جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به سدریک دیگوری:
ببخشید سدریک جان. پاکش کردم


به اعضای ارتش:
ببخشید ها ولی چرا فقط آلیشا و من باید سوژه بدیم؟؟؟؟؟؟ شما هم یه کاری بکنید

----------------------------------------------

سوژه 2
ساعت 10 صبح روز جمعه بود.
آلیشا و هرمیون توی تالار گریف بودند آنیتا نیز در تالار ریون بود
قرار بود ساعت 10:20 دقیقه به اتاق ضروریات بروند.

ساعت 10:20 دقیقه- جلوی در اتاق ضروریات

همین که هرمیون آمد به "قرارگاهی برای الف دال" فکر کند آنیتا گفت: نه. هرمیون. بابا جادویی رو برای این اتاق به من یاد داده است. این اتاق امن نیست. بابا گفت که ما بریم طبقه دوم و رو به دیواری که پشت کلاس تغییر شکل است من جادویی رو که یادم داده اجرا کنم. فقط برای این گفتم بیاین اینجا که گیج نشین

5 دقیقه بعد- راهروی طبقه دوم- دیوار پشت کلاس تغییر شکل

آنیتا زمزمه کرد: چینی قرارگاه الف دال نیاز

بلافاصله دری پدید آمد و آنیتا بعد از شمردن اعضا چوبدستیش رو به طرف در گرفت و زمزمه کرد: اینتین اعضای ارتش

وقتی اعضای ارتش از در عبور کردند در تبدیل به دیوار شد.

آنیتا گفت: من به یه کتابخونه که همه ی کتاب ها رو داشته باشه نیاز دارم. من می خوام صدای ما از اینجا به بیرون درز پیدا نکند.

بلافاصله صدای تقی اومد و دری در گوشه اتاق بوجود آمد که روش نوشته شده بود: کتابخانه. و سپس نیز صدای پاقی اومد و دیوار لرزید و سپس از لرزش افتاد

آنیتا گفت: خب. حالا من بی کم و کاست مأمویت رو می گم. یه جایی هست به نام "خانه شماره 17 جینتین". ما باید بریم اونجا.

سپس نقشه ای رو نشان داد و ادامه داد: بعد از این که بریم داخل خانه چند نفر میان به ما کمک کنن و نقشه رو باز می کنن. این نقشه، نقشه مکان نهایی ماست. نقشه دژ سیاهان. اگر ما اونجا رو نابود کنیم بیشتر مرگ خوارها کشته می شن ولی باید تا اونجا خطرات زیادی رو بگذرونیم برای همین اونا همراه ما میان. منظورم همونایی که قراره نقشه رو باز کنن.

اعضای ارتش گفتند: باشه.




---------------------------------------------------

سوژه کلی


اعضای ارتش به خانه شماره 17 جینتین می رن و نقشه رو باز می کنن و سپس همراه با خارجیها(اونهایی که نقشه رو باز می کنن) به طرف دژ سیاهان حرکت کرده و موانع ولدمورت را از سر راه برداشته و بعد از جنگ کوتاهی بین آن ها و مرگ خواران دژ سیاهان را نابود می کنند.

************ هیچ آدم بزرگی به جز خارجیها نباید در داستان باشد. البته دامبلدور بعضی اوقات برایشان پیام می فرستد و آنها را راهنمایی می کند ولی هیچ وفتن نباید نوشته شود" دامبلدور گفت:" زیرا دامبلدور در داستان نخواهد بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: یکشنبه 23 مهر 1385 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس جان اینو میتونستی تو تاپیگ گفتگو با مدیران بگی دیگه
عرض کردم که بعد از 10 روز

دیگه نبینم کسی پست بی ربط بزنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
"سوژه برای ارتش"

