جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

126 کاربر(ها) آنلاین هستند (116 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
124 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی از جلو و جیمز ایگوری و مورگان از پشت سرش بستنی فروشی را ترک کردند . ( تمام ماجراها باید توی بستنی فروشی اتفاق بیفته ! پس نمی تونن بستنی فروشی رو ترک کنن )

فیلم را به عقب برمی گردانیم

*********

آنی مونی دوباره پشت صندلیش نشست . جیمز با اینکه ردای ایگور برایش بلند بود ولی با کلی زحمت ، ژست بزرگترها را گرفت و روی صندلیی که ایگور قبلا اشغال می کرد ، نشست .

مرگخوار سوم ، درحالیکه حوصله اش سر رفته بود ، به ساعت بستنی فروشی نگاهی انداخت . عقربه بزرگ ساعت به اسکلتی که به جای عدد دوازده وجود داشت نزدیک می شد و عقربه کوچک ، پاورچین پاورچین خود را به سر باسیلیسکی که جای عدد یک را اشغال کرده بود می رساند .

مرگخوار سوم غرید :
- قرار بود این بارتی بیاد و برامون بگه نقشه ارباب چیه . یعنی چرا پیداش نیست ؟ دو دقیقه دیر کرده ها !

آنی مونی جوابی نداشت که بدهد ولی جیمز تنش می خارید :
- حتما رفته نهار بخوره که بعدا مجبور نباشه دستپخت آناکین رو تحمل کنه !

آناکین ضربه ای محکم به پس سر جیمز زد :
- مورگان ببین این ایگور چی میگه ! کار به جایی رسیده که اینم از دستپخت من ایراد می گیره !

مرگخوار سوم که همان مورگان بود ، خم شد و مج جیمز را گرفت :
- و نکته مهم تر ! ایگور جان ، تو از کی تا حالا آنی مونی رو به اسم کامل صدا می زنی ؟ مچ دستت چرا اینقدر باریک شده ؟ جثه ت چرا اینقده ریزه ؟ چرا اینقدر لاغر شدی تو این هجده و اندی دیقه گذشته ؟

جیمز که هول شده بود ، اولین چیزی که به ذهنش رسید گفت :
- آخه بسکه این بستنیه عالی بود ، هر چی تو وجودم بود تو دسشویی بالا آوردم ...

و شروع کرد به شرح و تفصیل محتویات معده اش که در مرلینگاه تخلیه کرده بود تا جایی که مورگان و آنی مونی شاکی شدند :
- جون مادرت بس کن دیگه ! فهمیدیم ! مارفهم شدیم ! ول کن جون اون کروشیوهای ارباب !

مورگان با عجله به در اشاره کرد :
- بچه ها اونجا رو !

آنی مونی فورا به طرفی که مورگان اشاره کرده بود نگاه کرد :
- چیه ؟ بارتی اومد بالاخره ؟

- نه باو ! از اون بهتر ! پیوز با یه روح غریبه داره از دیوار رد میشه بیاد تو ! بریم یه خورده سر به سرشون بذاریم

ویرایش ناظر :
امتیاز پشت شما 7 از 10!
موفق باشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/9/3 14:28:44
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1387 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه اوستا من میترسم...

مرلین با عصبانیت به شاگرد کوتاه قامتش نگاه کرد.
_ خجالت بکش ! تو مثلا" یه محفلی هستی. تو خیلی خفنی. باید به مرگخوارا ثابت کنی که اونا هیچی نیستن. تو باید مشت محکمی به دهان مرگخوارا بزنی...تو. هی وایسا ببینم ، کجا رفتی جیمـــــــــــــــز !!!!

جیمز در حالیکه یویو اش را در جیبش جا میداد ، به سمت دستشویی دوید.
_ اوستا دارم میرم تا به مرگخوارا نشون بدم که هیچ غلطی نمیتونن بکنن...

مرلین در حالیکه در دلش به جیمز میخندید ، با حرکت سر او را تشویق کرد.
_ تو میتونی. برو منم پشتتم !

در همان هنگام که جیمز ، در دستشویی را پشت سرش میبست ، آنی مونی به کنار مرلین رسید.
_ آقا ببخشید این رفیق ما نیومد پس چرا!؟

مرلین با دستمالی شروع به تمیز کردن پیشخوان مغازه کرد.
_ نمیدونم واالله... هیجده دقیقه و بیست و چهار ثانیه ی پیش رفت توی دستشویی ولی من ندیدم که بیرون بیاد.

آنی مونی با تعجب نگاهی به مرلین و بعد از آن به پیشخوان مغازه که روی آن جسد هزاران هزار مگس به چشم میخورد نگاه کرد. و به سمت در دستشویی حرکت کرد.

