جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در اثر كشتي يك غول بيايوني با هيولاي هشت پا و هشت چشم گوگولي ناز خودمون(ygrin:) زمين لرزه با هوار درجه ريشتر بر پهناي لندن ايجاد مي شه و درست در طرف ديگر زمين كه ژاپن بود يك تسونامي گوگولي مياد كه در اثر اون يك نفر دارفاني را گودباي مي كنه*. در مسافرخونه ي درزدار هم حال و هواي شبيه به بودن در يك همزن برقي برقرار مي شه و تلپ تلپ از بالا چوب و خاك و مسافران در حالي كه همديگر رو در آغوش گرفتن پايين مي ريزن و سبب شطرنجي شدن تصوير مي شن
: يوهااا..تالاپ تولوپ شپلخت!
: شپلخت ..زووورت پوف ديش!
: آفرين آري بزن..مشت دوم هزار!
هراز گاهي در هاله اي از مه و گرد و غباري كه دور ددوتا غول رو فرا گرفته بود كله و سر و دست و بوق يكي ميامد بيرون و به سرعت دوباره به مه برمي گشت(فضاسازي دعواهاي تام و جري مانند)
اديب تشويق كنان در ژرفاي فكر فرو رفته بود و به اين فكر مي كرد كه از چه چيزي بر ضد غولها ميشه استفاده كرد.
توي ذهن اديب: ..چه طلسمي روي غول ها اثر داشت؟...شامپو ضد شوره؟...صابون عروس؟..كرم دور چشم ببك؟..طلسم دور چشم؟..طلسم ملتهبه؟...هن طلسم ملتهبه ي چشم..خب حالا وردش چي بود
در اين لحظه تكه اي ديگه از سقف مي شكنه و مرد موفرفري با يك ساحره كه توصيفاتش در اين موال نمي گنجد تلپي ميوفته زمين و بار ديگر صفحه شطرنجي مي شه! پيرزن و پيرمرد حاضر در صحنه هم از ضعف شديد در عضلات قادر به تكان خوردن نبودند و زير دست و پاي آراگوك و گراپ در دست تيليت بودند
ثانيه ها و دقيقه ها و ساعت ها مي گذشت و گراپ و آراگوك مشغول نبرد بوند و گهگاهي هم صداي "قلوه قلوه!" از هركدامشان برمي خواست.
در همين هنگامه ناگهان گروهي از جادوگرا و ساحره ها كه در راس آنها پيرمردي با انبوه ريش قرار داشت وارد شدند و مثل كافه نديده ها در صدد تصاحب منطقه براومدند و با يك اردگي گراپ را از سوژه به بيرون پرت كردن
-: برو بچ هر كدوم بريد يك اتاق براي خودتون بگيريد خواستيد ضغري ها و ممدها رو بندازيد برن تو هم خوابگاه بي ناموسي خودشون نخواستيد بذاريد زندگيشونو بكنن در جوار افراد باشخصيتي مثل ما
بلافاصله عده اي از خلق نديد بديد به سمت ميزها يورش بردند و با در دست گرفتن آفتابه و انواع اقسام آلات موسيقي مشغول انجام حركاتي موزون نظير بندري و برك و تكنو و ...زدند.عده اي ديگر هم از نديد بديدها به خوابگاه ها حمله ور شدند و صداي فريادهاي (اهم اهم چيزه همون) از ساحره و جادورگ برخواست
اديب هم به حالت مشغول نظاره خلق نديد بديدي بود كه به مهمانخانه جديدش حمله ور شده بودند. آراگوك هم خسته از نبرد طاقت فرسا به حالت yeyebrow: صحنه رو مي ديد!
اديب: هوي آري ما بايد يه كاري بكنيم از دست مزاحما خلاص بشيم
آري: آهاآها :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد که موهای بور فرفری داشت جلوی پیشخوان وا میسته و با صدای نازکی میگه : اومدم یک ساحره برای خودم جفت و جور کنم ... چشاش طلایی باشه ... موهاش بلند و سیاه ... چشم های درشت و لب های قلوه ای

آراگوگ : بیا راهنماییت کنم!!
و همچنان با لبخند شیطانی مرد مذکور رو به طبقه بالا هدایت میکنه ...!

طبقه بالا
آراگوگ یک در چوبی رو که روش نوشته بود :
"خوابگاه دختران بیوه"
راهنمایی میکنه و میگه : بفرمایین!
در باز میشه ... سکوتی خوف انگیز بر فضا مستولی بود.
ــ جییییغ!
ــ یوها ها ها!
ــ هووااااا!
ــ جییییغ!
ــ عر عر!
مرد یکی میزنه پس گردن آراگوگ که بر اثر همین ضربه یکی از چشماش میفه !
