جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  296 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
***** دهکده هاگزمید *****

کوییرل از همه جا بی خبر ، دنبال بلا و هوریس راه افتاد. تو راه یهو یکی از بچه های مدرسه رو دید. عصبانی شد و داد زد : هووووی.... بچه تو مگه کلاس نداری؟ اینجا ...
که یهو رنگ از رخسار کوییرل پرید. با من و من گفت : ااا... ببخشید عله اعظم. نش... نشناختمتون. هری پاتر که تغییر قیافه داده بود و فقط مدیرا و محفلی ها میشناختنش ، چپ چپ به کوییرل نگاه کرد.
بلا و هوریس هم که معنی عله رو نمیدونستن ( چون بیشتر مرگخوارا بی سوادن(چکش)) هاج و واج به کوییرل و هری نگاه میکردن و با اون کله بی مغزشون داشتن فکر میکردن که مدیر مدرسه جلوی کی داره تعظیم میکنه.هری با اشاره به کوییرل فهموند بیا اینطرف کار خصوصی باهات دارم ، جلوی اینا نمیشه گفت.( به این میگن اشاره 2007) . کوییرل هم دستپاچه شد و به بلا گفت : ببخشید. چند لحظه. الان برمیگردم، و با هری چندین قدم رفتن اونورتر که بلا و هوریس صداشونو نشنون.
هری عینکشو ورداشت و همینطور که با ردای کوییرل پاکش میکرد گفت : واقعا که... تو مثلا مدیری؟ خوبه مرگخوارم بودی. میخوای اخراجت کنم حالت جا بیاد؟!!
کوییرل که سرخ شده بود و نزدیک بود اشکش در بیاد ، من و من کنان گفت : م ..م ..مگه چ .. چ.. چی شده ؟
هری همینطورکه عینکشو میزاشت گفت : این دو تا که داری باهاشون میری ، بلاتریکس و هوریسن. فقط تغییر قیافه دادن. من خودم تو کوچه پشتی دیدمشون که تغییر قیافه دادن. خوشبختانه مثل اینکه اونا منو ندیدن و نفهمیدن که من اونا رو دیدم. نمیدونم چی کارت دارن ، ولی حتما نیم کاسه ای زیر کاسه است که با تغییر قیافه اومدن پیشت. به هر حال مواظب خودت باش.

***** سر میز غذا *****

آلبوس گوشی ماگلی رو گذاشت و با ناراحتی گفت : هدویگ سرا هم که غذای درست و حسابی نداره. میگه پیتزا دارم با پلوی سفید و نون سنگک. و فریاد زد : آخه اینا چه ربطی به هم دارن.

ویولت گفت : خب بگو همین غذا هارو بیاره ، من خودم از توشون یه چیزی اختراع میکنم. و با نگاه چپ چپ آلبوس ساکت شد و سرشو انداخت پایین.
لیلی با خوشحالی گفت : خب زنگ بزن به آبرفورث. شاید بتونه یه غذایی جور کنه.
آلبوس که یکم خوشحال شد دستی به ریشش کشید و گفت: آره فکر خوبیه. الان ساعت 4 بعد از ظهره. تا 9 شب چند ساعت وقت داریم؟ ... 1 ..2...3 ساعت وقت داریم. نه 7ساعت....
اوه نه. 5 ساعت. و سریع گوشی رو برداشت تا به ابر زنگ بزنه.
******^^^^^^^$$$$$$$$##########
#####$$$$$$$$^^^^^^^*************
امیدوارم مورد قبول واقع بشه. بحث ساعتم وسط کشیدم تا همه بدونن 5 ساعت بیشتر وقت ندارن. اینجوری تا حدودی از خز شدن داستان جلوگیری میشه چون وقت کمه. میخواستم بیشتر بنویسم. ولی دیدم خیلی طولانی میشه شاید خراب تر کنم.
یه پیشنهاد هم دارم.
اگه میشه کسی نگه که بلا و هوریس حرفای هری رو شنیدن. به نظر من اگه اونا بفهمن داستان با قبل از پست من فرقی نمیکنه.
الان کوییرل مواظبه و بلا و هوریس هم نمیدونن و اینجوری بهتر میشه کوییرل رو به مهمونی رسوند. همونطور که سارا اشاره کرده بود مرگخوارا نباید موفق بشن .
میترسم الان آلبوس یا ریموس بیان بگن ملت از پست 113 ادامه بدن.