تق تق تق

_ اهم اهم
آنی مونی : اهمو کوفت! تو چرا نمیای بیرون!؟ مردی مگه !؟
_ اهم اهم
آنی مونی با عصبانیت ضربه ای به در دستشویی زد.
_ بیا بیرون ایگور ... دیرومون میشه ها! دیر برسیم ارباب کروشیو مون میکنه ها...
و بعد در حالیکه دهانش را به در دستشویی نزدیک میکرد آرام زمزمه کرد : مگه یادت رفته ماموریتمون رو!؟!

جیمز در داخل دستشویی ایستاده بود و حالیکه نقاب ایگور را به صورتش میزد ، فکری شیطانی به سرش زد.
در فکر جیمز :

حالا بهترین وقته که من به عنوان ایگور وارد جمع مرگخواران بشم و از کارای اونا سر در بیارم... مگه چی میشه منم دوتا شناسه داشته باشم!؟ این همه آدم هزار تا شناسه دارن . خب منم دو تا داشته باشم!!!!

جیمز در حالیکه سعی میکرد صدای ایگور را تقلید کند ، گفت : اومدم اومدم بزار این سیفونش گیر کرده آخه!

جیمز لگدی به جسد ایگور مرحوم زد و راه خود را باز کرد ، در همان حین فکری به ذهنش رسید. دستش را به سر ایگور نزدیک کرد و دسته ای از موهای او را کند.
جیمز : اینا لازمم میشه...

و باشجاعت تمام در دستشویی را گشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

بنگ...

-اه چه خونی هم داشت این لامصب.تا کی باید بشینم اینجا مگس بکشم؟

چرا پس مشتری نمیاد؟

ناگهان درب بستنی فروشی باشدت باز میشه و سه نفر که ماسک رو صورتشون بوده میریزن تو و پشت یک میز میشینن.

-یک میوه ای با خامه ی اضافه و دوتا فالوده.

مرلین که با دیدن مشتریا خوف کرده بوده سریع پاهاشو از رو میز میندازه پایینو به شاگرد جدیدش که خوابش برده بوده یک دیپالسو میزنه و اونو از خواب بیدار میکنه.

-پاشو بچه مشتری اومده . 3 تا میوه ای با خامه ی اضافه.

بچه هه سریع از جاش بلند میشه وبستنی ها رو آماده میکنه و میده دست برادران مرگخوار.

-میگم خوب حالشونو گرفتیم گرفتیم . بیچاره نمیدونست کجا فرار کنههههخخخخققق....فوشت.

ایگور:من حالم خوب نیس. میرم دسشویی .

15 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.

16 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.

17 دقیقه میگذره و خبری از ایگور نمیشه.
...

مرلین: هوی بچه این چرا نیومد بیرون برو ببین چکار میکنه؟

بچه هه میره یه نگاه میندازه تو دسشویی و میبینه ایگور با سر رفته تو توالت و جان به جان آفرین تسلیم کرده.

-اوسا. این یارو مرده.

-چی میگی؟نه! امکان نداره.بذار ببینم...ای وای مرده حالا چکار کنیم؟ دیدی بدبخت شدم .... دیدی بیچاره شدم... اینا الان مارو میکشن ... این چه بستنی ای بود به خرد اینا دادی؟

بچه:اوسا من که گفتم اینجا رو بکوب شما به حرف نکردی که نکردی بیا خوب شد حالا درستش کن .

-ساکت شو ببینم ، بکوب بکوب.

آنی مونی: ایگور آهای ایگور کجایی؟ داریم میریم...

مرلین :وای داره میاد اینطرف برو تو دسشویی لباسای اونو تنت کن و نقابشو بزن بدو تا به درک واصل نشدیم...

________________________________________

کاراکتر شاگرد بچه رو نفر بعد هر کی خواست معرفی کنه.

ویرایش ناظر :