نیمه شب بود.نیمه شبی مه گرفته و نمناک که شنل سیاه خود را بر شهر لندن گسترده بود.خیابانهای شهر در سکوتی رعب آور فرو رفته بودند و صدایی جز زوزه سگ های ولگرد که در گوشه و کنار شهر میان زباله ها به دنبال غذا میگشتند به گوش نمی رسید.
در گوشه ای از این شهر ساختمانی قرار داشت که فقط برای دسته خاصی از ساکنان شهر قابل رویت بود(1).ساختمانی چنان کهنه که هر آن امکان داشت فرو بریزد و با دیوارهایی چنان نمناک که پوشش گچیشان به رنگ زرد درآمده بود.در حیاط ساختمان سگی در حال جستجوی غذا بود.اما داخل ساختمان در سکوتی مطلق فرو رفته بود و تنها چیزی که هر از گاهی این سکوت را میشکست صدای زمزمه ای بود که از یکی از اتاقهای طبقه دوم به گوش میرسید.
در این اتاق مردی با شنل سیاه روبروی میزی زانو زده بود و زیر لب آهسته دعا می خواند.تمام بدنش در زیر شنل سیاه رنگ پنهان بود و تنها سر و گردنش که مستقیم رو به بالا نگه داشته بود قابل رویت بودند.موهایش جوگندمی و کم پشت بود و صورتش ته ریش داشت.اما چیزی که در چهره او بیش از همه جلب توجه میکرد زخمهای عمیقی بود که تمام صورتش را پوشانده بود.زخمهایی که به نظر میرسید به وسیله یک چاقوی تیز عمدا ایجاد شده اند.وجود این زخمها باعث میشد که چهره مرد وقتی که لبهایش تکان میخورد از درد در هم برود.همچنین در ردیف دندانهای مرد جای چند دندان شکسته خالی بود.
ناگهان مرد چشمان خون گرفته اش را محکم بست انگار کشمکشی سخت در درونش جریان داشت.بعد از چند لحظه چشمانش را دوباره باز کرد و با صدایی که در تمام ساختمان خانه پیچید گفت:ای پروردگار من و ای مرلین بزرگ(2) به من قدرت بدهید تا از مرگ نهراسم...
طنین صدای مرد همچنان در خانه میپیچید ولی خود او از جا برخاسته بود و کلاه شنل را بر سر گذاشته بود و پس از بوسید شمایل مرلین از اتاق بیرون میرفت.
چند لحظه بعد مرد سیاه پوش از ساختمان معبد بیرون آمد و به طرف خیابان مه گرفته رفت.مانند شبحی خاموش و سریع حرکت میکرد تا به کوچه ای در حوالی معبد رسید و به پشت سرش نگاه کرد.دو مرد سیاه پوش او را تعقیب میکردند.دیگر چاره ای جز حرکت به جلو نداشت...
همین طور که به سرعت قدم بر میداشت دعای قدیمی را زیر لب زمزمه میکرد:ای پروردگار من و ای مرلین بزرگ...

