جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  161 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شما فرمودید که نمایشنامه ی بنده به عکس هیچ شباهتی نداشت....
خوب من هم اون رو اصلاح کردم و الان فکر می کنم که شبیه بودنش به عکس غیر قابل انکار باشه !!!!!!!

خوب حالا اینم نسخه ی تصحیح شده اش :

هری در وسط رون و هرمیون نشسته بود و در حالی که سوپش را می خورد به پیام امروز نگاهی می انداخت ، ناگهان دستی چنان محکم بر پشت سرش کوبید که احساس کرد بینی اش از برخورد با کف کاسه ی سوپ شکست ...
اگر شوخی بود ، شوخی خیلی بدی بود ... در حالی که سوپ را از صورتش پاک می کرد ، به پشت سرش نگاه کرد ، آماده بود که مشتش را بر بینی فرد خاطی فرود بیاورد ، که ناگاه صدایی را از پشت سرش شنید و آن صدا صدای کسی نبود جز سورس اسنیپ !!!!
همان کسی که به خاطر پدرش از هری متنفر بود ....
و پس از سال اول تحصیل هری در هاگوارتز این تنفر دو طرفه شده بود.....
- هی پاتر ! چی کار می کنی نکنه می خوای اخراج بشی !
هری در حالی که منگ شده بود ، به چشمان اسنیپ نگاه انداخت و دست مشت شده اش را عقب کشید ....
- تو بودی زدی پشت سر من !!!
- پاتر داری گستاخ می شی ... تو نه شما !!!
- گفتم ، تو بودی زدی پشت من !!!!
هری با صدایی سرشار از خشم و کینه و عصبانیت این را گفت و در چشمان معلمش خیره شد !!!
- فکر کنم دو هفته مجازات در دفترم حالت رو جا بیاره پاتر ......
- تو هیچ غلطی نمی کنی .....
هری در حالی که وسط حرف او می پرید و چوب دستی اش رو به سوی اسنیپ گرفته بود گفت : اکسپلیاموس...
رون و هرمیون خیلی دیر متوجه موضوع شده بودند و نتوانستند جلوی هری را بگیرند...
اسنیپ در حالی که تمام سالن غذا خوری به آنها چشم دوخته بودند به عقب پرتاب شد و معلق زد ....
هری دوباره خواست به جلو برود ... اما رون و هرمیون مانعش شدند و هر کدام یکی از دستانش را گرفتند و نگذاشتند به طرف اسنیپ برود ... اما هری که دست بردار نبود به هر صورت که شد خود را از دست آن دو رها کرد و به طرف اسنیپ پرید....
تقریبا تمام سالن عمومی به هری خیره شده بودند و در عجب بودند.....
رون و هرمیون به امید اینکه بتوانند جلوی هری را بگیرند به سوی او شتافند ....
هری آنقدر داغ بود که نمی دانست چه کار می کند به طرف اسنیپ که بر روی میز ریونکلاو افتاده بود رفت و فریاد زد : کرشیو !!!!
نور سبز رنگی از چوب دستی اش بیرون زد و مستقیم به سوی اسنیپ رفت !!!!
اما این بار اسنیپ با چوبدستی اش مانعی درست کرد و نفرین را به سوی هرمیون کمانه کرد .....
هرمیون به زمین خورد و از درد به خود نالید ....
اسنیپ بلند شد و به سوی هری آمد و فریاد زد : آواداکداورا !!!!!!!
هری به طرفی جست زد و از نفرین گریخت نفرین به سوی رون رفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد و دیگر تکان نخورد .....و هرگز نفسی نکشید !!!!!!!
هری به سوی اسنیپ دوید اما ناگهان نفرین سبز دیگری به او برخورد کرد و نفس آخر را کشید .... بله دامبلدور کار خود را کرده بود....
در همان حال بود که چهره ی دامبلدور تغییر کرد و ولدمورت آشکار شد ....


تایید شد!
شما میتونید شخصیت مورد نظرتون رو در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد گروه ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/4/1 12:43:23
محصولات دکتر فیلی باستر را در کوچه دیاگون با هولوگرام اصلی فقط از مغازه ی برادران ویزلی بخواهید ...!!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از کلاس پیشگویی نوبت معجون ها شد. هری، رون و هرمیون برای درس با اسنیپ راهی دخمه های آکنده از هوای خفه ای شدند که بخار کلاس معجون سازی آن را خفه تر میکرد. مالفوی با چهره ای از خود راضی همراه با نوچه هایش کراب و گویل کنار در کلاس ایستاده بود. آن سه با نگاه به هری پچ پچ میکردند و پوزخندهای معنی داری میزدند. هرمیون با آرامش به هری گفت: محلشون نذار. کار همیشگیشونه. اما ناگهان مالفوی با چهره ای حاکی از خشم به سمت هری آمد و گفت: ببینید کی اینجاست... منتخبی که زنده ماند! میبینم که با گندزاده ها میچرخی پاتی. درست مثل پدرت که با مادر گندزاده ت ازدواج کرد. هرمیون حس کرد که از حرفش پشیمان شده.