بزودی نقد خواهد شد ، بعد مشخص خواهد شد که از کدوم پست ادامه بدن. با احترام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/5/24 3:51:53
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/5/24 6:27:32
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/24 14:16:02
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/24 14:21:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوسسسسسک
او هری بازم مسخره بازی در آوردی.؟
رون تو دیگه برو کنار.اصلا اعصاب ندارم.مادام روزمرتا که دچار طلسم فرمان شده از حالا مجبوریم از پ.منیروا مک گونگال غذا دریافت کنیم.و حالا لب به هرچی بزنیم تبدیل به انواع وحوش میشه و کافه رو باغ وحش میکنه.اااااااووووووووووهههههههه رون عععنننکککببووتت...


دین توماس عزیز برای عضویت در محفل در تاپیک اعضای محفل از جلو نظام اقدام نمایید.
در ضمن سعی کن داستانهای رولت رابیشتر توضیح بدی و بیشتر ادامشون بدی چون برای ادامه داستان خیلی خلی کوتاه بود پس خواهشا سعی کن که روی پستهات بیشتر وقت بگذاری.
اعضا لطفا از پست شماره 113 ادامه دهند.
موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/22 0:45:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/22 0:55:53
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/22 0:57:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حالی که با اپراتور پشت تلفن کلنجار می رفت،پرد برگشت و گفت:آلبوس برامون کلی نامه اومده.
پرد در حالی که گونی بزرگی که پر از نامه بود را به دنبال خود می کشید آن را به دامبلدور سپرد.اولین نامه باز شد:
_"ای بوق بر شما"غذای خانگی هدویک .
دومین نامه با تکان دادن چوب دستی اش بود.
_"ما قادر به سرویس دهی به شما نیستیم"غذای خانگی هدویک.
دامبلدور که اخم هایش در هم رفته بود به جسی اشاره کرد و گفت :پس ما هم قادر به خواندن بقیه ی نامه ها نیستیم!!!!اصلا به یکی دیگه زنگ می زنیم.
ویولت کاغذ دیگری را برداشت:فست فود نیمبوس.شاید این یکی خوب باشه.
و سپس گوشی را در گوش لیلی گذاشت.
_اه!نه من اعتماد به نفس ندارم.
و لیلی تلفن را در گوش سارا گذاشت.
_من الان آب یخ خوردم خوبیت نداره با این صدای گرفته.
و گوشی را در گوش پرد گذاشت.و چون پرد هم خیلی مظلوم بود از روی کاغذ شروع کرد به سفارش دادن:خوراک مرغ و بیویلیدو 1 عدد،سوپ گردن اردک 1 عدد،ممم و به عنوان دسر هم ژله ی سبزیجات جنگلی،20 معجون پک و .... دیگه هیچی.ممنون.بله؟
وقتی پرد قیمت را شنید جا خورد.
_چی؟34 گالیون.من پول مشنگی دارم به هر صورت.چک پول 50 تومانی مشنگی.ازش کم کنید و به گالیون بفرستید.ممنون.
دامبلدور که از غذاهایی که پرد سفارش داده بود تعجبیده بود و در صندلی اش میخکوبیده شده بود و گوشت کوبیده شده بود و لهیده شده بود و بقیه ی غذایا....کمی بی حرکت مانده و سپس گفت:این از همتون با عرضه تره.
------------------------------
امیدورام خوب بوده باشه!

پرد عزیز این پست به زودی نقد خواهد شد ولی متاسفانه بدلیل اینکه از خط سیر داستان و سوژه اصلی داستان دور شدی ، این پست نادیده گرفته خواهد شد و اعضا لطفا از پست قبل ادامه بدن.سعی میکنم در نقد پستت در نقدستان محفل تا آنجا که می توانم اشکال این پستهایت را بگویم تا بتوانی بهتر از قبل بنویسی.موفق باشی پرد عزیز اعضا از پست قبل ادامه بدهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/22 0:54:06
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ملت سخت در حال تکاپو بودن در حالی که آلبوس داشت با خود فکر می کرد:
-باید نهایت پذیرایی ازش بشه چون...
یهو لارتن میپره وسط افکار آلبوس:
-دامبلدور جون ، چند بار آخه باید بهت بگم ، مینروا رفته دیگه نمیاد ، اونم باید می رفت دنبال خونه و زندگیش نمیشد تا آخر عمرش به پات واسته و پست بزنه..
- ولی من تو فکر اون نبودم...آخی...یادش به خیر...
یک ساعت بعد از این یادآوری ، به دلداری و تسکین دادن دامبلدور گذشت.وقتی که بالاخره دامبلدور حالش جا میاد ، دخترای محفل ، یک از یک کدبانوتر ، با دیس های غذا میان جلوی دامبل و دیس ها را در حالی که دارن تو حلقش رو میبرن ، میارن جلو تا مزشون رو بچشه و نظرشو بگه...
سینیسترا ، ویولت ، لیلی ، سارا ، جسیکا ، خلاصه همه دختران محفل:
- :grin:
دامبلدور در حالی که سعی داشت جلوی حالت تهوع خود را بگیرد ، رویش را از بشقاب لیلی برگرداند و گفت:
-لیلی جان این قرار بوده چی باشه؟
-قورمه سبزی...
-ولی آخه اینکه سبزرنگ نیست...این بیشتر شبیه...شبیه فسنجونه!!
-آها چون از این پوست درختای تو باغ استفاده کردم..
دامبلدور در حالی که به سختی سعی میکنه خودشو کنترل کنه رو میکنه به سمت غذای ویولت که از اون بوی خوبی میومده و میگه:
-ویولت جان این چیه؟
-خودمم نمیدونم!راستشو بخواین از مخلوط تخم داکسی ، چشم وزغ ، موی دم سنتور و شانزده ماده دیگه درستش کردم...
-اون وقت خودت تستش کردی؟
-راتسشو بخواین نه ، آخه جونمو دوس دارم ...
دامبلدور ناگهان چون آتشفشانی خشمگین منفجر شد و فریاد زد:
-ای بوق بر شما! یه غذا درست کردن بلد نیستین!!! واسه همینه آمار دخترای محفل رفته بالا...حقتونه ترشی بشین...یاد مگی بخیر از هر انگشتش یه غذا می بارید ، آدم نمیدونست کدومو بخوره!!!اینجوری نمیشه ، باید از بیرون غذا سفارش بدم....
چند دقیقه بعد:
-الو ! غذای خانگی هدویگ(آخه بوف فست میزنه ، هدویگ هم خونگی)...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-----------خانه ریدل--------------------
لرد در حالی که با باسیلیسک بازی میکرد:خوب هوریس تو با بلا میرین و یه جوری کوییرل رو میارین اینجا فقط یه خورده تغییر قیاف بدین که شناسایی نشین.
بلا و هوریس:چشم سرروم
و به این ترتیب برای انجام ماموریت از خانه ریدل خارج میشن
----------------دهکده هاگزمید-------------
کوییرل در دهکده هاگزمید مشغول قدم زدن بود و دنبال یک لباس مناسب میگشت
تو فکر کوییرل:واقعا این حقوقه معلمی هم پایینه ،با این وضع نمیتونم یه کت هم بخرم.اصلا همش تقصیر این آلبوس هست که از مدیریت استعفا داد.
کوییرل در حالی که ویترین مغازه ها رو برانداز میکرد و قیمت های افسانه ای رو مرور میکرد به شغلش لعنت می فرستاد.در همین لحظه یک زن جوان به همراه یک مرد سیبیلو جلوش ظاهر شدن.
زن جوان در حالی که لبخندی بر لب داشت و به مرد اشاره میکرد:جناب کوییرل من میخوام بچمو تو هاگوارتز ثبت نام کنم.
کوییرل:بچتون خیلی خوب موندید.ولی فکر نمی کنید یه خورده بره ایشون دیره برن مدرسه؟؟
بلا:بچه من فقط ده سالشه.البته قیافش میزنه یه خورده بزرگتر باشه.
هووریس:
کوییرل در حالی که با لبخند ضایعی حرف های بلا رو تصدیق میکرد سعی میکرد با این موضوع که این مرد سیبیلو ده سالش هست کنار بیاد.
بلا:میشه از بچم یه تست بگیرین.
کوییرل:اما فکر نکنم بتونم تو این خیابون شلوغ تست بگیرم.
بلا در حالی که به یک مهمانسرا اشاره میکرد:ما یک اتاق تو اووون مهمانسرا اجاره کردیم.اونجا ازش تست بگیرید.
کوییرل:چیزه....باشه بریم.

