موضوع جدی :
ساعت سه بعد از نیمه شب بود.من به همراه زابینی مقابل در خانه ام ایستاده بودم و نگهبانی می دادم.
بلیز: لرد تا چند دقیقه ی دیگه میاد اینجا... بهتره تو بری داخل. من مراقبم.
من (با نگرانی) : فکر می کنی لرد خیلی از دستم عصبانیه ؟
بلیز: خب...درست نمی دونم مارتین! رفتار لرد غیر قابل پیش بینیه. اما در هر صورت این ماموریت اولت بود و تو نتونستی انجامش بدی .
من سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و با نگرانی در خانه را باز کردم . همسرم ، ماری روی پله هایی که به طبقه ی دوم خانه می رفت نشسته بود و داشت دختر کوچکم را می خواباند. من آب دهانم را قورت دادم و با صدایی که انگار مال خودم نبود ، گفتم:" ماری ، بهتره برین طبقه ی بالا... لرد و مرگخوارا دارن می رسن."
ماری اشک هایش را پاک کرد و چیزی نگفت. می دانستم که خیلی بیشتر از من اضطراب دارد. او چوبدستی اش را درآورد و چراغ هایی را که در مسیر راه پله قرار داشتند ، روشن کرد. قبل از اینکه برود من جلو رفتم و گونه ی سورا کوچولو را بوسیدم.
ماری (نجوا کنان) : می دونی چیه مارتین ! من فکر می کنم تو اصلا کار درستی نکردی که به مرگخوارا ملحق شدی .
من: ساکت ! تو نباید این حرفو بزنی. اگه لرد بفهمه تو اینو گفتی...
ماری (با عصبانیت) : خودت ساکت باش . خوب می دونی که کاملا حق با منه. ببینم ! تو اصلا می تونی این ور و اون ور بری و مردم بی گناهو فقط به خاطر اینکه اصیل زاده نیستن بکشی و یا شکنجه کنی ؟
من ( با خجالت): عزیزم ! ما بدبخت بودیم و هیچ چاره ای...
چشمان زیبای ماری دوباره پر از اشک شد و من نتوانستم ادامه ی حرفم را بگویم. او کودک را در آغوشش فشرد و دوان دوان از پله ها بالا رفت .
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
اتاق پذیرایی کاملا ساکت بود. مبل های کهنه و میز غذاخوری شکسته توسط مرگخواران جا به جا شده بودند و در انتهای پذیرایی قرار داشتند. لرد سیاه روی یک صندلی راحتی که در کنار شومینه قرار داشت ، نشسته بود. مرگخواران با فاصله ی کمی از او ایستاده بودند و من هم در مقابلش زانو زده بودم. بالاخره بارتی سکوت را شکست.
_ اینسندیو...
و شومینه روشن شد...
لرد: خب مسلما خودت می دونی که ما برای چی اینجا هستیم !
لرد با صدایی خالی از هر گونه احساس که مو را بر بدن راست می کرد ، سخن می گفت و مخاطبش من بودم.
بارتی نگاه خشم آگینی به من انداخت و گفت:" مگه نشنیدی؟ لرد دارن با تو صحبت می کنن."
من به خودم لرزیدم و با صدایی زیر پاسخ دادم :" ب...بله قربان! به خاطر اون کاری که شما به من دستور دادین که انجام بدم و من نتونستم...اما من..."
چشمان سرخ رنگ ولدمورت درخشیدند و من نتوانستم حرفم را تمام کنم. دهانم را باز و بسته می کردم، بدون اینکه صدایی از آن خارج شود.
لرد: تو منو تقریبا نا امید کردی مارتین! این کار خیلی ساده ای بود و هر احمقی می تونست از پسش بربیاد.
لرد چند لحظه مکث کرد و لبخند مرموزی زد. بعد ادامه داد :" من با خودم فکر کردم شاید... البته شاید علت اینکه تو نتونستی ماموریت رو درست انجام بدی ، سهل انگاری و کم کاری نبوده . شاید تو... مارتین! اصلا بلد نیستی که طلسم های نابخشودنی رو اجرا کنی .
من که منظور لرد را نفهمیده بودم با گیجی به او نگاه کردم و من من کنان گفتم :" ا...ا...اما... قربان. شما می دونین که من بلدم...ولی اون... کارمند وزارتخونه به موقع نیومد و نتونستم گیرش بندازم."
لرد (با لحنی تند): اینا دلایل قانع کننده ای نیستن مارتین!
مرگخوارها به من پوزخندی زدند و سرشان را به نشانه ی تایید حرف لرد تکان دادند.
لرد (با لبخندی بی رحمانه) : پس بهتره که ما همین جا یه تمرین کوچولو برات ترتیب بدیم تا تو بتونی مهارت هایی رو که داری ، به من نشون بدی...ایگور، برو بالا و بیارشون.
من که فهمیده بودم لرد چه مجازات سنگینی را برایم در نظر گرفته فریادی از ناامیدی سر دادم و شروع به التماس کردم.
_ قربان...سرورم! خواهش می کنم...خواهش می کنم. منو شکنجه کنید قربان! نه...منو بکشین. اما...التماس می کنم به زن و بچه ام کاری نداشته باشین.
ایگور به سمت پله ها رفت و لرد بدون اینکه توجهی به التماس های من داشته باشد با دست به مرگخواران اشاره کرد تا عقب بروند.
لرد: تو می تونی ثابت کنی که مرگخوار خوب و سر به راهی می شی... آره... تو می تونی مارتین!
من که اشک هایم روان بود ، عاجزانه به لرد نگاه کردم و او هم با لبخندی خبیثانه پاسخم را داد.تازه می فهمیدم که چه قدر احمق بودم. زندگی فقیرانه و زجرکشیدن به خاطر گرسنگی و بی کاری هزاران بار بهتراز این وضع بود.
لرد که به افکار من پی برده بود نجواکنان گفت:" دیگه هیچ راه فراری وجود نداره ...تو باید این کارو انجام بدی.برای کسی که با لرد پیمان می بنده دیگه هیچ راه برگشتی نیست."
چند لحظه بعد ایگور سورا کوچولو و ماری را در حالی که دست هایشان با طنابی جادویی بسته شده بود، پایین آورد و آن ها را جلوی من پرت کرد.ماری هق هقی کرد و به من خیره شد. من نگاهم را از او دزدیدم.
سورا که تازه از خواب بیدار شده بود ، به مادرش چسبیده بود و با حالتی وحشتزده به اطراف نگاه می کرد.به نظر می رسید بغض کرده است.
لرد (با جدیت): شروع کن مارتین! بهتره اول طلسم فرمان رو انجام بدی . می خوام ببینم که همسرت چه طور دختر کوچولوی شیرینش رو شکنجه می کنه.
من (فریاد زنان): نه ه ه ه ه... این کارو نمی کنم!
مرگخواران چوبدستی هایشان را به سمت من گرفتند و هر کدام طلسمی دردناک را فرستادند. من از درد به خودم پیچیدم و ناله کنان سورا و ماری را در آغوش گرفتم تا طلسم ها به آن دو برخورد نکنند.
بلاتریکس با صدایی خشن گفت:" سرورم! بهتره از شرشون راحت شیم. من بهتون گفته بودم که این مردک یه احمق به درد نخوره."
لرد(با لحنی متفکرانه): اما...تو می دونی بلا... که اگه اون بخواد می تونه کمک خوبی باشه . ما به یک جاسوس در وزارت احتیاج داریم.
بلا: چی دستور می فرمایین قربان؟
لرد: اون دو تا رو بکشین و مارتین رو با طلسم فرمان به یه جای مطمئن منتقل کنین.
من سورا و ماری را رها کردم و به طرف لرد رفتم.
_قربان! التماس می کنم که اونا رو نکشین.
لرد چوبدستی اش را به سمت من گرفت و با طلسم شکنجه خواهش مرا پاسخ داد. من فهمیدم که التماس دیگر سودی ندارد. بلا چوبدستی اش را به سمت ماری گرفت. همسرم در آخرین لحظات عمرش ناامیدانه به من خیره شد. گویا منتظر بود تا برای نجاتش کاری کنم، هر چند مطمئنم که خودش هم می دانست کاری از من برنمی آید.
بلاتریکس با بی رحمی به زندگی آن دو موجود بی گناه پایان داد. نمی دانم چه طور دلش آمد. سورا کوچولوی من فقط سه سال داشت...
وقتی جنازه های تنها عزیزانم بر کف اتاق پذیرایی افتادند، دچار سرگیجه و حال تهوع شدم . احساس می کردم اتاق دور سرم می چرخد و جز من و اجساد کس دیگری آنجا نیست.
من در مرگ آن دو مقصر بودم و هرگز خودم را نمی بخشیدم...هرگز...
لطفا این پست و پست قبلی منو نقد بفرمایین!
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] کلوپ جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
Re: كلوپ جادوگران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

) : یک روز من بدون جادو !
) کلاغا خبر دادن که شوهر عمه ی بابای مامانمان در بستر مرگ به سر میبرند . با شنیدن این خبر داغ تحت تاثیر قرار گرفتیم و با اینکه در خانه ی پدربزرگ پادشاهی میکردیم و مشغول بالا رفتن از پله های ترقی بودیم و کلا خوش بودیم علی رغم میلمان ( علی رقم ؟!!!) شال و کلاه کردیم و راهی شهر شوهر عمه ی بابای والده شدیم . بدشانسی اینجا بود که خانواده ی شوهر عمه ی اونیکی پدربزرگم* مشنگ بودند و ما راه و رسم زندگی مشنگی را بلد نبودیم . خلاصه بیخیال موضوع شدیم و قدم به شهر مشنگی نهادیم .
ااااااا !!! شهر مشنگی چقدر مدرن و باکلاسه !!!
برو خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه ! 
منشااش کیکی بود که خانم خانه داری پزیده بود . ما هم نا شیانه کیک را ربودیم و با عذاب وجدان به راه افتادیم . حالا فقط باید به خانه ی شوهر عمه ی بابای مامان میرفتیم .
مرده ؟!
خون میگریستیم .
چیزی نفهمیدم تا اینکه بیدار شدم و فوری چوب جادو را درآوردم و غیب شدم !

!


به سمت چوبدستیه میره و اونو بر میداره. آبه که از لب و لوچه اش میچکه!و اون لحظه ای که چوبدستی درون دستش قرار میگیره؛ انگار که دنیا را بهش داده باشند.