جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس در حالی که به هدویگ نگاه می کند که دارد با پرهایش بازی می کند اخمهایش توی هم می رود می گوید :

یادم نیست!!

اما این حرکت از چشم سالی یر دور نماند و همانطور که با کنسرو توی دستش بازی می کرد رو به بقیه کردو گفت :- بچه ها یه چیزی رو می دونید ؟
بقیه :no:
سالی یر:-نمی دونید ..... من می گم من قبل از این که بیام اینجا تو وزارت ارور بودم ولی چون تو یه مدرسه ی دیگه درس خونده بودم باید تو هاگوارتز هم واحد بگذرونم...من اینو نگفتم که پز بدما (توی دلش- پس واسه چی گفتم؟ ) اهان !
رو به استر کردو گفت :
- استر جان نمی زارم خونت پایمال بشه خودم انتقامت رو از قاتلت می گیرم چی؟؟ اهان نه یعنی خودم مسبب این خرابکاری رو پیدا می کنم ....همه بیرون ! سارا گفت :
-خودت بیرون ما اومدیم حال استر رو بپرسیم !
تا سالی یر اومد حرف بزنه بووووووووومب ،چشمان سالی سیاهی رفت و صدای مگی رو شنید که می گفت :
- اوا ...ببخشید می خواستم کمپوت رو بزنم به دیوار باز بشه !
سالی یر که سعی داشت چشماش رو متمرکز کنه ...روی زمین افتاد و مرلین و لوییس زیر بغلش رو گرفتن و بلندش کردن سالی یر که حالا یه گردو هم وسط پیشونیش بود همه رو با عصبانیت بیرون کرد
...............................................................................................................
یک ربع بعد
در حالی که بچه ها سعی می کردن پیکر بیهوش پرستاری رو که از نوازش های مگورین برخوردار شده بود رو یه جا قایم کنن .در اتاق باز شد و سالی یر رو به بقیه کرد و گفت :
- باید بریم بیلی رو پیدا کنیم
سارا جلو پرید و پرسید :- چرا؟ طفلک بیلی این وسط چی کاره اس !
سالی یر از این لبخندا زدو گفت :- همه کاره
............................................................................................................
خیلی ممنونم مستر هدویگ اون یه غلط تایپی بود . سعی می کنم کمتر غلط داشته باشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از هر چیز باید تکلیف قبض موبایل این ماهه من معلوم بشه که پاشو به نمایش باز کردین
!!

===========================

بووووووووووووووووووووووم...

ملت گریف وارد آسانسور می شوند تا به طبقه ی پنجم بروند. هدویگ با نوکش شماره ی پنج را فشار می دهد.. اما آسانسور از جایش تکان نمی خورد...

" ارور ... بار اضافی...!!! "
این صدایی است که از آسانسور می آید. ملت گریف سریعا" به مگورین نگاه می کنند.

مگورین :

ملت گریف در ظرف اپسیلون ثانیه مگورین را ازآسانسور به بیرون پرتاب می کننند..

صدا دوباره اعلام می کند :

" طبقه ی پنجم صدمات و جراحات سنت مانگو "

ملت گریف از آسانسور بیرون می ریزند و همچون بلای آسمانی بر اتاق 56 1 نازل می شوند.

بیل با استر صحبت می کند که با ورود غیر منتظره حرفش را قطع می کند . رو به استر می کند :

پس در مورد اون موضوعی که بهت گفتم یادت نره !

استر : باشه !

بیل از بچه ها خداحافظی می کند و و قتی از کنار مگورین رد می شود زیر لب چیزی می گوید می رود.

ملت گریف دور تخت جمع می شوند. همه ار حال و احوال او می پرسند:

جسی : خب ، چطوری ؟ کی مرخص می شی ؟

استر : معلوم نیست! دکترا می گن صدمه جدی نیست! احتمالا " فردا !

سارا اوانز : خوبه ! محفل بدون تو محفل نیست ! ( استفاده از آرایه ی مبالغه!)

سینیسترا در حالی که چشم غره ای به سالی و مگورین می کند که به کمپوت ها حمله ور شدند رو به استرجس می کند و می گوید :

خب ،بگو دقیقا " چه اتفاقی افتاد ؟ کی اون افسون رو به طرفت پرتاب کرد ؟

استرجس در حالی که به هدویگ نگاه می کند کهدارد با پرهایش بازی می کند اخمهایش توی هم می رود می گوید :

یادم نیست!!

ملت گریف :

..............
-----------------------------------------------

دلتون شاد گریفی های عزیز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی خوشحال می شم اونایی که دم از بی سوژه بودن تاپیکای گریف و بی بخار بودن اعضا و فعالیت نکردن اعضا می زدن ، بیان و حالا که فعالیت هم می کنیم و تاپیکا هم سوژه دارن و اعضا هم خیلی بابخارن! پست بزنن ... وگرنه خب ثابت می شه همش بهونه بوده !
آهان یادم نبود هنوز بهونه مدرسه رو دارید !

پ.ن : سالی یر رومسا درسته نه رومسیا
===

ملت یه نگاه مشکوکیوس به هدویگ می اندازن و با کلی سوال بی جواب که بعدها شاید می تونست منجر به خودکشی بشه! خوابگاه رو به قصد عیات استرجس ترک می کنن .

هدویگ چند لحظه به فکر فرو می ره و بعد از اون ...

هدی : !
و پراشو به هم می ماله ... چشماش برق عجیبی می زنن .
هدویگ : وقتشه شروع کنم

.....

ملت جلوی در بیمارستان واستادن ... یه گونی رو پشت مگورینه که توش پر کمپوت و کنسرو لوبیاست!
پس از صف بستن ، ملت یکی یکی مثل بز! وارد بیمارستان می شن و بلا نسبت مثل اسب! می دوئن طرف پذیرش بیمارستان .
مگ : سلام ... استرجس هستش ؟ ... یعنی چیزه ... اتاق استرجس پادمور کجاست ؟
مسئول پذیرش : وقت ملاقات تموم شده !
مگ : ولی ما باید ببینیمش
مسئول پذیرش : گفتم که وقت ملاقات تموم شده تازه واسه اینهمه آدم هیچوقت اجازه ملاقات صادر نمی کنیم !

سالی یر : حالا شما بگید اتاقش کجاست فردا بیایم .
مسئول پذیرش : طبقه پنج اتاق شماره 156.

بووووم !

مگ یه یته پرنده می کوبونه تو پیشونی مسئول پذیرش و همه به سرعت به سمت اتاق مذکور در چند خط بالاتر می رن تا به اطلاعات حیاطی استرجس برسن !

.................

توضیحات : حیاطی همان حیاتی است با کمی تفاوت معنایی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/11/27 20:27:50
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- نگران نباشین استر حالش خوبه...
-هی .....صدای شادی جمعیت حاضر به هوا می ره
که یه هو سالی یر اخم می کنه و می گه :
- خانوما اقا یون لطفا" ساکت باید این نکته رو در نظر داشت که کسی که استرجس رو زخمی کرده در بین ماست . هم همه ای در سالن پیچید و سالی یر نگاه مشکوکی به همه می ندازه مخصوصا" هدویگ که کنار ایستاده بود جسی می یاد جلو و می گه : - یعنی کار کیه ؟هان ......
بقیه مگی می گه:- کار هرکی هست زود بگه وگرنه ....باید بگه !
سالی یرخیلی جدی با نگاه نافض بچه هارو از نظر می گذرونه و به هدویگ خیره می شه بعد در همون حال :
- من تا سه می شمارم ....کار هرکی بوده باید بگه وگرنه دوباره می شمارم .....یک (قیافه ی بچه ها ...)...دو.....( ) .....دووبیست و پنج.......دو و نیم .......دوو هفتادو پنج.....
در سالن با شدت باز می شه و کوییرل از راه می رسه بچه ها
کوییرل:- ببینید من یه بار با جشن شما موافقت کردم چی شد ...استغفرالله ....لاالله الا الله .....الله و اکبر ....
یکی از میان بچه ها: -رکوع .بقیه
بعد حاج کوییرل بیرون می ره
رومیسا بلاخره سکوت رو می شکنه و می گه : - بچه ها بهتره بریم بیمارستان عیادت استر تا ببینیم خودش دیده کی بهش تیر اندازی کرده یا نه ؟
مگی همونطور که دومش رو تکون می داد گفت :-چرا به عقل من نرسید
لوییس خنده کنان جواب داد:- مگه داری ؟
سالی یرم خیلی جدی گفت : - قطعا" یشتر از تو ......بچه ها دیگه وقت رو تلف نکنیم ....حق با خانوم رو میساست
و هدویگ همونطور که پرپر زنان از در خارج می شد گفت :
-من که نمی یام
..........................................................................................
هدویگ عزیز ممنون امیدوارم بتونم خوب پست بزنم و سطح کیفی تاپیک رو بالا ببرم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
جسی عزیز این طورام نیستا!!!!
-----------------------------------------------
- عجب جک توپی بود!( بعد ها معلوم شد که خنده ی اون چهار نفر به خاطر جکی بود که سالی یر تعریف کرده بود!!!)
همه ی بچه ها دور استر جمع شده بودند... همهمه ای بین بچه ها بوجود آمده بود و هر کس نظری می داد در این بین جسی خیلی مشکوک به هدی نگاه می کرد که با ابروهای در هم رفته دورتر از بقیه ایستاده بود ...
هدی در فکرش: اه لعنتی ... کودوم احمقی این کار رو کرد؟! دیگه نمی تونم امشب نقشه م رو عملی کنم!
سینیسترا به سرعت موبایل جادوییش! رو در میاره و با دفتر مادام پامفری تماس می گیره ولی مادام پامفری عذر خواهی می کنه و می گه که داره حموم آفتاب می گیره که پوستش برنزه بشه ... بنا براین بچه ها بسیج می شن و هر کودوم یه ور استر رو می گیرن تا اونو به بیمارستان سنت مانگو ببرن... مرلین هم جاروی پرنده ی خانواده ش رو از تو کمدش در میاره تا استر رو با اون به بیمارستان ببره ... با رفتن استر سر و صداها می خوابه و تنها صدایی که به گوش می رسه صدای هق هق چند تن از دختران گریفه!( چقدر که این دخترا حساسن!!! )
- یعنی کار کی می تونه باشه؟!
جسی در حالی که به اون چهار نفر نگاه می کرد زیر لب گفت: به زودی مشخص میشه!!!
بلافاصله بعد از این تلفن عمومی جادویی گریفیندور زنگ می خوره و سالی به سرعت می ره و گوشی رو بر میداره:
اون ور خط:
- سلام تو کی هستی؟
- خودت کسی هستی؟
- من سالی یر!
- منم مرلینم! ببین من الان بیمارستانم! استر رو معاینه کردن الان حالش خوبه ... از اداره تحقیقات و رسیدگی به امور مشکوک هم خبر دادن که تیره از فاصله ی نزدیک به استر خورده خلاصه قضیه خیلی بو داره ...
- بحث رو سیاسی نکن!
- این بحث سیاسی هست! یه کسایی تو این ماجرا دست دارن!( نشان دهنده ی عمق فاجعه!)
- باشه من به بقیه می گم که استر حالش خوبه!
تق!
صدای کوبوندن گوشی!( توجه: این نشونه ی دشمنی نیست! نشونه ی مخالفت با سیاسی شدن بحثه!)
- خوشحال باشین استر حالش خوبه!
هی هی! ( صدای هلهله و شادی جمعیت!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




صداي " ديش . گوپش . اوپس . شتلق . دام و دوم " گوش فلك رو كرد كرده بود تا اونجا كه عده اي از سوسكهايي كه از نوادگان سوسك كبير بودند ترجيح دادند اون شب رو به دامن طبيعت پناه ببرن تا سر و صدا بخوابه!
ملت گريفي كه عقده ي جشن تو دلشون مونده بود همينجوري الكي جيغ ميزدند و ميخنديد.
در همين حال " دي جي هدويگ نوك طلا " مياد بالاي سن و در حالي كه عينك دودي ش رو به چشمش ميزنه ميكروفون رو از دست مگورين ميگيره و شروع ميكنه به خوندن :
- هدويگ منم من ، شاخ شكنم من ، حالا تو كه ميخواي شاخ بشي ، شاختو ميشكونم حتي اگه گاو باشي !

كمي اين ور تر!
رفقاي قديمي هدويگ : !
مري ، جسي و رومسا كه كنار هم نشسته بودند و كافي شاپ ميخوردند ! ترجيح دادند ساكت باشن و به جشن نگاه كنن و در مورد خاطرات سفرشان حرف بزنند!
در همين حال لوييس بدو بدو مياد پيش دخترا و ميگه:
- اوووف بيرون خيلي سرده ! كلاس داشتم دير كه نكردم؟؟ ببينم چرا هدويگ اينجوريه؟؟
مري : داره از دست ميره!
جسي نگاهي به هدويگ و سپس لوييس ميكنه و ميگه:
- لوييسي بيا بشين خسته اي ! ! درست ميشه همه چي!

كمي اونور تر !
هدويگ: ! سپس بالش رو تكون ميده و ميره سر جاش ميشينه!
همين كه هدويگ ميره بشينه مگورين و سالي به همراه سينيسترا ميرن و كنارش ميشينن!

دوباره كمي اين ور تر !
رومسا عينكش رو جابه جا ميكنه و ميگه:
- به نظر مياد هدويگ از چيزي ناراحته! هيچ وقت اينجوري واضح ناراحتيش رو نشون نميداد !
لوييس كه داشت قهوه ش رو ميخورد گفت:
- بايد بهش كمك كنيم! ... ما دوستاي قديمي اون هستيم!
مري سرش رو به علامت تاييد تكون داد و در حالي كه به هدويگ نگاه ميكرد گفت:
- احتمالا مشكلش با استرجس هستش ! به نظر مياد هنوز واسه ي قضيه ي جنگل و قرعه كشي ناراحته ! !
جسي از جاش بلند شد و به سمت استرحس و بيل كه كنار پنجره نشسته بودن رفت.
- با اجازه!
بيل كه سعي داشت عينكش رو طوري روي صورتش بزاره تا جاي سم هاي مگورين ديده نشه گفت:
- خواهش ميكنم ! بفرمايين!
جسي لبخندي به بيل و استرحس زد و گفت:
- استرجس چرا هدويگ از دست تو ناراحته؟؟
استرجس نگاهي به بيل كرد و همينكه خواست جواب جسي را بدهد با برخورد تيري نوك تير كه به بازويش خورده بود بيهوش شد!
صداي موسيقي قطع شد!
جسي به اطراف نگاه كرد تا فرد ضارب را بيايد ولي تنها صداي خنده هاي هدويگ ، مگورين و سالي به همراه سينسترا بود كه به گوش ميرسيد!


---------*---------*----------
آقا هدويگ دوستان قديمي اش را فراموش كرده بود؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/11/27 15:14:12
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوووم ... آفرین سالی یر همین که شروع کردی خیلی خوبه ... همینطوری ادامه بده تا پیشرفت کنی فقط این یادت باشه که پستات انقدر کوتاه نباشن ... یه مقدار بلندتر بنویس .

===

سالی یر از خوابگاه خارج شد .
لحظه همه ساکت شدن ولی به سرعت پج پج جمع بچه ها رو فرا گرفت ... در این بین فقط هدویگ بود که داشت به پرهایی که از دمش روی زمین ریخته بود نگاه می کرد .
وقتی که متوجه پچ پچ ها شد سرشو بلند کرد و نگاهی به ملت کرد اینطوری :
- اینجا چه خبره ؟ ... به منم بگین خب !

نگاه های عجیبی بین گریفیا رد و بدل شد ... بعد از چند لحظه سکوت ، بالاخره سینیسترا اومد جلو و گفت :
- اهم اهم ... هدویگ جان ، تو احیانا از کسی دلخور نیستی که ؟
هدویگ : من ؟ ... نه ! .. چطور؟
سینیسترا : هیچی همینطوری خواستم بین تو و کسی کدورتی نباشه !

هدویگ : نه نیست

سینیسترا با خوشحالی به سمت بچه ها برگشت و همه با هم به سمت مبلها رفتن و بعد از نشستن شروع به صحبت کردن .

هدویگ تو دلش : یعنی اینا فهمیدن من می خوام حال یکی رو بگیرم ؟ ... یعنی انقدر تابلو کار کردم ؟!

ناگهان در تالار باز شد و سالی یر به وارد شدن و با دیدن هدویگ به سرعت گفت :
- اجازه یه مهمونی کوچولو رو از کوییرل گرفتم ... هدویگ وسایل دی جیتو بردار بیار که شب مراسم داریم !

هدویگ باز هم تو دلش : خب شب می تونم نقشمو پیاده کنم !
...............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1385 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هدی رو مامور کرد بچه ها رو به خوابگاهاشون برگردونه . و از اونجایی هم که هدی خیلی حرف گوش کنه رو به سالی گفت:
- بعله می فرمودین ؟
در همین هنگام چند تا از پرای دم هدی ریخت ؛که خودش متوجه نشد ولی سالی یر دید و
عین برق گرفته ها پرید هوا و همونطور که می رفت گفت:
- چیزه من دارم می رم خوابگاهمو عوض .....نه یعنی دارم می رم ببنم یعنی چی نمی زارن شما جشن بگیرین شادی حق کودکان است ......مگه اینا نمی دونن شادی راندمان یادگیری رو بالا می بره (وتوی دلش.... وای این جغده افسردگی داره) بعد جو گیر شد و جلوی در با تحکم ایستاد و فریاد زد :
-بعله من حق شما رو از این اساتید می گیرم ....یک دهان دارم دوتا دندان لق .......می زنم تا می توانم حرف حق..؛درضمن اون کارم ردیف می کنم .
خوابگاه از شادی به لرزه در امد درست مثل پیکر سالی یر :
...............................................................................................
خوب نمی خواستم داستان از مسیری که بچه ها قبلا" درست کرده بودن خارج بشه همین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/11/27 12:43:32
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/11/27 12:46:32
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 26 بهمن 1385 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها که هنوز در کف این ماجرا موندن چون خیلی تازه وارد دوستن! میان و اطراف سالی یر جمع میشن ...
- کسی نمی خواد بگه قضیه چی بوده؟!
- من من! از من بپرس! من می دونم!!!
- خیل خب مگور! تو بگو!
- اون با عصبانیت وارد تالار شد و چوب جادوییش رو به طرف هدویگ گرفت و می خواست همه ی ما رو بکشه!
ملت:
سالی یر نگاهی به بقیه ی بچه ها می ندازه و از مگ می خواد که ادامه بده!
- آره ولی چون من سانتورم و سانتورا می تونن پیش بینی کنن... حوادث بدی رو پیش بینی کردم و خواستم جلوشونو بگیرم برا همین .... با سمم آروم زدم تو سر بیل!
همه بچه ها که بهتر می دیدن حرفای مگور رو تایید کنن سراشونو به نشونه ی تایید تکون دادن ...
- ولی جای دو تا سم رو صورتش بود!
ملت:
هدی به سرعت جواب میده: ولی بیل بلند شد و ... همه ی مارو دیده بود... و مگ نمی تونست تصمیم بگیره ... خب ذهنش بیشتر از این قد نمی ده! برا همین ...دوباره خیلی آروم با سم زد تو سرش!
- خیل خب ... پس مشکلی نیست ... من همه چیز رو درست می کنم!
- هی هی!( اشتباه نکنید! این صدای هلهله و شادی بچه هاست که خوابگاه رو به لرزه در آورده!)
- بچه ها می گم بیاین این پیروزی رو جشن ...
هنوز حرفای مالی( رحمت الله علیه ) تموم نشده بود که کوییرل آسلامی در آستانه ی در ظاهر شد و شونصد تا چشم غره به بچه ها رفت ... و هدی رو مامور کرد تا همه رو به خوابگاهاشون ببره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: پنجشنبه 26 بهمن 1385 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-هرکی منوببینه احمقه!
مرد سیاه پوش داد زد:
- دیدمت جنایتکار ! بگیریدش!
- دست نگه دارید!
پسری همیشه سیاه پوش که به نظر می رسید از بقیه چند سالی کوچکتره از تاریکی بیرون اومد پسری،که مگورین اونو می شناخت ،پسر با چشمان قهموه ای رنگش نگاهی به بچه ها که همه این جوری مونده بودن انداخت
بعد روش رو به طرف مردان کردو با قاطعیت گفت:
-بیرون !همه بیرون من خودم از متهمان بازجویی می کنم !
مرد سیاه پوش با بیچارگی جواب داد:
- اخه قربان؟؟
سالی یر بلک نیم نگاهی به مرد انداخت و مرد از ترس ساکت شد و بیرون رفت
همه ی بچه ها نفس هاشون رو حبس کرده بودن به غیر از مگورین که با بی خیالی با موهای دمش ور می رفت
سالی یر با قدم هایی محکم در رو پشت سر بقیه بست چند لحظه همونجوری موند بعد برگشت لبخند زدو گفت :
- بچه ها راحت باشین من برای کمک به شما این جام
بعد رو به مگورین کردو ادامه داد:
- سلام مگی ! درست توضیح بدین بدونم چی شده تا یه جوری قضیه رو ماست مالی اش کنم
نفسی عمیق کشیدو روی مبل راحتی نشست :
خدارو شکر که منو فرستادن ؛خوب بگین دیگه؟ راستی من اومدم که بمونم :yhiss
بقیه ی بچه ها
- هان........!!!!
...................................................................................

سالی یر برای ادامه تحصیل به هاگواتز امده چون قبلا" در مدرسه ی دیگه ای درس می خونده؛چند سالی از برو بچه های خوابگاهم بزرگتر اشکالی که نداره
خوب دوستان منم تو خوابگاه راه بدین .....می دونم خوب نمی نویسم ولی خوب باید از یه جایی شروع کرد دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در 1385/11/26 19:41:09
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و