شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
امسال آخرین سالی بود که هری به هاگوارتز میرفت. اون دیگه به ارور شدن نزدیک شده بود و بالحق که ((شایسته ی)) اینکار بود... اون دیگه عاشق کسب علم و جادوها و ورد های جدید شده بود و همیشه با هرمیون در ((کتابخانه)) و بخش ممنوعه به دنبال کتبی می گشت که بتونه بوسیله ی اونا به ورد ها و جادوی سیاه دست پیدا کنه... در روزی از روز ها که هری مثل همیشه با هرمیون داشت دنبال کتاب میگشت یک دفعه نیک بی سر یکی از ((شبح های)) هاگوارتز به سمتش اومد و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه یه کتاب ((نارنجی)) رنگ رو توی دستش انداخت در رفت... وقتی هری با عنوان کتاب نگاه کرد دید روش نوشته مخوف ترین جادوگر های قرن... هری که بسیار ((مشتاق)) دونستن جادوگر های سیاه بود بدون اینکه به توضیحاتی که در پایین جلد کتاب نوشته شده بود ((اعتنایی)) بکنه اون کتاب رو باز میکنه ولی ناگهان جیغ بلندی از داخل کتاب بیرون میاد که میگه: ابتدا مانند توضیحات روی جلد عمل کن!! پس از اینکه این صدای بلند تموم شد مسئول کتابخونه به سمت هری و هرمیون اومد و به اونا گفت: چه خبره؟؟ چه سر صداییه که راه انداختین؟؟ همین الان برین بیرون وگر نه... هری که خودش رو ((مستحق)) چنین عملی از سمت مسئول کتابخونه نمی دونست می خواست به سمت اون حمله کنه که هرمیون جلوش رو گرفت و بهش گفت بیا بریم بیرون هری... هنگامی که هرمیون و هری داشتن می رفتن به سمت تالار گریفندور یه دفعه پیوز یکی دیگر از اشباح مدرسه که همیشه سر به سر دانش آموزا میذاشت میاد بالای سر هری و به سر هرمیون و هری تخم مرغ پرت میکنه و میگه: اون کتاب مال منه... دزد ها... کتاب من رو بدین.... هری که دیگه از دست پیوز کلافه شده بود اون رو یه جادو میکنه و پیوز هم که در حال خفه شدنه از اونجا دور میشه... هری و هرمیون که به سمت تالار گریفندور میرن می بینن که رون اونجا نیست... برای همون از نویل می پرسن کجاست که اون هم میگه رفته توی خوابگاه... هری و هرمیون به سمت خوابگاه و اتاق هری میرن و رون رو اونجا میبینن... هری میگه رون بیا اینجا می خوام یه چیزی رو بهت نشون بدم و وقتی میخواد کتاب رو دوباره باز کنه هرمیون میگه: هری مگه یادت نیس که باید طبق توضیحات کتاب پیش بری؟؟ هری بلند توضیحات رو میخونه: ابتدا 50 گرم از محتویات داخل شکم ((عنکبوت ها)) رو با مقداری از خون خود مخلوط کنید و بعد بر روی عنوان کتاب بریزید... وقتی هری میاد این کار رو بکنه دوباره هرمیون مثل همیشه سوء ظنی که نسبت به کتاب های ناشناس داره رو نشون میده و میگه هری مطمئنی که می خوای این کار رو بکنی؟؟ باز مثل کتاب شاهزاده دورگه نشه ها؟؟ هری بدون هیچ اعتنایی به حرف های هرمیون به رون میگه: رون تو ((ترازوت)) رو از ((چمدونت)) در یار تا من هم از چمدون نویل چند تا عنکبوت در یارم...
((خوب امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه اگه خواستین بگین ادامه بدم چون میتونم همین رو تا چند صفحه دیگه ادامه بدم و یه داستان کامل ازش بنویسم))
اوکی خوبه ... جملات به صورت عالی به کار برده شده بود ... تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 23:12:07
تا هری هست زندگی باید کرد =-=-=- ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
شبح-عنکبوت-نارنجی- مشتاق- ترازو- اعتنا- چمدان- مستحق- کتابخانه- شایسته در چمدان عنكبوت شايستهاي زندگي ميكرد و در آن خانه يك كتابخانه وجود داشت كه يك شبح ترسناك در آن زندگي ميكرد عنكبوت خيلي مشتاق بود كه كتابخانه را ببيند ولي شبح به خون عنكبوت تشنه بود روزي عنكبوت تصميم گرفت به كتابخانه برود و كتاب نارنجي رنگي را بردارد و به شبح هم اعتنايي نكرد و و قتي كه خواست كتاب را بردارد شبح اور را كشت و عنكبوت مرد. براستي عنكبوت مستحق آن بلايي كه بر سرش آمده بود،بود؟
نه...طرز به کار بردن کلمه هات در جمله هات خوب نبود ... میتونستی بهتر بنویسی ... یک بار دیگه به نظرم بنویسی بهتر میتونی بنویسی ... تایید نشد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/29 11:58:56
شبح-عنکبوت-نارنجی- مشتاق- ترازو- اعتنا- چمدان- مستحق- کتابخانه- شایسته همان طور که بچه هارو میدید با خود فکر کرد: در ابتدا او هم یک آدم مثل تمامی آدمها بود ولی برای نجات جان دوستش که خیلی به شبح ها علاقه داشت مجبور شد خودش هم یک شبح شود و با این آدم که موهای نارنجی داشت همراه شود.اگر وی اون عنکبوت بزرگ رو ندزدیده بود الان او هم مثل این بچه ها داشت بازی میکرد. خیلی مشتاق بود که با آنها هم بازی شود ولی حیف که این آرزو امکان نداشت. از وقتی که یک شبح شده بود زندگیش شده بود یک چمدان و چند دست لباس قدیمی. به نظر خود او مستحق همچین زندگی نبود ولی و میخواست مثل یک آدم زندگی کند، چه میشد کرد که سرنوشت وی را شایسته این زندگی میدانست. سعی کرد به بچه ها اعتنا نکند و با آقای کرپسلی راهی کتابخانه شد.
مگي با سرعت چمدانش را جمع كرد تا از قطار جا نماند ديشب تمام كتابهايش را از كتابخانه جمع كرده بود مبادا جا بگذارد همه ي وسايل را در ذهنش مرور كرد : چوب دستي رو كه گذاشتم ... مواد اوليه ي معجون سازي هم همينطور ... ترازوي برنجي هم... مگي با صداي بنگي از جا پريد و يك عنكبوت از سقف پايين افتاد ... اخ دوباره اين جن خونگي خرفت اومد تو هميشه اونو ميترسوند آن جن مستحق يك تنبيح جانانه بود جن خانگي با احترام خم شد و گفت : پدرتان در طبقه ي پايين منتظر شماست. مگي به حرف هاي جن اعتنا نكرد و چمدان و پليور نارنجي اش را برداشت و مشتاقانه به طبقه ي پايين رفت او هيچ وقت خود را شايسته ي احترامات جن نمي دانست.......
خب داستانت نسبت به کلمه ها خوب بود... از نظر درست استفاده کردن از کلمه ها هم خوب بود... تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/28 12:28:14
یک روز از آن حادثه می گذشت اما فلور دلاکور هنوز مشتاق بازگشت به محل مسابقه بود. غده های نارنجی رنگ روی دستش باعث می شد که آن خاطره تلخ را به یاد بیاورد. اگرچه آن خاطره بسیار تلخ بود اما فلور خودش را مستحق دانستن حقایق می دانست. باید باز میگشت و شایستگی خودش را ثابت می کرد. باید دوباره مسابقه می داد. به سمت کتابخانه به راه افتاد تا اطلاعات لازم را برای مسابقه مجدد در کتاب ها بیابد ! درست بود که آن عنکبوت غول پیکر با نیش هایش سه زائده نارنجی روی دستش به جا گذاشته بود اما در مرحله مواجهه با شبح ها می توانست موفق شود. راه مواجهه با اشباح را پیدا کرد. کتاب همیشه معجزه می کند. به سمت خوابگاه به راه افتاد وبه اتاقش رسید و به سمت چمدانش رفت و دستش را جلو برد - باز هم چشمش به آن غده های نارنجی افتاد اما اعتنایی نکرد - و چمدانش را از زیر تخت بیرون کشید.بلافاصله به سمت ترازویش رفت تا بیست گرم پودر پای ملخ که برای شکست اشباح لازم بود وزن کند ! کیسه ی مواد معجون سازی اش را بیرون کشید و بیست گرم پودر پای ملخ برداشت ... تا 15 دقیقه دیگر مسابقه شروع می شد !!! او باید حقیقت را در مورد وجود آن عنکبوت در مسابقه می فهمید ... قرار بود هیچ موجودی در مسابقه نباشد. با سرعت به سمت محل مسابقه به راه افتاد !
