شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
-ببین پرسی،بعد از ورود تو به دسته مرگخواران،پدر و مادرت حسابی خجالت زده شدند و الان هم یکجای نا معلوم زندگی میکنند!اگر میخواستی جاسوسی کنی برای چی خبر ندادی؟حداقل به من میگفتی! -یکدفعه ای شد قربان،کاش میتوانستم جبران ... . -ساکت،چجوری این مشکل را حل کنیم؟حالا هیچکی حرفتو باور نمیکنه!
بوومب!
صدایی وحشتناک از بیرون دفتر وزیر بلند شد و مردی با صدای لرزان و بلند گفت: -قربان،داولیش طلسم شد!من اشتباهی او را یه جای مرگخوار گرفتم و طلسمش کردم!
وزیر با خشونت ایستاد و در جواب او گفت: -باشه،اگر پادوردش را بلد نیستی،ببرش سنت مانگو!سریع باش!به دو نفر هم بگو بیان اینجا کارشون دارم!
او دوباره مقابل پرسی نشست و گفت: -همه صحبت هات و خبرهایی رو که داری اول برای من و بعد برای پیام امروز میگی!شاید بتوان کاری کرد! -قربان،من پیشنهاد دیگه ای دارم!چطوره محل اختفای کارکاروف رو بهتون بگم و وقتی دستگیرش کردید،جامعه جادوگری دوباره به من اعتماد میکنند!
وزیر با حرکت سر موافقت کرد و پرسی آدرس را به او داد..بعد از ده دقیقه توضیحات تمام شد و وزیر با دو نفر کارگاه دیگر به طرف آدرس پیش رفتند!
-پرسی ببخشید!ولی مجبورم! او رفت و با وردی در را قفل کرد!حالا پرسی تنها در اتاق بسته نشسته بود...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1386/4/8 19:16:27
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
این را گفت و پرسی را کشان کشان به سمت دفتر وزیر سحر و جادو برد !
در دفتر وزیر
اسکریم جیور : شاید غیر منتظره اومدم ، ولی خوب میخواستم ببینم برای چی ! چرا تو به سمت ا ... ا ... اسمشو نبر رفتی ؟ من که به اندازه کافی حامی تو بودم !
پرسی که فرصت را مناسب میدید ، در حالیکه به آرامی نشان سیاه روی دستش را نوازش میکرد ، گفت : جناب وزیر ، معلومه که شما بهترین و بزرگترین حامی من بودید و هستید ، ولی من میخواستم که بتونم درست و حسابی جاسوسی کنم ، باید وزارت سحر و جادو از همه کارهای اونها خبر داشته باشه ! ولی میبینید که گیر افتادم !
چند آرور همزمان به سمت پرسي هجوم بردند ؛ بعد از گذشت زمان کوتاهي پرسي با حالت عجيبي وسط سالن اصلي وزارت ايستاده بود ، گويا طناب هاي ضخيم نامرئي سراسر بدن او را احاطه کرده بودند . مودي که چهره اش راضي تر از چند دقيقه قبل به نظر ميرسيد ، با صداي بم و کشداري گفت : بهتر شد ، شکلبوت ! لطفا ! کينگزلي که هنوز بهت زده بود ، به آرامي به سمت پرسي ويزلي رفت و همراه با چند تن از آرور هاي ديگر او را به سمت زندان اضطراري وزارت بردند ؛ بعد از گذشت زمان کوتاهي وزير سحر و جادو سراسيمه وارد سالن اصلي وزارت خانه شد ، با صداي بلندي که به فرياد کودکانه شباهت داشت ، گفت : صبر کنيد !
نگاه همه حاضران به سمت وزير سحر و جادو سوق داده شد ، او کمي جلوتر آمد ، از کنار کينگزلي گذشت و مقابل پرسي قرار گرفت . اسکريم جيور : آزادش کنيد ؛ ميخوام که صحبتي با ويزلي داشته باشم ! مودي با عصبانيت در حالي که ميلنگيد به سمت وزير آمد و با صداي رسايي گفت : روفوس ! اون رو در حال ارتکاب جرم دستگير کردم ، فکر نميکنم نيازي باشه که به غير از دادگاه عالي ، در دفتر خودت باهاش صحبت کني !
اسکريم جيور بر خلاف چهره بشاش و سر حال هميشگي اش ، اين بار بسيار مضطرب و سراسيمه بود ؛ الستور ، فراموش نکن که ويزلي دستيار وزير جادوگريه ! و مدت زيادي که در وزارت کار ميکنهفکر نميکنم مشکلي داشته باشه !
برای اینکه یه مقدار موضوع جمع و جور واضح تر بشه من ترتیب گفتگو ها رو عوض میکنم و یک موضوع واحد درست میکنم ...
پرسی بی دفاع در مرکز توجه هزاران کاراگاه قرار داشت ، چه اتفاقی از این بدتر ! تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش خطور میکرد این بود که به لرد سیاه خبر دهد ؛ دستش را به آرامی به سمت بازویش آورد و نشان سیاه را لمس کرد .
خانه ریدل ها ... لرد سیاه : فورتسکیو ویزلی الان خبر داد که توی وزارت گرفتار شده ، سریعتر به تابلوت بره ، من امروز به تانکس نیاز دارم . فورتسکیو تعظیمی کرد و با صدای پاق خفیفی آپارت کرد . آرامینتا که گویا منتظر اتمام ملاقات لرد سیاه و فورتسکیو بود با شنیدن صدای آپارات با عجله وارد اتاق لرد سیاه شد . آرامینتا : لرد سیاه ، متوجه شدید که ؟ حالا دستور چی هست ؟ لرد سیاه با صدای کش داری گفت : به مرگخوارا خبر بده که سریعتر برگردند !
وزارتخانه ... کینگزلی که پشت الستور ایستاده بود با صدای زیر و بمی که تنها الستور قادر به شنیدن آن بود گفت : ولی مودی ، این که برودریکه !
مودی لبخندی زد که باعث کج و کوله تر شدن صورتش شد ؛ چوبدستی اش را بلند و کرد و گفت : تغییر شکل بده !
با اینکه جمعیت کثیری در سالن اصلی وزارت جمع شده بودند ولی سکوت مرگباری سالن طویل وزارت رو دربر گرفته بود ؛ لحظه ای نفس ها در سینه حبس ، صدای قرچی به گوش رسید و برودریک بود شروع به لرزش کرد ، کلاهش از روی صورتش افتاد ، زخم روی گونه اش از بین رفت ، موهای خاکستری رنگش به رنگ قهوه ای روشن متمایل شد !
تا اینکه بله ! اکنون تنها آثاری که از برودریک مانده بود ، کلاه رنگ و رو رفته و بارانی ضخیمش بود ، پرسی ویزلی با دهان باز بین جمعیت چند هزار نفری جادوگر بی سلاح ایستاده بود . چه اتفاق غیر منتظره ای ! پرسی ویزلی ، منشی دون پایه وزیر سحر و جادو به عنوان یک مجرم دستگیر شده بود .
تنها چیزی که به او امید میداد این بود که مطمئنا با خبری که برای لرد سیاه فرستاده بود مرگخواران به سمت خانه ریدل ها رهسپار شده بودند و دیگر شاهد گرفتاری آنان نبود ! کاش میتوانست خودش هم آپارات کند .
مودی با صدای گرفته ای فریاد زد : دستگیرش کنید !
شما میتونید این موضوع رو بنویسد که چطور پرسی دستگیر میشه ، و هم میتونید از خانه ریدل ها ادامه بدید که چطور مرگخواران برمیگردند و چه صحبتهایی بینشون در خانه ریدل ها رد و بدل میشه و ...
