومدم هواخوری!البته یه کم طلسم بیهوشی رو با غیض گفتم اینطوری شد!"
و بعد به جسم مچاله شده اشاره کرد.طفلک کورممد حسابی له و لورده شده بود!خنده ای شیطانی روی لبهای ملت اسلی نشست...
لارا گفت:
-"حالا که جمعمون تکمیل شد بریم شرارت!"
-"عجیبه ولی یه حسی بهم میگه تو دردسر بزرگی افتادیم!"
همه با این حرف به طرف بلیز برگشتند.بلیز درست کنار بخاری دیواری ایستاده و شنلش درون اجاق افتاده بود و داشت به تمام قسمتها سرایت میکرد.....آتش سوزی!
-----------------
دوستان اگه یادتون رفته معرفی میکنم:من آیدی مالفوی هستم!فراموش نکنید...!
با احترام
A.M