بعد از چند دقیقه راه پیمایی به خانه ای رسید که دری آبی رنگ داشت و کوبه برنجی آن به شکل شیردال بود.مرد همین طور که با مشتهای گره شده به در میکوبید به پشت سرش نگاه کرد.مردان سیاه پوش به طرفش میدویدند...
-نه...حالا نه...باید به یه نفر خبر بدم...
مرگ خوارها به چند قدمی او رسیده بودند که در خانه باز شد و صورت زنی میانه سال نمایان شد.قبل از اینکه زن بتواند سئوالی بپرسد مرد خود را به درون خانه انداخته بود.
زن که چوبدستی اش را بیرون میکشید گفت:چی میخوای؟
مرد جواب داد:با دامبلدور کار دارم...خواهش میکنم... من چوبدستی ندارم...
زن که همچنان چوبدستی را به سمت او نشانه گرفته بود گفت:ناسلامتی فصل مدارسه پروفسور و آنیتا توی هاگوارتزن.منم مراقب خونه هستم.
مرد نالید:اما من وقتی ندارم...
زن جواب داد:خوب براشون پیغام بذار من به دستشون میرسونم.اصلا مگه خودت جغد نداری؟!!
مرد مردد بود.از طرفی نمیتوانست به این زن غریبه اطمینان کند و اطلاعات به این مهمی را به او بسپارد از طرف دیگر میدانست که مرگ خوارهای پشت در برای قتل او فقط منتظر دستور اربابشان هستند و به زودی این اطلاعات را با خود به گور خواهد برد.
بعد از چند دقیقه درنگ به زن گفت:اگه ممکنه بهم کاغذ و قلم بدید.
زن با کاغذ و قلم بازگشت و آنها را به مرد داد و خود مشغول آشپزی شد.
مرد چنین نوشت:
پروفسور دامبلدور عزیز من راهب تنهایی هستم که به طور اتفاقی به راز بزرگی پی برده ام.میدانم که به زودی به قتل خواهم رسید.آنها به من اجازه دادند قبل از مرگ به معبدم بروم و دعا کنم ولی من فرار کردم تا این راز را به شما بگویم.لرد سیاه در حال آزمایش چند گونه قدرتمند جدید است تا از آنها به عنوان ارتش استفاده کند.یکی از این گونه ها موجودی است که از پیوند گرگینه و خون آشام به وجود می آید.اولین نمونه این موجود 15 روز دیگر یعنی 30 فوریه از پدری خون آشام و مادری گرگینه به نام گریس به دنیا خواهد آمد.اما من دلیل دیگری برای ترس از این موجود دارم.در کتاب "رازهای من" نوشته مرلین بزرگ اشاره شده است که در همین تاریخ لرد سیاه دیگری از مادری گرگینه به نام گریس پا به جهان خواهد گذاشت که که با قدرت جادوی سیاه خود دنیا را تسخیر خواهد کرد.از شما خواهش میکنم مانع این اتفاق شوید.

وقتی نوشتن نامه به پایان رسید مرد آن را روی میز گذاشت و به آرامی از خانه خارج شد(زن که مشغول آشپزی بود متوجه او نشد).به محض اینکه قدم به کوچه نهاد نفس عمیقی کشید و شروع به دویدن کرد.هنوز مسافت زیادی نرفته بود که نور سبز رنگی از پشت سر به او برخورد کرد و به پشت روی زمین افتاد.دو مرگ خوار بالای جسد مرد رسیدند و به هم لبخند زدند.
_________________________________________________-
1.جادوگران
2.این مرد پیرو دینی است که پیامبر آن مرلین است.مثل بقیه جادوگران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/7/21 23:17:01
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/7/22 3:41:36
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بچه ها.
ببخشید ها. ولی من که اونقدر بلید پست نزده یادم رفته اون دقیقاً چه شخصیتی است. فقط یادم مونده که شکارچی خون آشامان است به همین دلیل معذرت می خوام که اینجا شخصیتش یه کم کمرنگه که با فعالیت خودش و جلو رفتن داستان پررنگ می شه
سوژه جدید:::
تمام اعضای گریفیندور در تالار خصوصی بودند که ناگهان آنیتا به طرف خوابگاه می ره
سکه ای رو از جیبش در می یاره و تاریخ امروز رو می زنه و سپس 5 دقیقه دیگه رو به عنوان ساعت. سپس سریع به راه می افته. وقتی می رسه به اتاق ضروریات می بینه راهرو خالیه. بعد از مدت حدوداً دو یا سه دقیقه استرجس،آلیشا،ریموس،هرمیون و ..... می رسند.
آنیتا سه بار جلو در قدم می زنه و فکر می کنه: من به یه قرارگاه برای الف دال نیاز دارم.
-------------------------------------
در اتاق ضروریات

آنیتا می گه: کاشکی این جا نمودار ناپذیر بود و در از بیرون باز نمی شد.

صدای ترقی اومد.
آنیتا گفت: آهان اینجا هر چی بخوایم در اختیارمون هست
استرجس می گه: خوب حالا چی کارمون داشتی؟
آنیتا می گه: همین الان از اتاق بابا اومدم. اون به ما به مأموریت داد. اون گفته باید ما بریم به سوی قرارگاه ولدمورت. اون اتفاقی یه نقشه پیدا کرده که راه رو نشون می ده. فقط بدیش اینه که جادو شده و کسی نمی تونه بازش کنه مگر این که ورد رو به زبون بیاره.