((تو باید به کمک مرگخوارای من بری و جای تانکس رو بهشون بگی.)) فورتسکیو با تعجب پرسید:ولی خب چرا جاش رو بگم لرد؟چرا خودم اون رو نیارم؟ لرد با لحن ملایمی گفت:برای این که تو در نظر دیگران یه مرده هستی ابله! فورتسکیو این بار با تعجب بیشتری پرسید:خب من میتونم معجون... لرد که کم کم داشت حوصله اش سر میرفت گفت:تو هنوز یه جسم ناقص داری و تا یه ماه دیگه زودتر قدرتمند نمیشی.چطور کسی که هنوز جسم اصلیش رو نداره میخواد تغییر شکل بده؟ فورتسکیو دیگر چیزی نگفت و به توضیحات لرد گوش فرا داد... ==== سلستینا به سرعت میدوید که ناگهان کسی او را صدا کرد:خانم آمبریج؟ سلستینا با بیچارگی برگشت.باب آگدن رو به روی او بود.هردو با کنجکاوی دیگری را برانداز میکردند.سلستینا داشت از خود میپرسید که آیا او لوسیوس مالفوی است یا خیر؟اگر اشتباه میکرد تمام ماموریت به همراه زندگی او به انتها میرسید.پس از مکثی به اندازه یک ابدیت باب آگدن به آرامی پرسید:واربک؟ سلستینا نفسی آسوده کشید.هم به خاطر این که مجبور نشده بود خود قدم پیش بگذارد و هم به خاطر این که بالاخره یک انسان آشنا یافته بود.در حالی که از ته دل خوشحال بود با بد خلقی گفت:رابستن.شاید من آمبریج واقعی بودم.اون وقت همه چی خراب میشد.مواظب باش لطفا! رابستن اخم کرد.از این که یک تازه وارد به او تذکر دهد هیچ خوشش نمیامد.قبل از آن که او اعتراض کند صدایی طنین انداز شد:توجه!توجه!هیچ کس حق خروج از وزات خانه را ندارد.همه افراد حاضر باید در سالن عمومی جمع شوند.این اعلام یک وضعیت اضطراری است.جین دولورس آمبریج به قتل رسیده است.رنگ سلستینا به سفیدی گچ شد. ==== همان لحظه.برخورد مودی و پرسی: مودی نگاهی مشکوک به او انداخت:پس دولورس به قتل رسیده.تو میدونی کی این کار رو کرده بود؟ پرسی با لکنت گفت:ن...ن...نه.نمیدونم. مودی با لبخندی وسیع فریاد زد:اکسپلیارموس!ولی من میدونم پرسی ویزلی! پرسی بی دفاع در مرکز توجه هزاران کاراگاه قرار داشت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1386/3/18 20:14:05 ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1386/3/18 20:29:56
به نام خدا در هنگامی که این افراد مشغول پیشروی در راه های مختلف وزارتخانه بودند، در کلبه ای فورتسکیو و لرد مشغول صحبت با هم بودند. طبق چیزی که لرد کبیر قبلاً به او گفته بود، فورتسکیو بعد از رفتن آرامینتا و واربک به کلبه بازگشته بود. - می دانی که بقیه ی همراهانم از اینکه تو را که زمانی دشمن خونی من بودی، به مرگخوار تبدیل کردم بسیار شاکیند ! فورتسکیو که خیلی نگران و پشیمان بود، سرش را به زیر انداخت. و به آرامی گفت : (( من معذرت می خواهم. لرد کبیر، خیلی دیر به اشتباهات خود پی بردم. امیدوارم که شما مرا ببخشید. بعد از اینکه شما مرا از آن تابلو منفور نجات دادید و یک جان فیزیکی ساده به من دادید، دلم می خواست جبران کنم، پس به شما پیوستم ! آیا شما مرا می پذیرید ؟ )) لرد با صدای آرام و نافذش گفت : (( چون خونت اصیل است، تو در زیر سایه من در امان خواهی بود. البته می دانی که بهتر است از طریق همان تابلو عمل کنی. تو باید ... )) *** در وزارتخانه... سلسیتنا که به شکل دلورس آمبریج در آمده بود، داشت به تنهایی پیش می رفت. او مغرورانه لبخند می زد و سرش را بالا گرفته بود. خوشحال بود که تاکنون به کسی برنخورده بود. هدف این بود که همه ی آن ها به مرکز کارآگاهی حمله کنند اما از راه های مختلف. البته باید صبر می کردند تا مودی از آن مرکز خارج شود. واربک در این افکار بود که ناگهان، بدترین اتفاق زندگیش برایش رخ داد، رو به رویی با دلورس آمبریج ! آمبریج که از اتاق وزیر می آمد، تا او را دید، دهانش را باز کرد تا جیغ بکشد، اما قبل از این که صدایی از دهانش بیرون بیاد نور سبزی به بدنش برخورد کرد و بلافاصله به روی زمین افتاد. واربک بعد از این اتفاق به سرعت شروع به دویدن کرد. او خرابکاری کرده بود و موقعیت خودش و بقیه را به خطر انداخته بود ... هنوز برای واربک این اتفاق نیفتاده بود که پرسی در دردسر بزرگ تری افتاده بود . از بخت بدش با الستور مودی رو به رو شد. پرسی سرش را به زیر انداخت و از کنار او گذشت. مودی در راه مکث کرد، سرش را به زیر انداخت و گفت : ((بایست، برودریک ! )) احساس وحشتناکی در پرسی پدید آمد. نمی دانست چکار کند، اما به طور غریزی این را فهمید که باید بایستد. مودی به عقب بازگشت، نگاهی مشکوک به او انداخت و ...
------------------------------------- پرسی امیدوارم جبران کرده باشم. در ضمن کسی که بعد از من پست می زند باید دو جنبه را ادامه دهد : 1- ادامه گفتگوی فورتسکیو و لرد 2- ادامه جریانات وزارتخانه
سلستینا نگاهی قدرشناسانه به آرامینتا انداخت و در حالی که پاپیون مشکی رنگش را روی موهای موشی رنگش جا به جا میکرد با صدای پاقی ناپدید شد. ==== پرسی یا همان برودریک بود نگاهی به علامت سیاهش انداخت و به بقیه مرگخواران که قصد ورود داشتند گفت:وایسید.اون دختره هم داره میاد. ایگور با تعجب پرسید:کدوم دختره؟آرامینتا؟ پرسی با بی حوصلگی گفت:از کی تاحالا اسم آرامینتا شده دختره؟بابا همونی که خیلی ساکته.سلستینا. اوریک با ناراحتی موهای نارنجیش را کنار زد:وایسا ببینم.دخترا همیشه مایع دردسرن.البته نه همشون. جمله آخر را وقتی دید بقیه دارند به او چپ چپ نگاه میکنند با عجله اضافه کرد.قبل از این که کسی چیز دیگری بگوید با صدای ترق شخصی رو به روی آنها ظاهر شد. رابستن با دست پاچگی به دولورس آمبریج که جلوی آنها بود سلام کرد:سلام خانوم آمبریج. آمبریج اخم هایش در هم رفت:من آمبریج نیستم رابستن.همونطور که تو آگدن نیستی. پرسی که اصلا حوصله جر و بحث کردن با سلستینا را نداشت فرمان داد:بسه دیگه.بریم تو.سلستینا تو هم دست از پا خطا نمیکنی و گرنه برمیگردی.بی چون و چرا. سلستینا که از همراهی با آنها خوشحال بود دیگر چیزی نگفت.بلیز با دست جلوی رابستن،ایگور و لوسیوس را که داشتند با هم وارد میشدند را گرفت:فکر نمیکنید یه کم مشکوک باشه این که همه با هم وارد وزارت خونه بشیم؟باید از هم جدا شیم و تک تک بریم دنبال تانکس.هرکی هم پیدا کردش به بقیه با علامت شوم خبر میده.راستی حواستون باشه جلو راه مودی سبز نشید که اون متوجه میشه که کی معجون مرکب خورده و مچتون وا میشه. چهره پرسی از این بی توجهی خودش در هم رفت.یک امتیاز منفی برای او و یک امتیاز مثبت برای بلیز.مرگخواران سری تکان دادند و از هم جدا شدند.ویزلی به سمت بخش کاراگاهان حرکت کرد.در ضمن حواسش هم بود که با مودی برخورد نکند.در همین لحظه با صدایی از جا پرید. _:بیا.این هم برودریک بود.حاضر و آماده برای انجام ماموریتش. پرسی در دردسر افتاده بود... ==== حالا مشکلاتی که هرکدوم جداگونه باهاش رو به رو میشن رو بنوویسیم.
لرد سیاه درسته که خیلی خشن هست ، ولی هیچ وقت با مرگخواراش بد صحبت نمیکنه ، درسته توی کتاب بارها اونها رو شکنجه کرده ولی هیچ وقت از الفاظ بد استفاده نکرده !
درباره پست فورتسکیو :
پست خوبی بود ، ولی چند تا اشکال داشت که خیلی خلاصه میگم : 1- چند تا غلط املایی داشتی . 2- توی نوشتت لرد سیاه خیلی بد صحبت کرده بود و این باعث شده بود که توی نوشتت ابهتی نداشته باشه ! 3- میتونستی ورود فورتسکیو رو خیلی جالب تر نشون بدی ، این جای نوشتت جالب نبود ، فورتسکیو معلوم نیست چطور وارد خانه ریدل ها شد ، بدون ترس و صمیمی با لرد سیاه صحبت کرد ، نحوه داغ زدن نشانه رو ننوشتی و اینکه لرد سیاه انقدر ساده افراد رو برای عضویت در جرگه پر افتخارش قبول نمیکنه ، بالاخص کسی که بزرگترین دشمنش در وزارت بوده !
سلسیتنا شما هم خوب داستان رو ادامه داده بودی ، در کل پست جالبی بود .
ادامه داستان ...
