جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  68 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  183 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  294 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
در خیابان های شهر لندن هنوز مه صبح گاهی فروکش نکرده بود و سرمای خود رابر تن پیاده هایی که در پیاده رو های دراز و طولانی راه میرفتند می چسباند.
جز هر از گاهی صدای بوق ماشین می آمد دیگر هیچ چیزی سکوت دل پذیر آنجا را نمی شکست...

در پیاده روی سنگ فرش شده ، چندین سیاه پوش در حالیکه گویا فردی را دوره کرده و نیز راه میرفتند باعث جلب مشنگ هایی می شد که صورتشان را در یقه اشان فرو کرده بودند تا از گزند باد سرد در امان باشند.

مردی با وقار و بی مو در حالیکه با رضایت بر سنگ فرش های پیاده رو قدم بر می داشت به فردی که کم خمیده پشت بود و در سمت راستش قرار داشت گفت : هی پیتر ! مطمئنی این دور و برا مو میکارن؟! من پا نشدم این همه راه بیام لندن تو دل زندگی مشنگا که بعدش هیچی ! حواست باشه من تو رو مسئول میدونم.
پیتر : بله ارباب ... من مطمئنم اینجایی که دارم میبرمتون یک جایی که تمام اون پول و پله دار ها میان توش و مو میکارن!
لرد ولدمورت با صدایی که مملو از نارضایتی بود گفت : این همه مرگ خوار دور و برم رو گرفتین سر که نیاوردین! حالا چرا اینقدر راهش دوره؟چرا ما آپارات نمیکنیم؟تئودور من از تو دلیل میخوام!

دست چپ لرد ولدمورت که گویا تئودورنات نام داشت با صدایی دو رگه گفت:به خاطر اینکه با همین لباس هایی که اینقدر تاکید داشتیم با همین رداها بیاییم به اندازه کافی جلب توجه میکنیم ... دیگه چه رسد به اینکه بخایم جلوی مشنگا آپارات کنیم!

کمی بعد
سیاه پوشان که مرگ خوار نام داشتند ، در جلوی دری بزرگ ایستادند که بر سردرش نوشته بود : مغازه کاشت مو بوری! کاشت انواع موهای ژاپنی ، آلمانی ، آمریکایی ، افغانی ، قرپانداقانی و ... به طور کاملاً طبیعی!
لرد ولدمورت : خب منتظر چی هستین بریم تو دیگه ای بابا!
یکی از مرگ خواران : اینجوری که نمیشه باید حد اکثر دو نفر برن تو چون
باعث جلب توجه زیادی نشه!
لرد ولدمورت : تصویر تغییر اندازه داده شده آها فهمیدم! پیتر تو با من میایی یک زمانی تو کاشت مو کار میکردی !
و لرد دست پیتر را با خشونت گرفت و کشید و به مغازه برد.

در داخل مغازه
لرد ولدمورت به همراه پیتر در حالیکه سعی میکردند کمترین توجهی رو جلب کنند به طرف خانم منشی ای رفتند که در پشت میز بزرگی نشسته بود.
پیتر رو به خانم منشی : سلام خانم منشی! ما ویزین گرفته بودیم کی وقتمون میشه؟!
خانم منشی : یک چند دقیقه دیگه!الان دکتر دارن یک مریض رو معالجه میکنن!
پیتر سری به نشانه موافقت تکان داد و همراه با لرد ولدمورت بر روی صندلی های آبی رنگ انتظار نشستند تا وقت آنها برسد.
پیتر رو به لرد : ولدمورت یک دقیقه آروم مینشینی تا من برم مرلینگاه...
سپس دستی به سر لرد کشید و گفت : آفرین پسر خوب
و به طرف مرلینگاه حرکت کرد...

در اتاق انتظار ، در اتاق پزشک باز شد و فردی دقیقاً شبیه لرد ولدمورت، با همان بینی نداشته و بدون مو ، در آستانه در ظاهر شد.
تنها تفاوت آنها در این بود که لرد ودلمورت با ردای سیاه و فردی که شبیه لرد بود کت شلواری سیاه رنگ و گران قیمت پوشیده حاضر شده بودند.
فرد تازه وارد بدون اینکه به اطرافش توجهی بکند به طرف در رفت و از مغازه خارج شد.
پزشک با دست به لرد اشاره کرد و به او فهماند که برای معالجه به داخل اتاق برود.
لرد : این پیتر ذلیل شده کدوم گوریه؟
سپس بدون هیچ حرفی بلند شد و به طرف اتاق رفت.
در همان حال پیتر که چشماش باز شده بود () از در مرلینگاه بیرون آمد.
پیتر : لردی ... ولدی.... کجایی عزیزم؟
سپس رو کرد به خانم منشی و گفت : ببخشید این مریض ما کجا رفت؟همون کچله رو میگم؟
منشی در حالیکه به در اشاره میکرد گفت : از اون طرف رفت!