-------------سر میز غذا-----------------------
ملت محفلی در حالی که ظاهرا به آلبوس گوش میکردن و باطنا منتظر شام بودن به آلبوس خیره شده بودن.
آلبوس در حالی نقشه خونه رو در دست داشت:شما دو نفر در این قسمت مستقر میشید،سارا و لیلی هم نزدیک در.به محض اینکه کوییرل وارد شد.......
ملت:جناب دامبلدورفکر کنیم فهمیدیم .این بار شونصدمه که توضیح میدین.
دامبلدور:بله،لبخند رو فراموش نکنید.لارتن چیجوری لخند میزنی؟
لارتن:
دامبلدور:نه بیست بار گفتم اینجوری نه نگاه کنید اینجوری( )حالا تو یه لبخند بزن لارتن
لارتن:
دامبلدور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم ماموریت گروه دو:

- هری حالت خوبه!؟ چرا سرت رو گرفتی؟
این الیور بود که درحالی که دو لپی غذا می خورد، حال هری را می پرسید!

لارتن در حالی که دست هایش را بهم می مالید و آماده خوردن می شد، گفت:
- دوباره همون خوابو دیده! آفتابه مرلین! فکر کن! آفتابه مرلین هوراکسس باشه! چه خز!

صدایی با اکو خفن و کلا تاثیر گذار و اینا، به گوش رسید که می گفت:
- چی فکر کردین! آیا آفتابه مرا ساده انگاشته اید!؟ روزی بیست سی نفر میومدن بلیت می گرفتن ببیننش! واااااای بر کسی به بره سراغ آفتابه من! واااای به حالش! موهاهاهاهاها!

لحظاتی همینجوری سکوت بر فضا حاکم شد و سارا گفت:
- اینا رو ولش! غذا چی بذاریم جلوی کوییرل!؟ این مهمه!

هری درحالی که جای زخمش هویجوری الکی درد می کرد، سرش و گرفت و گفت:
- نه نه نه! بس کنین! هوراکسس مهمه! ما باید بریم موزه تاریخ جادوگری! ما باید آفتابه رو بدست بیاریم!

ویکتور درحالی که سومین بشقاب را کاملا پر می کرد و به عبارتی بار می زد، گفت:
- بی خیال هری جون! اول غذا بزن به بدن! بعدشم، دیدی که مرلین چی گفت! شوخی شوخی، با روح مرلینم شوخی!

- من نمی دونم! من باید برم سراغ هوراکسس! هر کی با من میاد بیاد! هر کی هم نمیاد واسته واسه کوییرل غذا انتخاب کنه!

بدین ترتیب گروهی از محفلیان شجاع(همونایی که توی گروه دوم ماموریت هستن) به سمت در خروجی رفتند تا به موزه تاریخ جادوگری آپارات کنند!

.............

دهکده هاگزمید....!

کوییرل خوشحال و خندون و ذوق مرگ شده بابت مهمونی فردا شب، داشت دنبال یه دستار درجه یک و نو می گشت تا نو نوار بشه واسه مهمونی! از اونور هم گروهی مجهول الحال با حالتی مخفیانه و اینا تعقیبش می کردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/4/21 22:12:05
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل در حالی که دستار نوی خود را روی سرش امتحان می کرد دستانش را جلوی آتش گرفت تا کمی گرم شود.
ناگهان.......
از درون آتش 2 مرد بیرون می آیند.
_اوه!ببخشید به جا نمیارم!شما؟من شما رو توی ک.ناکترن ندیدم؟(در اون جا پستی نزدید؟!!!! )
دو مرد با چوب دستی هایی که دارند به سمت او می ایند.یکی از آن ها به مارزبانی با دیگری سخنی کوتاه می گوید و هر دو آستین هایشان را بالا می زنند تا آن علامت نمایان شود.
_اوه بله فهمیدم!نههه!
و این ابتدای گرفتاری هاست!
----------------------------------------------------
در همان حال....
سینیسترا بشقاب ها را روی میز پرت می کند و با ناراحتی می گوید:پس این کریچر کارش چیه؟
دامبلدور صندلی را می کشد تا روی آن بنشیند....
لیلی:خب پروفسور نگفتین برای چی کوییرل رو دعوت کردید؟
_اول از همه احترام!یادت نره!(هوم)پ.کوییرل.در جوابت هم باید بگم چون باید در مورد چند اخراجی که در مدرسه صورت گرفته صحبت کنیم و موضوع دیگه ای هم هست،که مایلم بعدا در موردش صحبت کنم.
کریچر:وقت غذا!
کریچر به هر کسی یک دستمال سفره می دهد و از آنان اجازه می خواهد تا از آن جا برود.
پردفوت دستانش را روی میز می گذارد:خب خب خب!فکر کنم میتونی بری کریچر!پروفسور؟
دامبلدور نیز او را تایید می کند.
----------------------------------
فردا صبح....
دامبلدور:فقط 2 روز مونده!دیشب قبل از خواب کلی فکر کردم.خوراک گوشت و مرغ سوییسی از هم شون بهتره!
پرد سراسیمه از پله ها پایین می آید.
_پروفسور!همگی!توجه کنید!توی روزنامه ی پیام امروز مطالب مهمی نوشته!

متن روزنامه.....

کوییرل دزدیده شد

در پی گزارشات متعدد از سوی خبرگزاری های گوناگون جدو و جادوگری دیروز پ.ک در حالی که خدمت کارش نیز در مکان نبوده به طور مرموزی ناپدید شده است.احتمال می رود این عمل توسط مرگ خوار ها انجام شده است.
_____
_اوه بدتر از این نمیشه!
لیلی:ما میریم دنبالش؟
_.......
پرد:نه!آره.نه.آره.نه.آره.نه.آره.کدومش؟؟؟؟!

خب. بهتر بود خلاصه سوژه رو که در پی نوشت پست سارای عزیز بود میخوندید. اینطور که شما نوشتید سوژه بسته شد. چون دیگه مرگخوارا چطوری بیان در حالی که این خبر رو محفلیا فهمیدن؟؟
از لحاظ طنز، هیچ تکه ی طنز خوبی توی پستت به چشم نمیخورد.
و شما در واقع سوژه رو هم عوض کردین. قرار جاسوسی مرگخواران بود که شما کشیدینش به رفتن دنبال کوییرل
یه چیز دیگه اینکه، نیازی نیست حتما خودتون رو وارد داستان بکنید.
این پست به دلیل اینکه سوژه رو خراب کرده نادیده گرفته میشه.
پردفوت عزیز 2 بار پست شما رو به همین دلیل نادیده گرفتم در صورت تکرار 5 امتیاز از شما کسر خواهد شد
اعضا از پست قبل ادامه بدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/8 11:06:39
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
« موضوع جدید! »


در با شتاب باز شد و دامبلدور خوشحال وارد خانه شد!
_موفق شدم....موفق شدم!
همه به سرعت به سوی دامبلدور رفتند تا ببینند چه خبر شده!
_ همه باید قواتونو جمع کنید و بهترین غذا رو درست کنید! همه جا باید مرتب و تمیز باشه... همچنین باید یادتون باشه که پرده مادر سیریوس رو هم بکشید...خیلی صدای قشنگی نداره ، آبرو می بره!
در همان زمان :
_من آبرو می برم؟ من صدام قشنگ نیست؟ وای...هوار..بیایید ببینید این پیرمرده خرفت اومده خونمو صاحب شده بی احترامی هم به من می کنه! جیـــــــــــــــــــــغ!
و سینیسترا دوید تا پرده را بکشد!

چند دقیقه بعد...

_خب پرفسور نگفتید چی شده؟
دامبلدور بادی به قب قب انداخت و گفت :
_یعنی شما هنوز متوجه نشدید؟ من مدیر فعلی مدرسه رو برای شام ، آخرین همین هفته دعوت کردم!
ملت محفلی : پرفسور کوییرل ؟؟؟
دامبلدور :
_بله..من به سختی تونستم یه وقت بگیرم..باید به بهترین نحو پذیرایی بشن!
لیلی :
_اما پرفسور !
_اما و اگر و آخه نداره...سریع تر زود باشید...ما فقط سه روز وقت داریم! اول فکر کنید ببینید چه غذایی مناسبه!
_دینگ....دینگ....دینگ!
کریچر قابلامه به دست :
_غذا حاضره!
ملت : روش جدید اعلام خوردن غذائه! عجب...این کریچر هم پیشرفت می کنه...!

سر میز غذا :

_غذا به نظرم قورمه سبزی باشه خوشمزست!
_نخیر ، اصلا کلاس نداره! پلو سفید با گوشت به همراه سبزی پلو ما ماهی!
_مگه عروسیه؟ نخیر...فسنجون با مرغ!
دامبلدور عصبانی :
_بســـــــــه! بزارید یه غذای درست و حسابی از گلومون بره پایین! بعد هرچقدر خواستید بزنید تو سر و کله هم دیگه!


کیلومتر ها آن سو تر! این سو نه آن سو!

_این بهترین فرصته! تازه به کوییرل هم می تونیم حالی کنیم خیانت و مدیر مدرسه شدن یعنی چی! :bat:
_هوووم...فکر بدی هم نیست!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این موضوع جدید هست! خب داستان شاید کوتاه باشه ولی به نظرم جالبه...این ماجرا یه ذره هم برداشته شده از سایته! ولی برای تنوع بد نیست!
خب مرگ خوار ها متوجه موضوع شدن چون اونا آنتن زیاد دارن و برای همین می خوان از این فرصت استفاده کرده و پرفسور کوییرل رو بدزدن تا یک نفر رو در قالب اون بفرستن برای جاسوسی تو محفل! البته آخرین پست دارن همگی در کنار هم شام می خورن!در واقع مرگ خوارا موفق نمی شن!
اما برای اینکه از اسم تاپیک ها خارج نشیم بهتره یه همچین اتفاقی مثل قسمت " سر میز غذا " پست من توی پستاتون باشه! زیاد کشش ندید و سعی کنید روی موضوع کار کنید!

سوژه تا حدودی نوآوری حساب میشد و خوب بود.
تکه های طنز خوبی توش به چشم میخورد. این که سوژه رو به نام تاپیک مرتبط کردی خودش یه نکته مثبته برای این پست. پستت تا حدودی به بلندی نزدیک شده بود.
اشکال خاصی نداشت فقط همونطور که سارای عزیزم گفت اعضا سعی کنن تا حد امکان پستهاشون رو مربوط به تاپیک بنویسن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/6 17:55:30
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/6 19:39:49
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
صورت ها نگران بود و همه منتظر دستورات دامبلدور بودند.
دامبلدور در حالی که دست سیاه شده اش را به سمت در نشانه رفت گفت:اول میریم به کوچه ی ناکترن.این طوری زودتر میتونیم نیروی دستمال رو برگردونیم!
سارا گفت:اما جون کریچر در خطره!حیوان خانگی کوچولو!
ویکتور نگاهی به سارا انداخت و قست تا شده ی ردایش را برگرداند.
_سارا بهتر نیست اول به فکر دستمال باشیم؟اون انگشتر مهم تره البته اگه تو....
دامبلدور گفت:من و پرد از همه جلو تر میریم شاید سرنخی پیدا کنیم.پرد با من بیا!
_بله!اما فکر کنم ما به ریموس هم احتیاج داشته باشیم!
_نه!ریموس باید در آخر باشه!ریموس از بقیه محافظت کن.
همه به صورت مخفیانه راه می رفتند تا به جایی رسیدند که با کمال تعجب ایستادند.
_راه رو بستند.صبر کنید:لیموس .
دامبلدور چوب دستی اش را به سمت دیوار گرفته بود اما کار نمی کرد.
_پرد تو امتحان کن.
_لیموس.لیموس .لیموس
اما اتفاقی نیفتاد.
آبرفورث گفت:برادر.ببین نور چوب دستی هامون داره کم میشه!مرگخوار ها نزدیک اند.
دیوار هر لحظه جلو تر می آمد.
پرد با تمام قدرت دوید و از دیوار رد شد.
_بیاین .چرا منتظرید؟در مغازه بازه بیاید.
همه با نوک پا راه می آمدند.
ادوراد پایش را روی قطعه ای شیشه ای گذاشت.دامبلدور با خشم به سمت او برگشت و گفت:آقای بونز!خواهش می کنم...
و ادوارد سرش را به علامت پشیمانی پایین آورد.
سارا فریاد زد:توی مغازه رو نگاه کنید.نه!پرد نرو تو.
اما پرد فوت داخل رفته بود و توجه مرگخوار ها را به خود جلب کرده بود.