اوکی مشکلی نداره ... تایید شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/27 20:11:57
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
بر روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.خودش را مستحق چنین تنبیهی نمیدانست.چطور می توانست ظرف کمتر از یک هفته معجون نارنجی رنگی را بسازد که با آن جانداری را به شبح تبدیل کند. از روی تختش برخاست و چمدان کهنه و خاک گرفته در زیر تختش را، بیرون کشید.بی اعتنا به عنکوب های روی آن، درش را به آرامی باز کرد و ترازوییش را برداشت.همان لحظه چیزی مثل برق از ذهنش گذشت باید به کتابخانه میرفت تا کتاب یکی از اساتید سابق هاگوارتز را بیابد.
شبح-عنکبوت-نارنجی- مشتاق- ترازو- اعتنا- چمدان- مستحق- کتابخانه- شایسته توباید به من می گفتی.اوه هرمی بس کن دیگه شاید دلش نخواد بما بگه.این رون گفت وبا اشاره به هرمایونی فهماند که ازهری چیزی نپرسه.
بعد از اندکی سکوت هری دهان باز کرد وگفت:باشه من بهتون می گم که چه اتفاقی افتاد.
هری:من داشتم لباسنارنجی خودم رو توی چمدان جا می دادم که یییییههههووعنکبوتعظیم الجثه ازچمدان بیرون پرید.شماهم می دونید که من آدم کنجکاوی هستم.به همین علتمشتاقانه به دنبال عنکبوت به راه افتادم.مشخص بود که تحت طلسم فرمانه.اون مستقیم به سمتکتابخانهرفت ومن به دنبال او رفتم تا اینکه اون پیش یک موجودی نگاهی انداختم انگار خواب بودم ولی نه... اون یهشبح بود . شبح به یه زبونی که فکر می کنم زبون عنکبوت ها بود ،شروع به حرف زدن کرد. بعداز چند دقیقه دیدم شبح یهترازو رو از روی میز برداشت و اون عنکبوت رو کشت .منم جلو رفتم و به اون گفتم توکی هستی واو به سوالماعتنایی نکرد وزود غیب شد. منم به دفترمدیر رفتم وتمام ماجرا رو به او گفتم.
هرمایونی:اوه هری توشایستگیخودت رو نشون دادی چون برای اولین بار کار عاقلانه کردی! رون باتاسف گفت:ولی هری به نظر من اون شبحمستحق کشته شدن بود.چون داشت درمورد تو اطلاعات تو جمع میکرد.
هرمایونی:رون ممکن چرت وپرت نگی؟
هری:ولی به نظرمن داشت برای ولدمورت کار میکرد...
ممنون از اینکه جملات رو رنگی کرده بودی ... جملاتی که به کار بردی منطقی بود تایید شد!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/26 18:47:22
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
هاگوارتس شلوغ بود . در قفسه های کنار دیوار (کتابخانه) پر از کتاب بود . از کتاب های اژدها های غول پیکر تا کتاب های (عنکبوت) های کوچولو ! تریلانی در کتابخانه ایستاده بود . دانش آموزان ، کارکنان و حتی (شبح) ها در رفت و آمد بودند. تریلانی دانش آموز کوچکی را دید که یک (ترازو)ی (نارنجی) رنگ در دست داشت و با حالتی (مشتاقانه) از روی کتاب چیز هایی می خواند و با ترازو وزن می کرد. پروفسور تریلانی به او (اعتنایی) نکرد. (چمدان) را در دستش فشرد و به سمت در خروجی به راه افتاد. او (مستحق) این حقارت نبود. شاید (شایستگی) ماندن در هاگوارتس را نداشت و لی نباید با این حقارت اخراج می شد !! نگاهی به اطرافش کرد و زیر لب گفت : " خداحافظ هاگوارتس "
ببین یک جوری از کلمات استفاده کرده بودی که به جا نبود ... دوباره تلاش کن تایید نشد(پادمور)
من تا حالا 5 تا داستان نوشتم که یکیش هم یک فن فیکشن هری پاتر بوده ( هری پاتر و طلسم نابخشودنی ) و همیشه همینجوری از کلمات استفاده کردم ، اکثرا هم داستان هایم مورد تایید قرار گرفته ... یک بار دیگه هم تلاش می کنم !!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/26 15:17:24 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/26 15:23:21 ویرایش شده توسط Lord Scorpion در 1385/12/26 16:16:49
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
ردای نارنجی تیم چادلی کنونز را به آغوش کشیده بود.در تاریکی شب به مبارزه با افکارش برخاسته بود.افکاری که به فردای آنروز مربوط میشد.فردا بیل با فلور ازدواج می کردند , این موضوع شادی را به یاد او می آورد ولی چزیزی که شادی واقعای را در وجودش نقش کرده بود , موضوع دیگری بود.او بعد از چند ماه دوری از همیون بالاخره می توانست بار دیگر او را ببیند.مطمئن بود که هرمیون نیز به همین اندازه و یا شاید حتی بیشتر از او, مشتاق دیدار او است. در همین لحظه در زیر نور مهتاب, شبحی از یک جانور را دید که در حیاط بود.کنجکاو شد تا بفهمد آن موجود چیست, با عجله به سوی پنجره اتاق خود دوید. در بین راه پایش به ترازو جادویی خود که در چمدانش قرار داده بود گیر کرد و به طرز وحشتناکی به زمین خورد.درد شدید را در زانوی خود حس کرد, ولی بدون آنکه به آن اعتنا کند کشان کشان خود را به پنجره رساند.رنگ از رخسارش پرید, آن موجود یک عنکبوت غول آسا بود!ولی این امکان نداشت, در حیاط خانه آنها یک عنکبوت چه می کرد؟در هیمن لحظه نور مهتاب بر بدن عنکبوت تابید و رون را متوجه اشتباه خود کرد.آن موجود, نیزلی بود که دیروز هاگرید بری تبریک عروسی به بیل و فلور فرستاده بود و بیل می توانست با فروش آن پول هنگفتی به دست آورد, زیرا آن نیزل از بهترین گونه های آن بود.مسلما بیل بعد از آن شجاعتی که در هاگوارتز به خرج داده بود, مستحق چنین پاداشی بود.فلور و زیبایی اش واقعا شایسته و برازنده بیل و قلب او بود.با به یاد آوردن موضوع بیل , شتابان به سوی کشوی میز تحریر خود رفت تا بار دیگر نامه هرمیون را بخواند: (( رون عزیز, امیدوارم حالت خوب باشد.من هم اکنون در کتابخانه جادویی بیرمنگهام بودم و مطالب جالبی راراجع به درمان زخم گرگینه ای که در ماه کامل نشده باشد به دست آوردم, می خواستم در این نامه برایت ارسال کنم ولی چون می خواستم خودم برایت آنها را بخوانم, از این کار منصرف شدم.به زودی می بینمت. دوستدار تو, هرمیون)) رون ویزلی نامه را در آغوش کشید و به خوابی عمیق فرو رفت.
هوا گرگ و میش بود. نسیم گزنده ای صورتش را می آزرد. روبروی غار بزرگی ایستاده بود . سالها بود به دنبال آن بودند. به چهرۀ (مشتاق) هرمیون نگریست. کمی قوت قلب گرفت و وارد شد. رون که مثل همیشه با دیدن تار (عنکبوت) ترسیده بود ناله ای کرد اما هری به او (اعتنا) نکرد . غار تاریک و سردی بود و در عین حال بزرگ و تو در تو. نفسش صدادار شده بود . هر چه می گذشت از علاقه اش به غار کمتر می شد. به آرامی و با تردید به سوی انتهای غار می رفتند . نا گهان هرمیون با صدایی لرزان گفت:هری. هری به او نگاه کرد او ایستاده بود و با نا امیدی به انتهای غار خیره شده بود به آنجا نگاه کرد نور ضعیفی در اتاقک انتهای سالن سوسو می زد:کسی آنجا بود! شیئ (شبح) مانندی از دور به آنان نزدیک می شد. هرمیون با عجله یکی از کتاب های (کتابخانه) را که با خود آورده بود باز کرد و گفت: ...اشباح هزار سالۀ جادوگران قدیمی به خاطر اذیت و آزار مشنگ ها به آنجا تبعید شده اند و قدرت از آنها سلب شده است... هری این جمله را بیش از ده بار خوانده بود اما یادآوری به جایی بود. کم کم به انتهای غار نزدیک شدند . مردی با شنل آشنای (نارنجی) رنگی بر کف زمین افتاده بود . از مو های بورش او را شناختند. او لوپین بود. خونش که بر روی زمین ریخته بود تازه بود. اشک در چشمان هری حلقه زد . دیگر از مرگ آشنایانش خسته شده بود . او مسلمآ (مستحق) این بلا نبود. (چمدانش) چند قدم آن طرف تر بر زمین افتاده بود،چند کتاب،معجون اسنیپ،یک حقیقت یاب،ترازوی مورد علاقه اش وچند شیء عجیب از آن بیرون افتاده بود گویی کسی در آن به دنبال چیزی میگشته . (شایسته) نبود او را همان طور رها کنند اما کارهای مهم تری در آن غار داشتند.
خوب بود ... از همه ی جملات به جا استفاده کرده بودی ... تایید شد !!! میتونی بری مرحله ی بعد(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریندل والد در 1385/12/25 21:43:24 ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/26 9:19:27
من کسی که در راه رسیدن به جاودانگی از همه جلوتر بودم.