بعد رو به سلسیتنا گفت : واربک میتونی بری اما یادت باشه که قراره به خطرناک ترین مکان جادوگری بری ، مواظب باش که دست از پا خطا نکنی ؛ چشمانش را بست و زمزمه کرد : آرامینتا ، راهنماییش کن !
آرامینتا تعظیم کوتاهی کرد و به سلسیتنا اشاره کرد که به سالن تجمع سیاه ها برن !
در سالن تجمع ...
آرامینتا در حالیکه مستقیم به سلسیتنا نگاه میکرد با لحن خشکی گفت : حواست باشه واربک باید دست از پا خطا نکنی ، یادت نره که پرسی ویزلی سرگروهه این ماموریته ، باید به دستوراتش عمل کنی و اگر هم مشکلی داشتی میتونی به بلیز زابینی مراجعه کنی ، و در آخر گفت : این معجون مرکب رو بخور .
سلسیتنا با سردرگمی به آرامینتا نگاه کرد : ولی من به شکل کی ... آرامینتا بدون اینکه منتظر پایان حرف او شود ، با بی حوصلگی گفت : دولورس آمبریج
سلسیتنا نا خود آگاه به یاد چهره معاون وزیر سحر و جادو افتاد ، ساحره خپل و قدکوتاهی که تک تک اعضای چهره اش قیافه وزغ چاق و پیری را در ذهن تداعی میکرد ، تا دقایقی دیگر شمایل چهره ای که در ذهنش به خاطر می آورد جزء به جزء اعضای بدنش را احاطه کرد .
آرامینتا بی مقدمه گفت : ایناهاش ، کامل بخورش ! سلسیتنا به شیشه نسبتا بزرگی که در دست آرامینتا بود نگاهی انداخت ، معجونی قهوه ای رنگ و بدبو که گویا از ترکیب مقدار زیادی گل و لجن ساخته شده بود ؛ معجون را گرفت ، با دست چپش بینی اش را گرفت و معجون را لاجرعه سر کشید .
دقایقی بعد ...
آرامینتا به منفور ترین چهره ای که در زندگی اش به آن برخورده بود نگاه میکرد ؛ من الان به مرگخوارا خبر میدم که وارد وزارت خونه نشن تا تو به اونجا برسی ، و بدون آنکه چیز دیگری بگوید ، دست چپ سلسیتنا که اکنون سه برابر اندازه واقعیش شده بودند را کشید ، آستین ان را بالا زد ، انگشت سبابه اش را روی نشان سیاه او فشرد . گویا لحظه ای میله داغ روی بازویش قرار داده بودند !
آرامینتا : ویزلی پیام منو گرفت ، حالا میتونی آپارات کنی ، در ضمن توصیه های لرد سیاه رو فراموش نکن
حالا به هر صورتی که میخواید میتونید ادامه بدید ! هم میتونید نحوه آپارات کردنش رو بنویسید و هم اینکه ماجرا رو از وقتی که به مرگخوارای دیگه بیرون وزارت ملحق شده ادامه دهد .
به نام خدا ----------------------------------- سلسیتنا، قیافه اش از اضطراب در هم رفته بود. نمی دانست که آیا باید به لرد سیاه بگوید، یا نگوید ! شرایط سختی برای او بود. لرد سیاه بسیار عصبی بود و نمی خواست که تا وقتی نیمفادورا را بیاورند کسی با او حرفی بزند. مگر نیمفادورا چه می دانست که او این قدر برای رسیدن به آن دختر، این قدر به روان خود آزار می داد ؟ - لرد کبیر، می خواستم ... لرد نگذاشت که سلسیتنا به حرف خود ادامه بهد و فریاد زد : (( بله ؟ چته ؟ مشکلی داری، بگو برات رفع کنم، والا خفه شو ! )) -عجب جذبه ای ! این را یک تازه وارد گفته بود. با این حرف بقیه به سوی او بازگشتند. در باز بود و مقداری از پرتوهای طلایی خورشید وارد خانه می شد. لرد سیاه عصبانی شد که کسی بدون اجازه وارد شده بود و تازه او را شناخت : (( وزیر، ابله ! کسی که سعی در نابودی من کر ! بدترین دشمن من در وزارت تا به حال ! خیلی به کارت وارد بودی، فورتسکیو ! خیلی هم محبوب آلبوس بودی، چون عکست رو توی اتاقش گذاشت.)) آن مرد جوان با چشمان رنگی اش و با کج خلقی در