- مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- ای بابا! مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- اه! یا مستقیم یا آوداکداورا.
ویـــــــــــــــــژ!
- گور بابای ولدم! پیاده می رم.
غییییییـــــــــــــــششش!
جارویی مدل بالا به شدت کنار مورفین ترمز می کند و شیشه های دودی اش پایین می رود:«داداش، اگه مستقیم میری بشین، تا یه جایی می رسونمت.»
چند لحظه بعد؛ روی جارو
باد موها ولب و لوچه ی مورفین گانت را به بازی گرفته و اشکش را درآورده است.
مورفین که بر ترک جارو نشسته به سختی شروع به صحبت می کند:«هاب.... داداش... آه... از اون کلاه ایمنی ها، اضافه اش رو نداری بدی من؟»
راننده ی جارو فریاد می زند:«ها؟ چی گفتی؟»
مورفین با صدای بلند:« از اون کلاه ها که رو سرته؛ اضافه اش رو نداری؟ این باد لعنتی نمی ذاره درست نفس بکشم.»
راننده:«چی میگی تو باباجون؟ بلندتر بگو!»
مورفین دو دستی روی کلاه راننده می کوبد:«می گم از این قابلمه ها نداری، بذارم رو کله ام؟
»راننده:«ها فهمیدم! قابلمه می خوای! گشنته حتما. الان می ریم خونه ی من؛ اونجا یه چیزی پیدا می شه سیرت کنه.»
مورفین:«این دیگه کیه بابا!
»راننده:«باید بیای بریم خونه ی ما ! این راه مستقیم، فقط به خونه ی ما می رسه.»
مورفین:«عجب گیری کردیما! یعنی چه آقای محترم؟ بیام خونه ی شما چیکار؟ من خودم خونه زندگی دارم. چهارراه بعدی پیاده ام کن.»
راننده:«چه زود ناراحت می شی، رفیق. بالاخره ما همشهری هستیم. باید هوای همدیگرو داشته باشیم. تو ناهارو بیا خونه ی ما. قول می دم بهت بد نگذره.»
مورفین:«نمی دونم.چی بگم آخه؟!
...بریم آقاجون. بریم.»مورفین در دل:«مرلینا شکرت! ناهار امروزمونم رسوندی. حالا شامو کجا فرود بیام؟
»لحظاتی بعد- ملک خصوصی آقای راننده
مورفین در میان باغی سرسبز و بزرگ ایستاده و با حیرت به اطرافش نگاه می کند؛ فواره های مرمری، آواز بلبل ها، چمن های وسیع، زمین های گلف و کاخی سفید و مرمرین و زیبا در انتهای باغ.
مورفین:«اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!
دمت گرم،حاجی! تو کدوم خط کار می کنی اینقد درآمد داری؟»راننده بی توجه به مورفین جاروی آخرین مدلش را کنار 43 جاروی دیگرش پارک می کند و به سمت کاخ می رود:«تو این چند ثانیه چطوری تونستی تعداد جارو های منو بشماری؟ بیا . بیا بریم خونه.»
سپس راننده به سمت در کاخ می رود و با عجله داخل می شود.
مورفین به دنبال راننده وارد هال بزرگ کاخ می شود.
راننده در حالیکه به یکی از کاناپه های اشرافی اشاره می کند، می گوید:«راحت باش و فکر کن خونه ی خودته. من تا 10 دقیقه ی دیگه برمی گردم.»
مورفین روی کاناپه می نشیند و با تحیر غرق در تماشای اطرافش می شود؛ قالی های گرانقیمت بر کف هال پهن است، ویترین شیشه ای بزرگی پر از اشیای عتیقه یکی از دیوارهای هال را به طور کامل پوشانده است و در سمتی دیگر آشپزخانه ی اپن مدرنی قرار دارد.
مورفین با دیدن آشپزخانه ی مدرن می گوید: «واو ! چه آشپزخانه ی مدرنی! چه فریزر گنده ای داره. برم ببینم خاویار هم داره؟» و شکمش به قاروقور می افتد.
از جایش بلند می شود و به آشپزخانه می رود. در فریزر را باز کرده و به مدت 5 دقیقه به داخل آن خیره می شود، بعد به سرعت در فریزر را بسته و به آن تکیه داده و با چشمانی گرد زمزمه می کند:« این یه شوخیه
... شایدم خوابه... بیدار شو مورف... بازم زیاد خوردی، داری خوابای پرت و پلا می بینی... اونا همشون اسباب بازین... همشون پلاستیکین...»دوباره اندکی در فریزر را باز کرده و نیم نگاهی به داخل آن می اندازد:« ولی خب، از اسباب بازی پلاستیکی که خون نمی چکه
...»مورفین خودش را کنار نزدیکترین شومینه پرت کرده و به سرعت مشتی پودر داخل آن ریخته، سرش را وارد آتش می کند:«الو! وزارتخونه؟ خواهش می کنم هرچه سریعتر کارآگاه هاتونو بفرستین اینجا. این بابا تو فریزرش یه عالم کله ی آدمیزاد احتکار کرده.... الو؟!...الو؟!...چرا قطع شد؟!...»
مورفین سر خیسش را از آتش خاموش شده بیرون می آورد و راننده را بالای سر خود می بیند که آفتابه ای آب در یک دست و ساتوری خون آلود در دست دیگر دارد و موذیانه لبخند می زند.
ادامه دارد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





جنازه ی مرا بسیار آبرومند دفن کنید و مراسم بسیار بشکوهی برایم بگیرید تا همه انگشت به دهن بمانند وکف بنمایند ....خخخ .
وانواع واقسام فحش های چیز دار را بار بلیز نمودند بالاخره به صندوق رسیدند .