در بیرون مغازه
مرد کت شلوار پوشیده در بین مرگ خواران گرفتار شده بود.
دالاهوف : چه جیگر شدی ولدی جون!
مرد کت شلوار پوشیده : ولدی کیه ... مرد حسابی منو ول کن تا برم!
ناگهان در باز شد و پیتر در آستانه در ظاهر شد.
پیتر : خب دیگه ، بروبچ ، بقیه حرفاتونو تو مقر مرگ خوارا چون عجله داریم همین حالا آپارات میکنیم.
و بعد با صدای پاقی نا پدید شدند دریغ از اینکه لرد ولدمورت ، رئیس آنها در شهری مشنگی بدون هیچ اطلاعی از زندگی آنها گیر افتاده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بووووووم!
در همان لحظه خروج اوباش سقف اتاق با صدای مهیبی بر سر گروه هافلپافی های اصیل فرو ریخت.
بورگین که ماتش برده بود در حالی که از میان آن دود و سیاهی هیچ چیز را نمیتوانست ببیند به این می اندیشید که چه کسی آنقدر قدرت جادویی داشته که سقف را خراب کند.به سرعت نگاهی به اعضای گروهش انداخت.ولی همه آنها مثل او ماتشان برده بود.ادوارد در حالی که به دست بورگین آویزان شده بود با لکنت گفت:اون...اونج...اونجا...اونجا رو نگاه کن.
حق با ادوارد بود.چند هیکل سیاه که با طمانینه در حال حرکت بودند با چوبدستی هایی کشیده در زیر آوار به دنبال چیزی یا کسی میگشتند.سرانجام خاک فرو نشست و ردای سیاه آنان آشکار شد.سپس صدای سردی که تا اعماق وجود انسان نفوذ میکرد گفت:حالا موقعیه که لودو از این که باج گروه مرگخواران رو نداده به شدت پشیمون میشه و دعا میکنه که کاش جای گورکنش بود...
ریموس با وحشت قدمی به عقب برداشت:بورگین.بد بخت شدیم.اونا مرگخوارا هستن.
بورگین وقوع مبارزه مهیبی را پیش بینی میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین چوبش را به سمت پول ها گرفت و با تمام قدرت جادویی که در خود می شناخت ورد آکسیو را خواند. پول ها در میانه راه منحرف شد و مستقیم در دستان بورگین جای گرفت.
در همان حال ریموس با یک ورد آکسیو گورکن را دوباره به چنگ کشیده بود.
بورگین بلافاصله پول را در جیبش گذاشت. گورکن را گرفت و چوبدستی اش را روی مغز گورکن نشانه رفت و به لودو گفت : " خیلی سریع 25 گالیون دیگه بده وگرنه این بی خاصیت رو می کشم. "
صورت لودو باز به رنگ گچ در آمده بود. دستانش می لرزید و ب زحمت دست در جیبش کرد و مقداری پول بیرون کشید و به ادوارد داد. ادوارد بلافاصله پول ها را شمرد و به بورگین گفت : " درسته !"
بورگین گورکن را به جلو پرتاب کرد و بلافاصله با گروهش از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید در همان لحظه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو پوزخندی زد و گفت: ماندانگاس به اینها نشون بده
اما ناگهان به میز چشم دوخت و ماندانگاس را در خواب دید.
این بار بورگین پوزخندی زد و به تمسخر گفت: حالا یا باج ما رو میدید یا....
و چوبدستیش رو به طرز خطرناکی بر سر گورکن تکان داد.
سپس زمزمه کرد: کروشیو
ناگهان لودو به سمت آنان حمله ور شد اما پرتاب طلسم های اوباش مانع شد
بلاخره بورگین شکنجه گورکن رو به اتمام رساند و رو به لودو گفت: اینم برای دستگرمی.
لودو که از خشم صورتش همانند گچ سفید شده بود گفت: نمیدم
- پس معلومه هنوز خوب یاد نگرفتی در برابر اوباش زانو بزنی
این بار بورگین گورکن را از کیسه خارج کرد و باری دیگر زمزمه کرد: کروشیو
گورکن شروع کرد به چرخیدن به دور خودش. پس از مدتی افتاد و از درد به خودش پیچید. میلرزید. انگار هر لحظه سیخ داغی را بر بدنش میزدند بدنش هر لحظه بیشتر درد میکشید تا اینکه....
لودو فریاد زد: بسه هر چی بخواید بهتون میدم فقط اونو ولش کنید
لبخندی شیطانی بر لبان بورگین نقش بست آنگاه گفت: همین حالا یا پول رو میدید یا این گورکن رو انقدر شکنجه میدم که.....
لودو صدای بورگین را قطع کرد و گفت: نه. همین الان هر چقدر بگید بهتون میدم فقط اونو ولش کنید