هری برافروخته شد و مشتی را حواله صورت مالفوی کرد. آن دو چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و آماده دوئل شدند. بچه های دیگر با اشتیاق گرد آن دو حلقه زدند. اسنیپ که با شنیدن سر و صداها کمی زودتر به محل کلاس رسیده بود گفت: اینجا چه خبره؟ پاتر باز تو مثل پدر شرورت میخوای بلا سر دانش آموزا بیاری؟ بیست امتیاز از گریفیندور کم میشه.

پس از آنکه آه از نهاد گریفیندوری ها بلند شد هری برگشت و چوبدستی اش را به سمت اسنیپ گرفت. چهره اش برافروخته بود و خشم و نفرتی چندساله را نسبت به اسنیپ نشان میداد. فریاد زد: مبادا دیگه بشنوم اسم پدر منو میاری! مالفوی به مادر من توهین کرد. رون و هرمیون با مخلوطی از ترس و هیجان بازوان او را گرفتند و وادارش کردند تا چوبدستی اش را غلاف کند.

اسنیپ گفت: بسه! همه برید توی کلاس وگرنه مجبور میشم مدیر مدرسه رو خبر کنم. و تو پاتر! فکر کنم باید یه ملاقات خصوصی با هم داشته باشیم.

هری با نومیدی راهی کلاس شد. برای تمام شدن کلاس لحظه شماری میکرد. پس از اینکه کلاس معجون سازی به اتمام رسید مالفوی بلافاصله خارج شد. هری با چشمانی خونین و صورتی برافروخته بدنبال مالفوی و رون و هرمیون بدنبال هری تا محوطه بیرون مدرسه دویدند. او مدام فریاد میزد: تو از پدرت هم ترسوتری! اگه مردی واستا!

پس از یک تعقیب و گریز نسبتاً طولانی مالفوی که از نفس افتاده بود با چهره ای حق به جانب که قرمز شده بود چوبش را بسمت هری گرفت و گفت: پاتر فکر میکنی کی هستی گندزاده؟ تو پدر منو به آزکابان انداختی. انتقامشو ازت میگیرم! کروش...

اما هری بلافاصله نفرین او را بخودش برگرداند. داد و فریاد او اسلیترین ها را بدورش جمع کرده بود. پس از اینکه شکنجه مالفوی تمام شد آنها با چهره های وحشت زده بازوهایش را گرفتند و بسرعت از آنجا دور شدند. صورت مالفوی همرنگ گچ شده بود. هری بدنبال آنها دوید اما رون و هرمیون با تمام قدرت تمام شانه های او را گرفته بودند و نمیگذاشتند بدنبال مالفوی بدود. بدن هری از خشم میلرزید و دندان هایش را از خشم بهم میساوید. با تمام نیرو تقلا میکرد که خود را از دست رون و هرمیون رها کند. وقتی نفس هایش به شماره افتاد فریاد زد: دوباره به هم میرسیم مالفوی!

پس از آن، رون و هرمیون به هری توصیه هایی در مورد کنترل خشم کردند، طوری که به مدت یک هفته هری تا مالفوی را میدید او را نشان میداد و میخندید. (مالفوی)

تایید شد!
شما میتونید شخصیت مورد نظرتون رو در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد گروه ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/4/1 12:43:20
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام و تشکر از ناظر محترم برای گفتن اشکالاتم به بنده !!!
نهایت سعیم رو کردم تا داستان رو تصحیح کنم و همیت طور توی کل داستان دست بردم !!!!
اما مشکل نقطه ها رو نتونستم حل کنم .... شرمنده !!

و اما نسخه ی تصحیح شده نمایشنامه :



اسنیپ در حالی که نشسته بود به گوشه ای از آسمان و ستارگان شب در پنجره می نگریست .....به زندگی شومش و به سرنوشت سیاهش فکر می کرد....
که ناگهان با صدایی به خودش آمد....
- اما ارباب اون خیلی قوی شده ، ما نمی تونیم کاری بکنیم اربا.........
- همین امشب باید پاترو بکشونید اینجا و گر نه کاری می کنم که آخرین شب زندگی ات باشه !!!
- اما ارباب ......
- کرشیو ....
لرد ولدمورت در حالی که مرگخوارش را شکنجه می کرد ، پشت گوشش رو خاراند و گفت :
- سوروس تو باید امشب بری اونجا ......
اسنیپ در حالیکه به خودش می آمد به سوی ولدمورت چرخید و گفت :
- لر.......لرد تاریکی ها چه در خواستی از بنده ی حقیر دارن ؟؟؟؟؟
- تو بهترین و وفادار ترین مرگخوار من بودی و برای من اون لعنتی ( دامبلدور ) رو هم کشتی !!!!!
تو حتما پیش من پاداش خواهی گرفت ..... می خوام امشب بری پاتر رو از توی خونه ی عمو ش بیاری اینجا .....
- اما ارباب من .... من تحت تعقیبم ....
- نا امیدم نکن ، سورس ... تو می تونی و من مطمئنم که تو می تونی .....
اسنیپ در حالی که به زندگانی شوم خودش و سرنوشت سیاهش می اندیشید ، گفت :
- هر چه لرد تاریکی ها بگن اجرا می شه !!!!
- پس حتما سلام من رو هم بهش برسون !
اما این دفعه بلاتریکس لسترنج بود که این حرف رو می زد ....
- نوبت تو هم می رسه که از انتقام لذت ببری بلا....
- بله ..... بله ..... هر چه لرد سیاه بفرمایند ... همان است .....
اسنیپ بلند شد و جلوی اربابش خم شد و تعظیم کرد ، به طوری که موهای چربش به ناخن های لخت ولدمورت برخورد کرد ....
و سپس در تاریکی شب فرو رفت ...
رون و هرمیون برای بردن او به بارو به در خانه ی شماره ی چهار پریوت درایو آمده بودند و در حال صحبت با هری بودند .....
- ولی من نمی تونم بیام هرمیون .... من قصد دارم به دره گودریک هالو برم .....
- اما ....
ناگهان هری چهره ای را در تاریکی تشخیص داد که با صدای بنگی ظاهر شده بود....
بله خودش بود.....خود خائنش بود .... اون قاتل ......هری چهره ی اسنیپ را در آن تاریکی تشخیص داده بود ....
هری نتونست جلوی خودش رو بگیره و مثل فنری که در رفته باشد به طرف اسنیپ پرید ....
اما هرمیون و رون که متوجه موضوع شده بودند بازوهای او را گرفتند و مانعش شدند....
- نه هری .... تو نمی تونی کاری بکنی ... اون تو رو می کشه !!!
- هرمیون راست می گه ... بریم تو خونه پناه بگیریم...
- نه .... ولم کنید من باید حساب این عوضی رو......
- نه .... هری .......نه.......
در همین حال موندانگاس فلچر که از خانه ی شماره چهار محافظت می کرد از درون تاریکی ظاهر شد ....و پشت سرش دو نفر دیگر از اعضای محفل که هری نمی شناختشان ظاهر شدند....
اسنیپ که شانسی برای خود نمی دید دوباره غیب شد و گوشه ای کمین کرد تا موقعیت مناسبی به دست آورد ....
بله او هرگز نمی توانست دست خالی پیش اربابش بازگردد ....
هری با خود اندیشید : چرا اون خائن باید این طرفا آفتابی بشه !!!! هنوز آثار خشم بر چهره اش نمایان بود .... کینه ای عمیق که در دلش پرورش یافته بود ..... باید آن را رها می کرد ..... اما.....
- ولم کنید .... بازوم رو شکستید .... اون رفته !!!!!!
- مم....راست می گه رون ولش کن ....
موندانگاس سریع به طرف هری شتافت و یکی دیگر از اعضای محفل پاترونوسی برای محفل فرستاد....
- اون از کی اینجا اومد هری .....من....من همین الان داشتم شیفتم رو عوض ....... می کردم که یهو متوجه اون شدم ..... و ......
- یعنی برای چی اومده بود اینجا......
هرمیون مثل همیشه که فکر می کرد بیشتر از همه می داند ، با حالتی دل سوزانه گفت :
- می بینی هری اینجا برای تو امن نیست ..... مرگخوارا ...... تو باید با ما به بارو بیای ......
- نه ...... نه..... من خودم از پسشون بر میام من بزرگ شدم هرمیون ...موندانگاس تو می تونی بری.
- اما ........ اما ...... یعنی می تونی مواظب خودت باشی .... پس چوبدستی تو از خودت دور نکن .... باشه هری نمی خوام اتفاق دیگه ای برات بیافته ....
- باشه برو دیگه !!!
رون و هرمیون با دهانی باز به هری زل زده بودند .......
- همین امشب به دره ی گودریک می رم ....

تایید شد!
شما میتونید شخصیت خودتون رو در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی و بعد از تایید مدیران وارد گروه ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/4/1 12:39:39
پسرم سدریک قهرمانی واقعی بود ....!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لانگباتم...حیفم ن که باید وقت طلاییم رو برای درس دادن به بچه هایی مثل تو تلف کنم.چند بار گفتم کرفس رو باید اول بریزی....
تو هیچی نمیفهمی و تعجب منم از همینه که چرا تا الان از مدرسه بیرون ننداختنت.حالا هم 30 امتیاز از گروهت کم میکنم که دیگه یاد بگیری چطوری در کلاس من کار کنی.
مالفوی...
__ بله آقا؟
__ معجونتو به این گریفندوری نشون بده...بهش بگو که چه رنگی باید باشه....میبینی لانگباتم؟؟؟میبینی اگر کرفس رو اول بریزی معجون چرنگیه؟؟