استرجس می گه: هان؟ چی؟ با یه ورد؟
ولی ریموس سریع می گه: اونو بده من ببینم.
آنیتا کاغذ رو به ریموس می ده ریموس خیلی آهسته زمزمه می کنه: من رسماً سوگند می خورم کار بدی انجام دهم.
نقشه تلقی کرد ولی باز نشد
ریموس گفت: آهان. به رمزش نزدیک شدم.
سپس زمزمه می کنه(.... به معنی نبودن رمز و دوباره زمزمه کردن است) من رسماً سوگند می خورم کار بدی انجام ندهم.... من رسماً سوگند می خورم کار خوبی انجام دهم.... من رسماً سوگند می دهم کار خوبی انجام ندهم
نقشه باز شد. همه با تعجب به ریموس نگاه کردند
استرجس سریع گفت: می تونی رمزش رو عوض کنی؟؟
ریموس آره: چیتر سین کامبلتد نیترو من رسماً سوگند می خورم کار خوبی انجام دهم.
نوری به نقشه خورد
ریموس چوبدستیش رو به طرف نقشه گرفت و گفت: من رسماً سوگند می خورم کار خوبی انجام دهم.
نقشه باز شد
------------------------------------
سوژه به صورت توضیحی
دامبلدور به الف دال مأموریت داده برن و قرارگاه رو پیدا کنن. بعد ها دامبلدور می گه که برای خبر دادن به من یه کاری کنید.

وقتی آنها به قرارگاه رسیدند به دامبلدور خبر داده و دامبلدور با یک لشکر از کاراگاهان وزارت، معلم ها و..... ظاهر می شوند
و در پایان دامبلدور جنگی رو با ولدمورت می کنه که در اون جنگ نزدیک بود شکست بخوره که اعضای الف دال و لشکر دامبلدور همه رو به ولدمورت با نفرت بسیار می گن: آوادا کداورا

امید وارم قبول شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1385 08:47
نمایش جزئیات
آفلاین
من می خوام عضو شم چون توی کتاب هم عضو بودم می شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i]
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1385 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
اطلاعیه ارتش الف دال



اعضای ارتش توجه داشته باشند به دلیل اینکه این داستان بیش از اندازه ادامه داشته است و این باعث شده اعضا دیگر رقبتی برای فعالیت نداشته باشند به همین خاطر داستان فعلی رو تمام شده اعلام میکنم و از امروز تا 10 روز به اعضا فرصت داده میشود تا سوژه های مد نظر خود را مطرح کنن البته به صورت نمایشنامه ای که بیان کنه هدف اصلی داستان چیست و مختصری توضیحی در مورده سوژه اصلی داستان

بعد از پایان زمان اعلام شده جلسه برگزار خواهد شد و بهترین سوژه انتخاب و توسط طراح سوژه پست آغازین زده و فعالیت ارتش دوباره آغاز خواهد شد.

سوژه مد نظر خود را در این تاپیک خواهید زد

پس دوستان توجه کنن از زدن پستهای بی مربوط جداً خودداری کنن و اگر سوال و یا مشکلی داشتن در تاپیک گفتگو با مدیران ارتش مطرح کنن تا رسیدگی بشه


منتظر پستهای خوب شما در ارتش هستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1385 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
قا پست بزنین.

چرا 2 نفر فقط پست بزنن؟؟


یک سری نکته:
بلید شما در امضا نوشتی دوباره می سازمت ارتش ولی فعلاً پست نمی زنی. هرچند من تمام پست های شما رو خوندم و خیلی خوشم اومده ولی سعی کنین پست بزنین

اکتاویوس:
شما گفتی نمی تونی بیای ولی هفته 1 بار می یاین ولی شما اینجا چرا پست نمی زنین؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اخطار:
سابی سورامی عزیز شما اول باید عضو ارتش بشید بعد پست بزنید.
بعد هم ما می خواهیم جلوی جادوی سیاه رو بگیریم اون وقت شما می گید عضو جادوی سیاه شیم و به ما جادوی سیاه یاد می دید؟

بعد هم حتی اگر عضو بودید باید طبق رول پیش برید.