ــ مردک بی معنی منو آوردی یک ساحره پیدا کنم یا آوردی کلبه وحشت؟!؟
آراگوگ هم یک گاز از آئورت یارو میگیره و میگه : برو بابا! انگار ساحره آب نبات قندیه! همینی که هست!
و مرد رو هل میده تو!

در لابی !!
ادیب نشسته و داره مگسا رو شکنجه میده!
مگس ماده یا صدای زیر که به خودش متعلق بود : قولوه قولوه !
از اون طرف هم مگس نر هی " جناق جناق" میکرد!

در همین زمان در لابی با شدت باز میشه و غول بی شاخ و دمی در آستانه در ظاهر میشه!
غول یک راست میره جلو و به ادیب میگه :
ــ من گراپ هستم! تو با این کارت زد بهم کار و کاسبی من! تو نباید این کار رو کرد!
ادیب هم در همین لحظه از عصابنیت دستاش رو مشت میکنه که باعث میشه دو مگس دار فانی رو وداع کنن

گراپ چماغش رو بالا برد که در همین لحظه آراگوگ دوان دوان از بالای پله ها طی یک عمل ژانگوری میپره رو گراپ و چون هر دو تا تقریباً هم قد بودن شروع میکنن به کشتی گرفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 18 شهریور 1386 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تام صاحب مهمانخانه ي پپاتيل درزدار يه روز ديگه رو شروع كرده بود و حاضر و اماده بود كه بره و پشت پيشخوان بشينه و به كار فوق مشكله پراندن مگسهاي بلاگرفته باشه. از موقعي كه خوابگاه مختلط بي ناموسي وزرات شروع به كار كرده بود و انواع اقسام فاطي ها و ممدها را پذيرفته بود كارو كاسبي تام در حد كلنگ شده بود و به شدت سطحش اومده بود پايين. تام همچنان به پيرزن و پيرمردي كه روي يكي از ميزها نشسته بودند نگاه مي كرد و مطمئن بود تنها دليلي كه اونها به اينجا اومدن اينه كه توانايي شون ديگه از حد مونتاگ*()هم پايين تر اومده و خوابگاه آسلامي گراپ اونا رو نمي پذيره!
تام دوتا مگس رو با طلسم كار كرد و گرفت دستش (يكي اين دست يكي اون دست!)
مگس ماده با زير صدايي از تام: من ديگه نمي تونم اينجا بمونم ..من از دست تو خسته شدم ..مي خوام برم با ممد مگسه ازدواج كنم ...داد منو از اين مرد بستان مستر تام!
مگس نر با بم صدايي از تام: برو ..مگه من از تو خوشم مياد مي رم تو تا فاطي مگسي براي خودم مي گيرم ...تو ديگه بدرد نمي خوري..با هم تفاهم نداريم
در همين حال بود كه ناگهان يك مرد قد بلند آبي پوش همراه يك غول بي شاخ و دم و هشت پا هشت چشم وارد مي شن و به سبب حضور پربركت اون هيولا مقداري از در و چهارچوب در هم به داخل مياد!
- بفرماييد در خدمتم..اتاق مي خوايد؟...چند نفره باشه خوبه ؟..ده نفره مناسبه؟
- نه بوقي ما اومديم اينجا رو از تو تحويل بگيريم در حد بز زنگوله پا هم نمي فهمي ... با مگسا بازي مي كني؟....قراره يك هيئت از قزوين بيان اينجارو تحويل بگيرن و خلاصه حالي ببرن ..تو هم پاشو جمع كن رو از اينجا اخراجي!
هيولا: نه بدرد مي خوره!ههه

لحظاتي بعد مهمانخانه رنگ و بوي ديگه اي گرفت و هر گوشه از اون تصاويري از يكي از فاطي هاي منتخب به چشم مي خورد . تابلوي سردر مهمانخانه هم عوض شد بود و روش نوشته شده بود
"" مهمانخانه ي درزدار...پذيراي مهمانان با خانمان و مسافران """
&& صغري بخريد---> تام را اشانتيون ببريد&&
برنامه هاي مهمانخانه هرروز با حضور جمعي از بزرگان
شب ها برنامه ي بندري با حضور آلبوس دامبلدور!
اولين مسافر با صداي زوورت جلوي در ظاهر شد و به سمت پيشخوان كه مرد آبي پوش پشت آن ايستاده بود رفت
....

---------------
* به پست لودو توي خوابگاه مختلط وزرات خونه مراجعه كنيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم محفل ققنوس.ماموريت شماره ي 3

در يك كوچه ي بن بست گربه اي به دنبال ته مانده هاي غذا در سطل ها آشغال مي گشت كه ناگهان با صداي پاق كوتاهي يك دختر جوان درست در كنار سطلهاي آشغال ظاهر شد و باعث شد كه گربه وحشت زده به هوا بپرد.بلافاصله چند مرد و زن ديگر هم به دختر جوان ملحق شدند.گربه كه به شدت از اين حضورهاي ناگهاني ترسيده بود پا به فرار گذاشت.
آنها بدون هيچ صحبتي حركت كردند. طولي نكشيد وارد محلي شدند كه گويا مسافرخانه اي بود كه شايد همان پاتيل درزدار بود . به طرف پيشخوان مسافرخانه حركت كردند اما خبري از هيچ موجود زنده اي نبود. جادوگر قد بلندي كه رداي آبي به تن داشت و در كنار دخترك ايستاده بود گفت:
-:‌پس تام كجاست؟ نكنه مرگخوارها گرفتنش؟
-: فكر نمي كنم احتمالا يه جايي همين طرفها خوابيده..يا ..شايدم يه جاي بيهوش افتاده!!
-:ويولت ما الان بايد اينجا چه كار كنيم؟ دامبلدور دقيقا گفت كه توي پاتيل درزدار چه خبره؟
اين حرفها را مردي كه رداي كهنه و مندرسي به تن داشت به دختر جوان گفت. دخترك مكثي كرد و گفت:
-: دامبلدور هيچي نگفت ..فقط در مورد يه پيشگويي و يه جادوگر سياه صحبت كرد..و گفت اينجا مي تونيم جلوشونو بگيريم ...
زن جواني كه آخر از همه ايستاده بود گفت:
-: اما چه طوري ؟!... اون پيشگويي چي بود ويولت؟
ويولت گفت:نقل قول:
سياهي بار ديگر برميگردد و این بار بسیار قدرتمند تر و خطرناکتر. نه از زمان حال بلکه نیرویی از آینده خواهد آورد اين سياهي نيرويي جديدتر در دست دارد. نيرويي از نسل آينده. چوبدستي و ورد هاي جديد.او در یکجا ساکن نیست. با ظهور آن نيرو بشريت نابود مي شود ..اما هفت نفر كه هفت بار در مقابل سياهي ها پيروز شدند با آن مبارزه مي كنند
*
-:ولي ما چه جوري بايد اونو اينجا پيدا كنيم ؟!
-: نمي دونم ...اما..
در اين لحظه نوري سبز رنگ راه پله را روشن كرد ..نوري كه وجودش عجيب بود ..شايد اين نور به خاطر ظهور كنت براكوئر بود..آيا آنها دير كرده بودند؟
مردي كه رداي آبي داشت به همراه ويولت و مرد ديگري كه رداي مندرس به تن داشت به سرعت به سمت راه پله دويدند. بلافاصله ديگران هم به دنبال آنها حركت كردند. صداي پاي آنها در راه پله مي پيچيد. در بالاي پله ها در انتهاي راهرو اتاقي قرار داشت كه درش نيمه باز بود و انوار سبز از آن جا خارج مي شدند. اعضاي گروه بدون هيچ مكثي به سمت اتاق دويدند در حالي كه خودشان را براي نبرد آماده مي كردند.
در داخل اتاق هياكل سياه پوشي در كنار يك قدح پايه بلند كه مايه اي جوشان درون آن بود حلقه زده بودند و در حالي كه چوبهايشان درخشان و نوراني شده بود وردهايي را به صورت شعر مي خواندند.
با ورود "هفت محفلي"،چهار مرگخواري كه در كنار قدح بودند دست از خواندن ورد كشيدند و بلافاصله پرتوهايي را به سمت هفت محفلي فرستادند. دو تا از پرتو ها به سرعت از كنار مرد با رداي مندرس و ويولت گذشتند و باعث شدند كه رداي هردوي آنها به هوا خيزد. دو ورد ديگر به ترتيب از كنار مردي با موهاي قرمز و مرد ديگر كه رداي آبي به تن داشت گذشتند. پرتوي كه از كنار مرد قرمز گذشته بود آنچنان قدرتمند بود كه او را به زمين كوبيد. مرد ديگر هم سپر جادويي اي ساخت كه باعث شد ورد منحرف شود اما سپر كمي بعد متلاشي شد. ورد منحرف شده به دختر جواني كه در كنار ساحره اي ايستاده بود خورد و او را بيهوش كرد. در اين هنگام محفلي هاي ديگر نيز پرتوهاي قدرتمندي به سمت مرگخوارها فرستادند كه تمامي آنها به ديوار برخورد كردند زيرا مرگخوارها زودتر ناپديد شده بودند.
-: ريموس....ادوارد ..آنيتا ..طلسم به اون برخورد كرد..
-: چيزي نشده ..فلامل ..فقط بيهوش شده ..
-: سارا ..جريان چي بود ..طلسمهاي اونها نيروي زيادي رو با خودش داشت .. حتي سپر ادوارد هم دووم نياورد!
ويولت: احتمالا به كنت مربوطه..كنت براكوئر... ريموس اونها داشتند چي كار مي كردند..؟
-: يقينا داشتن كنت رو احضار مي كردن...و اين نيروي اون بود كه به خدمتكاراش داده بود..