پبعد هم نگاهی به نویل انداخت و به میز بعدی رفت:
ببینم..ویزلی...این دفعه هم دوشیزه گرنجر کمکت کرد؟؟یا معجون کس دیگری رو گرفتی؟؟
__ خودم درستش کر..
__به من دورغ نگو ویزلی...20 امتیاز از هر دو تون کم میکنم که بفهمین کمک به هم بدون اجازه من یعنی چی.
قیافه ای که الان رون بخود گرفته بود هری رو به یاد گوجه فرنگی مینداخت.اسنیپ نگاهی با تنفر به وی انداخت و بعد به طرف هری آمد.
پاتر....مثل همیشه.هیچی از تو در نمیاد..هیچی.حتا یک معجون ساد رو هم نمیتونی درست کنی.درست مثل پدرت.اونم تنبل و احمق بود و همیشه از دیگران کمک میطلبید.مثل خودت.تنبل و احمق..گستاخ و خود پرست و فکر میکرد از همه بهتره.آخرش هم با اون گندهزاد ازدواج کرد...حقش بود که ...
هری با شنیدن این به طرف اسنیپ شیرجه رفت ولی چیزی قبل از رسیدن به او گرفتش
رون:ولش کن....خودتو کنترل کن
هرمیون:هری.....ولش کن....بدتر از اینش نکن.
اسنیپ نگاهی پیروزانه به هری کرد و بعد با رضایت گفت:
کلاس امروز تمام شد.برای جلسه بعد سه مقاله در مورد معجون الایزرو بنویسید.پاتر....تو امروز رو اینجا میمونی تا این معجونتو خوب درست کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید من درست قوانین این قسمت رو نمی دونم و ننوشته بودیدش هم ولی فکر کنم باید راجع به اون عکسی که جناب چو چانگ داده بودن نمایشنامه بنویسیم اگر اینطوره این هم نمایشنامه من:
------------------------------------------------------------------------------------
هری:ولم کنین....ولم کنین تا خدمتش برسم.....نامرد پست....گفتم ولم کنین.
هرمیون در حالی که شونه ی هری رو گرفته بود تا به سمت اون مرگخوار حمله نکنهگفت:هری این چه کاریه...خودت خوب می دونی که نمی تونی در برابر اون مقاومت کنی...تیکه تیکه ات می کنه.
رون هم که تقلا می کرد نزاره هری به اون مرگخوار حمله کنه با هرمیون همراه شد و گفت:هری ..هرمیون راست می گه ..اول نگاه خودت بکن با یک چوب دستی شکسته می خوای بری با اون مبارزه کنی؟خودتو به کشتن نده.
هری:ولم کنین تا خدمتش برسم...فکر کرده می تونه مادر و پدر بهترین دوستم رو بکشه و در بره؟فکر کردین می تونه مادر و پدر چو رو بکشه و راس راس بگرده؟می کشمت..اگه می تونی و جرات داری وایسا.
در آن شب تاریک بود که هری فهمیده بود مادر و پدر چو توسط فینیاس کشته شده بود.فینیاس از اون مگر خوار هایی بود که به فکر خودش وفا دار ترین شخص به ولدمورت بود و یک قابلیت منحصر به فرد هم داشت و اون این بود که یک گرگینه بود ولی نه از اون گرگینه های معمولی گرگینه ای که خصلت خودش رو می تونست حتی در زمانی غیر از زمان تعیین شده یعنی شب چهارده هر ماه از خودش بروز بده.می تونست به خطرناک ترین و وحشی ترین موجود این عالم تبدیل بشه.در اون شب وحشتناک که اون داشت دنبال سوژه می گشت ناگهان به این فکر افتاده بود که چی کار کنه که ولدمورت خوشحال بشه که ناگهان به فکرش رسید هری پاتر رو رنج بده ولی می دونست که هری در جادوهای امنیتس دامبلدور و اون هم در هاگوارتز قرار داره.{توضیح اینکه اون سال سال پنجم تحصیل هری بود}پس به فکرش رسید که توسط اطرافیانش هری رو آزار بده و تازگی ها متوجه شده بود که هری با دختری به نام چو چانگ دوست شده بود.پس تصمیم گرفت خانواده ی چانگ رو از بین ببره و همون شب به سمت منزل خانواده ی چانگ رفته بود و اون ها رو به طور وحشیانه ای از هم دریده بود به طوری که کارآگاهان نمی دونستند که کدام جسد ماله کیه.و فردای اون روز این خبر به هری پاتر و چو رسیده بود و اونها که خیلی ناراحت شده بودند مخفیانه و توسط تسترال ها از قصر اومده بودن بیرون و چون تسترال ها خیلی خوب می تونستن ردیابی کنن{مثل gps مشنگ ها}تونستن رد فینیاس رو بگیرن و اون رو حین ارتکاب قتل یک خانواده بیگناه گیر بندازن.و بین هری و فینیاس دعوا در گرفت ولی از اونجایی که رون و هرمیون می دونستن که هری تاب مقابله با فینیاس رو نداره برای همین جلوش رو می گرفتن که با فینیاس درگیر نشه.و در همون حال هم فینیاس داشت در می رفت.ناگهان هری خودش رو از چنگال دوستانش رها کرد و به سمت فینیاس شروع به دویودن کرد و ناگهان دنیا در مقابلش تیره و تار شد و دید در یک دنیای دیگه س و فینیاس مقابلش وایستده.
فینیاس:خوشت میاد پاتر؟اینجا همون دنیای تیره ایه که خودم ساختم.همونی که آرزو داشتم تو رو داخلش بکشم و با خون و گوشتت اینجا رو تزئین کنم.
هری:هیچ وقت موفق به این کار نمی شی.از کی تا حال گربه ها می تونن از این کارای بزرگ بکنن؟
فینیاس:هری من تو رو خوب می شناسم وقتی نمی تونی مقاومت کنی می خوای با حرفات خودت رو نجات بدی ولی بدون من گول تو رو نمی خورم هری بجاش خون اون کله ی پوکت رو میخورم.
هری:البته هرگز فرصت این کارو پیدا نمی کنی چون من می کشمت..............آوادوکدورا..................و ناگهان پرتو نور سبز روشنی از چوبدستی هری بیرون اومد و به دیواره ی اون دنیای وهم انگیز برخورد کرد و شکافی از نور درست شد و نوری سفید وارد اون دنیای تیره شد.فینیاس می دونست چون طلسم هایی که هری پاتر می فرسته به خاطر قلب پاک و مهربونش هست و از احساسات پاک سرچشمه گرفته و این طلسم ها از روی کینه نیست پس اینها می تونن دنیای پر از کینه ای رو که ساخته نابود کنه ولی فینیاس می خواست قبل از اینکه هری چیزی در مورد این موضوع بفهمه اونو بکشه و خودش رو از شر این مزاحم خلاص کنه و پاداشی خوب هم از ولدمورت بگیره.
فینیاس:اوه هری با اون قلب مهربونت که تو نمی تونی طلسم های نا بخشودنی انجام بدی..........کروشیو............
و این طلسم به هری برخورد کرد و هری از درد بخودش می پیچید و در این حین مغزش گویی مثل یک کاغذ سفید از همه چیز خالی می شد.................و ناگهان درد هری کاهش یافت و فهمید طلسم برداشته شده و یک آن نگاهش به اون دریچه ی نورانی افتاد و فهمید قضیه از چه قراره ولی به روی خودش نیاورد.هری حدس زد که به احتمال زیاد نیروی فینیاس در اینجا ذخیره شده و اگر اینجا نابود بشه پس یعنی هری می تونه خود فینیاس رو هم نابود کنه.
هری:فینیاس لحظات آخر عمرت چیزی نمی خوای بگی؟
فینیاس:چرا می خوام بهت بگم ............آوادکدوورا...........
و پرتو سبز رنگ از بیخ گوش هری رد شد و هری هم بلافاصله گفت:..................کروشیو................... ولی بجای اینکه از چوبدستی نیروی شکنجه خارج بشه نوری سفید مایل به صورتی خارج شد که هنگامی که تابشش به دیوارهای اون دنیا برخورد می کرد اون دیوار ها رو ذوب می کرد و از بین می برد.و هری متوجه شد که فینیاس هم داره ضعی میشه و در آخر اون پرتو به فینیاس برخورد کرد و فینیاس به هوا رفت و یک عالمه سایه های تیره از بدنش خارج می شد و در آخر سایه ی یک گرگ از بدنش خارج شد و فینیاس بی حال روی زمین افتاد.هری به بالای سر فینیاس رفت و به چشمهای او نگاه کرد و گفت:هرگز این قدر خوشحال نبودم که حالا هستم و خودم رو تحسین می کنم که یک آن تصمیم گرفتم بجای طلسم شکنجه افسون عشق رو بکار ببرم و معجزه ی عشق رو هم دیدم.فینیاس وقتی که بیدار بشی همه چیز یادته ولی دیگه گرگینه نخواهی بود و علامت مرگخوار ها رو روی ساعد دستت نخواهی دید چون نیروی عشق من و مادرم تو رو نجات داد ولی می تونی راحت رو خودت انتخاب کنی.
و هری از اونجا دور شد و بعد از یک سال فهمید که فینیاس به محفل ققنوس پیوسته.........
<<پایان داستان>>
امیدوارم خوشتون بیاد

تایید شد!
شما میتونید شخصیت مورد نظرتون رو در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد گروه ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/4/1 11:57:49
کاش حتی در مرگ هم پیروز باشیم.
<<از کسانی که تاپیکی رو برای ایجاد امضا سراغ دارن یا امشضای قشنگ می شناسن تقاضا می کنم با من تماس بگیرن>>
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ در حالی که نشسته بود به گوشه ای از آسمان و ستارگان شب در پنجره می نگریست .....به زندگی شومش و به سرنوشت سیاهش فکر می کرد....
که ناگهان با صدایی به خودش آمد....
- اما ارباب اون خیلی قوی شده ، ما نمی تونیم کاری بکنیم اربا.........
- همین امشب باید پاترو بکشونید اینجا و گر نه کاری می کنم که آخرین شب زندگی ات باشه !!!
- اما ارباب ......
- کرشیو ....
لرد ولدمورت در حالی که مرگخوارش را شکنجه می کرد ، پشت گوشش رو خاراند و گفت :
- سوروس تو باید امشب بری اونجا ......
اسنیپ در حالیکه به خودش می آمد به سوی ولدمورت چرخید و گفت :
- لر.......لرد تاریکی ها چه در خواستی از بنده ی حقیر دارن ؟؟؟؟؟
- تو بهترین و وفادار ترین مرگخوار من بودی و برای من اون لعنتی ( دامبلدور ) رو هم کشتی !!!!!
تو حتما پیش من پاداش خواهی گرفت ..... می خوام امشب بری پاتر رو از توی خونه ی عمو ش بیاری اینجا .....
- اما ارباب من .... من تحت تعقیبم ....
- نا امیدم نکن ، سورس ... تو می تونی و من مطمئنم که تو می تونی .....
اسنیپ در حالی که به زندگانی شوم خودش و سرنوشت سیاهش می اندیشید ، گفت :
- هر چه لرد تاریکی ها بگن اجرا می شه !!!!
- پس حتما سلام من رو هم بهش برسون !
اما این دفعه بلاتریکس لسترنج بود که این حرف رو می زد ....
- نوبت تو هم می رسه که از انتقام لذت ببری بلا....
- بله ..... بله ..... هر چه لرد سیاه بفرمایند ... همان است .....
اسنیپ بلند شد و جلوی اربابش خم شد و تعظیم کرد ، به طوری که موهای چربش به ناخن های لخت ولدمورت برخورد کرد ....
و سپس در تاریکی شب فرو رفت ...
رون و هرمیون برای بردن او به بارو به در خانه ی شماره ی چهار پریوت درایو آمده بودند و در حال صحبت با هری بودند .....
- ولی من نمی تونم بیام هرمیون .... من قصد دارم به دره گودریک هالو برم .....
- اما ....
ناگهان هری چهره ای را در تاریکی تشخیص داد که با صدای بنگی ظاهر شده بود....
بله خودش بود.....خود خائنش بود .... اون قاتل ......
قسمت مربوط به عکس :
هری نتونست جلوی خودش رو بگیره و مثل فنری که در رفته باشد به طرف اسنیپ رفت ....
اما هرمیون و رون که متوجه موضوع شده بودند بازوهای او را گرفتند و مانعش شدند....
در همین حال موندانگاس فلچر که از خانه ی شماره چهار محافظت می کرد از درون تاریکی ظاهر شد ....و پشت سرش دو نفر دیگر از اعضای محفل که هری نمی شناختشان ظاهر شدند....
اسنیپ که شانسی برای خود نمی دید دوباره غیب شد و گوشه ای کمین کرد تا موقعیت مناسبی به دست آورد ....
بله او هرگز نمی توانست دست خالی پیش اربابش بازگردد ....

داستانت رو دو تکیه نکن و در ضمن اینقدر هم نقطه نزار.
قسمت اول داستانت خوب بود اما قسمت مربوط به عکس نه.اول داستان رو با کمی تغییرات دوباره بنویس و سعی کن اونو به عکس مربوط کنی.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/31 13:27:03
پسرم سدریک قهرمانی واقعی بود ....!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 09:35
نمایش جزئیات
آفلاین
امسال به سال پنجم میرفتم. مسیری که از خانه ویزلی تا هاگوارتز را می پیمودم همان بود .

قطار با صدای تاپ وتوپ همچون ماری در پیش بود.بازهم صدای دلنگ دلنگ چرخ دستی غذا شکم من ورون را به قار وقور انداخت. هوا بسی سرد بود وخشکی آن رخوتی در محیط می پراکاند.حتی درختان وگیاهان به علت ازدیاد برف بروی شاخه هایشان باعت خم شدنشا ن به سمت پایین می شد.

در کوپه چهار نفر بودیم .من ورون وهرمیون ونویل که تازه به ما پیوسته بود.هرمیون داشت روزنامه پیام روزرا ورق می زدرون بااینکه خودشو به خواب زده بود دهنشو رو باز کرد وگفت:اتفاق جدیدی افتاده؟

هرمیون با لحن محکومانه ایی جواب داد:نه

به هاگوارتز رسیدیم صدای نویل بود که تازه از چرت پریده بود. انبوه جمعیت درراهرو قطار برای پیاده شدن فشار می آوردند.پیاده شدیم با جمعیت درحال حرکت به سمت مدرسه پیوستیم.همه منتظر آغاز جشن بودند.
همه بچه ها پشت میز غذا خوری مخصوص خود جای گرفته بودند.

پس اتمامی جشن آغاز سال تحصیلی همه برای رفع خستگی راه به سمت خوابگاه های خود حرکت کردند.نمیدونم چی شدکه رودر روی یک پسرزد چهره لاغر مردنی یعنی همون مالفوی افتاد.

مالفوی:پاتر فکر نمی کردم دوباره بعد ماجرای جام وتقلبی هات دوباره اینجا ببینمت؟

انگار دوست داشت توی همون شب دوباره دعوا ونفرت آغاز کنه.

هری:تو بهتره کاری به این کارا نداشته باشی وبه فکر اون پدرمرگ خوارت باشی اگه من جای رییس وزارت خونه ....

مالفوی :تورو حتما به حسابت می رسم!

هری :برس ببینم.

داشتند که چوبهاشون در می اوردند وبه هم حمله کنند که هرمیون و رون که پشت سر هری وایساده بودن وبازوان هری گرفتند وبه سمت عقب کشیدندواز اون طرف پارکینسون مانع حرکت دراکو شد.