ریموس گفت: 35 گالیون به همراه یک شکنجه چند دقیقه ای برای ادب شدن
بورگین نیز به تأیید گفته لوپین سری تکان داد.
لودو بسیار سریع با وردی یک چمدون ظاهر کرد آنگاه در آن را باز کرد و 35 گالیون از آن را جدا کرد و در دستانش گرفت
بورگین گفت: اونو بزار زمین و خودت روی زمین دراز بکش
لودو روی زمین دراز کشید و بورگین با فریادی ورد کروشیو را بر زبان آورد
لودو به خود پیچید. بورگین هر لحظه درد او را بیشتر میکرد. بیشتر... بیشتر و بیشتر تا جایی که لودو به شدت اندامهای بدنش را تکان میداد و فریاد میزد. اما بورگین بازهم شکنجه را ادامه داد. لودو هر لحظه لرزش بیشتری میگرفت و بلاخره در حالت غلت زدن روی زمین بورگین چوبدستیش را بالا آورد
لودو هنوز میلرزید. درد تا مغز استخوان نفوذ کرده بود اما بلاخره گفت: حالا اونو آزادش کنید بیاد.
- حتما لودو
بورگین چوبش را به سمت گورکن گرفت و زمزمه کرد: تاکنتاسکروشبایو
گورکن 3 دور در هوا چرخید و سپس به شدت به زمین برخورد کرد. لودو سینه خیز به سمت گورکن رفت و او را در دستانش گرفت.
آنگاه برگشت تا به سمت اتاق هتل برود که ناگهان چیزی را به یاد آورد. برگشت اما....
پول ها در حال رفتن به سمت لودو بود
بورگین با خشم چوبدستیش را خارج کرد و.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/19 19:31:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت کافه تفریحات سیاه یازده بار زنگ زد و ساعت یازده شب را اعلام کرد.
ادوارد گفت: " حالا وقتشه ، باید بریم توی اون اتاق ... ماندانگاس الان به خواب رفته ! "
اوباش یکی یکی از اتاق خود خارج شدند. آرام قدم بر می داشتند تا صدای قرج قرج کف پوش های چوبی توجه هافلپافی ها را جلب نکند !
اوباش سر انجام با راهنمایی ادوارد به پشت در اتاق اوباش رسیدند . پیوز خیلی با احتیاط سرش را در در رد کرد ( میدانیم که پیوز یک روح است ) و نگاهی گذرا به داخل کرد. سپس به بورگین با صدایی آهسته گفت : " ماندانگاس خوابیده ، اریکا هم خوابه اما بقیه هافلپافی ها بیدارن."
ادوراد بلافاصله با پا به در اتاق کوبید و در با صدای وحشتناکی شکسته شد.
وقتی اوباش وارد شدند ارکا با موهای ژولیده از خواب پریده بود اما ماندانگاس همچنان خواب بود. بورگین به گونیی که در دستش بود اشاره کرد و گفت : " بدون هیچ حرفی باج یک سال ما رو بده و این ذلیل شده رو پس بگیر ! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1386 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چندین مرد ردا پوش به سمت کافه میرفتن. بلاخره هویدا شدند. علامت هافلپافی های اصیل بر روی رداها به چشم میخورد.اوباش سریعا از در پشتی وارد شدند
چندی بعد در کافه باز شد و هافلپافیها وارد شدند. آنها به سمت دیگر کافه رفتند. اوباش آرام آرام از میان جادوگران راه باز کردند و به سوی هافلپافیها رفتند.
ماندانگاس فلچر مشغول دوئل بود که با دیدن هافلپافیها دست از کار کشیدو به سمت آنان رفت.
اوباش نمیتوانستند از آنجا صدایشان را بشنوند و جلو رفتن نیز کار درستی نبود
پس از مدتی ماندانگاس به کار خود بازگشت و هافلپافیهای اصیل نیز به سمت صاحب کافه رفتند تا اتاقی را برای گذراندن شب در آنجا اجاره کنند
وقتی هافلپافیها به طبقه بالا رفتند بورگین سریع 3 اتاق برای اوباش اجاره کرد و همراه دیگر اوباش به طبقه بالا رفت.
ریموس گفت: ببینم بورگین ما باید چیکار کنیم؟؟؟ من شنیدم ماندانگاس خیلی قویه
بورگین گفت: آره. اون خیلی قویه. اما ما از اون قوی تریم باید بفهمیم اونا چه قصدی دارند
در این هنگام صدای تق تق در بلند شد. بورگین به سمت در رفت و از چشمی در بیرون را نگاه کرد. ادوارد بونز در حالی که نفس نفس میزد سریعا رمز ورود را نشان داد
ادوارد در حالی که هنوز نفس نفس میزد گفت: نزدیک بود منو ببینن. رفته بودم ببینم چیزی از حرفاشون دستگیرم میشه. ماندانگاس الان توی اتاق اونهاست.
بورگین به سمت قسمت آخر اتاق رفت. او در آنجا دو راه عبور برای رفتن سریع از 3 اتاق اوباش ساخته بود. او اوباش دیگر را صدا زد.
اوباش با شنیدن صدای او سریعا به اتاق میانی رفتند
ادوارد گفت: خب اینطور که من فهمیدم ماندانگاس قصد داره با استفاده از چند طلسم سیاه اون گورکن رو پیش خودش ببره. بهتره هر چه سریعتر دست به کار شیم. من شاید بتونم یک قسمت از اتاق رو با حفاظی بپوشونم و گورکنو اونجا قرار بدم. اما اگه سریعتر دست به کار نشیم این حفاظ خیلی دووم نمیاره و اونوقت...
بورگین حرف ادوارد رو قطع کرد و گفت: نقشه ات چیه؟؟؟ ماندانگاس مطمئنا حاضر نمیشه باج رو بده
ادوارد گفت: فکر اونشم کردم. یواشکی توی غذای امشبش یه داروی خواب آور 3 روزه ریختم امکان نداره بیدار بشه. الان بهترین فرصته. امشب بعد خواب ماندانگاس میتونیم با هافلپافیها قرار بزاریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1386 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دسته اوباش بورگین و فقرا ، ببخشید بورگین و رفقا در ادامه ماموریت های خود جهات تکاندن تاپیک های خاک خورده به این تاپیک رسید !
------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
دسته اوباش بورگین و رفقا متوجه میشن که لودو بگمن صاحب جدید مهمانخانه سه دسته جارو باجش رو قطع کرده. اونها به مهمانخانه میرن و می فهمند که مرگخواران و آبی پوشان هم از لودو طلب دارند ! درگیری هایی در کافه به وجود میاد تا اینکه گروه هافلپافی های اصیل به پشتیبانی از لودو فرا می رسند. اوباش برای رسیدن به پولشون علیرضا گورکن لودو رو گروگان می گیرند و هافلپافی ها هم ریموس لوپین رو به اسارت می برند.
اوباش میرن و با اتوبوس شوالیه فرار می کنند و میرن به پاتیل درزدار. در اونجا تصمیم می گیرند به مغازه جادوی سیاه هوکی برند و یک طلسم سیاه و باستانی که افراد رو ظاهر می کنه از هوکی بگیرند تا به وسیله اون ریموس رو از هافلپافی ها پس بگیرند ! همان موقع که داشتند استراحت می کردند هافلپافی های اصیل سر می رسند و اوباش بدون اینکه توجه هافلپافی های اصیل رو جلب کنن میرن به کوچه دیاگون و مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی !
اونجا کمی با هوکی در گیر میشند و سر انجام اون رو اسیر می کنند. هوکی میگه که اون طلسم در سردترین جای مغازه است و اوباش یک زیرزمین بسیار سرد پیدا می کنند و وارد اون میشند و نیمه مدال رو در اونجا پیدا میکنند. اما هوکی میگه که نیمه دیگر این مدال در شیون آوارگان مخفیه و هیچ کس تا حالا نتونسته اون رو پیدا بکنه !
اوباش میرن به شیون آوارگان و مدال رو پیدا می کنند و در حالی که داشتند با ترس از دست موجودات عجیب داخل شیون آوارگان فرار می کردند با استفاده از اون مدال ریموس رو ظاهر می کنند ...
ادامه داستان ...
بورگین گفت : " خوب ادوارد درست بگو ببینم تام چی گفت ! "
تام صاحب پیر و فرتوت مهمانخانه پاتیل درزدار بود. ادوارد بونز گفت : " تام گفت که وقتی اون گروگان که ریموس باشه ناپدید میشه هافلپافی های اصیل با عصبانیت میرن به کافه تفریحات سیاه تا از یکی از دوستان ماندانگاس فلچر که مرگخواره برای بدست آوردن علیرضا گورکن لودو بگمن کمک بگیرند . من گفتم ما زود بیایم که زودتر از اونها برسیم و بتونیم جلو اونها رو بگیریم و باجمون رو کامل بگیریم ! "
ادوارد این جملات را در حالی گفت که پشت در کافه تفریحات سیاه ایستاده بود و با دقت اطراف را می کاوید .
بورگین گفت : " اونجا رو نگاه کنید ، هافلپافی های اصیل دارن میان ! "
-------------------------------------------------
اوباش بشتابید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 08:26
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