امتیاز این پست 5 از 10 و 5 امتیاز هم به خاطر سوژه جدید به شما تعلق میگره...که در مجموع میشه 10 امتیاز.
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/30 14:58:38
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به پوستر هاي بستني هاي خوشمزه كه روي ديوار مغازه بود نگاه كردم! زبون ِ خشك شدم از دهنم آويزون بود و ردام از گرما به تنم چسبيده بود.تصویر تغییر اندازه داده شده با خودم فكر كردم قبل از اينكه بيهوشش كنم، يك بستني بزنم تو رگ!!!
رفتم و روي اولين صندلي نشستم. الكتو موردره از پشت پيشخوان نگاهي به من كرد و گفت:
-" چي ميخواي؟؟؟"
با تعجب گفتم:
-"مگه چيزي به جز بستني هم داريد؟! شايد يك معجون خوشمزه... "
الكتو با عصبانيت و آهسته گفت:
-" يك معجوني بهت بدم كف كني!!!"
ظرف بزرگ بستني تا دقايقي بعد جلوم، روي ميز بود. نگاهي به بستني كردم....آبي رنگ بود و خيلي خيلي بد بو.... غير طبيعي به نظر مي رسيد. يكجورايي فكر كردم اين همون معجون ِ خطرناك است و اون ميخواد من او رو بخورم!!! نميدونستم چه تآثيري روم دارد اما نبايد ميخوردمش... هوا گرم بود و طاقت من داشت كم كم تموم ميشد!!! الكتو با چشماش منو زير نظر داشت! لحظه اي صبر كردم و بعد فرياد زدم:
-"ایوانیوم لنگریوم"
الكتو به آرومي روي زمين افتاد. ميدونستم كه ورد بيهوشي معمولي به دلايلي روش اثر نميكنه! به بستني روبروم نگاه كردم! قلبم از هيجان لبريز شده بود! چوبدستيمو بالا آوردم و زمزمه كردم:
-"ترانريوم رايتاري"
وقتي واژه رايتاري رو ميگفتم، چوبدستي رو به سمت ميز گرفته بودم و اكنون مواد تشكيل دهنده ي بستني كه حالا مطمئن شده بودم كه همون معجون است، روي ميز حك ميشد! سرم رو به ميز نزديك كردم و با دقت خوندم:
-" عرق ِ زير بغل سوسك ژاپني... ناخن هيپوگريف... پودر ِ استخوان آدميزاد و پر ِ توپ اسنيچ"
عرق روي پيشونيم رو پاك كردم و كاغذي رو كه پروفسور لوپين بهم داده بود رو در آوردم. قلم پرم رو از جيب ردام خارج كرده و شروع به نوشتن كردم:
-" مام ِ موگلي. خون تك شاخ. پودر استخون تسترال."
قلم پر رو بين موهام فرو كردم و سرم رو باهاش خاروندم. تا به حال در مورد پادزهر براي پر ِ اسنيچ، جايي چيزي نخونده بودم! يهو يك چيزي به ذهنم رسيد! روي كاغذ نوشتم:
-" پادزهري براي پر ِ اسنيچ."
مام و خون تك شاخ و پودر استخوان تسترال فورآ ظاهر شد. اما پادزهري براي پر اسنيچ نيومد! به جاي آن نوشته هايي روي كاغذ نوشته شد. فورآ دستخط پروفسور لوپين رو تشخيص دادم:
-" دنيس كمي دقت كن. خودت بايد پادزهر رو پيدا كني."
روي كاغذ نوشتم:
-" پروفسور خواهش ميكنم. لااقل يك راهنمايي بكنيد!"
براي چند لحظه فكر كردم پروفسور نمي خواد جوابم رو بده. اما بعد يادداشتهايي روي كاغذ حك شد:
-" تو خودت يك بازيكن كوييديچ هستي! مقداري فكر كن. براي اين پادزهر به يك چيز تكميلي احتياج داري"
سرم رو بين دستام گرفتم. هوا به قدري گرم بود كه مغزم كار نميكرد. با خودم فكر كردم:
-" يك چيز تكميلي... يك پر اسنيچ به چي احتياج داره؟؟ چيزي كه تكميلش كنه!؟؟؟"
يهو چيزي به ذهنم رسيد. خوشحال روي كاغذ نوشتم:
-" ممنون پروفسور"
و اضافه كردم:
-" توپ اسنيچ"
توپ خيلي سريع ظاهر شد. فورآ اونرو گرفتم و در حالي كه ازش معذرت خواهي ميكردم پرهاي كوچيكشو ازش جدا كردم. توپ ِ بي پر تو دستاي من آروم گرفت.
حالا همه چيز براي تهيه پادزهر آماده بود. پاتيلم رو از كوله ام بيرون آوردم و مشغول شدم. بعد از گذشت حدود پونزده دقيقه همه چيز آماده بود. معجون و پادزهر رو برداشتم و تا خواستم از در بيرون برم الكتو فرياد زد:
-" كوچولوي خبيث... نميتوني از دستم فرار كني."
برگشتم و با وحشت به پشت سرم نگاه كردم. الكتو به هوش آمده بود! خيلي طولش داده بودم. چوبدستيش رو بلند كرد. من هم به سرعت همين كار رو كردم. الكتو فرياد زد:
-" ايمپريمنتا"
اما من از او سريع تر بودم و فورآ وردش رو دفع كردم و فرياد زدم:
-" ابليوييت"
و به راحتي ذهنش رو پاك كردم. الكتو گيج به من نگاه ميكرد و من هيجان زده از وردي كه اجرا كرده بودم؛ با خوشحالي مغازه رو ترك كردم.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 05:29
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا همچنان گرم بود.لاوندر در حالی که خیابان هاگزمید را متر میکرد یقه ی لباسش را میگرفت و تکان میداد تا شاید هوای خنک به او بخورد...
-اوه،ببین..مثل اینکه از گرما داری هلاک میشی!!پس بیاتو!!
لاوندر چنان از ترس پرید که حاضر بود قسم بخورد حدود بیست سانتی از زمین جدا شد. پست سرش مردقوی هیکلی ایستاده بود و به او به صورت نگاه میکرد. لاوندر با ابروهای بالا رفته به الکتوموردره خیره شد.الکتو مشغول ور رفتن ب قفل در مغازه اش شد. در همین هنگام لاوندر متوجه چیزی در کنار در مغازه شد...یک قوطی بزرگ رانی بود...بزرگتر از حد طبیعی اش...نگاه او میان الکتو و قوطی در نوسان بود.
بلاخره اونها وارد مغازه شدند. مغازه بزرگ نبود اما دلباز بود. به گونه ای عجیب رنگ ووارنگ بود. دیوار ها سفید بودند و روی انها بادکنک های ابی و قرمزدیده میشد. شش تا میز گرد با دوصندلی در مغازه پخش بود که همگی به رنگ صورتی خوشمزه (!) ای بودند. روبروی در ورودی پیشخوان مغازه بودو در کنارش فریزر بزرگی که از بیرون بستنی های داخلش پیدا بود قرار داشت. بستنی های سبز،سفید،ابی، قهوه ای،کرم و هررنگی که در دنیا وجود داشت.لاوندر بی اختیار احساس خنکی میکرد...الکتو دو بستنی قیفی شکلاتی اورد و او را دعوت به نشستن کرد.
وقتی که لاوندر مشغول خوردن شد سرش پایین بود. متوجه نگاه های الکتو شده بود.چرا او انطور برخورد میکرد؟ الکتو دستش را روی میز گذاشت و لاوندر دیگر تحمل نکرد و بستنی اش را با حالت به صورت الکتو کوبید که در یک عملیات دفاعی از خودش از جا پرید. لاوندر مطمئن بود که زیر ضرب شصت الکتو له خواهد شد اما الکتو فقط گفت:
-خیلی دیوونه ای ..خوشم اومد!!ولی بهتره بدونی که من کلا با فرادی مثل تو که طرف دامبلدور مشکل دارم، پس بدون که...
- ایوانیوم لنگریوم
الکتو به چوبدستی لاوندر خیره شد. سپس بعد از برخورد ورد سفید رنگ، روی زمین افتاد. لاوندر نیز دستپاچه شد.بلند شد و بعد ناگهان احساس سرگیجه کرد،بستنی از دستش روی زمین افتادو بعد جلز و ولز کرد!لاوندر عق زد،حالش به شدت بد شده بود.اما باید ان معجون را تا سی دقیقه ی دیگر همراه پادزهرش به هاگوارتز میبرد تا شاید، افرادی که دچار تنگی نفس شده بودند،نجات یابند.
مطمئن نبود که همان قوطی رانی حاوی معجون باشد. بیرون از مغازه شتافت و قوطی را برداشت. سنگین تر از ان بود که فکرشو کرده بود، سکندری خورد ولی نیفتاد.وارد مغازه شد . با سردرگمی به قوطی خیره ماندو بعد با چوبدستی اش ضربه ای به ان زد:
-ریداکتو!
اماده بود تاهمه ی معجون را در پاتیلی که باخود اورده بود بریزد. پاتیل را از داخل کیف خود بیرون اورده بود.در کمال ضایعی متوجه شد که چیزی درون قوطی نیست.ولی پس چرا انقدر سنگین بوده؟ لاوندر خواست بلند شه که متوجه سنگین شدن اتیل در دستش شد...چیزیدرون پاتیل میریخت. دستش را در ان فرو برد و بعد با چنان سرعتی انرا پس کشید که فقط ردی از دستش روی هوا ماند. چیز لزج و ابی مانندی به دستش چسبیده بود. چیزی مانندبستنی در حال اب شدن...مخلوط با اب دهان یک حیوان...! حالش به هم خورده بود با این حال بعد از اینکه مطمئن شد پاتیل پره پر شده است،انرا برداشت و با زحمت روی میزگذاشت.
-خب،اینجا نوشته که...باید با ورد ترانریوم رایتاری این کارو انجام بدم.
او به پاتیل خیره شد و سپس چوبدستی اش را دراورد.
-ترانریوم رایتاری
صدای چلپ چلپ چندش اوری به گوش رسید و سپس، معجون دلمه بست و انگار که با نظم خاصی طبق یک دستور عمل میکند،اجزای ان تقسیم شدند.
لاوندر پیچ خوردن چیزی را در معده اش احساس کرد... حالش کمی بدشده بود و با دیدن معجون و بوی نفرت انگیزی که از ان می امد، چندان بهتر هم نشده بود...
معجون شامل خون، چیزی شبیه جگر، ماده ای سفید رنگ شبیه نمک، مقداری یخ، برگهایی از گل ها مختلف و بالاخره،ذره ای از معجونی سبز رنگ.(معجون قاب اویز تقلبی بوده)
لاوندر مشغول ورق زدن کتاب هزار معجون خطرناک و پادزهر انها شد. بالاخره برای تمامی موارد پادزهر انها را پیداکرد و شانس با او یار بود که همه ی انها را داشت!
اب برای خون، پادزهر بیزوار برای جگر فاسد، شکر برای نمک، برگه ی بادوم زمینی برای گلهاو چرک غلیظ غول برای نابودکردن معجون سبز.
بالاخره با هزار دردسر معجون را ساخت. ده بار هم زد، همان طور که در دستور تهیه گفته بودند، معجونش سیز رنگ شده بود.دوباره حالش بد شد. معده اش پیچ خورد و متوجه شد که بیش از حد وقت تلف کرده است. با عجله پاتیل را برداشت ، پایش به پای الکتو گیر کرد که روی مزنی افتاده بود، با شتاب به زمین خورد و از شانس خوبش، پادزهر روی شکم الکتو فرود امد . انرا چنگ زد و همراه کمی از معجون داخل پاتیل که حالا دوباره در رانی بود از مغازه ارج شد.لحظه ای باریکه ای از نور روی زمین سفید انجاپاشید و سپس با بسته شدن در ، همه جا ساکت و تاریک تر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
او بعد از مدتها توانسته بود به آن معجون فوق سمي دست پيدا كند.آن هم در بستني فروشي فلوريان،يكي از بهترين دوستانش.وزارت خانه براي شخصي كه معجون و پادزهر آن را كشف كند جايزه اي بزرگ گذاشته بود و اين مساله زندگي او را تغيير ميداد.بالاخره ميتوانست با آن دختر زيبا،كه از صميم قلب دوستش داشت،ازدواج كند و خيلي كارهاي ديگر!

با قيافه اي هراسان به معجون خيره شده بود و ورد تشخيص مواد اوليه را در ذهن خود تكرار ميكرد.براي اين كار دقت زياد و تمركز لازم بود.پس سعي كرد خود را آرام تر كند تا بتواند به راحتي كار خودش را انجام دهد.اما ميترسيد،رقيبش كه كه معجون را ساعتها پيش پيدا كرده بود،كارش زودتر تمام شود و جايزه را ببرد.پس نبايد وقت را تلف ميكرد.

چشمانش را باز كرد و دستانش را كه ميلرزيد به چوب جادوئي چسباند.نميدانست چرا دلهره دارد.او هيچوقت اينطور نبود.چوب دستي را بالا آورد و بالاخره بر ترسش غلبه كرد.
-ترانریوم...!

نور سبز و خيره كنند اين ورد،اكو صدايش را كه در مغازه كوچك بستني فروشي محو كرد.چوب دستيش را به طرف كاغذي سفيد كه همراه داشت برد و ادامه ورد را فرياد زد:
-رایتاری..!

اينبار نور قرمزي از چوب دستي در آمد و به طرف كاغذ رفت.بعد از مدتي نور قرمز رنگ محو شد و نوشته هايي بر روي كاغذ نمايان شد.او توانسته بود نيمي از كار را انجام دهد!اميدوار تر شده و به ليست تركيبات سازنده معجون خيره شد.
حالا بايد مامور بستني فروشي را بيهوش ميكرد.به سمت او برگشت و با صداي آرامي ورد "ایوانیوم لنگریوم"را تلفظ كرد.در پيام امروز خوانده بود كه ورد اصلي بيهوشي بر روي او تاثيري ندارد.بنابراين او اين ورد را آموخته تا بتواند كارش را بهتر انجام دهد.جسم آقاي موردره بر روي زمين افتاده بود و با دهان باز به سقف مغازه اش خيره شده بود.صداي جيغ مشتري ها را از بيرون مغازه مي شنيد.

10 دقيقه گذشته بود و او به كمك كاغذي كه از يكي از معجون سازي هاي حرفه اي،ريموس لوپين گرفته بود موارد تشكيل دهنده پادزهر را يادداشت و مواد تشكيل دهنده پادزهر را دريافت كرده بود.آنها را درون پاتيلي مخلوط كرده و معجون به زنگ آبي روشن ساخته بود.آن معجون بوي بسيار خوبي ميداد و او شك داشت كه چرا از آن معجون به جاي وسايل خوشبو كننده ماگلي،استفاده نميكنند.به هر حال حالا او توانسته بود پادزهر را بسازد.او برنده جايزه بزرگ وزارت خانه شده بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در بستنی فروشی فلورین فورتسکیو که در کوچه دیاگون واقع شده بود ، معجون خطرناکی قرار داشت که گاز سمی ای از خود متصاعد میکرد که باعث بسته شدن راه های تنفسی می شد . پرسی ویزلی که از این خبر مطلع شده بود ، تصمیم گرفت که پادزهر این معجون را بسازد ؛ با این قصد ساعت 12 نیمه شب وارد بستنی فروشی شد !
آلوهومورا ! لوموس !

بعد از باز شدن درب مغازه ، پرتوهای ضعیفی به سوی اشیا روانه شدند ؛ با اینکه سالن طویلی بود ولی پیدا کردن معجون نمی توانست کار سختی باشد ، چرا که وسایل زیادی در آنجا وجود نداشت . چند دسته میز و صندلی چوبی و پیشخوان که تعدادی ظروف کوچک و بزرگ دور آن را فرا گرفته بود .

یافتن معجون ساده تر تر از آنی بود که تصورش را میکرد ؛ ظرف شیشه ای نسبتا بزرگی روی بالاترین قفسه پشت پیشخوان قرار داشت که معجون شفافی درون آن شناور بود . کمی جلو تر رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت : آسیو معجون

شیشه پرواز کنان در حالی که تاب میخورد به سمت پرسی آمد و با اشاره او روی پیشخوان متوقف شد . صداهای مبهمی که از کوچه دیاگون شنیده می شد ، اضطرابش را بیشتر می نمود و به او هشدار می داد که باید سریعتر کارش را انجام داده و از آنجا خارج شود . صدای خش خشی توجه او را به خودش جلب کرد ، مرد مسنی آن طرف سالن روی برگه ای خم شده بود و بدون توجه به اتفاقات پیرامونش مشغول بررسی چیزی بود ، پرسی با حالتی عصبی گفت : موردره و به سرعت چوبدستی اش را هلالی شکل تکان داد و گفت : ایوانیوم لنگریوم ؛ صدای غژی از میز بلند شد و آقای موردره بیهوش روی آن افتاد .

پس بی توجه گفت : ترانیوم و به معجون اشاره کرد و ادامه داد : رایتاری !

لیست ساختار معجون بروی کاغذی نامرئی روبرویش شکل گرفت ، با چوبدستی اشاره ای به برگه ای که ریموس لوپین به او داده بود کرد و مواد مورد نیاز برای تهیه پادزهر پدیدار شد !

با عجله مواد معجون و مواد خنثی کننده را تطبیق داد و بالاخره بعد از دقایقی که گویا به مدت ها می انجامید پادزهر تهیه شده بود . صدای خر و پف آقای موردره رو به خاموشی میرفت و او باید هر چه سریعتر آن جا را ترک میکرد .

پس با عجله چوبدستی اش را مقابلش گرفت ، ورد نامفهومی را زمزمه کرد و گفت : ریموس من پادزهر رو تهیه کردم ، بگو که چطور برات بفرستمش ، متاسفانه نمیتونه امروز به مدرسه سر بزنم ، با جناب وزیر قرار ملاقات دارم و پاترونوسش را که شبیه آرم سرپرست گروه های وزارت سحر و جادو بود را به سمت هاگوارتز روانه کرد و با صدای پاقی غیب شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 05:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت:3/10 بعد از نیمه شب
دالاهوف کلاه شنلش را روی سرش کشیده بود و مانند یک روح بلند بالا دل شب را میشکافت و در خیابان به پیش میرفت.
شب خوبی را پشت سر گذاشته بود/کلی با مرگخوارای دیگه تفریح کرده بود و اصطلاحا محفلی سیخ زده بودند علاوه بر اون تا جائی که شکمش گنجایش داشت نوشیدنی کره ای خورده بود.
این مشکل همیشگی اش بود حتی از بچگی هم از خواب شب خوشش نمیومد اون موقع ها با رفیقاش میزدند بیرون و به تعبیر خودشون بچه مشنگارو انگولک میکردند!
امشب هم دوباره بی خوابی زده بود به سرش...بی هدف کوچه ها و خیابانها را متر میکرد...همیشه در شب خوی ستیزه جویانه اش قویتر بود/دوست داشت که دست و پنجه ای نرم کنه...ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد با خود اندیشید:حالا که اداره اماکن وزارتخونه مجوز داده و مغازه ها میتونند تا صبح فعالیت داشته باشندبرم یه سری به بستنی فروشی فلوریان فورتسکیو بزنم...اونجا همیشه جای دنج و راحتی برای انواع خلافکاری در شب بوده چون به ذهن هیچ کدوم از کاراگاههای وزارتخانه نمیرسه که ممکنه در ساعات بعد از نیمه شب در یکی از معدود بستنی فروشی های شهر که تا ان موقع هنوز باز است اتفاق خاصی رخ بده.
در واقع فلوریان فورتسکیو از نیمه شب به بعد از یک بستنی فروشی تبدیل میشد به یک کافه انچنانی که در ان خلافهای جورواجور به وفور یافت میشد.درامد اصلی مغازه هم از همین راه تامین میشد.
هوا سوز عجیبی داشت...شنلش را محکم تر به دور خودش پیچید و با گامهای بلندتر و سریعتر به سمت فلوریان فورتسکیو حرکت کرد.
نوشیدنیهای زیادی که خورده بود اثر زیادی روش گذاشته بود ولی هنوز میتونست به راحتی تعادلش را حفظ کند...سه بار به در کوبید.
مرد قوی هیکلی در استانه در ظاهر شد و گفت:سلام.از نیمه شب به اینطرف اینجا فقط افراد خاص و اشنا میایند...
دالاهوف:میدونم
_ولی قیافه شما برای من اشنا نیست...
_برای اینکه اونموقع که من اینجا میومدم هنوز تو از مادرت زاده نشده بودی...
_متاسفم نمیتونم اجازه بدم داخل شید...حالا هم برید کنار میخوام درو ببندم..
_هیچ دری هیچ وقت بروی من بسته نیست!
دالاهوف اینو گفت و با یه طلسم مرد را به داخل مغازه پرت کرد.
افرادی که توی مغازه یا بهتر بگم کافه بودند به اینجور صحنه ها عادت داشتند حالا هم منتظر بودند تا چهره شخصی را که قرار بود امشب سوژه باشه ببینند...
تا دالاهوف پاشو توی کافه گذاشت چشش افتاد به شخصی که سالهای متمادی باهاش کل کل داشت یعنی هاگرید.
_به به سلام بر جناب غول غارنشین بیابونی عزیز!
_سلام و زهرمار
_ببینم تو هنوز نتونستی ارایشگری را راضی کنی که موهاتو بزنه؟
_
_میبینم که پیشرفتم کردی!تا جائی که یادم میاد قبلا فقط یه لونه کبوتر رو سرت درست کرده بودند!حالا کلاغ و گنجشک هم که اضافه شده!البته به غیر از شپش ها و پشه ها!
_این فضولیها به تو نیومده!تو برو کج و معوجی صورتتو درست کن!
_اتفاقا خوب شد یادم اوردی یه جراح پلاستیک خوب پیدا کردم که میخوام برم پیشش ولی قبلش فقط یه سوال دیگه بپرسم:برادرت یاد گرفت تنهائی بره دستشوئی یا هنوز سر پاش میکنی؟
هاگرید که دیگه قاط زده بود با یه حرکت سریع از روی صندلیش بلند شد و خواست که به طرف دالاهوف هجوم ببره ولی با وساطت دوستانش از این کار منصرف شو و خواست سرجاش بشینه که...
...................................شترق................................
شترق خورد زمین!
دالاهوف که با طلسم صندلی را جابجا کرده بود گفت:انگار کسی صندلی را جا بجا کرده بود!
دوستان هاگرید که آب روغن قاطی کرده بودند انواع طلسمها را به سمت دالاهوف روانه کردند...ولی دالاهوف از قبل متوجه شده بود و برای این لحظه امادگی داشت او با یه حرکت سریع خودشو غیب کرد و پشت یکی از میزها ظاهر شد...ان میز را به سمت عمودی قرار داد و پشت اون سنگر گرفت.
کافه در عرض چند دقیقه تبدیل به تلی از خاک شده بود...طلسمهائی که هاگرید بهمراه دوستانش از یک طرف و دالاهوف از طرف دیگر به سمت هم پرتاب میکردند انجا را از یک کافه شیک تبدیل به یک خرابه کرده بود...در واقع انجا حالا به شیون آوارگان بیشتر شبیه بود!
بعد از 10 دقیقه که هاگرید و دوستانش به تعقیب و گریز با دالاهوف پرداختند و متوجه شدند که نمیتونند خفتش کنند رو به او کردند و گفتند:اگر مردی بیا تک به تک با هو دوئل کنیم!
دالاهوف از پشت پیشخوان که در واقع سنگرش بود بیرون امد و گفت قبوله!
هاگرید برای دوئل روبروی دالاهوف قرار گرفت و گفت:وصیتت رو بکن بچه سوسول!
دالاهوف که میدونست حتی اگر بتونه چند تا از اونها را هم در دوئل ببره بالاخره در اثر نزول توان بدنیش سوتی میده و اوضاع قمر در عقرب میشه گفت:
باشه فقط قبلش بزار بعنوان اخرین درخواستم یه سر برم دست به آب...چون شدیدا الان بهش نیاز دارم...تا سه بشماری من برگشتم....تا هاگرید و بقیه اومدن به خودشون بجنبن کار از کار گذشته بود و دالاهوف غیب شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
فکری به حال کریچ کردند و به عله زنگ زدند!
در همان حال... خانه ی دنج عله در کوه آباد سفلی
تلفن شروع به زنگ زدن میکنه.
عله روی تخت خوابیده و معلوم نیست زیرش چیه که با شنیدن صدای زنگ شروع به بالا پایین پریدن میکنه و یکدفعه یک آه میکشه و به سمت تلفن میره.
عله: بلاخره از دست این تسمه های تیمارستان خلاص شدم. الو؟ بله؟ چی؟ چیکار کرده؟ چی زده؟ مگه عیبه زدن؟ اهان اکس زده؟ مگه من مسئولشم؟ من همش سوال میپرسم؟ نه! دیدی؟ باز که شد! خیله خوب! به من چه! چی؟ خوب به من چه. منکه مدیرش نکردم!
و تلفن رو تلق به هم میکوبه!

در همان حال...
بلیز گوشی بلا رو به طرفش میندازه و گوشی توی صورت هدویگ میخوره.
بلیز پای کریچ زانو میزنه و مشغول معاینه ش میشه.
بلیز با پا روی سینه ی کریچمیره و فشار میده.
کریچر:
بلیز: هیییییییییییییییییع!
کریچر دوباره به این صورت در میاد
بلا: تو برو کنار عرضه نداری! باید بهش تنفس مصنوعی داد تا بهشو بیاد!
کریچ در فکر:
یکدفعه لرد از غیب ظاهر میشه و میگه: چی شده؟ چرا یکدفعه رفتین داشتم براتون رل پدرخ... بلا؟
بلا که ارباب رو ندیده به سمت کریچ میره.
لرد یکم به کریچ نگاه میکنه(توضیح: ذهنشو میخونه) و یکدفعه یک دستمال یزدی از جیبش میکشه بیرون و داد میزنه: با مرگخوارای مایم بله؟ نففففففففففففففسسسس کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز با صدای بنگ بلندی نقش زمین شد و ملت شروع به خندیدن کردند.بلیز همان طور که سرش را می مالید با صدایی بلند اما همراه با ناله گفت:
_زهر مار ساکت شید....هوی گربه ی بی خاصیت تو هم اینقدر اینور و انور نپر یه جا ساکت شو دیگه....
فنریر سر جای خود ایستاد و حتی یه میلی متر هم تکان نمی خورد که ناگهان یکی از در وارد شد و همه مرگخوارها توجهشان به سمت در جلب شد.
مرگخوارها:
فرد:
ناگهان فنریر با صدای بلندی داد زد:
_نه....بازم تو....معتاد نامرد...اه اه اه چه سر و وضعی هم داره ضایع......
ناگهان همه ملت نمایندگی سیار شرکت مادولین مخدر را دیدند و در جا او را از اتاق بیرون انداختند و در را هم محکم پشت سر او بستند.بلا با حالتی از آشفتگی گفت:
_باید دو الی سه تا جادوگر و ساحره پیدا کنیم و خونشون را زاپاس داشته باشیم که دیگه نتونه هی گیر بده و همه موافقت کردند.هنوز چند ثانیه ی از موافقت نگذشته بود که فنریر شروع به جیغ کشیدن کرد.مرگخوارها که واقعا ترسیده بودند به سمت او حرکت کردند.
مرگخوارها:
فنریر:
کریچر: :lol2:
(و یه شصت،هفتاد تا دیگه از این شکلک ها)
و تازه ملت متوجه شدند که کریچ چکار کرده است و فهمیدند که کریچر باز هم اکس خفنی را بر حلق خود فرو برده است.ملت که دیذند اوضاع خراب است فکری به حال کریچ کردند و....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