را بست و پیش لرد آمد. گفت : (( من می خواهم به شما بپیوندم، به عنوان یک خون اصیل ! )) لرد لبخند ترسناکی زد و با صدای آرام و مخوفی گفت : (( مگر بهت نگفتن، بعد از اون نامه که با جغد فرستادی، مرگخوار شدی، بیا جلو تا برات داغ بزنم. )) فورتسکیو علامت را دریافت کرد و بعد رفت. سلسیتنا که شرایط را مناب دید گفت : (( لرد کبیر ! می خواهم به همراه ان هایی بروم که به وزارت رفتند تا آن دختر را بیاورند. )) لرد نگاهی به او انداخت، لبخندی به نشانه تمسخر بر لبانش نشست و گفت : (( تو ؟ یک مرگخوار تازه وارد که هنوز گرمای علامت سیاهش سرد نشده ؟ می خواهی بروی و نیمفادورا را گیر بیاوری ؟! )) آرامینتا که دلش نمی خواست بر تعداد مرگخواران افزوده شود گفت : (( لرد یاه ! من در کار شما دخالتی نمی کنم ، اما ... )) وقتی متوجه نگاه خیره سلسیتنا شد گفت : (( خصوصی میتونم باهاتون حرف بزنم ؟! )) لرد با علامت تأیید کرد. آرامینتا پیش لرد سیاه رفت و گفت : (( این دختر می تواند برود، شاید اگر یکی از اعضای لایقمان در خطر مرگ باشد این بتواند جای او را بگیرد.)) لرد فریاد زد : (( خفه ! او یک خون اصیل است ! اما بد هم نمی گویی. )) بعد رو به سلسیتنا گفت : (( واربک، می توانی بروی اما... )) -------------- اما .............. خوب، دوستان ادامه بدهید ! با تشکر
رابستن دستش را جلوی صورت پرسی که سخت در فکر بود تکان داد و رشته افکار او را گسست:پرسی!ویزلی.با تو ام سرگروه! با شنیدن کلمه سرگروه پرسی به خود آمد:چیه رابستن؟ رابستن اخم هایش در هم رفت:فقط وقتی بگیم سر گروه میشنوه.میپرسم به نظرت ما یه مشکل کوچولو برای ورود نداریم؟مثل شناخته شده بودنمون؟ لوسیوس با بی خیالی محض خمیازه ای کشید:دست بردار رابستن.همه رو میکشیم و میریم تو دیگه. آرامینتا با اخم هایی در هم گفت:نه.ما ممکنه مرگخوار باشیم ولی بی احتیاط نیستیم.شما به شکل کارمندان وزارتخونه در میاید و وارد میشید.تانکس رو فریب میدید و بیرون میکشید.بیرون از وزارتخونه مانعی نداره که اون رو به زور بیاریدش.ولی توی وزارتخونه شیطنت نکنید. سپس به سرعت چندین معجون مرکب پیچیده که نامهای مختلف بر رویش نقش بسته بود را بین ماموران پخش کرد:ویزلی تو برودریک بود هستی.رابستن باب آکدن.لوسیوس الیور وود.اوریک لارتن کرپسلی و لوسیوس تو هم... در اینجا به زحمت جلوی خود را گرفت تا نخندد:کالین کریوی هستی. بلیز تو هم تبدیل به بارتی کراوچ میشی. قیافه هر شش مرگخوار به طرز غریبی در هم رفت.ولی با فرمان آرامینتا یک نفس معجون خود را سر کشیدند. پس از لحظاتی... اوریک در حالی که با بیزاری موهای نارنجیش را کنار میزد گفت:مسخره اس.آخه کدوم مردی موهاش رو نارنجی میکنه؟ بلیز در حالی که با اشمئاز به چهره خود در آینه نگاه میکرد گفت:بهتره زودتر اون دختره احمق رو اینجا بیاریم و از شر این قیافه های مزخرف خلاص شیم. هر شش مرگخوار پس از تایید این حرف با صدای پاق خفیفی ناپدید شدند. === درون خانه: سلستینا با ناراحتی به آرامینتا نق میزد:چرا نمیشه من برم؟من درسته تازه وارد باشم ولی من هم میتونم.آرامینتا میشه من هم برم؟ آرامینتا که دیگر جانش به لبش رسیده بود غرید:من نمیدونم!برو از لرد سیاه بپرس و اینقدر من رو کچل نکن. آرامینتا درست زد به هدف.چهره سلسیتنا در هم رفت.او هیچ نمیخواست مزاحم لرد سیاه شود...