پایان مرحله ی دوم ماموریت ها

ماموریت ها به پایان رسید جهت کسب اطلاعات بیشتر به تاپیک جلسات محرمانه محفل مراجعه نمایید !!!

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین عزیز ببخشید ولی باید بگم شما مطابق برنامه پیش رفتی.
حالا بنده پست آخر را میزنم.
----------------------------------------------------------------------------------
پست پایانی مأموریت
- سرپنسوریتا
صدای استرجس بود که به سوی لوسیوس طلسم پرت میکرد.
لوسیوس جوگیر شد با یه جادو یه سپر قوی ساخت و گرفت تو دستش ولی از شدت سنگینی سپر تبدیل به کلاف له شده، شد
لوسیوس:
ناگهان یه خیاط که از اونجا میگذشت لوسیوسو برداشت. خیاط زمزمه کرد: این چقدر نخ آشغالی داره.
پس لوسیوسو انداخت تو جوب و رفت. از اونجا که لوسیوس هر روز با مالفوی کارتون تام و جری ماگلی میدید مثل تام یه برگردون زد و به شکل اصلیش برگشت.
لوسیوس چوبشو در آورد و زمزمه کرد: تاربنگر
تارهای عنکبوتی از چوب لوسیوس خارج شدند و دور پای استرجس پیچیدند ولی ناگهان لوسیوس فریاد زد: آخ
پسر بچه ای که پشمک خیلی دوست داشت، نیمی از موهای لوسیوس را در حلقش کرده بود ولی ناگهان فریاد زد: ای. همه اش میکروب بود که.
و سپس به سوی مرلینگاه عمومی دوید.
اما جنگ هنوز ادامه داشت. استرجس خودش را آزاد کرده بود و حالا مشغول جنگ با لوسیوس بود
اما 30 هزار کیلومتر آنطرف تر جنگی واقعی بر پا بود.
- اکس پلیارموس
- ریکتو سمپر
2 هاله ی نورانی بسیار قوی از چوب 2 مبارز خارج شدند. هاله ها هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشدند زیرا نیروی هر 2 جادوگر فوق العاده زیاد بود. دامبلدور برای نجات سفیدی و ولدمورت برای نابودی سفیدی میجنگید.
هاله دامبلدور به شکل بسیار زیبایی مانند ابر سفید بود ولی هاله ی ولدمورت نوری سیاه و تیره بود که هیچ شکوهی نداشت. اما به صورت کاملا ناگهانی هاله ها به هم چسبیدند و در هم آمیختند و مرلین کبیر ظاهر شد. با صدایی دل انگیز برگشت و گفت: ای جادوگران بزرگ! شما میدانید هدف اصلی جادو کمک کردن به جامعه و مردم است نه نابود سازی آنها. تنها 2 نیروی متضاد میتوانند چنین هاله هایی پدید آورند. این هاله ها باز میگردند ولی با نیروی حق داری*
و غیب شد. بلافاصله هاله ها برگشتند اما هاله سیاه بلافاصله کوچک شد. ولدمورت نگران و مضطرب به هاله چشم دوخته بود. میدانست که نتیجه ای نمیبرد. نیروی حق داری متضاد او بود او میدانست که حق را هیچ گاه رعایت نکرده. پس بلافاصله تسلیم شد چوبش را بالا کشید. هاله دامبلدور پر قدرت تر به جلو رفت و چوب ولدمورت را همچون دزدان ربود
اکنون بار دیگر نیروی خیر بر شر پیروز شده بود. ولدمورت غیب شد. دامبلدور نیز غیب شد. وقتی در پارک بزرگ ظاهر شدند. بلافاصله ولدمورت مرگخواران را برد.
بورگین پرسید: چه شده است؟
دامبلدور گفت: نمیتوانم چیزی بگویم
سپس به راه افتاد. آنیتا خود را به پدر رساند و گفت: پدر! میشه منو ببخشی؟؟
دامبلدور برگشت لبخندی زد و گفت :البته دخترم
و همه اعضای محفل لبخند زنان به خانه شماره 12 گریمولد بازگشتند
یکی دیگر از مأموریت های محفل به پایان رسید
پایان مأموریت
------------------------------------------------------------------------------
* نیروی حق داری نیرویی است که حق را میشناسد و نیروی ناحق را از بین میبرد
------------------------------------------------------------------------------
پستم عشقی عاشقی شد آخرش. در ضمن هم جدی توش به کار بردم هم طنز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین جون ، هنوز 24 ساعت دیگه مونده!!! چي چي رو تمومش كنيد!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ملت مشنگی متعجب شدند ، ناگهان یک پسر بچه بدو بدو به طرف دامبلدور رفت و گفت : آخ جون پشمک
دامبلدور ناگهان دستش رو بالا برد و گفت : آتش بس ، ورود بچه های زیر ده سال به جنگ ممنوعه ، پس سریع این ها رو جمع کنین...
بلاتریکس میره یقه رودولف و یقه بچه کوچیکه رو میگیره و میندازشون اون طرف و میگه : خوب ، بچه های - 10 رفتن
دوباره جنگ شروع میشه..
جنگ همچنان به نفع مرگخواران سیاه پوشی بود که با لبخند های شرورانه اشان به پهنای صورت محفلی ها لبخند می زدند.
استر در حالی که پی در پی ، افسون های نا بخشودنی رو دفع می کرد همچنان همراه با بقیه محفلی ها به عقب رانده می شد .
_ دامبلدوووووووور
صدای فریاد استرجس بود که نمیتوانست زیر بار فشار افسون های نابخشودنی تحمل کند.
پس این پشمک کجا بودش؟

ناگهان بورگین عریا وسط پرید و گفت : من عیسی مسیحم!
ملت :
ناگهان صدای جیغ بلاتریکس تو فضای پارک پیچید که میگفت : پدر سگ بی ناموس!
و با دمایی به جونش افتاد.
همین فرصت کافی بود تا جنگ رو به نفع محفلی ها تموم کنه .
حالا نوبت محفلی ها بود تا افسون های پی در پیشان را نثار مرگ خوار های خسته بکنند.
بلیز نیز حالا در حال درک کردن استرجس در همین چند دقیقه پیش بود و نیاز به کمک ولدمورت داشتن.
ولی نبودش...
ولدمورت نبود!!!!
دوباره دو جبهه سیاه و سفید ، بدون رهبر ده بودند و این یعنی این که هنوز جنگ تموم نشده بود.
سی هزار کیلومتر آنطرف تر / صحرای آفریقا
شن ها در گذر بودند و آفتاب به شدت به صورت دو مرد ، یکی سیاه پوش و بی مو و یکی پر پشم و یال با ردایی که ستاره هایش در آفتاب صحرا دیگر روشنایی نداشت.
صدای آرام و ملایم پیرمرد خطاب به کچل بی دماغ جلوییش گفت : وقتشه!
و چوبش رو بالا برد تا یک دوئل جانانه رو شروع کنن.

- - - -
میدونم طبق برنامه نشد ولی مجبور بودم.
متاسفم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/12/10 1:02:34