دیگه ننویس

هرچند من ناظر نیستم ولی خوشم نیومد چون جایی ما رو به جادوی سیاه دعوت کردید که همه در اون دارند با اون مقابله می کنید.

از ناظر خواهش می کنم این پست رو پاک کنه

از سابی سورامی هم خواهش می کنم اول عضو بشه بعد هم دیگه جادوی سیاه آموزش نده و دیگه این که خارج از رول پست نزنه

منم اگه خارج از رول زدم بخاطر اخطار بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/16 16:39:06
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1385/7/16 16:53:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
از شما دعوت می کنم به جادوی سیاه بپیوندین ....
ما در انتظار شما هستیم ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرمانده نیروی ویژه لرد سیاه
تی را هابی سن سا کنت لرد سابی سورامی سان سیس
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: سابي سورامي
فاميل: سان سيس
لغبها: تي را هابي سا کنت لرد
گروه: اسليترين
شغل: فرمانده گروه ويژه لرد سياه
توضيحات:
اينجانب سابي سورامي سان سيس در قبرستان سن خوزه به دنيا آمدم پدرم که از خادمين لرد سياه بود از کدکي به من آداب جادوي سياه را آموخت. هنگامي که به سن 15 سالگي رسيدم به حضور لرد سياه شرف ياب شدم .با شکنجه کرن يک مگس توانستم توجه ايشان را به خودم جلب کنم. لرد سياه از من دعوت کرد تا در گروه ويژه تحت تعليم قرار بگيرم و از آن پس زنگي من به عنوان يکي از خادمين لرد سياه آغاز شد.
در سن 18 سالگي اولين ماموريت به من واگذار شد و توانستم به نحو احسن قدرتهاي خودم رو به نمايش بگذارم.
به خاطر موفقيتهاي مختلف من و علاقه وصف ناشدني من به گويش و جادوي سياه.. لرد سياه شخصا مربيگري من را به عهده گرفنتد و نکات مهمي را در اين زمينه به من آموزش دادند.
پس از توانستم لغبهاي مختلفي را از ايشان دريافت کنم لغبهايي مانند:
تي=>درجه استادي در طلسمهاي نوشيدني(مانند طلسمي که در آخرين کتاب دامبلدور پس از نوشيدن آن طعم مرگ را چشيد)
را=> درجه استادي در وردها و طلسمهاي ارتباطي
هابي=> درجه استادي در گويش و ادبيات سياه
سا=> درجه استادي در همانند سازي
کنت=> بالاترين درجه شجاعت در گروه ويژه
لرد=> فرماندگي نيروي ويژه لرد سياه
براي اينکه قدرت خودم رو در اين باره ثابت کنم براي شما يکي از مهروفترين و خطرناکترين طلسمهاي دنياي جادوگري رو تشريح مي کنم:
آبرا ناتابرا سا مي گيو
اين طلسم در جادوي سياه بسيار کاربرد دارد .در کتابها وبسياري از داستانها فقط قسمت اول اين طلسم را آورده اند و قسمتهاي بعدي آن مطرح نشده استو من امروز اين راز را فاش مي کنم.
در جادوي سياه تکيه بر طلسمها و وردهاي ناگفتاري(وردها و طلسمهايي که از ته دل و با کمک قدرت جادوي سياه بيان مي شود ولي بر زبان جاري نمي شود. در کتاب هري در اين مورد توضيح داده شده است.) بسيار زياد مي باشد چون کساني که به جادوي سياه تسلط کافي دارند داراي سرعتي بالا هستند و مطمئنا نمي خواهند طرف مقابل از طلسم ايشان با خبر شود تا بتواند ضد طلسم را اجرا کند و يا ديگران بتوانند ضد طلسم طلسمي را که ساليان سال در فاميل ايشان به ارث رسيده است را کشف کنند.
بنابراين با استفاده از قدرت نهفته اي که خود پرورش داده اند اين طلسمها را استفاده مي کنند.
اين طلسم از دو قسمت تشکيل شده:
1: قسمت گفتاري: آبرا کاتابرا( توضيح در باره اين قسمت چون خيلي طولاني مي شود در آينده براي شما مي گويم) فقط بدانيد که با تغير وضعيت روح به حالت مرگ مي شود
2: قسمت ناگفتاري: سا مي گيو
سا: همانند کردن: در اين طلسم فرد به حالت مرگ تغيير وضعيت داده ولي قدرتها و روح او در امان مي مانند.
گيو: همان گرفتن است: در اين طلسم باعث مي شود روح و قدرتهاي شخصي که طلسم بر او اجرا مي شود گرفته شود.
مي: ارتباط دهنده به خود مي باشد در اين طلسم روح و قدرتي که با طلسم گيو گرفته شده به خود انتقال مي دهيم و تحت کنترل و سلطه خويش در مي آوريم.
پس اين طلسم ابتدا حالت مرگ بوجود مي آورد و سپس قبل از کشتن جسم .. روح و قدرت فرد راگرفته و به صاحب طلسم مي دهد.
اگر دقت کنيد لرد سياه در هنگامي که با هري مي جنگيد به دلايل مختلف روحهايي را که توسط اين طلسم گرفته بود آزاد شدند و به هري کمک کردند.
شايد در معرفي هاي بعدي بيشتر از جادوي سياه براي شما بگويم و شايدم کلاسهايي در اين زمينه بر پا کنم فعلا نمي دانم .