-: ريموس ..احضار كردن نيروي زيادي رو مي خواد ..امكان نداره با وسايل معمولي بتونن...اونها نيروي فوق العاده اي رو از اون قدح دريافت مي كردند..
مرد مو قرمز گفت:
اينا مهم نيست ...مهم اينه كه اونا الان كجا رفتن؟
-: نمي تونن با اون قدح مسافت زيادي رو جابه جا بشن ..احتمالا توي دياگون هستن...
--------
* من يه پيشگويي كامل از خودم با توجه به چيزهايي كه گفته شده بود نوشتم...
يك كم طولاني شد ..نه؟!!!!هرچي سعي كردم كوتاهتر نشد...توضيح مي خواست ديگه؟!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در پاتیل درزدار ساکت بودند تا ببینند اسنیب چه کسانی رو برای دویل انتخاب میکنه.اسنیپ که این روزها برای مالفوی کلاس خصوصی گذاشته بود و دویل را به او اموزش میداد برای اینکه مالفوی را به رخ بقیه بکشه با قیافه ای مغرور گفت:مالفوی و..اوم... کی اینقدر جسارت داره تا با مالفوی بجنگه؟
مالفوی مغرورانه رفت و روی میز ایستاد .
هری دستش را بالا برد اما اسنیپ که می ترسید مالفوی جلوی او کم بیاره او را نادیده گرفت .
تا اینکه رومیلدا وین با قیافه ی گستاخ همیشگی و صدایی بلند و محکم گفت:من
اسنیپ با حالتی تمسخر امیز گفت:خوب بیا ببینیم چقدر دووم میاری
رومیلدا رفت و جلوی مالفوی ایستاد انها به هم تعظیم کردند.
اسنیپ با چوب دستی اش صدایی در اورد و دویل اغاز شد.
مالفوی نارانتاگرا.پاهای رومیلدا شروع به حرکت کرد.پنسی پارکینسون روده بر شده بود که رومیلدا چوبدستی اش را به طرف پاهای خودش گرفت و گفت:فینیت اینکانتانم و پاهایش به حالت عادی برگشت.
قبل از اینکه رومیلدا بتواند دوباره حواسش را به دویل جمع کند مالفوی فریاد زد:استیوپوفای اما اینبار رومیلدا با حالتی رقص گونه و نمایشی جاخالی دادو اینبار او شروع کرد:دنساگو
دندانهای مالفوی شروع به بزرگ شدن کردند اما اسنیپ سریع دخالت کرد و دندانهای مالفوی را به حالت عادی برگرداند.
رومیلدا دوباره فریاد زد:اکسپلیارموس
چوبه از دست مالفوی خارج شد
رومیلدا:اچیو و چوب دستی به طرف او امد و او ان را گرفت و دوباره چبش را به طرف مالفوی گرفت:پروفیکولوس توتالوس
مالفوی به حالت خبردار ایستاد و سپس روی زمین افتاد.
رومیلدا رو به اسنیپ کرد و گفت:اوم فکر نمیکنم دیگه بتونه ادامه بده بهتون تبریک میگم واقعا عالی درسش دادین
خندهی تمسخر امیز بچه ها اسنیپ را بیش تر عصبی میکرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1386 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهر دانش آموزان سال ششمی و پنجمی برای رفتن به پاتیل درز دار صف کشیدند و منتظر بودند تا پروفسور اسنیپ با رمزتازها برسد. رون ذوق زده گفت : هری من با تو دوئل می کنم خیلی دلم می خواد قیافه باد کرده ات رو ببینم.
هری پوزخدی زد و گفت: واقعا؟
هرمیون که سرش توی یک کتاب قطور بود گفت: این خیلی خوبه که پروفسور اجازه داده از ورد های دیگه هم استفاده کنیم. اینجا چندتا از وردهایی که توی خیلی از دوئل های معمولی باب هستن نوشته شده. رون تو نمی خوایی نگاهی بهشون بندازی؟
رون با بیزاری گفت: نه همین چندتایی که گفت کافیه.
در همین حین اسنیپ همراه با صندقچه ای معلق در هوا رسید و با صدایی خشک و رسمی گفت: هر چهار دانش آموز یک رمزتاز. در ضمن دانش آموزان هر گروه با یک گروه دیگر دوئل می کنن.
سپس با یک حرکت چوبدستیش در صندوق را باز کرد و رمزتازهای به پرواز در آمدند. وسایل و ابزار مختلفی از قبیل پوتین، قوری، شاخه درخت ، کشوی میز و ... تبدیل به رمزتاز شده بودند. هری، رون و هرموین همراه با نویل دور یک جاروی شکسته جمع شدند و با هم رمزتاز را لمس کردند وقتی همه آماده شدند اسنیپ ورد مورد نیاز را خواند و همه با هم ناپدید شدند.
بیرون پاتیل درزدار باران به نرمی می بارید و زمین کاملا خیس و پر از گودال های آب شده بود. در این هنگام دانش آموزان دسته دسته ظاهر شدند. وقتی رمزتاز هری و دوستانش ظاهر شد رون دستش از چوب جدا شد و در گودال پر از آبی افتاد.
ــ اه.... گندش بزنن. پر از کثافت شدم.
هرمیون به طرف رون آمد و با یک حرکت چوب لباس رون را تمیز و خوشک کرد
ــ نباید زود دستت رو از رمزتاز جدا می کردی.
ــ من دستم رو از اون جدا نکردم رمزتاز خودش از دستم در اومد.
پروفسور اسنیپ با سرفه ای توجه همه را به خود جلب کرد و با متانت تمام گفت: خوب حالا گروه ها به صف شن تا افراد رو دو به دوتقسیم کنم. و بعد وارد پاتیل درزدار می شیم.
همه به سرعت در گروه خود قرار گرفتند.
اسنیپ همان طور که در بین گروه ها قدم می زد نام افراد را برای دوئل انتخاب می کرد
ــ لانگ باتوم تو با مالفوی. رونالد ویزلی با لاوگود. جینی ویزلی با پروتی پاتیل . پاتر با گویل ... .
وقتی گروه بندی تمام شد همه وارد پاتیل درز دار شدند. داخل امارت به دلیل بارش باران نم دار بود. قسمت هایی از سقف نیز چکه می کرد. به دلیل رزرو آنجا برای انجام دوئل افراد کمی در آنجا حضور داشتند . تمام میز و صندلی ها را جمع کرده بودند و برای روشن تر شدن مکان شمع های زیادی در نزدیکی سقف و زمین معلق بودند.
افراد دو به دو روبروی هم قرار گرفتند. اسنیپ دوباره شروع به صحبت کرد: برنده هر گروه با گروه کنار خود دوئل انجام میده و بازنده ها هم همین طور و در نهایت ما یک برنده داریم.
هری آهسته در گوش هرمیون که گروه کناری او بود گفت: پروفسور چیزی درباره برنده و یا دوئل برنده ها نگفته بود.
هرمیون با بی خیالی گفت: احتمالا نقشه خود اسنیپه . تو که اونو خوب می شناسی.
ــ بعد شنیدن صدای چوب دستی من شروع می کنید.
اسنیپ چوب اش را به طرف سقف گرفت و وردی را زمزمه کرد. نور زدی از آن خارج شد و به طرف سقف رفت و منفجر شد.
خیلی سریع صدای وردها و طلسم ها و فریاد دانش آموزان به هوا بلند شد. جینی با یک حرکت سریع پتیل را باد کرد و هرمیون هم حریف خود را که یک سال پنجمی بود خشک کرد. هری نیز خیلی سریع گویل را خلع صلاح کرد.
یکی از مشتری های پاتیل درزدار که در نزدیکی جینی روی صندلی نشسته بود از دوئل جینی خوشش آمد و به طرف جینی رفت.
ــ پروفسور می تونم با این دختر دوئل کنم.
اسنیپ که از این اتفاق خیلی خوشحالبه نظر می آمد گفت: تمام افراد پاتیل درزدار می تونن با شاگردان من دوئل کنن.
مرد که ریش نسبتا بلندی داشت نیشخندی زد و گفت: خوبه. آماده ای دختر کوچولو.
جینی با تکبر گفت: آره.
روبروی هم قرار گرفتند. و خیلی سریع به طرف هم طلسم هایی را پرتاب کردند. مرد ریشی ابتدا از طلسم خلع صلاح استفاده کرد و جینی خیلی راحت آن را برگشت داد و مرد ریشی هم آن را خنثی کرد. جینی از خنثی شدن طلسم خلع صلاح یکه خورد. مرد خندید و وردی خواند . جینی بدون حرکتی روی زمین افتاد . مثل اینکه دست و پایش بسته شده بود. جینی زمزمه کرد: عالیه.. از این بهتر نمی شد. مرد ریشی خنده ی مزحکی کرد و بالای سر جینی قرار گرفت. و با یک حرکت او را آزاد کرد.
ــ عکس العملت در پاسخ به اولین افسونم خوب بود ولی باید بیشتر از این فرز باشی.
واز جینی دور شد ، از کنار اسنیپ گذشت و چشمکی به او زد . اسنیپ هم با لبخند مزحکی پاسخ او را داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جنگیدن و دوباره جنگیدن و ادامه دادن به جنگ فقط زمانی که اهریمن را دور نگه دارد مهم است هرچند آن را به طور کامل از بین نبرد

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1386 06:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تق!!!بچه ها همه در سالن پاتیل درزدار ظاهر شدند.سالن پر بود از ساحره ها و جادوگرانی که با هیجان با یکدیگر صحبت می کردند.در میانه ی سالن چیزی شبیه به سن قرار گرفته بود و در اطراف آن صندلی های زیادی چیده شده بود.از آن طرف سالن تام صاحب مهمان خانه به سرعت به طرف آنها شروع به حرکت کرد و بعد از چند ثانیه جلوی آنها قرار گرفت.تعظیمی کرد و گفت:به سالن دوأل خوش آمدید.لطفأ روی صندلی های اطراف سن بسینید.
همه شروع به حرکت به سوی صندلی ها کردند و یکی یکی بر روی صندلی ها نشستند.کم کم تمام حاضرین در مهمان خانه بر روی صندلی هایشان نشستند و منتظر شروع دوئل شدند.در همین هنگام اسنیپ با شنل سیاه همیشگی خود و موهای روغن زده و خیسش وارد ید و به سرعت از سن بالا رفت و رو به جمعیت ایستاد.نگاهی به حاضرین در مهمان خانه انداخت و با صدایی خشک و رسمی گفت:پرفسور کارکاروف از من خواستن تا ناضر دوئل شما باشم.همه می تونن تو این کلوپ با هم دوئل کنن ولی یکی از دو نفری رو که با هم دوئل می کنن رو من انتخاب می کنم.چند لحظه ای ساکت شد وبعد رو به هری کرد و گفت:پاتر بیا بالا می خوام تو دوئل کنی!!!
هری با شک و تردید از صندلیش بلند شد و از سن بالا رفت و در کنار اسنیپ بی صدا ایستاد.اسنیپ رو به جمعیت کرد و گفت:چه کسی مایله با پاتر دوئل کنه؟
جادوگر جوانی با ظاهری آشفته از صندلیش بلند شد و او نیز از سن بالا رفت و رو به اسنیپ گفت:فکر کنم من بتونم حریف خوبی برای پاتر باشم!!!
اسنیپ گفت:خب قوانین دوئل رو هم که می دونید!!!پس می تونید شروع کنید!!!
هری و جادوگر جوان در جایگاه شان قرار گرفتند و هر دو رو به هم تعظیم کردند.بعد هر دو چوب دستی های خود را در آوردند و جلوی خود گرفتند.
جادوگر جوان بلافاصله فریاد زد:دنساگو!!!
هری نیز فریاد زد:فورنان کالاس!!!
دو نور سبز و آبی از دو چوب دستی خارج شد و به هم برخورد کردند و منحرف شدند.افسون هری به مالفوی بر خورد کرد که در حال خندیدن به هری بود و افسون جادوگر خوان به نویل بر خورد کرد.دندان های نویل به سرعت شروع به رشد کردند و بر روی صورت مالفوی هم پر شد از جوش های چرکی!!!اسنیپ سریع به سمت آن دو حرکت کرد تا به وضعیت آن ها بپردازد.چند دقیقه طول کشید تا اسنیپ مالفوی و نویل را به وسیله ی رمزتاز به قلعه بازگرداند.بعد دوباره به روی سن آمد و گفت می تونید ادامه بدید!!!
جادوگر جوان چوبش را به سمت هری نشانه گرفت و دوباره فریاد زد:جلی لگز جینکس!!!
هری به سرعت جا خالی داد و افسون او از کنار صورت هری رد شد.
این بار نوبت هری بود تا افسونی را به سمت جادوگر جوان بفرستد.هری فریاد زد:ریکتا سمپرا!!!
جادوگر جوان هم به سرعت زمزمه کرد:شیلد چارم!!!
هاله ای نورانی دور جادوگر را گرفت و باعث شد تا افسون هری منحرف شود.
بار دیگر جادوگر جوان چوب دستیش را رو به هری گرفت و فریاد زد:لوکوموتورمورتیس!!!
هری به سرعت چرخی زد و افیون جادوگر از کنارش عبور کردو قبل از این که جادوگر جوان بتواند حرکتی بکند هری فریاد زد:تارانتالگرا!!!
این بار افسون هری به جادوگر جوان برخورد کرد و جادوگر بی اختیار شروع به رقصیدن کرد.همه بچه ها و حاضرین شروع به خندیدن کردند.هری هم از موقعیت استفاده کرد و دوباره چوب دستیش را به سمت جادوگر گرفت و فریاد زد:پتریفیکاس توتالاس!!!
این بار دست و پای جادوگر بسته شد و جادوگر به زمین افتاد.
هری دوباره چوبش را به سمت جادوگر گرفت و باز هم فریاد زد:اکسپلیارموس!!!وچوب دستی جادوگر را از دستش در آورد.همه شروع به تشویق هری کردند.
اسنیپ فریاد زد:بسه پاتر تو برنده ی این دوئل شدی.برای امروز کافیه بهتره هر چه زودتر به مدرسه برگردیم.
سپس از سن پایین آمد و به همراه دیگر دانس آموزان به وسیله ی رمزتاز به مدرسه بازگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Shayan.AK
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1386 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون و هرمیون سه دوست خوب با وفا که در تابستانی گرم می خواستند برای خرید کتاب و وسایل مدرسه به کوچه ی دیاگون بروند کیف پول هایشان را پر از سیکل و گالیون کردند ( به جز رون!) و راه افتادند. بعد از پیاده روی مختصری به پاتیل درزدار رسیدند. رون گفت : بهتره یه استراحتی بکنیم و بعد به دیاگون بریم. هرمیون و هری هم قبول کردند.
در پاتیل درزدار تنها ،روشنایی از شعله ی شمع های کوچک روی میز ها سرچشمه می گرفت. فضا نم دار به نظر می رسید. تا هری و هرمیون بروند و نوشیدنی ها را بگیرند رون نگاهی به قرص های کوچکی انداخت که پسری مشنگ در خیابان به او داده بود. هرمیون که سینی نوشیدنی ها را روی میز گذاشت پرسید: رون ، این چیه تو دستت؟ رون که یک قرص را همراه با نوشیدند کره ای! قورت داده بود گفت: قرص سردرد. اما ناگهان احساس کرد جسمش روی هوا است! او هری را در کنار هرمیون دید.ابرو هایش را در هم کشید تا با دقت بیشتری ببیند . باورش نمی شد چیزی که می دید واقعیت دارد! جلوی چشم او هری و هرمیون سخت مشغول گفتگو بودند!رون روی هوا فریاد کشید هری!! می کشمت ! اگه جرات داری با من دوئل کن!
هرمیون در حالی که ترسیده بود گفت: رون تو قرص اکس خوردی! الان هرچی می بینی یک توهم بیشتر نیست! اما رون حرف های او را نمیشنید .او تعجب کرده بود که هرمیون در حال گفتگو چگونه می تواند حرف بزند! پس هری را به دوئل فراخواند.هری هم به ناچار پذیرفت تا رون آرام گیرد.
رون در حالی که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند فریاد کشید : انگوجیو!! ، وعینک و چشمان هری بزرگتر از حد معمول شد. رون که قهقه می زد روی زمین افتاد، هری بعد از ترمیم چشم و عینکش برای این که کار رون را تلافی کند فریاد زد: دنساگو . دندان های رون که تا کمرش رسیده بود باعث تعجب هری شد اما رون هنوز روی زمین غلت می زد و می خندید!هری با ورد اکسپلیارموس رون را خلع سلاح کرد و همراه هرمیون ، تام صاحب پاتیل درزدار و پروفسور اسنیپ استاد معجون سازی که در آن جا حضور داشت به کمک او شتافت تا او را از شر اثرات قرص اکس رها سازد!!
---------------------------------
از هری پاتری نوشتن خوشم نمیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از چندین دوئل نوبت مالسیبر میرسه
اسنیپ میخواسته از بین جمعیت یکی رو انتخا ب کنه که به راحتی مالسیبر رو شکست بده اما هر چی مییگرده هیچ کسی رو پیدا نمیکنه
اسنیپ:خوب من خودم باهات دوئل میکنم
چند دقیقه بعد در حالی که مالسیبر در فکر دوئل با اسنیپ هست ،اسنیپ شروع دوئل رو اعلام میکنه.
اسنیپ بدون فوت وقت درحالی که چوب دستیش رو به سمت مالسیبر گرفته فریاد میزنه:انگورجیو
برای چند لحظه اثری بر روی مالسیبر پیدا نمیشه که ناگهان مالسیبر احساس میکنه بدنش میخواد منفجر بشه و دردی رو در تمام نقاط بدنش احساس میکنه.و قسمت ها مختلف بدنش متورم میشه.پس از چندین دوئل این اولین بار بوده که این ورد انقدر شدید اجرا میشده
مالسیبر که درد بسیاری رو احساس میکرده با تمام توانش رو به اسنیپ که ورد دنساگو رو زمزمه مکنه.اما قبل از اینکه اسنیپ بخواد تکون بخوره اشعه بنفش رنگی بهش برخورد میکنه.پس از چند لحظه چیزی در دهن اسنیپ شروع به رشد میکنه که تلاش اسنیپ برای اینکه مانع از خروج شی بشه بی نتیجه میمونه و یک دندون مصنوعی که هر لحظه بزرگتر میشده از دهن اسنیپ خارج میشه.صداهایی از بین جمعیت که بسیار تعجب کره بودن به گوش میرسه که با فریاد ساکت باشید اسنیپ دوباره به حالت اول برمیگرده
اسنییپ که حالا عصبی به نظر میومد به سمت مالسیبر که بر روی زمین افتاده بوده میره و افسون اکسپلیارموس رو به طرفش میفرسته و چوبدستی مالسیبر چند متر دورتر پرت میشه
اسنیپ که نفرت نسبت به مالسیبر در چشماش موج میزده بالای سر مالسیبر میره
اسنیپ:خوب فکر کنم دوئل تمومه .تو خیلی ضعیف تر از اوونی که بخوای من رو شکست بدی.این آشغال رو از اینجا دور کنید
مالسیبر در حالی که توسط دانش آموزی به بیرون از پاتیل برده میشه رو به اسنیپ میگه:من شکست خوردم ولی موضوع جالبی رو بره دانش اموزای هاگوارتز فاش کردم
اسنیپ فریاد میزنه:بسه دیگه نمیخوام بشنوم.این احمق رو بندازید بیرون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها بلند شدند و به طرف رمزتاز رفتند . همه دست خود را روی رمز تاز گذاشتند . بلافاصله پاهایشان از زمین بلند شد و انها دور رمزتاز چرخیدند و بعد ....
گومپ !
چند نفر روی همدیگر افتادند ولی بلافاصله بلند شدند . انها وارد یک مهمانخانه شده بودند . میز های چوبی در اتاق مستطیلی خاک گرفته پراکنده بود . روی هر کدام یک جعبه ی عجیب شبیه دستمال و یک چراغ قرار داشت . نور کمی که منبع ان چیزی جز پنجره ی کوچک و بازی که به کنار ان یک پارچه ی کثیف وصل بود نبود , فضا را روشن کرده بود . با اینکه مهمانخانه چندان شلوغ نبود نفس کشیدن بسیار سخت بود . سکوی بزرگی در سمت چپ اتاق یعنی دورترین نقطه از پیشخوانی که تام پشت ان ایستاده بودو با اسنیپ صحبت میکرد , قرار داشت . سکو به نظر چوبی می رسید ولی روی ان یک فرش بلند ابی تیره باستاره های طلایی انداخته بودند . ان قسمت از کافه هیچ میزی نبود . بچه ها همگی شور و شوق خاصی داشتند .
اسنیپ جلو تر امد . کارکاروف نیز به سمت تام رفت و بچه ها را با اسنیپ تنها گذاشت . اسنیپ با صدای دورگه ای گفت :
_ اهم ! خب , حتما میدونید که اومده اید به اینجا تا با هم دوئل کنید ! کسانی که توی مهمانخانه هستند هم روی کار شما نظارت دارند . پس خوب حواستونو جمع کنید .
بچه ها با ترس به یکدیگر نگاهی انداختند . لاوندر با نگرانی زیر لب با خودش ورد ها را تمرین میکرد ولی چون کسی صحبت نمی کرد اسنیپ بلافاصله متوجه اضطراب او شد و با خنده ی خشنی گفت :
_ اوهوم . به گمونم دوشیزه براون کاملا اماده اند که دوئل رو اغاز کنند . خب , بذار ببینم .... شما میتونید با .... اقای توماس , اماده باش .
دین توماس با دست و پای لرزان جلو امد . چوب دستی اش را بیرون اورد و به لاوندر نگاهی انداخت . هردو نگران بودند . اسنیپ کنار رفت و اندو بالای سکو قرار گرفتند . قلب لاوندر در سینه فرو ریخت . همه ی حاضرین به اندو نگاه میکردند , و از همه بدتر کارکاروف بود که اندو را نگاه میکرد تا نتیجه ی تدریس خود را ببیند .
اسنیپ گفت :
_ با شماره ی یک .... سه .... دو ....
او به اندو نگاه کرد .
_ یک ....
لاوندر بدون معطلی قبل از اینکه اسنیپ کاملا توقف کند چوبدستی اش را به طرف دین گرفت :
_دنساگو
دین نعره ای زد و چوبدستی اش از دستش افتاد .
_ ای !
دندان های دین با سرعت سرسام اوری بزرگ میشدند . اما فقط دو دندان جلویی و باعث میشد شبیه خرگوش شود . دین دستش را به دندانش زد ولی همچنان رشد انها ادامه داشت.
انقدر رشدش سریع بود که دندان های دین از زانویش گذشت و داخل سکو فرو رفت !
_ تمک !
دین حالا اشک میریخت . لاوندر با دهان باز شاهد بود . اسنیپ که تا ان لحظه هیچ کاری نکرده بود چوبدستیش را در اورد و زیر لب چیزی گفت .
پاق !!!!
همه جا را دود قرمز رنگی فرا گرفت . وقتی بچه ها سرفه کنان دود را کنار میزدند دین را دیدند که با ناباوری به دندان هایش دست میزد که حالا به اندازه ی قبل شده بود .
لاوندر به کارکاروف نگاهی انداخت . او لبخند مغرورانه ای بر لب داشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