درهمین حین اسنیب سررسید وبدون پیگیری ماجرا گفت: 10امتیاز از گریفندور کم می شود((پاتر!))وبالبخند موزیانه ایی بچه های اسلیترین رو به سمت سیاهچال هدایت کرد.

هری وهرمیون ورون در اتاق مطاله گریفندور روی صندلی های خود لم داده بودند وصحبت می کردن که هری یاد دعوای خودافتاد.

هری:شما ها میدونید من اسممو نداختم توی جام این حرف روباحالت معصومانه ایی زد.

هرمیون درجواب گفت:همه می دونن ولی این مالفوی می خواسته یه خودی نشون بده ویه چیزی گفته باشه.

هری فکرکرد این حرف هرمیون ازسر دلداری بود ووقتی به چهره رون نگاه کرد دیدکه انگار با دراکو موافقه!

تایید شد!
سعی کن یا متن داستان رو محاوره ای بنویسی و یا کاملا جدید از نظر من تلفین این دو سبک خیلی جالب از آب در نمیاد.موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری1 در 1386/3/30 13:46:52
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/30 16:34:45
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1386 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در حالی که سوپش را می خورد به پیام امروز نگاهی می انداخت ، که ناگهان دستی چنان محکم بر پشت سرش کوبید که احساس کرد بینی اش از برخورد با کف کاسه ی سوپ شکست ... در حالی که سوپ را از صورتش پاک می کرد ، به پشت سرش نگاه کرد ، آماده بود که مشتش را بر بینی فرد خاطی فرود بیاورد ، که ناگاه صدایی را از پشت سرش شنید و آن صدا صدای کسی نبود جز سورس اسنیپ !!!!
- هی پاتر ! چی کار می کنی نکنه می خوای اخراج بشی !
هری در حالی که منگ شده بود ، به چشمان اسنیپ نگاه انداخت و دست مشت شده اش را عقب کشید ....
- تو بودی زدی پشت سر من !!!
- پاتر داری گستاخ می شی ... تو نه شما !!!
- گفتم ، تو بودی زدی پشت من !!!!
هری با صدایی سرشار از خشم و کینه و عصبانیت این را گفت و در چشمان معلمش خیره شد !!!
- فکر کنم دو هفته مجازات در دفترم حالت رو جا بیاره پاتر ......
هری در حالی که وسط حرف او می پرید و چوب دستی اش رو به سوی اسنیپ گرفته بود گفت : اکسپلیاموس...
اسنیپ در حالی که تمام سالن غذا خوری به آنها چشم دوخته بودند به عقب پرتاب شد و معلق زد ....
هری آنقدر داغ بود که نمی دانست چه کار می کند به طرف اسنیپ که بر روی میز ریونکلاو افتاده بود رفت و فریاد زد : کرشیو !!!!
نور سبز رنگی از چوب دستی اش بیرون زد و مستقیم به سوی اسنیپ رفت !!!!
اما این بار اسنیپ با چوبدستی اش مانعی درست کرد و
نفرین را به سوی هرمیون کمانه کرد ..... بلند شد و به سوی هری آمد و فریاد زد : آواداکداورا !!!!!!!
هری به طرفی جست زد و از نفرین گریخت نفرین به سوی رون رفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد و دیگر تکان نخورد .....
هری به سوی اسنیپ دوید اما ناگهان نفرین سبز دیگری به او برخورد کرد و نفس آخر را کشید .... بله دامبلدور کار خود را کرده بود....
در همان حال بود که چهره ی دامبلدور تغییر کرد و ولدمورت آشکار شد ....

