جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی گذشت و همچنان مشتریان بسیار بسیار محترم و اصیل زاده مشغول خوردن و نوشیدن بودند به طوری که تمام ذخیره مواد خوراکی کافه تموم شده و مادام رزمرتا مجبور شده بقیه مشتری ها را نیز از میزهای مجاور بلند کرده و با احترام به بیرون پرتاب کرده تا این اصیل زادگان فوق العاده مخوف بتوانند از غذاهای این مشتریان نیز بهره مند بشند.

چند لحظه بعد
بلیز: اه اه اه چه نوشیدنی های بدمزه ای فکر کنم تاریخ انقضاشون مال همون زمانایی بود که مرلین مسواک رو اختراع کرد!
ایگور در حالی که داره پشت لوسیوس میزنه:
- موافقم ... این لوسیوسم به نظر مسموم شده. همش بیچاره یه لیوان خون گلاسه سفارش دادشا. (دوربین زوم میکنه روی میز لوسیوس هفت هشتا لیوان سطل مانند جلوی لوسیوس هستند که محتویات همه شان خالی شده و روی هم انباشته شده اند)
لوسیوس
در اون میان دراکو به علل مرموزی در جمع موجود نیست که این به خودی خود بسیار مشکوکه!
ایوان: چیزی نمیدن همون چیزیم که میدن هم بدمزست هم تاریخش گذشته اینجا دیگه چه کافه ایه!

بلافاصله ملت مخوف مجهول الهویه که کمی معلوم الهویه شدن شروع به ضرب گرفتن روی میزها میکنند.
بلا: اعتراض خود را نشان دهید.
و یک عدد لیوان را از روی میز برداشته و با آخرین قدرت به سمت اسکاور که اون دور و ورا میچرخیده پرت میکنه که از کنار گوش وی رد شده. بلافاصله بقیه هم به تقلید از بلا لیوان ها بشقاب ها قاشق چنگال مشتریان میزهای مجاور خود میز های مجاور صندلی چراغ و اشیایی از این قبیل را به سمت صاحبان رستوران پرتاب میکنند.

در سمتی دیگر حرکت دوربین اسلوموشن شده و میاد روی صاحبین رستوران که به نظر میرسه غافل گیر شدن اما بخاطر وضعیت شغلیشان اصلا غافل گیر نشدن و با حرکات از قبل تمرین شده و آکروباتیک مشغول جاخالی دادن میباشند تنها هر از گاهی به هم برخورد کرده که چون همه آنها بخصوص اسکاور خانوم هستند اشکالی ندارد!

پاااااااااق بووووم!
میزی محکم به دیوار بالای سر چو و رزمرتا و اسکاور برخورد کرده و منفجر شده و در همین لحظه دو اتفاق رخ داد اول اینکه ملت مخوف تماشاچی زدند زیر خنده دوم اینکه سه همکار به صورت سینه خیز بر روی زمین پناه گرفتند.
رزمرتا: مگه این دو سه پست قبل نگفتن که مامورین وزارت دارن میان اینجا پس چی شدن؟
چو: نه من به وزارت اعتماد کامل دارم!
بووووووووم!
چند بشقاب به صورت فریزبی زوزه کشان از بالای سرشان رد شد و بلافاصله سه همکار سرهاشونو دزدیدن!

در همون گیر و ویر جغدی وارد شده و نامه ای با مهر وزارت رو بر سر رزمرتا انداخته و آنها هم نامه را باز کردند تا آن را بخوانند:

امیدوارم ما را بخاطر این تاخیر ببخشید. ابتدا در ترافیک هوایی گیر کردیم بعد متوجه شدیم ممدها را سوار نکردیم به همین دلیل برگشتیم تا از نو بارگیری کنیم و در راه برگشت چون عجله داشتیم با یک دستگاه آذرخش که این کله زخمی سوارش بود تصادف کردیم و مجبور شدیم منتظر پلیس بشیم حالا هم آدرس رو گم کردیم البته بنزینم نداریم.
به هر حال اصلا جای نگرانی نیست حتما خودمونو تا دو سه روز آینده میرسانیم.


همه با تعجب به متن نامه نگاه میکنند و به همین دلیل از خطرات احتمالی غفلت کرده و در همان لحظه یه عدد یخچال امرسان با کله اسکاور برخورد نموده.
رزمرتا: یعنی ما تا دو سه روز دیگه تحمل میکنیم؟
چو: آره فکر کنم ما میتونیم!
اسکاور: اوهوم ما میتونیم
رزمرتا: پس حتما ما میتونیم!
چو: پس اصلا نباید شک کرد که ما میتونیم...
و این روند ادامه دارد.



نقد اسکاور: عالی بود!...طنز رو به معنای واقعی نشون دادی و لبخند رو بر لب های من نشوندی!!(بابا لبخند!!)
داستان طنز و دیالوگ های طنز و فضاسازی طنزت واقعا عالی بود!

قدرت نویسندگیتو نشون دادی و اینکه حتی سیاها رو هم وارد طنز کردی واقعا عالی بود و البته به نظر من بهترین قسمت نمایشنامت دیالوگ چو بود!("من به وزارت اعتماد کامل دارم!")
نامه ی وزارت خونه هم عالی کار شده بود و بهت در این مورد تبریک میگم که قدرت بالایی در نوشتن اینجور نمایشنامه ها داری!

من ایرادی از نمایشنامت نمیگیرم چون به نظرم پست واقعا قوی ای بود و حیفه که بخوام ایرادهای پستت رو بگم چون خوبیاش بی نهایت بیشتر از ایرادهاش بودن!

در کل اگر بخوام به نمایشنامه ی طنزت از 100 امتیاز نمره بدم...قطعا 98 امتیاز رو میگیره!

پست کاملا متناسب با قالب طنز نویسی بود و به خاطر همین خواننده رو واقعا میخندونه و واقعا جذابه...اون دو امتیازی هم که ندادم به خاطر این بود که بیشتر تلاش بکنی تا بازم بهتر بنویسی چون پتانسیلشو صددرصد داری!

تبریک میگم...عالی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/11/14 23:19:11
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/11/14 23:31:39
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/16 22:56:05
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/16 23:07:08
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مادام رزمارتا با تعجب نگاهی به اسلیترینی ها انداخت و گفت:ببخشید ولی من هنوز نفهمیدم.چی شد این همه اسلیترینی یه جا ریختن اینجا؟
ایگور خنده ای کرد و گفت:برای اینکه اینجا رو یه کم بهم بریزیم.
مادام رزمارتا که هنوز متوجه نشده بود گفت:من فکر کردم شما میخواین گروگانگیری کنین.
رودولف کمی کنار پنجره پا به پا شد و رو به رزمارتا گفت:خوب اگه گروگانگیری هم کنیم اینجا رو بهم ریختیم دیگه!
رزمارتا بعد از کمی تفکر گفت:آهان!
دراکو صندلی ای را جلو کشید و رویش نشست.بعد با چوب جادو نوشیدنی ای را از قفسه پشت پیشخوان به طرف خودش کشید و جرعه ای از ان نوشید.
دراکو:خوب بچه ها ما برای حرف زدن به اندازه کافی وقت داریم.بهتره کارمون رو شروع کنیم.
بلاتریکس یقه ردای رودولف را که میخواست پاورچین پاورچین از پنجره کنار برود گرفت و گفت:کجا؟تو جات جلوی پنجره است.ناسلامتی نگهبانی بابا!
درحالی که رودولف به موضع قبلی خود بازمیگشت بلاتریکس رو به به بچه های اتحاد کرد و گفت:خیلی خوب بچه ها.راحت باشین.احساس کنین اینجا خونه خودتونه!
اسلیترینی ها با شور و شوق به طرف میزها رفتند و در حالی افراد دیگه ای را که روی صندلی نشسته بودند به اطرف پرت میکردند روی صندلی ها نشستند.مادام رزمارتا که بعد از سالها کافه داری نمیتونست جلوی عادت هاش رو بگیره منوی غذا و نوشیدنی رو برداشت و به طرف اسلیترینی ها رفت.
مادام رزمارتا:خوب شما چی میل...
جمله او قبل از اینکه به پایان برسد تمام شد زیرا با دیدن اسلیترینی هایی که با انواع و اقسام خوراکی از خودشان پذیرایی میکردند در جایش خشک شد.
ایوان قبل از اینکه رزمارتا سوالی بپرسد گفت:این خوراکی ها مال خودته.ولی چون بلاتریکس گفت اینجا مثل خونه خودمون میمونه،خودمون غذاها رو با جادو آوردیم.آخه ما معمولاً توی خونمون غذامون رو به پیشخدمت سفارش نمیدیم!
دراکو ته یک نوشیدنی دیگر را هم در آورد و در حالی که لیوان خالی را روی میز میگذاشت گفت:از طرف خودت حرف بزن روزیه.من همیشه به مستخدمم میگم غذا بیاره!
بعد به رزمارتا اشاره کرد که به طرفش برود و لیست بلندی را به دستش داد و گفت:همه این خرت و پرت ها رو بیار.ما میخوایم یه جشن کوچولو بگیریم!
اسکاور که تا این مدت گوشه دیوار ایستاده بود و چشمانش از تعجب گرد شده بود گفت:ببخشید ولی تکلیف ما این وسط چیه؟
اعضای اتحاد لبخند شیرینی! بهم زدند و گفتند:خوب تکلیف شما که معلومه!



نقد اسکاور: بیشترین مسئله ای که من تویه نقدهام برای همه گفتم و واقعا در این مورد خودمو به کشتن دادم تا اعضا اینو بفهمن این بوده که نمایشنامه باید ظاهرش هم قشنگ باشه!

عقیده دارم اگر همین پستت رو با پارگراف بندی نسبتا خوب میزدی یکی از بهترین پست هایی میشد که تویه این چند وقت تویه این تاپیک خورده شده!

اینو فریاد میزنم و داد میزنم که بین دیالوگ و فضاسازی فاصله بده!...بین دیالوگ و فضاسازی فاصله بده!!...بین دیالوگ و فضاسازی فاصله بده!!!...اوکی الان دقیقا گرفتی چی شد!؟

داستان رو خیلی خوب جلو برده بودی و تیکه های مادام رزمرتا و بعد از اون دیالوگ های افراد سیاه خیلی عالی بودن و سبک خاصی رو در ذهن من تداعی کردن که بهش میگن نمایشنامه ی تک مرحله ای چند قسمتی!(یعنی این اسمو قبلا با یکی دیگه رو شگذاشته بودیم!)...دلیلشم اینه که نمایشنامت اول و آخرش به یه جا مربوط میشه ولی مثل یه مرحله میمونه که داستان رو عوض میکنه و از چند قسمت تشکیل شده که هیچ کدوم تویه داستان اصلی تاثیر قوی ای نمیزارن...برای همین از چند مرحله ای به یک مرحله ای چند قسمتی تبدیل میشه!


و اعصابم الان داغونه از دستت!!...من همیشه گفتم که نمایشنامه رو با دیالوگ شروع نکنین چون شدیدا به نمایشنامه لطمه میزنه...باید یه فضاسازی کوتاه داشته باشین اول نمایشنامه همیشه!...البته یه حالت بهتر هم داره و اونم اینه که با دیالوگ های بدون شخصیت نمایشنامه رو شروع کنین که البته تویه این داستان و اینجوری ای که تو نوشتی زیاد کاربرد نداره و باید از همون فضاسازی کوتاه استفاده بکنی!
باز به همین صورت پایان نمایشنامه هم بهتره با دیالوگ نباشه...البته الان دیالوگ آخر نمایشنامت زیاد به نمایشنامت لطمه نزد ولی جاهایی هست که شدیدا لطمه میزنه(ولی سعی کن اصلا استفاده نکنی و از فضاسازی کوتاه و تاثیرگذار یا جمله های جذاب و تاثیرگذار استفاده بکنی...یا صداهای مهیب که فعلا بی خیالش!)


در کل نمایشنامه ی خوبی بود و اگر بخوام از 100 بهش نمره بدم نمره ی بالای 80 رو واسش در نظر میگیرم.

پارگراف بندی و ایجاد فاصله بین دیالوگ و فضاسازی یادت نره!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1385/11/14 21:32:47
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1385/11/14 21:37:22
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1385/11/15 12:08:04
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/16 22:30:55
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اتحادیان چوب دستیان خود را به طرف در گرفتند و بقیه افراد حاضر در در کافه با امیدواری به در خیره شدند.
فردی با موهای بور و بهم ریخته،قیافه ای کشیده و ردایی سبز وارد شد.کلاهی که بر روی سرش بود صورتش را پوشانده بود همین امر باعث نگرانی تمام افراد حاضر در کافه شد.
او دستگیره ی زنگ زده در را گرفت و به آرامی در را بست.ابتدا به تابلوی دامبلدور بر روی دیوار کافه نگاهی کرد.لبخندی کوتاه زد و به طرف افراد حاضر در سالن برگشت.

پووووف
(صدای رعد و برق بود)

ناگهان تمام افراد به خود لرزیدند.فرد ناشناس ردای خود را در آورد.
-او...د...درا...دراکوئه
این صدای ایگور بود که با تردید و در عین حال خوشحالی همه را از فکر بازداشت.
-پس چی؟نکنه فکر کردید هدویگم؟

و بقیه اتحادیان خندیدند.همه فکرهایی به سرشان زد.اینقدر حرف با دراکو داشتند که نمیدونستند از کجا شروع کنند.
-دراکو میدونم که این سوال همست.تو به جمع ما بالاخره برگشتی؟
-متاسفم،من فقط شنیدم اتحاد دوباره شروع به کار کرده گفتم بیام در اولین ماموریت به عنوان ناظر،نظاره گر کارهای شما باشم و بعد از این ماموریت دوباره میروم.
و صدای آه در سالن بلند شد.حتی افرادی که جز اتحادیان هم نبودند از این قضیه ناراحت شدند.
-بسته،بسته،حالا که اینجا هستم بهتر هست یکذره با هم خوش و بوش کنیم و لذت ببریم.یک جک آماده کردم بگم براتون لذت ببرید.
-بگو دراکو
این اولین بار بود که بلا از موقع ورود دراکو حرف زده بود.دراکو با لبخند و زدن چشمکی به بلا شروع به حرف زدن کرد:
-یک روز دو تا هدویگ یک کامیون میبینند میگند،بوق بوق

و هرکسی حرفی میزد و خوش و بش میکردند و غافل از بقیه افراد حاضر در سالن شده بودند.



نقد اسکاور: ایگور مطمئنی که قبلش فیلم تخیلی ندیده بودی؟!...یا شاید تازه از خواب پاشده بودی این پستو زدی!!

میخوام پستت رو به صورت قسمت قسمت بررسی کنم.
در این صورت پست تو به سه قسمت مساوی(!) تقسیم میشه...اول نمایشنامه...وسط نمایشنامه...آخر نمایشنامه!(مثلا نمیگفتیم کسی نمیفهمید؟!)

مطمئنا خودتم میدونی که هیچ کدوم از این قسمت های عالی نبودن و فقط میشه گفت که قسمت اول نمایشنامه(اون فضاسازی اول) جالب بود و خواننده رو مجاب میکرد که بشینه و پست رو بخونه تا بفهمه اون فرد کیه و اونجا چی کار داره!(من خودم داشتم فکر میکردم که شاید تو میخوای همه رو با اون شنل سبز منحرف کنی...و اون فرد یک فرد از محفل ققنوسه و به کمک سفید ها اومده...این شکلی مینوشتی جالب میشد نه؟(بحث انحراف خیلی باحال میشد!))

یه کم دیالوگ ها و اینکه دراکو دوباره در این شرایط به جمع پیوسته و بقیه رویه این موضوع مانور میدن عجیب غریب کار شده بود و کاملا بحث رو تغییر داده بود و به داستان مربوط نمیشد!...دقیقا این یه مشکلیه که امیدوارم برطرفش کنی...یعنی به این صورت که در مورد چیزایی بنویسی تویه نمایشنامه که به داستان مربوط باشه(مثلا در مورد مسائل سایت ننویسی چون به داستان مربوط نمیشه!)

یه مشکل دیگه هم که وجود داره تویه فضاسازیهات هست...من برام خیلی سخته که بپذیرم یک نفر مثل تو که از همه در مورد جملاتشون ایراد میگیره و میگه چرا فلان جمله رو فلان شکلی ننوشتی خودت میای و از کلماتی مثل "و بقیه اتحادیان خندید" یا "همه فکرهایی به سرشان زد" استفاده میکنی!...اینو گفتم که بدونی اینجور چیزا اشکال عمده نیست و رویه نمایشنامه تاثیر نداره...اینا جزو نقد محسوب نمیشه و باید عمیق تر به پست نگاه کرد!(ولی کلا سعی کن اگر کلماتی مثل "اتحادیان" رو استفاده میکنی تویه پست های طنز استفاده بکنی...چون ساختن چیزهای جدید باید تویه پست های طنز صورت بگیره...چیز جدید تویه پست طنز....و البته خلق یه چیز عجیب و غریب و پیچیده تویه پست های جدی میتونه جالب باشه!)

کلا رویه پایان و شروع نمایشنامه مشکل خیلی عمده ای نداری و میدونی که چه شکلی نمایشنامه رو شروع بکنی و چه شکلی تمومش بکنی....تویه این پستت پایان نمایشنامه عالی بود و به نفر بعدی آزادی زیادی داده بود که این خودش یک نوع هنر نمایشنامه نویسیه که بتونی به نفر بعدی آزادی عمل و مخصوصا سوژه زیادی بدی

کلا اگر بخوام یه جمع بندی هم بکنم باید بگم که دیالوگ های ضعیفی داشتی و عمده مشکلاتت رویه دیالوگ بود که باید بیشتر روش فکر کنی و من تویه این نقد در مورد دیالوگ زیاد صحبت نمیکنم تا پست بعدیتو ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/11/14 19:58:23
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/16 22:04:33
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکاور نگاه خشمگینی نثار ایگور کرد که ایگور بلافاصله در ذهنش نگاه را ترجمه کرد:"اگه فردا اومدی دیدی نظارت ازت گرفته شده گله نکنی ها"
لوسیوس لگدی به نزدیکترین صندلی زد..صندلی به هوا بلند شده و پس از طی مسافتی کنار بلاتریکس با زمین برخورد کرده و هزار تکه شد.
لوسیوس با نگاهی شرمسار به بلا :اهم.خوب داشتم میگفتم..ما اومدیم بزنیم بکشیم.بشکنیم.آتش بزنیم.تکه تکه کنیم.همه رو گروگان بگیریم و بریم.
اسکاور که در ذهنش مشغول شمردن اسلیترینیهاست:اوووو..اینا چه جوگیر شدن.اینا قبلااینقدر خشن نبودن که.
چو چانگ درحالیکه کاملا نگران به نظر میرسید و چشم از ساعت دیواری کهنه کافه برنمیداشت زمزمه کنان چیزی به رودولف گفت ولی فورا فهمید که شخص مناسبی را برای مشورت انتخاب نکرده.رودولف درحالیکه چشمانش به رنگ چشمان لرد سیاه در آمده بود و بخار رقیقی از سرش خارج میشد به بلاتریکس نزدیک شد.
- بلا...بلا....
بلا درحالیکه سعی میکند رودولف را که مشغول کشیدن ردایش است از خود دور کند:چیه بابا...نکش ردامو..همه رداهامو بس که کشیدی برام گشاد شدن.تو چرا داری بخار میکنی؟
رودولف دست از سر ردای بلا برداشت:بخار چیه.این دختره چانگ به من پیشنهادی داد که دود از کله ام بلند شد.میگه من نیم ساعت دیگه قرار مهمی دارم.لطف کنین بذارین الان من برم.عوضش شما رزمرتا و فلورو گروگان بگیرین.من قول میدم به کسی چیزی نگم.
بلا با بی تفاوتی رودولف را بطرف پنجره هل میدهد:خوب تو هم در کمال ادب بهش میگفتی ما این پیشنهادو رد میکنیم.لطف کن از کنار پنجره دور نشو.تو مثلا نگهبانی.
رودولف:خوب.میدونی.مشکلی وجود داره.اون دختره چانگ یه چیز دیگه هم به من گفت.
بلا که بالاخره کنجکاو شده بود:چی گفت؟ :
رودولف درحالیکه سعی میکرد از تیررس چوب دستی بلا دور باشد:خوب.اون گفت همون اول که شما اومدین و حواستون نبود رزمرتا به شما شک کرده بود و یک
جغد اضطراری به وزارت سحر و جادو فرستاد.الان مامورا میرسن.اگه بذارین من برم به مامورا میگم اشتباهی پیش اومده بود و نمیذارم وارد کافه بشن.
بلا همرنگ گچهای دیوار میشود.
-عجب غلطی کردیم ها.این لوسیوس اغفالمون کرد.ما فقط اومده بودیم کمی شرارت کنیم و بریم.لوسیوس یاد دوران مرگخواریش افتاد.من نمیخوام برگردم آزکابان.سیزده سال که با تو توی یک سلول بودم برای هفت پشتم کافیه.میگم بیا بزنیم زیر همه چیز.بگیم ما اصلا نمیدونستیم موضوع چیه.ما اومده بودیم اینجا کار پیدا کنیم.
رودولف:

قبل از اینکه رودولف و بلا فرصتی برای تصمیمگیری داشته باشندصدای باز شدن در توجه همه را جلب میکند.


نقد اسکاور: خب میریم سراغ نقد پست خاله بلا!!
خب بلا میخوام برعکس بقیه پستت رو بدون در نظر گرفتن یه قالب نمایشنامه ای نقد بکنم و فقط و فقط پستت رو نقد بکنم و هیچ چیز دیگه ای نگم. چون از نظرم همین پست اشکالاتی داره که باید بفهمیشون و بعد برای پست های دیگه برطرف کنی...پس کلی صحبت نمیکنم و میرم سراغ همین پست!

البته به خاطر اینکه از اول با انتقاد مواجه نشی من از آخر پستت شروع میکنم تا اول پستت!

عالی!!!...پایان نمایشنامه عالی بود. دقیقا منظورم از "تموم کردن نمایشنامه با یه فضاسازی کوتاه و تاثیرگذار" تویه نقد های قبلی همین بود!(اگر کس دیگه ای این نقد رو میخونه اینو یاد بگیره!)...البته راه قوی تری که تویه پایان نمایشنامه وجود داره "تموم کردم نمایشنامه با جمله های جذابه" که کار هر کسی نیست و نمیشه همه جا ازش استفاده کرد. ولی الان خیلی عالی از فضاسازی کوتاه در پایان نمایشنامه استفاده کردی

دیالوگ آخری که بلا استفاده کرده بود از نظر من ضعیف ترین دیالوگ نمایشنامت بود و دلیلش این بود که به نظر من دیالوگ برای بلا نبود و بلاتریکس میتونی نوع خاصی صحبت بکنه و البته در اون شرایطی که بلاتریکس مثل گچ سفید شده بود چنین دیالوگی براش تناسب نداشت. کلا رویه تناسب دیالوگ ها دقت کن. دیالوگ همه تویه نمایشنامت خیلی نزدیک به هم هستن و در ضمن اینو هیچ وقت یادت نره که دیالوگ باید به نمایشنامه زیبایی بده و بعد کامل کننده ی فضاسازی باشه!

پارگراف بندیت رو میتونی کمی تا قسمتی بهتر کنی...اگر بتونی حداقل یک فاصله ای بالا یا پایین دیالوگ ها بدی خیلی بهتر میشه و نمایشنامت رو قشنگ تر میکنه و از یکنخواتی و پشت سر هم بودن نوشته ها در میاره...

یک چیز دیگه ای که اول نمیخواستم بگم ولی الان میگم! ای نبود که سعی کن قبل از دو نقطه در دیالوگ ها از جمله استفاده نکنی(مثلا ننویسی: "بلا در حالی که دستش در جیبش بود و به اطراف نگاه میکرد و به فلان چیز فکر میکرد گفت:....")...ولی بهتر میبینم خیلی این مورد رو جدی نگیری چونکه یکی از قشنگی های نمایشنامه های تو فضاسازی هاته و خوب فضاسازی میکنی و حیفه که این نوشته ها که مکمل فضاسازی اصلی هستن رو استفاده نکنی...

و اما میرسیم به شروع نمایشنامه که معتقدم کل نمایشنامتو از همون اول خراب کرد و من اولش یه کم ناامید شدم ولی بعد همین شکلی که به آخر رسیدم امیدوارتر شدم!
من همیشه گفتم که از نوشتن دیالوگ و حتی فکر کردن شخصیت ها در اول نمایشنامه پرهیز کنید چون نمایشنامه رو خیلی ابتدایی نشون میده و انگار که نمایشنامه، فقط یه ادامه برای نمایشنامه ی قبلی...در حالی که هر نمایشنامه باید برای خودش در عین ادامه دادن پست قبلی یه نمایشنامه ی مجزا باشه!(امیدوارم دقیق درک کنی این موضوع رو)
استفاده از مسائل سایت تویه نمایشنامه ها(مخصوصا تاپیک هایی که اصلا سنخیتی با مسائل سایت ندارن) کاملا به نمایشنامه لطمه میزنه و بهتره استفاده نشه...گرچه نوع استفادت اینجا بد نبود و لطمه ی خاصی به نمایشنامت نزد خوشخبتانه!

به پستت هم نمرده نمیدم چون نمایشنامه خیلی قوی ای نبود ولی اگر میخواستم نمره بدم نمره ای بین 65 تا 75 رو میگرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/11/14 19:26:15
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/15 21:24:52
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل كافه همون گوشه موشه ها روي يك ميز كاغذي بود و يك ليوان بزرگ نوشيدني كره‌اي روي اون گذاشته بودن، قطرات باران كنار ميز به پنجره ميخورد و روز بسيار دلگير و رومانتيكي بود موسقي آرامي توسط نوازندگان حاظر در سن كافه در حال نوختن بود صداي بيالون به لوسيوس بر عكس همه آرامش نميداد... او ليوان را از روي كاغذ برداشت كمي نوشيد و سپس كاغذ رو برداشت و شروع كرد به خواندن مجدد آن... معلوم بود كه اين كاغذ حسابي او را تحت تاثير قرار داده بود و از وقتي وارد كافه شده بود براي بار چندم بود كه او را ميخواند... امضا ومهر جادويي بلاتريكس لسترنج پايين برگه خود نمايي ميكرد امضا او متحرك بود !

اما خلوت لوسيوس مالفوي با كشيده شدن صندلي مقابلش به عقب و نشستن زابيني و بعد از اون در كنارش ايگوركاركاروف شكست!

زايبي: سلام لوسيوس اميدوارم همه چيز خوب پيش رفته باشه؟
لوسيوس نگاهي از زير چشم به زابيني كرد و گفت: بايد صبر كنيم تا بلاتريكس هم بياد راستي اسكاور كه ميگن كودوم يكي از اين ساحره هاي خون لجني هست ( اين قسمت آخر رو با خشم و نفتر گفت)؟

ايگور: اون جونه كه اونجا داره با دستمال هاي جادويي خودش گلدون ها رو تميز ميكنه!
لوسيوس: بلاتريكس قراره ما رو اينجا جمع كنه تا با اين جنگ راه بندازيم؟ اين كيه يك بچه خون لجني كه هنوز نميتونه دماقشو با اين دستمال چجوري پاك كنه!( چي گفتم! يعني ديگه اينده تنفر )

ايگور نگاهي به درب ورودي كرد و گفت: بلا با رودلف هم اومدن... لوسيوس حواست جمع باشه ردات و كلاهت كنار نره ملت بشناسنت اينجا دوربين هاي مخفي زياد داره ميتوني پست قبلي رو هم بخوني!

بلاتريكس با ردا و شالي كه بر روي سر و صورت خود كشيده بود به همراه روح شارزاس ايباليوس كه حالا در كالبد رودلف ظاهر شده بود آمدند...! و به سريع به ايگور علامتي با دست داد!

لوسيوس برگشت پشت سرش رو نگاه كرد و كلاه خوفناك روي سرش كه شبيه به يك ديمنتور كرده بودش رو جلو كشيد تا كسي او را نشناسه و بعد بلند شد و چوب دستي خودش رو در آورد!

كمي آن طرف تر مادام رزمرتا متوجه رفتارهاي مشكوك اين چند نفر شده بود و سريع به فلور به چو هم موضوع رو اطلاع داد كه انگار داره يك خبرايي ميشه !

اسكاور هم كمي آن طرف تر از آن طرف تر در حالي كه دستمالي به دست داشت كه از بخار بلند ميشد متوجه اشاره ها و چشم غرنه هاي مادام رزمرتا از پشت بار شد! ولي خوب انگار تو اين باغ ها نبود كلا بعضي ها ميگفتن از وقتي يك دستماله جادويي توالت رو اشتباهي به جايه قند آنداخته تو گل گاو زبون و خورده كمي خول شده( اشتباه تا اين حد! كلا جدي نگيريد!)

اسكاور دستمال هاش رو در جيبش گذاشت و به طرف مادام رزمرتا رفت ولي در راه لوسيوس او را از پشت سر با چنگ گرفت!

مادام رزمرتا و بقيه كه پشت بار بودن: جيغ! خداي من كمك مرگ خواران حمله كردند يكي مامورهاي وزارت رو خبر كنه !
مردم با شنيدن اين جمله به وحشت افتادن و جيغ كشان بلند شدن و به آن طرف اين طرف مي رفتند همه ميزها و صندلي ها رو پرت ميكردند وسعي بر فرار داشتند اما يك نفر كه گردن بندي بزرگ بر گردن اندخته بود و روي آن بزرگ و درخشنده نوشته شده بود وايت تورنادو چوب دستي خودش رو در آورد و گروه رو به مبارزه دعوت كرد!

اون طرف مادام رزمرتا به اسكاور گفت : اسكي يه كاري بكن! ما رو نجات بده!

اسكاور: به من چه مگه من گفتم مرگ خواران بيان اينجا! مگه من دعوتشون كردم مگه من براشون آب جو بردم ! من ايوانا رو طلاق نميدم!

ايگور يه پس گردني به اسكاور زد و بلند و با خشم گفت : حرف نباشه ... ما اعضا اتحاد اسليترين هستيم و براي نابودي شما دشمنان خود اينجا هستيم....





نقد اسکاور: خب مشخصا هدف از زده شدن این پست شروع یه داستان جدید بود که به صورت کاملا زیبایی این کارو انجام داده بودی ولی مسئله فقط این نیست!...چیزی که برای یه پست که میخواد یه داستان رو شروع کنه بده، اینه که داستان رو اینقدر جلو ببره!
میخوام در مورد این مسئله بیشتر توضیح بدم!...به طور مثال تو میتونستی تویه این پستت رویه رفتار مرگخوارا قبل از شروع حملشون بیشتر تمرکز کنی و حتی دیالوگ های بیشتری رو براشون درست کنی و تویه همون دیالوگ ها سوژه های خیلی خوبی رو قرار بدی...
و یا به طور مثال میتونستی ورود مرگخوارا به داخل کافه رو طولانی ترش کنی و به همین صورت ماجراهای بیشتری رو درست کنی(سوژه میشدن برای بعد)
به هر حال به نظر من نوع حضور مرگخوارها تویه کافه عالی بود و داستان خیلی عالی پیش رفت طوری که قابل پیش بینی نبود.(منظورم همون قسمت حضور مرگخوارا در تالاره وگرنه بعدش دقیقا معلوم شد که چون همگی سیاهن میخوان تویه کافه هرج و مرج به وجود بیارن...غیرقابل پیش بینی بودن پست یه اصل خیلی خوبیه که اگر رعایت کنی به نتایج بهتری میرسی...یکی از دلایلی که پست طنز بیشتر تویه سایت مورد توجه قرار میگیره و بهتر به نظر میرسه همینه که غیر قابل پیش بینیه و جذابیت زیادی داره و خواننده رو ترغیب میکنه که بفهمه داستان چی میشه و بره و بقیه ی نمایشنامه رو بخونه)

نکته ی دیگه ای که میخوام بگم و باید رعایت بکنی اینه که همیشه به پستی که نوشتی و میخوای تویه تاپیک بزنیش فکر کن و ببین که واقعا کامله یا یک چیزی کم داره؟...باید فکر بکنی که اصلا نوشتت چه سبکی داره و اون سبک به چه چیزهایی نیاز داره!....جدیه؟ به فضاسازی بیشتر نیاز داره...طنزه؟ به دیالوگ ها خیلی باید توجه بشه...بین جد و طنز قرار داره؟ باید قالب طنز و جد با هم مخلوط بشن و یه قالب جدید به وجود بیاد.
دقیقا تو با دیالوگ های طنز و بعضی جملات طنزی که تویه غیر دیالوگ ها به کار برده بودی طنز رو با جد مخلوط کردی(اگر اون جملات غیر دیالوگ نبود میگفتم که پستت کاملا جدیه و دیالوگ طنز موجب نمیشه نمایشنامه از حالت جدی در بیاد)

تویه نمایشنامه هایی که هم جدی هستن و هم طنز همیشه باید به این نکته توجه کنی که نکات مثبت جدی نویسی و طنز نویسی رو به کار ببری تا یه پست با قالب جدید و مخلوطی از نکات مثبت پست های طنز و جدی داشته باشی...
به طور مثال تویه این پست وقتی با فضاسازی نسبتا عالی و داستان قوی پست رو شروع میکنی ولی بعد به خواننده نشون میدی که این پست برخلاف جدی بودن طنز هم هست همیشه باید سعی کنی که این نشون دادن رو کامل نشون بدی!...مثلا وقتی یه دیالوگ طنز و با جمله های غیردالوگ طنز مینویسی شکلک هم میتونه کاملا جذابیت بده به رول و اونو زیبا بکنه...مخصوصا در این پستت که نبود شکلک از نظر من بزرگترین مشکل پستت بود.(پیشنهاد میکنم که اصلا از زدن شکلک خودداری نکنی و ازش زیاد هم استفاده نکنی...به موقع و به اندازه!)
یا مثلا در این پست تناسب بین طنز و جد رو در نظر نگرفتی...پست با داستان عالی و فضاسازی نسبتا عالی شروع میشه ولی به همین صورت که به پایان نمایشنامه نزدیک میشیم پست به سمت طنز بیشتری میره!...اینو بیشتر دقت بکن که نمایشنامه هم باید جذاب باشه و هم یک دست!(الان این پستت جذابیت رو نسبتا داشت ولی یک دست نبود!)

یه مسئله ی دیگه هم پایان نمایشنامت بود که از نظر من پایان خیلی ضعیفی بود....پایان نمایشنامه با دیالوگ!
پیشنهاد میکنم برای پایان دادن به نمایشنامه هات از سه روش زیر استفاده بکنی:
1-فضاسازی کوتاه ولی تاثیرگذار
2-جمله های زیبا و تاثیرگذار(به هیچ وجه این جمله ها در قالب دیالوگ نباشن!)
3-صداهای مهیب(زیاد پیشنهاد نمیکنم...بیشتر به درد نویسنده های مبتدی میخوره!)

در ضمن همیشه سعی کن نمایشنامت یه نقطه ی اوج داشته باشه و اون نقطه ی اوج هم به پایان نمایشنامه نزدیک باشه!(نقطه ی اوج یعنی جایی که بیشتری تاثیر(تاثیر پست های جدی میتونه ناراحت شدن خواننده یا به فکر فرو بردن خواننده باشه و تاثیر پست های طنز میتونه خندوندن شدید خواننده باشه) بر روی خواننده گذاشته میشه)

نقطه ی مثبت نمایشنامت هم همون طور که گفتم شروع نمایشنامه و شروع یک داستان مهیج و زیبا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/11/14 18:39:21
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/11/14 18:44:38
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/15 18:57:16
جادوگران
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1385 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخخخ اوووخ اییییخ اووخ ... کیه این زیر !
همه اعضای میز گرد خفن به ترتیب از طرف از راست به چپ بخاطر لگد شدن پایشان آه و ناله میکنند تا اینکه فلور در زیر میز به مانعی بس عظیم و غیر عادی برخورد میکند.
فلور: هاگرید ... فکر میکنم چکشم رفته توی کفشت.
هاگرید: کفشی اندازه پای هاگرید نیست. هاگرید پابرهنست. اینها موهای پای هاگریده که به صورت کفش به نظر میرسن!
همه
فلور: پس چکش من دست کدومتونه ؟ بی جنبه ها چکش منو پس بدید!
ملت فرهنگی ارزشی: ها؟
فلور: ها و کوفت ... میگم چکش من کجاست؟
ملت: ها؟
فلور
ملت: آها.

چند لحظه بعد

فلور هر گونه ورود و خروج به داخل یا خارج کافه رو ممنوع کرده و همه اعضای حاضر در کافه به شدت مورد بازرسی بدنی قرار گرفتند. در اون میان چند ممد مسئولیت بازرسی بدنی کلیه افراد مشکوک رو به عهده گرفتند.
آلبوس: هه هه هه با ریشم چیکار دارید چیزی توش مخفی نکردم.
هدی: بابا پرامو کجا میبرید. این پرها در حکم لباس های منه بی ناموسا!
استر: پس من امشب کجا بمونم؟
فلور از پشت صحنه اضافه میکنه:
- آلبوس رو دوبار بگردید!

در همون لحظه مادام رزمرتا از ناکجا پیداش شده و مسئله ای بس مشکوک رو با فلور درمیان گذاشته و هر دوشون با لبخندی ملیح بلافاصله سالن را ترک میکنند.

طبقه ی بالا

اتاقی بس مخوف مجهز به دستگاههای پیچیده همراه با چندین تلویزیون مختلف که از وضعیت کنونی سالن خبر میدهند در اتاق موجود میباشند.
رزمرتا و فلور با هیجان دارند به یکی از نوارهای از قبل ضبط شده نگاه میکنند.

فیلم ضبط شده...
چکش به سمت مرلین پرتاب شده و با وی برخورد کرده و سپس ناگهان ناپدید شده.
فلور: اسلوموشن میبینیم:
چکش به سمت مرلین پرتاب شده و با مرلین برخورد کرده بعد ناگهان شخصی مجهول الهویه با لباس مبدل وارد صحنه شده و چکش رو از روی زمین قاپیده و بعد از گذشت کسری از ثانیه در میز مجاور مشغول صرف نوشیدنی کره ایش شده انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
فلور و رزمرتا

فلور: زوم کن روش!
رزمرتا با فشار یک دکمه دوربین رو میبره روی آن شخص ... هرچند که چهره اش برای فلور نا اشنا بود اما از یک لحاظ هایی بسیار آشنا میزد! (آرایه تضاد)
فلور: این کیه؟
رزمرتا: هوم .... اسمش اسکاوره ... بهش میگن اسی دو دره زن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/11/8 19:48:42
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 7 بهمن 1385 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا در دهکده ی هاگزمید ابری ابری بود. بارون تمام سنگفرش ها دهکده رو گل آلود و خیس کرده بود.
دو نفر در خیابان های هاگزمید قدم میزدند.

-عزیزم بارون خیلی شدید شده دیگه نمیشه قدم زد.
-خب پس چی کار کنیم؟!
-من اولین بارمه میام هاگزمید ولی شنیدم چندتا کافه ی خیلی معروف داره.
-اوناها اونجا یه دونه هست بیا سریع تر بریم تا موش آب کشیده نشدیم.

هر دو نفر وارد کافه میشن و پشت یک میز دو نفره مینشینند.


در گوشه ای از سالن میزی دایره ای شکل قرار داره و چند نفر دور میز نشسته اند. مرلین کبیر، آلبوس دامبلدور و مینروا مک گونگال در یک نیمه ی میز و هاگرید و استرجس پادمور در نیمه ی دیگر...

مرلین: استرجس جان نگران نباش ما کمکت....

آلبوس سقلمه ای به مرلین میزنه و مرلین از درد خم میشه!

استرجس: مشکلی پیش اومد جناب مرلین؟!
مرلین از زیر میز فریاد میزنه: نه استرجس جان!
آلبوس: بله استرجس جون!...من که گفتم کمکی از دست ما برنمیاد!
استرجس: ولی امید من فقط به شما بزرگان بود!(سخنی از نگهبان زوپس!!: امید من به شما جادوگرانی هاست!!)
هاگرید: باس نگرون نباشی استرس!...اگه امیدتو از دست بدی اون وخته که کارتون خواب میشی!
استرجس: ولی...ولی...یعنی شما...شما که این همه مشهور و معروف هستید، یه جا ندارین به من بدید؟
آلبوس: استرجس جان گفتم که من خودم خونه ندارم شبا تو دفترکارم میخوابم!
هاگرید: منم که یه کلبه داشتم اونم آتیش گرفت...الان بین کرم های فلوبر میخوابم!
مینروا: منم که معلوم نیست کجا میخوابم!!!

استجرس مغموم میشه!
بغضی گلوی استرجس رو میفشرد!...استرجس دووم نیاورد و زد زیر گریه!

استرجس: آخه چرا؟...آخه چرا من؟!...یعنی حتی یه کار هم برای من پیدا نمیشه که بتونم شب تویه مسافرخونه ای هتلی چیزی بخوابم؟!
آلبوس: کار؟....کار؟!...نه آخه تو به من بگو کار؟!...اگه کار بود من میرفتم مدیر اون مدرسه ی کذایی میشدم؟!
هاگرید: راس میگه اگه کار بود من عمرا نگهبون میشدم!
مینروا: راست میگه جناب استرجس!...اگر کار بود من عمرا زیردست آلبوس کار نمیکردم!


در همین لحظه که مرلین میخواد جمله "راست میگه...." رو بگه یک عدد چکش از سمت دیگر کافه پرتاب میشه و به سر مرلین میخوره!(این شکلک() منهای آدمک=چکش!)
در طرف دیگه ی کافه فلور و هدویگ و عده ای از بروبچز خفن در حال بازی، شاه ملعون-دزد پست فطرت-وزیر سحر و جادو، هستند!!!()
فلور به سمت میز دایره ای شکل میاد تا چکشش رو برداره و صحبتی با افراد مسن جمع بکنه!

در همین حین هاگرید یک دستمال رو از رویه میز برمیداره و به استرجس میده...

هاگرید: پاک کن استرجس...زشته فلور تورو با این سر و وض ببینه!

استرجس دستمال رو میگیره و به سمت صورتش میبره ولی در همین لحظه دستمال تبدیل به بمب جادویی میشه و میترکه و کل صورت استرجس سیاه میشه و یکی از دندوناش از جاش میفته و موهاش به رنگ سیاه در میاد!!!(این قسمت معنا گرا بید!)

استرجس در همون حال: این چی بود؟!(قیافه ی تقریبی استرجس در این لحظه: !!)
آلبوس: این کار اسکاوره!...تو کافه هم دست از سر ما برنمیداره!...حتما قبل از ما اینجا بوده دستمالشو جا گذاشته!
مینروا: اسکاور دیگه کیه؟
آلبوس: همین یارو مخترعه که جدیدا اومده بقل شیون آوارگان!


در همین لحظه فلور به میز مذکور میرسه و به زیر میز میره تا چکشش رو پیدا کنه!


---------------------------------
تقدیم به فلور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 6 دی 1385 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گراپ: هرمی ... کمک خواست!

هدویگ: هو هو!

و می شینه روی شونه ی گراپ!

گراپ یه نگاه به هدویگ می کنه و می گه: هد ... هرمی کو؟ من هرمی ندید!

هدی:هدی هم همون هرمیه چه فرقی داره!

گراپ: اینجا جور هست!ملت چرا پخش زمین!؟

هدی: ایول پسر کارت عالی بود!

و هدویگ یک پس گردنی می زنه به گراپی!

گراپ: مگس بود؟ یا هدی بود!؟

هدویگ: هییییییی ها همون هیچی !

گراپ در حال دیدن مردمیه که همه زیر الوارهای دیوار در حال له شدن هستن!

راجر که از اون ورا می گشته یکدفعه این گراپ رو می بینه و می بینه که در و دیوار کافه در حال ریزشه!و همه زیرش موندن!بدو بدو به سمت هدویگ می یاد!

راجر دستهاشو می یاره بالا که دست گراپ رو بگیره!

راجر: اوه مای گاد!گراپ!خودتی چه بزرگ شدی؟ در شکستی چه سنت دیرینه ای تو یک نابغه ای باید ازت تقدیر بشه !این سنت در شکستن یک سنت شایسته است گراپ!

هدی:

راجر کشان کشان دست گراپی که نمی دونه اصلا این چیه کیه کجاست رو می گیره و می کشونه طرف در ویران!

راجر: حالا با این در بزن رو شونه ات!

دانگ!و هدی هوووووو!

هدیگ بال بال می زنه و می گه: راجر؟ راجر؟ سنت در شکستن؟ این دیگه چه صیغه ایه؟!

راجر: سنت سنته!سنت اینکه باید با در زد تو سر ملت!

هدی گیج گیج!

**********************************
با عرض معذرت من هیچوقت خوب ننوشتم هدی منو ببخش سوژه شهید کردم!فقط دلم هوای کافه کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
عده ای از ملت بیکار توی کافه نشسته بودن و صحبت های بیخود می کردن و در کل حرکات بیخودی انجام می دادن .
که ناگه ، منجی همه تاپیکها ! ، هدویگ وارد کافه شد !
هدویگ : سلام ملت !
ملت بیکار به سمت هدویگ برگشتن و با دیدن جغد کوچولو موچولوی تپل مپل سفید میفید خوشگل موشگل ، لحظه ای از حرکات بیخودشون دست برداشتن و مشغول تماشای هدویگ شدن .
هدویگ مستقیم به سمت پیشخوان رفت و گفت :
- هی ممد ... یه نوشیدنی کره ای بده .
و بعد شروع کرد به مرتب کردن پراش .
یک جاسمی از میون اون آدمای بیکار ، به سمت بقیه برگشت و گفت :
- بچه ها بیاید یه خورده اذیتش کنیم ... به نظر خیلی مظلوم میاد !
جاسمی دیگر از میون آدمای بیکار با گفتن "ایول" حرف جاسم قبلی رو تایید کرد و ادامه داد :
- شما کاری نداشته باشید من میرم سراغش
جاسم دوم بلند شد و کنار هدویگ اومد و گفت :
- هی ممد ... یه دونه نوشیدنی کره ای هم به من بده .
بعد سیگاری که دستش بود رو تکونی داد که خاکستر سیگارش روی پرهای هدویگ ریخت !
هدویگ به سرعت به سمت جاسم برگشت ... جاسم با دستش خاکسترا رو از روی پر هدویگ پاک می کرد ... در همین حین گفت :
- می بخشید ... اتفاقی شد ... شما رو اینورا ندیده بودم .
هدویگ : آره امروز گذری از هاگزمید می گذشتم گفتم یه سری به اینجا بزنم یه پستی بنوازم !
جاسم به دوستانش نگاهی انداخت و تو دلش گفت : ( بیچاره نمی دونی چه عاقبتی در انتظارته !)
ممد ، خدمتکار کافه ، دو تا نوشیدنی کره ای آورد و جلوی هدویگ و جاسم دو گذاشت .
یکی از جاسمای پای میز گفت :
- هی آقا جغده ... یه چیزیت افتاده رو زمین .
هدویگ به سمت زمین خم شد تا ببینه چی افتاده زمین . در همین حین جاسم دو یه چیزی توی نوشیدنی کره ای هدویگ ریخت و بعد هم پس گردنی ای نثار هدویگ کرد و سریعا مشغول خوردن نوشیدنی کره ای شد !
هدویگ با خوردن پس گردنی مثل فنر از جا پرید و روی صندلیش فرود اومد .
به اطراف نگاه کرد ولی متوجه نشد کی اونو زده بود . جاسم دو هم که مشغول خوردن نوشیدنی کره ای بود . پس به هوا بلند شد و مستقیم رفت و یقه ممد رو گرفت و گفت :
- خود نامردت بودی ! ... چطور جرات کردی ؟!
ممد : مشکلی پیش اومده آقا ؟ ... چرا اینطوری می کنید ؟!
هدویگ : چطور جرات کردی به من پس گردنی بزنی ؟
ممد : دِ یقه رو ول کن ... گفتم که من نبودم .
گرومپ !(صدای کله ای که نثار هدویگ شد!)
هدویگ پخش زمین شد ... با سرعت بلند شد و به سمت ممد حمله ور شد ... ولی جاسم دو جلوشو گرفت و مشتی نثارش کرد و گفت :
- کسی حق نداره تو کافه محل ما شر به پا کنه !
جاسم های دیگه هم به حمایت از اون بلند شدن و به حالتی تهدید آمیز به سمت هدویگ اومدن .
هدویگ به اطراف نگاهی انداخت و در دستشویی رو تنها راه نجات جونش یافت ! ... پس مستقیم به سمت دستشویی رفت و در اون رو از پشت بست و قفل کرد .
یازده دو صفرشو از جیبش در آورد و شماره گراوپی رو گرفت :
- الو ... گراپ خودتی ؟
- الو ... گراپ هست ... هرمیون خواست !
- گراپ بپر سه دسته جارو یه سری آدم اینجا هستن می خوان هرمیونو اذیت کنن .
- هرمیون ... اذیت ... گراپ نذاشت !
- پس زود بیا که اوضاع خیطه .
هدویگ تماس رو قطع کرد و گوشی رو توی جیبش گذاشت و به انتظار نشست .

دقایقی بعد ، صدای خراب شدن دیوار شنیده شد !
هدویگ به سرعت از دستشویی خارج شد ...........................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1385 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه داستان کلوپ ورزش های جادویی لندن است و در این تاپیک دیگر ادامه ندارد!

ولدی عرض اتاق رو طی می کرد در حالی که به سختی مشغول فکر کردن بود! مرگ خواراش هم نشسته بودن و منتظر بودن تا ولدی یه چیزی بگه! مشخص بود که سارا هم توی اتاق نیست!
_ما باید این دفعه خودمون تصمیم بگیریم کجا بریم! فکر نکنم اوانز هم بتونه در مقابل خواسته ما مقاومت کنه!
مرگ خوارا سرشونو به علامت تأیید حرف ولدی تکون دادن و منتظر بقیش شدن:
_خب حالا نظر شما چیه؟ کجا بریم؟
بلیز اول از همه جواب میده:
_به نظر من که باید یه جای سیاه باشه!
بادراد هم در تأکید حرف بلیز ادامه می ده:
_آره..خسته شدیم دیگه از این همه شلوغی ...من یکی که دلم خیلی برای سیاهی تنگ شده!
در همون موقع آرامینتا جواب می ده:
_خب من در بررسی که چند وقت پیش از انجمن ها به خصوص خانه ریدل ها داشتم باید بگم بهترین جا کافه تفریحات سیاهه!
لوسیوس که به نظر می آمد کاملا با این پیشنهاد موافق است گفت:
_آره خیلی خوبه! تازه می تونیم بروبچسی هم که این چند وقته ندیدیم ببینیمشون!
ولدی قبول می کنه و منتظر می شن که سارا بیاد...مدت زیادی نمی گذره که سارا پیداش می شه!
_خب....برای امروز برنامه اینه:......
ولدی جفت پا می پره وسط حرفشو می گه:
_نه صبر کن! امروز تو باید گوش بدی! برنامه ما اینه: اول از همه ما یعنی من و مرگ خوارام می خواییم بشینیم آرایشگاه زیبا رو ببینیم!
مرگ خوارا:
بعد هم یه ناهار سیر می خوریم و سپس راهیه کافه تفریحات سیاه می شیم! اوکی؟
سارا:
_خب خب خیلی خوبه برای خودتون برنامه ریزی می کنید! قبول می کنم فقط یه مشکلیه....یه مشکل بزرگ!
ولدی یه خنده بلندی می کنه و میگه:
_بابا این که تو می خوای بگی که اصلا مشکلی نیست! تا وقتی که با من باشم کسی بهت کاری نداره!
سارا یه نگاه این جوری میکنه و میگه:
_باهوش! اصلا بحث این نیست...من بهتون اطمینان ندارم! و تا من نیام کسی بهتون اجازه نمی ده که از بیمارستان خارج بشید....
ولدی یه نگاه اینجوری می کنه و میگه:
_نه ...من قول می دم که مرگ خوارام کاری بهت نداشته باشن....اوانــــز بیا بریم دیگه! تو که بچه خوبی بودی!
سارا جواب می ده:
_خیلی معذرت می خوام ها! ولی شما آی کیو ها اصلا می فهمید منظوره من چیه؟ مرگ خوارات که اصلا جرئت ندارن با من کاری داشته باشن...من دارم میگم من چجوری به شما اعتماد کنم؟ بیام اونجا یه دفعه پشت در بمونم!حرف شما که حساب کتاب نداره!
همه به طرف آرامنیتا برگشتند...
_خب منم زیاد مطمئن نیستم! ولی خب الان می تونم مطمئن بشم!
و مبایلشو از توی کیفش در میاره و شروع می کنه به شماره گرفتن...پس از چند لحظه مکالمه کوتاه ، تلفونو قطع می کنه و رو به بچه ها میگه:
_خب متأسفانه کافه تفریحات بستس! انگار یکی اونجا رو بسته...
مرگ خوارا:
ولدی با حالتی عصبانی و ناراحت میگه:
_آخه کی رفته اونجا رو بسته؟ آخه من به شماها چی بگم! منو دق دادید.....
خلاصه سارا که می بینه اونا بدجوری حالشون گرفته شده میگه:
_خب اشکالی نداره...میریم یه کافه دیگه!
ولدی با این حرف خودشو پرت می کنه رو تخت و میگه:
_اگه میخوای بگی کافه محفل! من سرم درد می کنه نمی تونم از جام بلند شم!
سارا خنده بلندی می کنه و میگه:
_اونجا که اگه بخوای بری هم اصلا رات نمی دن ولدی جون! اونجا مختص محفلی هاست و بس!
ولدی:
سارا:
_خب می خوایید بریم کافه سه دسته جارو! فکر می کنم از همه جا بهتر باشه...نظرتون چیه؟ کافه کافه ست دیگه!
بالاخره مرگ خوارا قبول میکنن و با خودشون می گن بهتر از هیچیه! ساعات باقی مونده تا رفتن به سرعت سپری میشه! از شانس بد اونها سریال آرایشگاه زیبا حدود دو ساعت طول می کشه که بعدش هم به خاطر گریه مرگ خوارا بقیش قطع میشه! " اه چقدر طول کشید...اعصابمون خورد شد!! "
حدودا ساعت 3 بود که اونها جلوی در کافه رسیدن....کافه مثل همیشه ساکت بود و چون هنوز مدرسه باز نشده بود کافه خلوت به نظر می رسید. وارد میشن و دور یه میز می شینن! مانند هر بار سارا نوشیدنی سفارش می ده . مرگ خوارا مثل مجسمه روی صندلی ها نشسته بودن و همدیگه رو نگاه می کردن!
_خب یه چیزی بگید! یه حرفی بزنید...چه می دونم چرا همتون لال مونی گرفتید؟
بلیز دستشو می زاره زیر چونشو دستشو می زاره روی میز و میگه :
_خب مثلا در مورد چی صحبت کنیم؟ در مورد مرگ خوارا که نمی شه یه سفید بینمونه...در مورد خودمون هم که باز نمی شه چون یه کسی غیر از خودمون اینجا هست!
سارا می خنده و میگه:
_جناب معاون می خوایید من رفع زحمت کنم تا شما همه حرفاتونو بزنید یه دفعه این جای دلتون قلمبه نشه؟
بلیز یه ایشی می کنه و هیچی نمی گه. سارا ادامه می ده:
_خب بیایید جک تعریف کنیم! اولیشو خودم می گم: ولدی مرگ خواراشو می کشه می ره مرحله بعد!
مرگ خوارا همین جور مثل ماست نگاش می کردن انگار نه انگار که جک تعریف کرده بود.
_خب یکی دیگه: ولدی داشته رو دیوار را می رفته مامانش بهش می گه قربونه اون سر کچل بلورین برم!
باز هم هیچی نمی شه. سارا با خودش می گه " اگه الان یه جک درباره دامبلدور بگم همشون می خندن! من می دونم اینا واسه چی نمی خندن...چون جرئتشو ندارن بیچاره ها!
_خیله خب! یه جک باحال حالا: دومبل یه بار میره تو حیاط خونه گریمولد سردش می شه در رو می بنده!
در این موقع مرگ خوارا بودن که از خنده منفجر شدن! بادراد که روی زمین افتاده بود دیگه نمی شد جمعش کرد! بلیز از خنده تو بغل ولدی افتاده بود. لوسیوس زیر میز به چشم می خورد و آرامینتا و بلا هم خیلی شیک و با کلاس می خندیدن!
وقتی نوشیدنی ها رو آوردن دیگه همه فکشون باز شد شروع کردن به جک گفتن و خاطره باز گو کردن! اون روز به دلیل وجود مرگ خوارا کافه سه دسته جارو از صدا منفجر شد. اونها زیاد اونجا نموندن و قبل از اینکه هوا تاریک بشه به سنت مانگو برگشتن. روز خوبی بود! لذت بردن و ولدی به سارا قول داد که حتما یه بار کافه تفریحات سیاه ببرتش!
اما سارا به جایی فکر می کرد که دفعه بعد آن ها را خواهد برد!!

داستان قشنگ ما را دنبال کنید...............

مگر ولدمورت هم بلده نوشیدنی توی کافه بخوره؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!