جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

54 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1387 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- ای بابا! مستقیم!
ویـــــــــــــــــژ!
- اه! یا مستقیم یا آوداکداورا.
ویـــــــــــــــــژ!
- گور بابای ولدم! پیاده می رم.
غییییییـــــــــــــــششش!
جارویی مدل بالا به شدت کنار مورفین ترمز می کند و شیشه های دودی اش پایین می رود:«داداش، اگه مستقیم میری بشین، تا یه جایی می رسونمت.»

چند لحظه بعد؛ روی جارو

باد موها ولب و لوچه ی مورفین گانت را به بازی گرفته و اشکش را درآورده است.
مورفین که بر ترک جارو نشسته به سختی شروع به صحبت می کند:«هاب.... داداش... آه... از اون کلاه ایمنی ها، اضافه اش رو نداری بدی من؟»
راننده ی جارو فریاد می زند:«ها؟ چی گفتی؟»
مورفین با صدای بلند:« از اون کلاه ها که رو سرته؛ اضافه اش رو نداری؟ این باد لعنتی نمی ذاره درست نفس بکشم.»
راننده:«چی میگی تو باباجون؟ بلندتر بگو!»
مورفین دو دستی روی کلاه راننده می کوبد:«می گم از این قابلمه ها نداری، بذارم رو کله ام؟»
راننده:«ها فهمیدم! قابلمه می خوای! گشنته حتما. الان می ریم خونه ی من؛ اونجا یه چیزی پیدا می شه سیرت کنه.»
مورفین:«این دیگه کیه بابا! »
راننده:«باید بیای بریم خونه ی ما ! این راه مستقیم، فقط به خونه ی ما می رسه.»
مورفین:«عجب گیری کردیما! یعنی چه آقای محترم؟ بیام خونه ی شما چیکار؟ من خودم خونه زندگی دارم. چهارراه بعدی پیاده ام کن.»
راننده:«چه زود ناراحت می شی، رفیق. بالاخره ما همشهری هستیم. باید هوای همدیگرو داشته باشیم. تو ناهارو بیا خونه ی ما. قول می دم بهت بد نگذره.»
مورفین:«نمی دونم.چی بگم آخه؟! ...بریم آقاجون. بریم.»
مورفین در دل:«مرلینا شکرت! ناهار امروزمونم رسوندی. حالا شامو کجا فرود بیام؟»


لحظاتی بعد- ملک خصوصی آقای راننده


مورفین در میان باغی سرسبز و بزرگ ایستاده و با حیرت به اطرافش نگاه می کند؛ فواره های مرمری، آواز بلبل ها، چمن های وسیع، زمین های گلف و کاخی سفید و مرمرین و زیبا در انتهای باغ.

مورفین:«اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ! دمت گرم،حاجی! تو کدوم خط کار می کنی اینقد درآمد داری؟»

راننده بی توجه به مورفین جاروی آخرین مدلش را کنار 43 جاروی دیگرش پارک می کند و به سمت کاخ می رود:«تو این چند ثانیه چطوری تونستی تعداد جارو های منو بشماری؟ بیا . بیا بریم خونه.»

سپس راننده به سمت در کاخ می رود و با عجله داخل می شود.
مورفین به دنبال راننده وارد هال بزرگ کاخ می شود.
راننده در حالیکه به یکی از کاناپه های اشرافی اشاره می کند، می گوید:«راحت باش و فکر کن خونه ی خودته. من تا 10 دقیقه ی دیگه برمی گردم.»

مورفین روی کاناپه می نشیند و با تحیر غرق در تماشای اطرافش می شود؛ قالی های گرانقیمت بر کف هال پهن است، ویترین شیشه ای بزرگی پر از اشیای عتیقه یکی از دیوارهای هال را به طور کامل پوشانده است و در سمتی دیگر آشپزخانه ی اپن مدرنی قرار دارد.
مورفین با دیدن آشپزخانه ی مدرن می گوید: «واو ! چه آشپزخانه ی مدرنی! چه فریزر گنده ای داره. برم ببینم خاویار هم داره؟» و شکمش به قاروقور می افتد.
از جایش بلند می شود و به آشپزخانه می رود. در فریزر را باز کرده و به مدت 5 دقیقه به داخل آن خیره می شود، بعد به سرعت در فریزر را بسته و به آن تکیه داده و با چشمانی گرد زمزمه می کند:« این یه شوخیه ... شایدم خوابه... بیدار شو مورف... بازم زیاد خوردی، داری خوابای پرت و پلا می بینی... اونا همشون اسباب بازین... همشون پلاستیکین...»

دوباره اندکی در فریزر را باز کرده و نیم نگاهی به داخل آن می اندازد:« ولی خب، از اسباب بازی پلاستیکی که خون نمی چکه ...»
مورفین خودش را کنار نزدیکترین شومینه پرت کرده و به سرعت مشتی پودر داخل آن ریخته، سرش را وارد آتش می کند:«الو! وزارتخونه؟ خواهش می کنم هرچه سریعتر کارآگاه هاتونو بفرستین اینجا. این بابا تو فریزرش یه عالم کله ی آدمیزاد احتکار کرده.... الو؟!...الو؟!...چرا قطع شد؟!...»

مورفین سر خیسش را از آتش خاموش شده بیرون می آورد و راننده را بالای سر خود می بیند که آفتابه ای آب در یک دست و ساتوری خون آلود در دست دیگر دارد و موذیانه لبخند می زند.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 21 خرداد 1386 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا .

خوش اومدید به تاپیک
این تاپیک یه تاپیک تک پستی هستش و شامل اتفاقاتی هست که در شهر لندن میفته .
همین .

______________________________

بلیز زابینی به سن پیری رسیده وسه فرزند داشت ، بلیزیوس ، برادر بلیز ، بلیزچه .
ثروتش را در راه لرد خرج نموده وفقیر شده بود . هربارهم از لرد درخواست وامی نموده بود در جواب شنیده بود : لطف تو به لرد سیاه هرگز از یادم نخواهد رفت .
فرزندانش برای او ارزشی قائل نبودند .بلیز می دانست که باید کاری کند که آخر عمری پسرانش از او پذیرایی کنند .
بلیز با خود نقشه ای کشید و یکروز پسرانش را جمع کرد و گفت : زمان مرگ دارد فرا می رسد و باید رازی را برای شما بگویم .من مخصوصا خود رابه فقر زدم ولی باید بگویم که من گنجی در این خانه پنهان کرده ام که امیدوارم شما بتوانید آن رابیابید .
با شنیدن این جمله روح تازه ای به پسران بلیز دمیده شد و پسران شروع کردند به پاچه خواری : بابا جان .ما وجود شما را می خواهیم .وجود شما برای مااز تمام ثروت های دنیا بیشتر ارزش دارد .مال وثروت چه ارزشی دارد ؟ این تنها اطرات شیرین شماست که باما خواهد ماند وهیچ وقت از میان نخواهد رفت .
بیلز در دل : ای ارزشی های بوقی . تا اسم پول اومد وسط باز جفنگ گوییتون شروع شد ، یه پدری ازتون درآرم تا عمر دارید فراموش نکنید .
از آن به بعد مسابقات پذیرای بین پسران بلیز شروع شد : صبح خونه ی بلیزیوس کله پاچه ی اعلا به همراه شنا در استخر بانوان ، ظهر خونه ی برادر بلیز شیشلیک به همراه مشاهده ی مسابقه ی فینال کوئیدیچ بانوان ، شب خونه ی بلیزچه همبرگر به همراه انتخاب همسر .
بدین سان بلیز در یک ماه پایانی عمر خویش سی تا زن گرفت ومعده اش آرامگاه ابدی گوسفندان ومرغان زیادی شد .

روزی از روزها :
بلیز روی تخت خوابیده ولحظه ی مرگش فرارسیده بود ، او با صدایی رو به خاموشی به پسرانش گفت : فرزندان من چقدر شما برای من فرزندان خوبی بودید .
اوهو اوهوو .( صدای اشک تمساه فرزندان بلیز)
_ حالا من وظیفه ی خود می دانم که جای گنج را به شما بکگویم وشما را ثروتمند کنم .
اوهو اوهوووو ( صدای اشک شوق بچه ها بلندتر میشه )
بلیزیوس : بابا ما بدون تو چه خاکی توسرمون بکنیم ؟
بلیزچه : ایکاش ما می توانسیتم جان خود را قرابانی تو کرده وتو سال ها زنده باشی .
بلیز ادامه میده : این گنج مرا با یکدیگر بخورید و مبادا بین شما جنگ ونزاع دربگیرد ومردم به شما کنند و مبادا برادری خود را با این پول ها به هم بزیند !
اوهو اهو...
بلیز : به انتهای زیر زمین رفته و زمین رابکنید تا به صندوقی برسید در آن صندوق گنج می باشد ...خخخ...( صدای مرگ بلیز)
اما بلیز نمرده بود و زیر چشمی بچه هایش را می پایید .
برادر بلیز : مرد !
سه نفر بلند شده وبه افتخار مرگ پدرشان بندری را آغاز نمودند .
بلیز :
_ آها بیا .... دختر آبادانی..
بلیز : اهم اهم .
بچه های بلیز : اوهووو اوهووو ...بابا چه غریبانه رفتش از این خانه..اوهووو ..
بلیز : یه تقاضا دارم ازتون ..
بلیزچه : تو جون بخواه بابا ..اوهوو .
بلیز : جنازه ی مرا بسیار آبرومند دفن کنید و مراسم بسیار بشکوهی برایم بگیرید تا همه انگشت به دهن بمانند وکف بنمایند ....خخخ .
فرزندان بلیز جهت رعایت نکات ایمنی از بندری زن خود داری کردند .

داخل زیر زمین .
بلیزیوس : منفجریوس ! شکافیوس ! جریوس ! صندوقیوس بیا توی دستمیوس !
بلیزچه : چرا این طوریه ؟ مثل این که با جادون میشه باید با بیل وکلنگ بیفقیتم به جونش .
( نکته : جنازه ی بلیز دست نخورده باقی مانده بود )
یکی کلنگ می زد ، یکی خاک هارا میکند ، یکی خاک هارا بالا می ریخت و بعد از 48ساعت کار بی وقفه درحالی که فرزندان بلیز به این شکل درآمدند : وانواع واقسام فحش های چیز دار را بار بلیز نمودند بالاخره به صندوق رسیدند .
برادر بلیز با کلنگ قفل صندوق را شکست ، ملت که منتظر بودند چشم هایشان از درخشش طلا پر شود با نا امیدی به صندوق نگاه کردند که یک تکه کاغذ درونش بود .
برادر بلیز کاغذ را برداشت ، بلیز ، پدرشان برای آن ها پیامی نوشته بود :
فرزندان عزیزم !
خدا داند ومن دانم و تو هم می دانی
که یک پشیز ندارد بلیز زابینی !


اين تاپيك فعلا قفل شده و اگر رابستن دليل قانع كننده اي براي ادامه ي كار اين تاپيك نياره ..اين تاپيك حذف مي شه...هر صحبتي كه داشتيد رو هم در دفتر ناظران شهر لندن مطرح كنيد
ناظر استكباري خفن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/3/21 15:36:34
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/3/21 18:18:48
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1386/4/8 1:30:00
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1386/4/8 1:34:18
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:15:28