بنظرم این داستان خیلی شبیه به عکس داده شده نیست.در عکس کاملا مشخصه که باید در مورد چه چیزی داستان بنویسید.دوباره تلاش کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/29 17:13:27
محصولات دکتر فیلی باستر را در کوچه دیاگون با هولوگرام اصلی فقط از مغازه ی برادران ویزلی بخواهید ...!!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1386 09:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اول از همه میتونم بگم که این تقریبا نهایت سعی و تلاشمه !
.................................
شب بود و همه جا ساکت . هری در تخت خواب جرج خوابیده بود .
رون هم طبق معمول با خر و پف هایش هری را آسی کرده بود .
خلاصه کنم همه خوابیده بودند حتی پناهگاه !
مردی قد کوتاه با پیژامه ی گل گلی زنانه (!) وراد خانه میشود و سکوت و آرامش را برهم میزند . مرد یکراست به اتقی که هری و رون در آن خوابیده بودند میرود . اول اطرافش را نگاه میکند که ببیند کسی بیدار نیست و وقتی مطمئن شد به سراغ کشوی رون میرود . میگردد تنها چیزی که حاصلش شد یک جفت جوراب بو گندو بود .
مرد زیر لب زمزمه میکند : لعنتی .معلوم نیست اینا رو برای چی نگه داشته ؟
کمی اطراف را میگردد . کیف هری . آن را از زیر تخت برمیدارد . مطمئن است که در آن چیز های گرانبهایی پیدا میکند مثلا : عتیقه ای کیف پولی آلبوم عکسی و ... . ولی همه ی این ها رو تو خواب هم به دست نیاورد !
نامید شده بود میخواست برود که شیئی برق زد و او را متوقف کرد .
آن شیئ زیر پتوی رون بود و فقط نوک آن دیده میشد .
مرد : لعنت بر اسمش رو نبر ! این پسره چقدر خرو پف میکنه !!!
کم کم و آرام آرام به رون نزدیک شد . میخواست یواشکی پتو را بلند کند و آن شیئ را که به نظر نقره میرسید بدزدد . همین کار را هم کرد . اما نیمه تمام . او میخواست پتو را بالا بزند که زد اما نتوانست شیئ را بردارد . چون همان لحظه اهل منزل که انگار خوابیدنشان نمایشی بود به اتاق رون ریختند و خود رون و هری هم مرد را که بعدا معلوم شد ماندانگاس فلچر است غافلگیر کردند .
هری : پس تو بودی که دیشب پولهام رو دزدیدی ؟
رون : تو بودی که دیشب همه ی کارت های انفجاریم رو قاپیدی ؟
خانم ویزلی : تو بودی که جام طلایی من رو که از مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادرم یادگاری مونده دزدیدی ؟
خانم ویزلی این را گفت و بعد زد زیر گریه !
جینی : گم شدن قورباغه های شکلاتیم هم کار تو بود !
هری میخواست به ماندانگاس حمله کند اما رون و هرمیون مانع کارش شدند و او را از عقب گرفتند .
هری : ولم کنید احمق ها ولم کنید . من باید حساب اون دزد عوضی رو برسم . اون پول های من رو دزدید ! من نمیبخشمش . هرگز !
آقای ویزلی : اما هری ما اون رو به دادگاه جادوگر ها میبریم اون نمیتونه اونجا از چنگ قانون فرار کنه .
خانم ویزلی با هیجان گفت : اما آرتوز تو از کی تا حالا پایبند قانون شدی ؟
آقای ویزلی جواب نداد . ماندانگاس که ترسیده بود فوری چوبدستی اش را بیرون آورد و خود را غیب کرد .
هری : اون از دست ما فرار کرد . این تقصیر شما بود .
وبعد مشتی به دماغ رون و به بازوی هرمیون کوفت و اجازه داد که آنها تا یک هفته با دماغ و بازوی باد کرده به زندگیشان ادامه دهند !!!


تایید شد.شما میتونید یه شخصیت انتخاب کرده و آن را در تاپیک معرفی شخصیت، معرفی کنید تا بعد از تایید مدیران وارد ایفای نقش بشید.موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/27 12:40:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1386 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در حالی که سوپش را می خورد به پیام امروز نگاهی می انداخت ، که ناگهان دستی چنان محکم بر پشت سرش کوبید که احساس کرد بینی اش از برخورد با کف کاسه ی سوپ شکست ... در حالی که سوپ را از صورتش پاک می کرد ، به پشت سرش نگاه کرد ، آماده بود که مشتش را بر بینی فرد خاطی فرود بیاورد ، که ناگاه صدایی را از پشت سرش شنید و آن صدا صدای کسی نبود جز سورس اسنیپ !!!!
- هی پاتر ! چی کار می کنی نکنه می خوای اخراج بشی !
هری در حالی که منگ شده بود ، به چشمان اسنیپ نگاه انداخت و دست مشت شده اش را عقب کشید ....
- تو بودی زدی پشت سر من !!!
- پاتر داری گستاخ می شی ... تو نه شما !!!
- گفتم ، تو بودی زدی پشت من !!!!
هری با صدایی سرشار از خشم و کینه و عصبانیت این را گفت و در چشمان معلمش خیره شد !!!
- فکر کنم دو هفته مجازات در دفترم حالت رو جا بیاره پاتر ......
هری در حالی که وسط حرف او می پرید و چوب دستی اش رو به سوی اسنیپ گرفته بود گفت : اکسپلیاموس...
اسنیپ در حالی که تمام سالن غذا خوری به آنها چشم دوخته بودند به عقب پرتاب شد و معلق زد ....
هری آنقدر داغ بود که نمی دانست چه کار می کند به طرف اسنیپ که بر روی میز ریونکلاو افتاده بود رفت و فریاد زد : کرشیو !!!!
نور سبز رنگی از چوب دستی اش بیرون زد و مستقیم به سوی اسنیپ رفت !!!!
اما این بار اسنیپ با چوبدستی اش مانعی درست کرد و
نفرین را به سوی هرمیون کمانه کرد ..... بلند شد و به سوی هری آمد و فریاد زد : آواداکداورا !!!!!!!
هری به طرفی جست زد و از نفرین گریخت نفرین به سوی رون رفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد و دیگر تکان نخورد .....
هری به سوی اسنیپ دوید اما ناگهان نفرین سبز دیگری به او برخورد کرد و نفس آخر را کشید .... بله دامبلدور کار خود را کرده بود....
در همان حال بود که چهره ی دامبلدور تغییر کرد و ولدمورت آشکار شد ....

شما اول باید در تاپیک بازی کلمات تایید بشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/27 12:37:36