يادتان باشد که خانم رولين يادش رفته مرا در کتاب بياورد.. دليلش هم بر مي گردد به مدتها قبل تقريبا همان شبي که هري در وزارت خونه گير افتاده بود .. نمي دانيد چه شبي بود .. از هر طرف صداي انفجلر وردها و طلسمهايي مي آمد که به در و ديوار مي خوردند... بنگ.. تانگ .. چونگ .. بيييييييييم .. خلاصه خيلي در گير بوديم .. من فرمانده بودم .. تعدامون خيلي زياد بود..ولي نميدونين اينا چقدر نامردن .. نميدونم کدوم شير پاک خورده اي رفته بود به اين آقاي کارگردان پول داده بود..هر چي طلسم ما مي فرستاديم ..همچين که نزديک سوژه مي شد .. يهويي کمونه ميکرد و بر ميگشت طرف خودمون .. ديديم اينجوري نميشه .. بايد يه استراتژي جديد پياده کنم .. رفتيم تو کار کف گرگي و زير زانو و کله .. اولش سخت بود .. ولي يواش يواش بچه ها راه افتادن ... اين استراتژي من کارگر افتاد .. اين يارو .. چيبود اسمش .. عموي هري .. آها سيروس.. وقتي کله رو بهش زدم خيلي جا خورد چون تا حالا يه چنين چيزي نديده بود .. خلاصه يه گف گرگي و يه زير زانو .. افتاد تو اون يارو خفنه .. هري رو که ديدين .. خيلي بچه ننست.. يه جيغايي مي کشيد .. خيلي بامزه بود .. هري از يه طرف اين لانگ باتم و اين رفيق هري .. رونم هم از يه طرف ماجرا رو بامزه تر مي کردن ..منم مي دونين يه مشکل کوچيک دارم اونم اينه که نمي تونم جلوي خندم رو بگيرم .. وقتي اين صحنه رو ديدم دو زانو نشستم.. حالا نخند کي بخند .. مگه اين خندهه بند مي اومد ..فقط بگم خيلي نامردن .. بازم بگين نه .. همين هري اينا رو مي گم .. داشتم مي خنديدم که يهو يه چيزي خورد تو سرم .. بعدا فهميدم که يکي از اون طلسماي سرگردون بوده که خورده تو سرم .. ولي اين نويسندهه رولين .. بهم گفت که به دردر داستان نمي خورم .. گفت اين يه داستان اکشنه نه کمدي.. همين شد که اسمم رو از کل داستان حذف کرد.. البته يه صحبتهايي کردم .. زير ميزي اينا ديگه .. خودتو که واردين ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرمانده نیروی ویژه لرد سیاه
تی را هابی سن سا کنت لرد سابی سورامی سان سیس