خب پردفوت عزیز اگه توجه کرده باشی شما توی داستان نبودی و نباید خودتو اینجوری وارد داستان میکردی. علاوه بر این نفر قبل تقسیم بندی ها رو انجام داده بود. سعی کن پست قبل رو همیشه با دقت بخونی.
این پست نادیده گرفته میشه چون با پست قبل هماهنگی نداره
اعضا از پست قبل ادامه بدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/3/28 12:24:02
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 3 خرداد 1386 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آبرفورث سری تکان داد و گفت: امتحان کن دامبلدور
.....................
دامبلدور به سرعت چوبدستی خودش رو از ردایش بیرون کشید و در نقطه ای از هوا چرخاند و طلب دستمال را کرد. ولی هیچ اتفاقی نیافتاد همه اعضای محفل با نا امیدی به دو دامبلدور نگاه می کردند و آبر همینطوری زیر لب زمزمه میکرد دوباره امتحان کن آلبوس.
دو بار ... سه بار.... ده بار ... صد بار.... ولی هیچ اتفاقی نیافتد تا اینکه آلبوس رو به اعضا کرد و گفت : آماده بشین باید بریم به ماموریت.
آبرفورثت : نه آلبوس. من یه فکری دارم شاید چون توی این خونه هستی دستمال نتونه مسیر رو پیدا کنه. بهتره از این خونه خارج بشی و امتحان کنی
همه به اتفاق هم از خانه خارج شده و در بیرون خانه در همان محله خاک آلود گریمالد در تاریکی شب در جایی که هیچ نوری سوسو نمیکرد و هیچ جنبنده ای حرکت نمی کرد ایستاده و دامبلدور شروع به خواندن ورد کرد
اینبار دامبلدور با چهره ای کاملاً خسته رو به اعضای محفل کرد و گفت : بچه ها متاسفم ولی باید به ماموریت بریم می دونم که خسته هستید ولی احتمالاً دستمال یکی شده اینم بگم به غیر از دژ مرگ به چند جای دیگه هم باید بریم خونه اسنیپ و همینطور کوچه ناکترن
همه بهت زده و در عین حال ترسیده به دامبلدور نگاه می کردن که سارا به خود جرات داد و گفت : ببخشید پرفسور ولی خونه اسنیپ و کوچه ناکترن برای چی باید رفت؟
دامبلدور در کمال خستگی لبخندی زد و مثل همیشه شروع به راهنمای کرد
خب اول اینکه شاید کریچر خونه اسنیپ زندانی شده باشه. تو سارا و ویولت به همراه آبر به اون خونه میرید. دوم اینکه توی کوچه ناکترن توی یکی از مغازه ها نگین انگشتری وجود داره به شکل لوزی و به رنگ آبی اون انگشتر میتونه در مقابل قدرت اولیه دستمال مقاومت کنه ولی قدرتش همون طور که گفتم زود گذره ما باید اون نگین رو بدست بیارم تا مرگخوارا اونو نابود نکنن. استر و ویکتور و لارتن به اونجا میرن و در دژ مرگ من و ادوارد به همراه ریموس منتظر همه شما خواهیم بود شاید بتونیم قبل از اومدن شما اون دستمال رو بدست بیاریم.
همه اعضای محفل آماده برای انجام ماموریت خود میشدند ولی در چهره همه آنها نگرانی موج میزد ممکن بود که این بار نتوانند بر سیاهیی که مرلین از آن حرف زده بود غلبه کنند....
..........
خب شاید بد شده باشه ولی خواستم تاپیک از خواب آلودگی بیاد بیرون


خوب بود.
پیشرفت چشمگیری داشتی. دیالوگ هات خیلی بهتر از قبل شده و فضاسازیت هم همینطور
معلومه داری تلاش میکنی
بیشتر مشکل این پستت توی فضاسازی بود. دیالوگ هات خوب شدن. فضاسازیت رو هم قوی کن. البته نه اینکه تمام پستت فضاسازی بشه و دیالوگ رو کنار بزاری بلکه هر 2 رو به صورت خوب با هم داشته باشی البته خب میدان گریمولد و خانه شماره 12 زیاد نیاز به توصیف نداره.
اما درباره توصیف حالات.
خیلی دامبلدور رو در حال خستگی توصیف کردی. سعی کن زیاد از یک توصیف برای یکی استفاده نکنی. چون پستت خسته کننده میشه
3.5 از 5 به همراه یه C چون خیلی تلاش میکنی در کل 6.5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/3/3 5:58:58
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم