جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1386 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو با سرعت به طرف تخت کراب رفت...دستش را بر روی شانه او گذاشت و تکان داد.

-چی شده؟وایی دراکو از ترس مردم بابا!
-ببین فعلا ولش کن...سریع برو موی یکی از دانش آموزان گریفیندوری را برام بیار.اگر سال اول تا دومی باشد خیلی بهتر است.
-دراکو بالاخره نقشه ای ریختی؟
-آره،از راه خودشون وارد میشیم...من میخوام برم تالار گریفیندور!فعلا وقت تعریف کردن کامل ماجرا رو ندارم.تو هم حرفی نزن و برو سریع کاری رو که ازت خواستم انجام بده!

کراب بدون هیچ حرفی ایستاد و از خوابگاه خارج شد.دراکو نیشخندی زد و او هم به طرف در خروجی تالار رفت...احساس پیروزی و آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
درست پشت سر کراب حرکت می کرد، در واقع مسیر هر دو تا جاهایی، یکسان بود ولی بعد از یکدیگر جدا میشد.دراکو به طرف کتابخانه میرفت و کراب هم به دنبال یک گریفندوری می گشت.
به نرمی از حفره ی خروجی تالار گذشت و به مسیر کتابخانه را پیش گرفت. دراکو معمولا علاقه ی چندانی به کتابخانه ی هاگوارتز نشان نمی داد، اصلا دوست نداشت که از کتابی استفاده کند که خون لجنی ها هم استفاده می کردند، بیشتر ترجیح می داد کتاب های موردعلاقه اش را تمیز و نو از مغازه بخرد و با خود به هاگوارتز بیاورد و یا اینکه با جغد برایش فرستاده شوند، ولی اینبار قضیه فرق می کرد، به کتابی نیاز داشت که در هر جایی دیده نمیشد، یک کتاب کمیاب.

--------------------------------------------
حتما آن کتاب در بخش ممنوعه کتابخانه بود!کتابی که اگر کل لندن را هم میگشت شاید به سختی پیدایش میکرد..ولی او قبلا یکبار آن کتاب را از دور دیده بود..او به کمک آن کتاب باید معجونی می ساخت و بدون آن نقشه هایش عملی نمیشد!
همانطور که میرفت دختر ها و پسرهای سال اولی را که با شادی با هم صحبت میکردند،دید!آرزو میکرد یک روزی او هم دوباره مثل آنها با شادی فقط در مورد دروس بعدیش فکر کند!
*****************************************************
باورش نمیشد که سال ها پیش او هم مثل آن سال اولی ها ، اینچنین شاد و بی دغدغه بوده، در این چند وقت آنقدر سختی و رنج کشیده بود که انگار چندین سال پیرتر شده، ولی حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود، بعد از اینکه نقشه هایش را عملی می کرد ، وقت کافی در اختیار داشت تا مدتی را به تفریح های روحیه بخش بپردازد و کمی از آرامش گذشته ی خود را باز یابد.
--------------------------------------------
بالاخره به کتابخانه رسید..دوستانش را دید که در آنجا سرگرم مطالعه کتاب بودند و تکالیف خود را حل میکردند..دراکو هنوز به انها نگاه هم نکرده بود!مستقیم رفت به سمت کتابها!میخواست در فرصت مناسب به طرف کتابهای ممنوعه برود و از آنجا کتاب مورد نظرش را بردارد!کار سختی بود.مادام پینس دائم در حال قدم زدن بود و دانش آموزان نگاه میکرد تا خطایی نکنند!ولی او باید تمام سعیش را میکرد!بدون آن کتاب نمیتوانست کاری انجام دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو با سرعت به طرف تخت کراب رفت...دستش را بر روی شانه او گذاشت و تکان داد.

-چی شده؟وایی دراکو از ترس مردم بابا!
-ببین فعلا ولش کن...سریع برو موی یکی از دانش آموزان گریفیندوری را برام بیار.اگر سال اول تا دومی باشد خیلی بهتر است.
-دراکو بالاخره نقشه ای ریختی؟
-آره،از راه خودشون وارد میشیم...من میخوام برم تالار گریفیندور!فعلا وقت تعریف کردن کامل ماجرا رو ندارم.تو هم حرفی نزن و برو سریع کاری رو که ازت خواستم انجام بده!

کراب بدون هیچ حرفی ایستاد و از خوابگاه خارج شد.دراکو نیشخندی زد و او هم به طرف در خروجی تالار رفت...احساس پیروزی و آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
درست پشت سر کراب حرکت می کرد، در واقع مسیر هر دو تا جاهایی، یکسان بود ولی بعد از یکدیگر جدا میشد.دراکو به طرف کتابخانه میرفت و کراب هم به دنبال یک گریفندوری می گشت.
به نرمی از حفره ی خروجی تالار گذشت و به مسیر کتابخانه را پیش گرفت. دراکو معمولا علاقه ی چندانی به کتابخانه ی هاگوارتز نشان نمی داد، اصلا دوست نداشت که از کتابی استفاده کند که خون لجنی ها هم استفاده می کردند، بیشتر ترجیح می داد کتاب های موردعلاقه اش را تمیز و نو از مغازه بخرد و با خود به هاگوارتز بیاورد و یا اینکه با جغد برایش فرستاده شوند، ولی اینبار قضیه فرق می کرد، به کتابی نیاز داشت که در هر جایی دیده نمیشد، یک کتاب کمیاب.

--------------------------------------------
حتما آن کتاب در بخش ممنوعه کتابخانه بود!کتابی که اگر کل لندن را هم میگشت شاید به سختی پیدایش میکرد..ولی او قبلا یکبار آن کتاب را از دور دیده بود..او به کمک آن کتاب باید معجونی می ساخت و بدون آن نقشه هایش عملی نمیشد!
همانطور که میرفت دختر ها و پسرهای سال اولی را که با شادی با هم صحبت میکردند،دید!آرزو میکرد یک روزی او هم دوباره مثل آنها با شادی فقط در مورد دروس بعدیش فکر کند!
*****************************************************
باورش نمیشد که سال ها پیش او هم مثل آن سال اولی ها ، اینچنین شاد و بی دغدغه بوده، در این چند وقت آنقدر سختی و رنج کشیده بود که انگار چندین سال پیرتر شده، ولی حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود، بعد از اینکه نقشه هایش را عملی می کرد ، وقت کافی در اختیار داشت تا مدتی را به تفریح های روحیه بخش بپردازد و کمی از آرامش گذشته ی خود را باز یابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1386/4/5 11:37:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو با سرعت به طرف تخت کراب رفت...دستش را بر روی شانه او گذاشت و تکان داد.

-چی شده؟وایی دراکو از ترس مردم بابا!
-ببین فعلا ولش کن...سریع برو موی یکی از دانش آموزان گریفیندوری را برام بیار.اگر سال اول تا دومی باشد خیلی بهتر است.
-دراکو بالاخره نقشه ای ریختی؟
-آره،از راه خودشون وارد میشیم...من میخوام برم تالار گریفیندور!فعلا وقت تعریف کردن کامل ماجرا رو ندارم.تو هم حرفی نزن و برو سریع کاری رو که ازت خواستم انجام بده!

کراب بدون هیچ حرفی ایستاد و از خوابگاه خارج شد.دراکو نیشخندی زد و او هم به طرف در خروجی تالار رفت...احساس پیروزی و آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
درست پشت سر کراب حرکت می کرد، در واقع مسیر هر دو تا جاهایی، یکسان بود ولی بعد از یکدیگر جدا میشد.دراکو به طرف کتابخانه میرفت و کراب هم به دنبال یک گریفندوری می گشت.
به نرمی از حفره ی خروجی تالار گذشت و به مسیر کتابخانه را پیش گرفت. دراکو معمولا علاقه ی چندانی به کتابخانه ی هاگوارتز نشان نمی داد، اصلا دوست نداشت که از کتابی استفاده کند که خون لجنی ها هم استفاده می کردند، بیشتر ترجیح می داد کتاب های موردعلاقه اش را تمیز و نو از مغازه بخرد و با خود به هاگوارتز بیاورد و یا اینکه با جغد برایش فرستاده شوند، ولی اینبار قضیه فرق می کرد، به کتابی نیاز داشت که در هر جایی دیده نمیشد، یک کتاب کمیاب.

--------------------------------------------
حتما آن کتاب در بخش ممنوعه کتابخانه بود!کتابی که اگر کل لندن را هم میگشت شاید به سختی پیدایش میکرد..ولی او قبلا یکبار آن کتاب را از دور دیده بود..او به کمک آن کتاب باید معجونی می ساخت و بدون آن نقشه هایش عملی نمیشد!
همانطور که میرفت دختر ها و پسرهای سال اولی را که با شادی با هم صحبت میکردند،دید!آرزو میکرد یک روزی او هم دوباره مثل آنها با شادی فقط در مورد دروس بعدیش فکر کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو با سرعت به طرف تخت کراب رفت...دستش را بر روی شانه او گذاشت و تکان داد.

-چی شده؟وایی دراکو از ترس مردم بابا!
-ببین فعلا ولش کن...سریع برو موی یکی از دانش آموزان گریفیندوری را برام بیار.اگر سال اول تا دومی باشد خیلی بهتر است.
-دراکو بالاخره نقشه ای ریختی؟
-آره،از راه خودشون وارد میشیم...من میخوام برم تالار گریفیندور!فعلا وقت تعریف کردن کامل ماجرا رو ندارم.تو هم حرفی نزن و برو سریع کاری رو که ازت خواستم انجام بده!

کراب بدون هیچ حرفی ایستاد و از خوابگاه خارج شد.دراکو نیشخندی زد و او هم به طرف در خروجی تالار رفت...احساس پیروزی و آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
درست پشت سر کراب حرکت می کرد، در واقع مسیر هر دو تا جاهایی، یکسان بود ولی بعد از یکدیگر جدا میشد.دراکو به طرف کتابخانه میرفت و کراب هم به دنبال یک گریفندوری می گشت.
به نرمی از حفره ی خروجی تالار گذشت و به مسیر کتابخانه را پیش گرفت. دراکو معمولا علاقه ی چندانی به کتابخانه ی هاگوارتز نشان نمی داد، اصلا دوست نداشت که از کتابی استفاده کند که خون لجنی ها هم استفاده می کردند، بیشتر ترجیح می داد کتاب های موردعلاقه اش را تمیز و نو از مغازه بخرد و با خود به هاگوارتز بیاورد و یا اینکه با جغد برایش فرستاده شوند، ولی اینبار قضیه فرق می کرد، به کتابی نیاز داشت که در هر جایی دیده نمیشد، یک کتاب کمیاب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1386 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خب فصل دوم هم امشب با کلی زحمت درست کردم..کلی مشکل املایی و دستور زبانی داشت.باز اگر شما هم چیزی دیدید حتما اینجا بگید!

به زودی هم فصل اول برای مقالات فرستاده میشود...میخوام ببینم میشه اول بهمون یک شاخه جدا در مقالات بدهند یا خیر!

----------------------------
شروع فصل سوم!

دراکو با سرعت به طرف تخت کراب رفت...دستش را بر روی شانه او گذاشت و تکان داد.

-چی شده؟وایی دراکو از ترس مردم بابا!
-ببین فعلا ولش کن...سریع برو موی یکی از دانش آموزان گریفیندوری را برام بیار.اگر سال اول تا دومی باشد خیلی بهتر است.
-دراکو بالاخره نقشه ای ریختی؟
-آره،از راه خودشون وارد میشیم...من میخوام برم تالار گریفیندور!فعلا وقت تعریف کردن کامل ماجرا رو ندارم.تو هم حرفی نزن و برو سریع کاری رو که ازت خواستم انجام بده!

کراب بدون هیچ حرفی ایستاد و از خوابگاه خارج شد.دراکو نیشخندی زد و او هم به طرف در خروجی تالار رفت...احساس پیروزی و آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم!

دراکو در سراسری عمومی نشسته بود و در حال خوردن غذای محبوبش یعنی "ماکارونی با گوشت خوک"بود.فکرش بسیار مشغول بود..او باید تقشه ای میکشید.از اخطاری که توسط پرفسور اسنیپ به او داده شده بود یک هفته میگذشت و او هنوز حتی نقشه ای هم در سر نداشت.

-دراکو،دراکو گوشت با منه؟
ناگهان او از فکر بیرون آمد و به اطرفش نگاه کرد.اینقدر غرق فکر کردن شده بود که نفهمید غذا ها غیب شده و دانش آموزان به سمت سالنهای عمومی گروهشان در حال حرکت اند.

دستی را بر شانه اش حس کرد.دستی گرم و بزرگ با سستی شانه اش را چنگ زده بود و تکان میداد.به آرامی به پشت سرش نگاه کرد.گویل با نگرانی به دراکو خیره شده بود و آثار تعجب به وضوح در چهره اش به چشم می خورد.
- دراکو گوشت با منه... به نظرم باید بریم... پاتر و رفقاش دوباره غیبشون زده
دراکو با شنیدن این جمله ، سریع از جایش بلند شد ، باید از همان لحظه وظیفه اش را انجام میداد، دیگر تحمل سرزنش های اسنیپ را نداشت.

برای لحظه ای خوشایند یادش رفته بود که او نقشه ای ندارد...اینبار هم به دنبال آنها میگشتند و بی نتیجه میماندند.ولی او اینبار باید حتما راز آنها را کشف... .

صدای خنده ای دراکو را از فکرش بیرون آورد.کراب و گویل در حال خندیدن با صدای بلند بودند.
-چه اتفاقی افتاده است؟
که ناگهان چیزی به ذهنش رسید...کراب و گویل از کجا میدانستند هری و دوستانش غیب شده اند؟آن نقشه سحر آمیز فقط دست دراکو بود .کراب و گویل او را دست انداخته بودند.
-من میدونم و شما.بذار برسیم به تالار!

بعد از گذشت ده دقیقه آنها به مقابل ورودی تالار رسیده بودند...
دراکو:خون اصیل!
او نام رمز را گفت و هر سه وارد تالار عمومی اسلیترین شدن، زابینی، پاریکنسون داشتن در مقابل شومینه با هم صحبت میکردند که با دیدن دراکو ساکت شدند و به او نگاه کردند، انگار منتظر دستوری از طرف دراکو بودند ولی دراکو محلی نگذاشت و به طرف خوبگاه پسران رفت.

دراکو:کراب بهتره بری از پشت قاب عکس بالای شومینه اون مقدار معجون پیچیده که سال پیش مخفی کردیم رو بیاری شاید باز هم لازم باشه شبیه به یک دختر سال دومی بشی!

دراکو این رو گفت و با پوزخندی برگشت و به طرف تختش رفت و نقشه سحر آمیز اصیل زادگان که فقط زمانی کار میکرد که یک اصیل آن را در دست بگیرد و بسیار دقیق تر نسبت به نقشه هری پاتر بود را از ساکش برداشت و نوک چوب دستی به آن زد...
دراکو: من یک اصیل زاده واقعی هستم...
نقشه باز شد... اطلاعات خود را نشان داد... در هیچ کجا از هاگوارتز نبودن..حتی در هگزمید... و راه های متصل به آن... دراکو خیلی براش عجیب بود... حتی در اتاق نیاز... که نقشه قابل نشان دادن افرادی که در حضور داشتن را داشت هم کسی نبود... اسنیپ در دفترش بود...! پیوز در تالار شنی امتیازات بود...

دراکو مجددا چوب دستی خود را به نقشه زد...
دراکو: خون لجنی منهدم شد!

نقشه بسه شد و تمام محتویاتش نیز پاک شدن... حالا کراب برگشته... و در دستش شیشه بزرگی بود.. .

-بشین و فکر کن که چیکار باید کرد تا راز آنها را بی یابیم!!
این صدای دراکو بود که با لحن سردی به کراب گفت و بعد دراز کشید روی تختش رو به سقف خیره شد.احساس میکرد اگر نتواند این ماموریت را انجام دهد جلوی اسنیپ حسابی سرخورده میشود و همین باعث میشد با دلهره فکر کند.هزاران بار به خود اطمینان داده بود که میتواند آن راز را بیاید ولی هنوز هیچ نقشه ای در سرش نداشت.به اطراف خود نگاهی انداخت.کراب بر روی تختش خوابش برده بود.کسی دیگر حتی گویل هم در آنجا نبود.

تعطیلات عید بود ولی دراکو به خانه اش نرفته بود چون میدانست این بهترین موقع برای کشف راز هری و دوستانش است.از روی تختش بلند شد و به سراغ سالن عمومی اسلیترین رفت.آنجا شاید میتوانست با مشورت دیگران راهی بیابد!

در سالن عمومی هم کسی نبود.فقط بلیز زابینی و تئودور نات آنجا حضور داشتند.انگار بقیه به کتابخانه رفته بودند تا تکالیف زیاد و سرسام آور عید را انجام دهند.دراکو هنوز به آنها فکر هم نکرده بود.جلوی بخاری سبز و مارشکل تالار رفت و بر روی راحتی نشست.افکار به صورت متوالی از جلوی چشمانش میگذشتند و سرش به شدت درد میکرد.4 روز بود که درست حسابی نخوابیده بود.

چشمانش کم کم بر روی یکدیگر رفتند و او به خواب فرو رفت.در خواب اسنیپ را میدید که با کینه و کنایه او را سرزنش میکند و به طور وحشتناکی میخندد.اسنیپ تبدیل به هری شد و او هم به دراکو میخندید.هری به رون،رون به کراب،کراب به دامبلدور تبدیل شدند و همه به او میخندیدند.که ناگهان احساس کرد صورتش در حال یخ زدن است.چشمانش را باز کرد و زابینی را دید که با سطلی بالا سرش ایستاده و با تعجب به او نگاه میکند!

چی شده؟چرا آب رو من میریزی؟
بلیز که صورتش نشان از ترس میداد با صدای لرزانی گفت:داشتی تو خواب با خودت حرف میزدی و جیغ میکشیدی هر چی تکونت دادیم بیدار نشدی ،مجبور شدیم آب روت بریزیم.
دراکو سرش را حرکت داد و متوجه شد که چند نفر دیگر نیز در کنارش هستند و با نگرانی به او نگاه میکنند.با آستینش آب روی صورتش را پاک کرد و بلند شد.
بلیز با نگرانی گفت:حالت خوبه دراکو؟بهتره کمی استراحت کنی.تو نیاز به استراحت داری.

دراکو حال چندان خوبی نداشت ولی نمی خواست که خود را ضعیف نشان دهد پس با صدای گرفته در پاسخ بلیز گفت:خوبم... فقط یه خواب بود...
جمله ی آخر را با لحنی ادا کرد که انگار طرف صحبت خودش است.
بلیز شانه ی دراکو را که در حال حرکت به طرف دیگر سالن بود را گرفت و او را متوقف کرد: چه خوابی؟ دراکو تو چند وقته که خیلی مرموز شدی؟
- ولم کن بلیز ، من که همه چیز رو به شما میگم.
بلیز با چشمانی که انگار می خواستند واقعیت را در دراکو ببینند پرسید:واقعا!؟
دراکو برگشت و به صورت بلیز خیره شد و گفت:تو رو خدا تو دیگه به من گیره نده،اینقدر مشکل دارم که دیگه جواب سوالات مسخره تو رو ندم.
دراکو این حرف را زد و با سرعت دوباره به خوابگاه بازگشت...او بالاخره راهی یافته بود که اگر میتوانست آن را اجرا کند،حتما راز پنهان هری پاتر و دوستانش را می فهمید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در سراسری عمومی نشسته بود و در حال خوردن غذای محبوبش یعنی "ماکارونی با گوشت خوک"بود.فکرش بسیار مشغول بود..او باید تقشه ای میکشید.از اخطاری توسط پرفسور اسنیپ به او داده شده بود یک هفته میگذشت و او هنوز کاری به انجام نرسانده بود.
-دراکو،دراکو گوشت با منه؟
ناگهان او از فکر بیرون آمد و به اطرفش نگاه کرد.اینقدر غرق فکر کردن شده بود که نفهمید غذا ها غیب شده و دانش آموزان به سمت سالنهای عمومی گروهشان در حال حرکت اند.
===
ناگهان دستی را بر شانه اش حس کرد.دستی گرم و بزرگ با سستی شانه اش را چنگ زده بود و تکان میداد.به آرامی به پشت سرش نگاه کرد.گویل با نگرانی به دراکو خیره شده بود و آثار تعجب به وضوح در چهره اش به چشم می خورد.
- دراکو گوشت با منه... به نظرم باید بریم... پاتر و رفقاش دوباره غیبشون زده
دراکو با شنیدن این جمله ، سریع از جایش بلند شد ، باید از همان لحظه وظیفه اش را انجام میداد، دیگر تحمل سرزنش های اسنیپ را نداشت.
===
برای لحظه یادش رفته بود که او نقشه ای ندارد...اینبار هم به دنبال آنها میگشتند و بی نتیجه میماندند.ولی او اینبار باید حتما راز آنها را کشف... .
صدای خنده ای دراکو را از فکرش بیرون آورد.کراب و گویل در حال خندیدن با صدای بلند بودند.
-چه اتفاقی افتاده است؟
که ناگهان چیزی به ذهنش رسید...کراب و گویل از کجا میدانستند هری و دوستانش غیب شده اند؟آن نقشه سحر آمیز دست دراکو بود فقط.کراب و گویل او را دست انداخته بودند.
-من میدونم و شما.بذار برسیم به تالار!
=================
حالا به مقابل ورودی تالار رسیده بودن...
دراکو:خون اصیل!
نام رمز را گفت و هر سه وارد تالار عمومی اسلیترین شدن، زابینی پاریکسون داشتن با هم صحبت میکردن مقابل شومینه که با دیدن دراکو ساکت شدن و به او نگاه کردن، انگار منتظر دستوری از طرف دراکو بودن ولی دراکو محلی نگذاشت و به طرف خوبگاه پسران رفت.
دراکو:کراب بهتره بری از پشت قاب عکس بالای شومینه اون مقدار معجون عرق که سال پیش مخفی کردیم رو بیاری شاید باز هم لازم باشه شبیه به یک دختر سال دومی بشی!

دراکو این رو گفت و با پوزخندی برگشت و به طرف تختش رفت نقشه سحر آمیز اصیل زادگان که فقط زمانی کار میکرد که یک اصیل آن را در دست بگیرد و بسیار دقیق تر نسبت به نقشه هری پاتر بود را از جامه دانش برداشت و نوک چوب دستی به آن زد...
دراکو: من یک اصیل زاده واقعی هستم...
نقشه باز شد... اطلاعات خود را نشان داد... در هیچ کجا از هاگوارتز نبودن..حتی در هگزمید... و راه های متصل به آن... دراکو خیلی براش عجیب بود... حتی در اتاق نیاز... که نقشه قابل نشان دادن افرادی که در حضور داشتن را داشت هم کسی نبود... اسنیپ در دفترش بود...! پیوز در تالار شنی امتیازات بود...

دراکو مجددا چوب دستی خود را به نقشه زد...
دراکو: خون لجنی منهدم شد!

نقشه بسه شد و تمام محتویاتش نیز پاک شدن... حالا کراب برگشته... و در دستش شیشه بزرگی بود.. .
=================
-بشین و فکر کن که چیکار باید کرد تا راز آنها را یافت!
این صدای دراکو بود که با لحن سردی به کراب گفت و بعد دراز کشید روی تختش رو به سقف خیره شد.احساس میکرد اگر نتواند این ماموریت را انجام دهد جلوی اسنیپ حسابی سرخورده میشود و همین باعث میشد با دلهره فکر کند.هزاران بار به خود اطمینان داده بود که میتواند آن راز را بیاید ولی هنوز هیچ نقشه ای در سرش نداشت.به اطراف خود نگاهی انداخت.کراب بر روی تختش خوابش برده بود.کسی دیگر حتی گویل هم در آنجا نبود.
تعطیلات عید بود ولی دراکو به خانه اش نرفته بود چون میدانست این بهترین موقع برای کشف راز هری و دوستانش است.از روی تختش بلند شد و به سراغ سالن عمومی اسلیترین رفت.آنجا شاید میتوانست با مشورت دیگران راهی بیابد!
=================
در سالن عمومی هم کسی نبود.فقط بلیز زابینی و تئودور نات آنجا حضور داشتند.انگار بقیه به کتابخانه رفته بودند تا تکالیف زیاد و سرسام آور عید را انجام دهند.دراکو هنوز به آنها فکر هم نکرده بود.جلوی بخاری سبز و مارشکل تالار رفت و بر روی راحتی نشست.افکار به صورت متوالی از جلوی چشمانش میگذشتند و سرش به شدت درد میکرد.4 روز بود که درست حسابی نخوابیده بود.
چشمانش کم کم بر روی یکدیگر رفتند و او به خواب فرو رفت.در خواب اسنیپ را میدید که با کینه و کنایه او را سرزنش میکند.اسنیپ تبدیل به هری شد و او هم به دراکو میخندید.هری به رون،رون به کراب،کراب به دامبلدور تبدیل شدند و همه به او میخندیدند.که ناگهان احساس کرد صورتش در حال یخ زدن است.چشمانش را باز کرد و زابینی را دید که با سطلی بالا سرش ایستاده و با تعجب به او نگاه میکند!
=================
چی شده؟چرا آب رو من میریزی؟
بلیز که صورتش نشان از ترس میداد با صدای لرزانی گفت:داشتی تو خواب با خودت حرف میزدی و جیغ میکشیدی هر چی تکونت دادیم بیدار نشدی ،مجبور شدیم آب روت بریزیم.
دراکو سرش را حرکت داد و متوجه شد که چند نفر دیگر نیز در کنارش هستند و با نگرانی به او نگاه میکنند.با استینش اب روی سورتش را پاک کرد و بلند شد.
بلیز با نگرانی گفت:حالت خوبه دراکو؟بهتره کمی استراحت کنی.تو نیاز به استراحت داری.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
دراکو حال چندان خوبی نداشت ولی نمی خواست که خود را ضعیف نشان دهد پس با صدای گرفته در پاسخ بلیز گفت:خوبم... فقط یه خواب بود...
جمله ی آخر را با لحنی ادا کرد که انگار طرف صحبت خودش است.
بلیز شانه ی دراکو را که در حال حرکت به طرف دیگر سالن بود را گرفت و او را متوقف کرد: چه خوابی؟ دراکو تو چند وقته که خیلی مرموز شدی؟
- ولم کن بلیز ، من که همه چیز رو به شما میگم.
بلیز با چشمانی که انگار می خواستند واقعیت را در دراکو ببینند پرسید:واقعا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در سراسری عمومی نشسته بود و در حال خوردن غذای محبوبش یعنی "ماکارونی با گوشت خوک"بود.فکرش بسیار مشغول بود..او باید تقشه ای میکشید.از اخطاری توسط پرفسور اسنیپ به او داده شده بود یک هفته میگذشت و او هنوز کاری به انجام نرسانده بود.
-دراکو،دراکو گوشت با منه؟
ناگهان او از فکر بیرون آمد و به اطرفش نگاه کرد.اینقدر غرق فکر کردن شده بود که نفهمید غذا ها غیب شده و دانش آموزان به سمت سالنهای عمومی گروهشان در حال حرکت اند.
===
ناگهان دستی را بر شانه اش حس کرد.دستی گرم و بزرگ با سستی شانه اش را چنگ زده بود و تکان میداد.به آرامی به پشت سرش نگاه کرد.گویل با نگرانی به دراکو خیره شده بود و آثار تعجب به وضوح در چهره اش به چشم می خورد.
- دراکو گوشت با منه... به نظرم باید بریم... پاتر و رفقاش دوباره غیبشون زده
دراکو با شنیدن این جمله ، سریع از جایش بلند شد ، باید از همان لحظه وظیفه اش را انجام میداد، دیگر تحمل سرزنش های اسنیپ را نداشت.
===
برای لحظه یادش رفته بود که او نقشه ای ندارد...اینبار هم به دنبال آنها میگشتند و بی نتیجه میماندند.ولی او اینبار باید حتما راز آنها را کشف... .
صدای خنده ای دراکو را از فکرش بیرون آورد.کراب و گویل در حال خندیدن با صدای بلند بودند.
-چه اتفاقی افتاده است؟
که ناگهان چیزی به ذهنش رسید...کراب و گویل از کجا میدانستند هری و دوستانش غیب شده اند؟آن نقشه سحر آمیز دست دراکو بود فقط.کراب و گویل او را دست انداخته بودند.
-من میدونم و شما.بذار برسیم به تالار!
=================
حالا به مقابل ورودی تالار رسیده بودن...
دراکو:خون اصیل!
نام رمز را گفت و هر سه وارد تالار عمومی اسلیترین شدن، زابینی پاریکسون داشتن با هم صحبت میکردن مقابل شومینه که با دیدن دراکو ساکت شدن و به او نگاه کردن، انگار منتظر دستوری از طرف دراکو بودن ولی دراکو محلی نگذاشت و به طرف خوبگاه پسران رفت.
دراکو:کراب بهتره بری از پشت قاب عکس بالای شومینه اون مقدار معجون عرق که سال پیش مخفی کردیم رو بیاری شاید باز هم لازم باشه شبیه به یک دختر سال دومی بشی!

دراکو این رو گفت و با پوزخندی برگشت و به طرف تختش رفت نقشه سحر آمیز اصیل زادگان که فقط زمانی کار میکرد که یک اصیل آن را در دست بگیرد و بسیار دقیق تر نسبت به نقشه هری پاتر بود را از جامه دانش برداشت و نوک چوب دستی به آن زد...
دراکو: من یک اصیل زاده واقعی هستم...
نقشه باز شد... اطلاعات خود را نشان داد... در هیچ کجا از هاگوارتز نبودن..حتی در هگزمید... و راه های متصل به آن... دراکو خیلی براش عجیب بود... حتی در اتاق نیاز... که نقشه قابل نشان دادن افرادی که در حضور داشتن را داشت هم کسی نبود... اسنیپ در دفترش بود...! پیوز در تالار شنی امتیازات بود...

دراکو مجددا چوب دستی خود را به نقشه زد...
دراکو: خون لجنی منهدم شد!

نقشه بسه شد و تمام محتویاتش نیز پاک شدن... حالا کراب برگشته... و در دستش شیشه بزرگی بود.. .
=================
-بشین و فکر کن که چیکار باید کرد تا راز آنها را یافت!
این صدای دراکو بود که با لحن سردی به کراب گفت و بعد دراز کشید روی تختش رو به سقف خیره شد.احساس میکرد اگر نتواند این ماموریت را انجام دهد جلوی اسنیپ حسابی سرخورده میشود و همین باعث میشد با دلهره فکر کند.هزاران بار به خود اطمینان داده بود که میتواند آن راز را بیاید ولی هنوز هیچ نقشه ای در سرش نداشت.به اطراف خود نگاهی انداخت.کراب بر روی تختش خوابش برده بود.کسی دیگر حتی گویل هم در آنجا نبود.
تعطیلات عید بود ولی دراکو به خانه اش نرفته بود چون میدانست این بهترین موقع برای کشف راز هری و دوستانش است.از روی تختش بلند شد و به سراغ سالن عمومی اسلیترین رفت.آنجا شاید میتوانست با مشورت دیگران راهی بیابد!
=================
در سالن عمومی هم کسی نبود.فقط بلیز زابینی و تئودور نات آنجا حضور داشتند.انگار بقیه به کتابخانه رفته بودند تا تکالیف زیاد و سرسام آور عید را انجام دهند.دراکو هنوز به آنها فکر هم نکرده بود.جلوی بخاری سبز و مارشکل تالار رفت و بر روی راحتی نشست.افکار به صورت متوالی از جلوی چشمانش میگذشتند و سرش به شدت درد میکرد.4 روز بود که درست حسابی نخوابیده بود.
چشمانش کم کم بر روی یکدیگر رفتند و او به خواب فرو رفت.در خواب اسنیپ را میدید که با کینه و کنایه او را سرزنش میکند.اسنیپ تبدیل به هری شد و او هم به دراکو میخندید.هری به رون،رون به کراب،کراب به دامبلدور تبدیل شدند و همه به او میخندیدند.که ناگهان احساس کرد صورتش در حال یخ زدن است.چشمانش را باز کرد و زابینی را دید که با سطلی بالا سرش ایستاده و با تعجب به او نگاه میکند!
=================
چی شده؟چرا آب رو من میریزی؟
بلیز که صورتش نشان از ترس میداد با صدای لرزانی گفت:داشتی تو خواب با خودت حرف میزدی و جیغ میکشیدی هر چی تکونت دادیم بیدار نشدی ،مجبور شدیم آب روت بریزیم.
دراکو سرش را حرکت داد و متوجه شد که چند نفر دیگر نیز در کنارش هستند و با نگرانی به او نگاه میکنند.با استینش اب روی سورتش را پاک کرد و بلند شد.
بلیز با نگرانی گفت:حالت خوبه دراکو؟بهتره کمی استراحت کنی.تو نیاز به استراحت داری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در سراسری عمومی نشسته بود و در حال خوردن غذای محبوبش یعنی "ماکارونی با گوشت خوک"بود.فکرش بسیار مشغول بود..او باید تقشه ای میکشید.از اخطاری توسط پرفسور اسنیپ به او داده شده بود یک هفته میگذشت و او هنوز کاری به انجام نرسانده بود.
-دراکو،دراکو گوشت با منه؟
ناگهان او از فکر بیرون آمد و به اطرفش نگاه کرد.اینقدر غرق فکر کردن شده بود که نفهمید غذا ها غیب شده و دانش آموزان به سمت سالنهای عمومی گروهشان در حال حرکت اند.
===
ناگهان دستی را بر شانه اش حس کرد.دستی گرم و بزرگ با سستی شانه اش را چنگ زده بود و تکان میداد.به آرامی به پشت سرش نگاه کرد.گویل با نگرانی به دراکو خیره شده بود و آثار تعجب به وضوح در چهره اش به چشم می خورد.
- دراکو گوشت با منه... به نظرم باید بریم... پاتر و رفقاش دوباره غیبشون زده
دراکو با شنیدن این جمله ، سریع از جایش بلند شد ، باید از همان لحظه وظیفه اش را انجام میداد، دیگر تحمل سرزنش های اسنیپ را نداشت.
===
برای لحظه یادش رفته بود که او نقشه ای ندارد...اینبار هم به دنبال آنها میگشتند و بی نتیجه میماندند.ولی او اینبار باید حتما راز آنها را کشف... .
صدای خنده ای دراکو را از فکرش بیرون آورد.کراب و گویل در حال خندیدن با صدای بلند بودند.
-چه اتفاقی افتاده است؟
که ناگهان چیزی به ذهنش رسید...کراب و گویل از کجا میدانستند هری و دوستانش غیب شده اند؟آن نقشه سحر آمیز دست دراکو بود فقط.کراب و گویل او را دست انداخته بودند.
-من میدونم و شما.بذار برسیم به تالار!
=================
حالا به مقابل ورودی تالار رسیده بودن...
دراکو:خون اصیل!
نام رمز را گفت و هر سه وارد تالار عمومی اسلیترین شدن، زابینی پاریکسون داشتن با هم صحبت میکردن مقابل شومینه که با دیدن دراکو ساکت شدن و به او نگاه کردن، انگار منتظر دستوری از طرف دراکو بودن ولی دراکو محلی نگذاشت و به طرف خوبگاه پسران رفت.
دراکو:کراب بهتره بری از پشت قاب عکس بالای شومینه اون مقدار معجون عرق که سال پیش مخفی کردیم رو بیاری شاید باز هم لازم باشه شبیه به یک دختر سال دومی بشی!

دراکو این رو گفت و با پوزخندی برگشت و به طرف تختش رفت نقشه سحر آمیز اصیل زادگان که فقط زمانی کار میکرد که یک اصیل آن را در دست بگیرد و بسیار دقیق تر نسبت به نقشه هری پاتر بود را از جامه دانش برداشت و نوک چوب دستی به آن زد...
دراکو: من یک اصیل زاده واقعی هستم...
نقشه باز شد... اطلاعات خود را نشان داد... در هیچ کجا از هاگوارتز نبودن..حتی در هگزمید... و راه های متصل به آن... دراکو خیلی براش عجیب بود... حتی در اتاق نیاز... که نقشه قابل نشان دادن افرادی که در حضور داشتن را داشت هم کسی نبود... اسنیپ در دفترش بود...! پیوز در تالار شنی امتیازات بود...

دراکو مجددا چوب دستی خود را به نقشه زد...
دراکو: خون لجنی منهدم شد!

نقشه بسه شد و تمام محتویاتش نیز پاک شدن... حالا کراب برگشته... و در دستش شیشه بزرگی بود.. .
=================
-بشین و فکر کن که چیکار باید کرد تا راز آنها را یافت!
این صدای دراکو بود که با لحن سردی به کراب گفت و بعد دراز کشید روی تختش رو به سقف خیره شد.احساس میکرد اگر نتواند این ماموریت را انجام دهد جلوی اسنیپ حسابی سرخورده میشود و همین باعث میشد با دلهره فکر کند.هزاران بار به خود اطمینان داده بود که میتواند آن راز را بیاید ولی هنوز هیچ نقشه ای در سرش نداشت.به اطراف خود نگاهی انداخت.کراب بر روی تختش خوابش برده بود.کسی دیگر حتی گویل هم در آنجا نبود.
تعطیلات عید بود ولی دراکو به خانه اش نرفته بود چون میدانست این بهترین موقع برای کشف راز هری و دوستانش است.از روی تختش بلند شد و به سراغ سالن عمومی اسلیترین رفت.آنجا شاید میتوانست با مشورت دیگران راهی بیابد!
=================
در سالن عمومی هم کسی نبود.فقط بلیز زابینی و تئودور نات آنجا حضور داشتند.انگار بقیه به کتابخانه رفته بودند تا تکالیف زیاد و سرسام آور عید را انجام دهند.دراکو هنوز به آنها فکر هم نکرده بود.جلوی بخاری سبز و مارشکل تالار رفت و بر روی راحتی نشست.افکار به صورت متوالی از جلوی چشمانش میگذشتند و سرش به شدت درد میکرد.4 روز بود که درست حسابی نخوابیده بود.
چشمانش کم کم بر روی یکدیگر رفتند و او به خواب فرو رفت.در خواب اسنیپ را میدید که با کینه و کنایه او را سرزنش میکند.اسنیپ تبدیل به هری شد و او هم به دراکو میخندید.هری به رون،رون به کراب،کراب به دامبلدور تبدیل شدند و همه به او میخندیدند.که ناگهان احساس کرد صورتش در حال یخ زدن است.چشمانش را باز کرد و زابینی را دید که با سطلی بالا سرش ایستاده و با تعجب به او نگاه میکند!


-------------------------
ای بابا!دیگه سه خط چیه آخه؟فقط سه خط ازتون میخوام بنویسید اینجا!جان من شرکت کنید این فعالیت گروهی به سرانجام برسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1386 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در سراسری عمومی نشسته بود و در حال خوردن غذای محبوبش یعنی "ماکارونی با گوشت خوک"بود.فکرش بسیار مشغول بود..او باید تقشه ای میکشید.از اخطاری توسط پرفسور اسنیپ به او داده شده بود یک هفته میگذشت و او هنوز کاری به انجام نرسانده بود.
-دراکو،دراکو گوشت با منه؟
ناگهان او از فکر بیرون آمد و به اطرفش نگاه کرد.اینقدر غرق فکر کردن شده بود که نفهمید غذا ها غیب شده و دانش آموزان به سمت سالنهای عمومی گروهشان در حال حرکت اند.
===
ناگهان دستی را بر شانه اش حس کرد.دستی گرم و بزرگ با سستی شانه اش را چنگ زده بود و تکان میداد.به آرامی به پشت سرش نگاه کرد.گویل با نگرانی به دراکو خیره شده بود و آثار تعجب به وضوح در چهره اش به چشم می خورد.
- دراکو گوشت با منه... به نظرم باید بریم... پاتر و رفقاش دوباره غیبشون زده
دراکو با شنیدن این جمله ، سریع از جایش بلند شد ، باید از همان لحظه وظیفه اش را انجام میداد، دیگر تحمل سرزنش های اسنیپ را نداشت.
===
برای لحظه یادش رفته بود که او نقشه ای ندارد...اینبار هم به دنبال آنها میگشتند و بی نتیجه میماندند.ولی او اینبار باید حتما راز آنها را کشف... .
صدای خنده ای دراکو را از فکرش بیرون آورد.کراب و گویل در حال خندیدن با صدای بلند بودند.
-چه اتفاقی افتاده است؟
که ناگهان چیزی به ذهنش رسید...کراب و گویل از کجا میدانستند هری و دوستانش غیب شده اند؟آن نقشه سحر آمیز دست دراکو بود فقط.کراب و گویل او را دست انداخته بودند.
-من میدونم و شما.بذار برسیم به تالار!
=================
حالا به مقابل ورودی تالار رسیده بودن...
دراکو:خون اصیل!
نام رمز را گفت و هر سه وارد تالار عمومی اسلیترین شدن، زابینی پاریکسون داشتن با هم صحبت میکردن مقابل شومینه که با دیدن دراکو ساکت شدن و به او نگاه کردن، انگار منتظر دستوری از طرف دراکو بودن ولی دراکو محلی نگذاشت و به طرف خوبگاه پسران رفت.
دراکو:کراب بهتره بری از پشت قاب عکس بالای شومینه اون مقدار معجون عرق که سال پیش مخفی کردیم رو بیاری شاید باز هم لازم باشه شبیه به یک دختر سال دومی بشی!

دراکو این رو گفت و با پوزخندی برگشت و به طرف تختش رفت نقشه سحر آمیز اصیل زادگان که فقط زمانی کار میکرد که یک اصیل آن را در دست بگیرد و بسیار دقیق تر نسبت به نقشه هری پاتر بود را از جامه دانش برداشت و نوک چوب دستی به آن زد...
دراکو: من یک اصیل زاده واقعی هستم...
نقشه باز شد... اطلاعات خود را نشان داد... در هیچ کجا از هاگوارتز نبودن..حتی در هگزمید... و راه های متصل به آن... دراکو خیلی براش عجیب بود... حتی در اتاق نیاز... که نقشه قابل نشان دادن افرادی که در حضور داشتن را داشت هم کسی نبود... اسنیپ در دفترش بود...! پیوز در تالار شنی امتیازات بود...

دراکو مجددا چوب دستی خود را به نقشه زد...
دراکو: خون لجنی منهدم شد!

نقشه بسه شد و تمام محتویاتش نیز پاک شدن... حالا کراب برگشته... و در دستش شیشه بزرگی بود.. .
=================
-بشین و فکر کن که چیکار باید کرد تا راز آنها را یافت!
این صدای دراکو بود که با لحن سردی به کراب گفت و بعد دراز کشید روی تختش رو به سقف خیره شد.احساس میکرد اگر نتواند این ماموریت را انجام دهد جلوی اسنیپ حسابی سرخورده میشود و همین باعث میشد با دلهره فکر کند.هزاران بار به خود اطمینان داده بود که میتواند آن راز را بیاید ولی هنوز هیچ نقشه ای در سرش نداشت.به اطراف خود نگاهی انداخت.کراب بر روی تختش خوابش برده بود.کسی دیگر حتی گویل هم در آنجا نبود.
تعطیلات عید بود ولی دراکو به خانه اش نرفته بود چون میدانست این بهترین موقع برای کشف راز هری و دوستانش است.از روی تختش بلند شد و به سراغ سالن عمومی اسلیترین رفت.آنجا شاید میتوانست با مشورت دیگران راهی بیابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1386/3/12 11:18:44
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین