همه هر چهار نفر ناپدید شدند.دراکو دستش را به جایی دراز کرد که چند لحظه پیش ایگور در آنجا قرار داشت و فریاد زد:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!
بارتي ادامه داد : گفتم كه نبايد اينجا بمونيم . ديدي چه گندي زدي آنتوني ؟ دراكو جونم تو هم يادت باشه كه اگه من نمي بودم جناب عالي به اين گوي نممي رسيدي و بايد تا ته اينم بيابون پياده مي رفتي !
دراكو : برو بابا . مي خواستي كمك نكني . كي بهت گفت كمك كني ؟
بارتي : آنتوني !
آنتوني : من ؟ ... هي بچه ها سلسي كو ؟
آنها اينطرف و آنطرف و آنطرف تر و يكم بيشتر از آنطرف تر را نگاه كردند و متوجه غيبت سلسي شدند . پس به جاي دعوا به فكر پيدا كردن سلسي افتادند .
بارتي : من مي گم ما مي تونيم مثل اون چهارتا خودمونو ظاهر كنيم جايي كه سلسي هست .
دراكو : اره خوبه . پس بزن بريم .
... و هر سه نفر جلوي سلسي در منطقه اي سبز ظاهر شدند . سلسي گفت :
- هي بچه ها من ديدم شماها داري دعوامي كنين گفتم بيام جلوي بلا و ايگور و سامي و جولي رو بگيرم . پس همينجا كمين كنين تا بيان .
آنها به سمت نقاطي كه سلسي نشان داده بود رفتند و كمين كردند .
پس از نيم ساعت !
چهار نفر به سمت آنها مي آمدند . تا به آنها رسيدند اين چهار نفر مثل يك گانگستر كه نقشه يشان را از قبل تر ترسيم كرده اند مي پرند بيرون و مي گويند :
- دستا بالا و گويو بده بياد !
چهار نفر ديگر گوي را مي دهند و اين چهار نفر آن چهار نفر را بيهوش كرده و به راه خود ادامه مي دهند .
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] تعطیلات تابستانی (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

در همان لحظه جولیا و ایگور احساس کردن کسی به شانه هایشان ضربه میزند.آنها با کمی ترس و لرز به پشت سر خود نگاهی میکنند و با بلا روبرو میشوند که به این حالت (
) در پشت سرشان قرار دارد!
بلا:حالا میخواستین منو دور بزنین اره؟بزنم نصفتون کنم؟!
ایگور که هوس کتک صبحگاهی نکرده بود با وجدان اسوده گفت:تقصیر جولیا بود،اون منو اغفال کرد گفت شماها رو دور بزنیم!
سامانتا که دستش را جلوی نور خوشید گرفته بود تا بهتر ببیند گفت:حالا یه لحظه دعوا نکنین،اونا دارن میرسن.کسی نقشه ای نداره؟
هر چهار نفر:
در آن طرف دراکو در حالی که محکم گوی را بغل کرده بود مدام به سلسیتنا که چشم از گوی بر نمیداشت چشم غره میرفت.
سلسی:ای بابا دراکو،چقدر خسیس.بذار یه دست بهش بزنم ببینم چطوریه دیگه.
دراکو که همچنان گوی را محکم در دستانش گرفته بود جواب داد:زرشک!همون یه بار بهت اعتماد کردم بسم بود.
آنتونی که از خستگی رمقی برایش نمانده بود همانجا کف زمین ولو شد و به آسمان آبی بدون ابر نگاه کرد.بارتی که گویا از بقیه بیشتر عجله داشت لگدی به پهلوی آنتونی زد و گفت:ای بابا این چه وقت ولو شدنه؟پاشو بریم زودتر گوی رو برسونیم.
دراکو:
برسونیم؟نه خیر،من برسونم!به شما چه ربطی داره!من این گوی رو میدم به بابام و همه چی تموم میشه.بیخود خودتون رو نندازین وسط ماجرا.
انتونی که هنوز روی زمین ولو بود گفت:ای بابا یه لحظه تمومش کنین.بیاین یه کم به آسمون آبی بالای سرمون نگاه کنیم.ببینین چقدر خوشگله.آبی بی انتها،به اضافه چند تا لکه سیاه که لحظه به لحظه به زمین نزدیک میشن...چی صبر کن ببینم،لکه های سیاه که به زمین نزدیک میشن؟؟!!
همه:
سلسی میخواست فریاد بزند که همه فرار کنند اما دیگر خیلی دیر شده بود.چهار جادوگر با سرعتی مافوق بشری بر روی سرشان فرود آمدند!
بارتی:
اینا دیگه از کجا اومدن!
ایگور گوی را از روی زمین برداشت و گفت:با اجازتون از اینجا به بعد ما گوی رو میبریم.اگه کاری ندارین پس خداحافظ!!
همه هر چهار نفر ناپدید شدند.دراکو دستش را به جایی دراز کرد که چند لحظه پیش ایگور در آنجا قرار داشت و فریاد زد:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!
) در پشت سرشان قرار دارد!بلا:حالا میخواستین منو دور بزنین اره؟بزنم نصفتون کنم؟!
ایگور که هوس کتک صبحگاهی نکرده بود با وجدان اسوده گفت:تقصیر جولیا بود،اون منو اغفال کرد گفت شماها رو دور بزنیم!
سامانتا که دستش را جلوی نور خوشید گرفته بود تا بهتر ببیند گفت:حالا یه لحظه دعوا نکنین،اونا دارن میرسن.کسی نقشه ای نداره؟
هر چهار نفر:
در آن طرف دراکو در حالی که محکم گوی را بغل کرده بود مدام به سلسیتنا که چشم از گوی بر نمیداشت چشم غره میرفت.
سلسی:ای بابا دراکو،چقدر خسیس.بذار یه دست بهش بزنم ببینم چطوریه دیگه.
دراکو که همچنان گوی را محکم در دستانش گرفته بود جواب داد:زرشک!همون یه بار بهت اعتماد کردم بسم بود.
آنتونی که از خستگی رمقی برایش نمانده بود همانجا کف زمین ولو شد و به آسمان آبی بدون ابر نگاه کرد.بارتی که گویا از بقیه بیشتر عجله داشت لگدی به پهلوی آنتونی زد و گفت:ای بابا این چه وقت ولو شدنه؟پاشو بریم زودتر گوی رو برسونیم.
دراکو:
برسونیم؟نه خیر،من برسونم!به شما چه ربطی داره!من این گوی رو میدم به بابام و همه چی تموم میشه.بیخود خودتون رو نندازین وسط ماجرا.انتونی که هنوز روی زمین ولو بود گفت:ای بابا یه لحظه تمومش کنین.بیاین یه کم به آسمون آبی بالای سرمون نگاه کنیم.ببینین چقدر خوشگله.آبی بی انتها،به اضافه چند تا لکه سیاه که لحظه به لحظه به زمین نزدیک میشن...چی صبر کن ببینم،لکه های سیاه که به زمین نزدیک میشن؟؟!!
همه:
سلسی میخواست فریاد بزند که همه فرار کنند اما دیگر خیلی دیر شده بود.چهار جادوگر با سرعتی مافوق بشری بر روی سرشان فرود آمدند!
بارتی:
اینا دیگه از کجا اومدن!ایگور گوی را از روی زمین برداشت و گفت:با اجازتون از اینجا به بعد ما گوی رو میبریم.اگه کاری ندارین پس خداحافظ!!
همه هر چهار نفر ناپدید شدند.دراکو دستش را به جایی دراز کرد که چند لحظه پیش ایگور در آنجا قرار داشت و فریاد زد:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/02/16
آخرین ورود: سهشنبه 31 فروردین 1389 01:28
از: دژ مرگ ( شکنجه گاه جادوگران سفید ! )
پستها:
79

جولیا و سامانتا بعد از ساعت ها جنگ و دعوا روی زمین ولو شده بودند .
_اخ سرم حالا مجبور بودی انقدر محکم بزنی ؟
_اخ جون دردت گرفت حقته ..اخخ می سوزه نه ..ای جان
(چقدردستش درد داره ..اخخ) خب حالا بسه خودتو جمع کن این گویه کو هاااا؟ با توام کو ؟ 
جولیا یه نگاه به اطراف میندازه من چه میدونم اویی .. اها
کیه این بارتی برداشت
_کی ؟ بارتی ؟
_اره دیگه همین بارتی بود گویو برداشت بعدشم به تو گفت محکمتر بزن شماهم نامردی نکردیو .
...هاااا
جولی و سامی دقایقی به حالت مات به چشمان هم نگاه می کردند و بعد به سرعت نورغیب شدند و در جای دوردست برروی چمن های خیس و نمناک ظاهر شدند
_سامی حالا می خوای چیکار کنی ها ؟
_همینجا می شینیم تا بیان . اینو گفت و نشست
_ااااای حواست کجاست ؟
منو به این گنده ای نمی بینی ؟
_تو !! اینجا چیکار می کنی ها ؟
جولیا که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت : هه سامی اینم هست و به ایگور که به صورت دونقطه دی در امده بود اشاره کرد .
_سلام سامی چیزه میدونی منو بلا گفتیم بیایم بیایم
بلا حرفش را کامل کرد : اومدیم تا گوی رو بگیریم بریم همین بعدشم با حالتی مستکبرانه رویش را برگرداند
_چی !!!!!همین یه رخ بده بلا جان چی گفتی ؟
_همین که شنیدی مشکلی هست ؟
_هه فکرکردی کی هستی ببین قشنگم من رودولف نیستم که چارتا تو سرم بزنی بعدش منم بشینم به زور قربونت برما گفته باشم بعد نگی نگفتما !
جولیا و ایگوربه طورناگهانی غیب شده بودند و کمی انطرف تر در حال کشیدن نقشه بودند
_ببین همین که من گفتم و گرنه میرم به بلا و سامی می گما
_هیسس !!
_ها ؟ چی
باشه میرم بگم
_هیس بابا اونجا رو نگاه کن فکر کنم چندنفرو دیدم
_ها ؟ کو...
_اخ سرم حالا مجبور بودی انقدر محکم بزنی ؟

_اخ جون دردت گرفت حقته ..اخخ می سوزه نه ..ای جان
(چقدردستش درد داره ..اخخ) خب حالا بسه خودتو جمع کن این گویه کو هاااا؟ با توام کو ؟ 
جولیا یه نگاه به اطراف میندازه من چه میدونم اویی .. اها
کیه این بارتی برداشت _کی ؟ بارتی ؟
_اره دیگه همین بارتی بود گویو برداشت بعدشم به تو گفت محکمتر بزن شماهم نامردی نکردیو .
...هااااجولی و سامی دقایقی به حالت مات به چشمان هم نگاه می کردند و بعد به سرعت نورغیب شدند و در جای دوردست برروی چمن های خیس و نمناک ظاهر شدند
_سامی حالا می خوای چیکار کنی ها ؟
_همینجا می شینیم تا بیان . اینو گفت و نشست
_ااااای حواست کجاست ؟
منو به این گنده ای نمی بینی ؟ _تو !! اینجا چیکار می کنی ها ؟
جولیا که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت : هه سامی اینم هست و به ایگور که به صورت دونقطه دی در امده بود اشاره کرد .
_سلام سامی چیزه میدونی منو بلا گفتیم بیایم بیایم
بلا حرفش را کامل کرد : اومدیم تا گوی رو بگیریم بریم همین بعدشم با حالتی مستکبرانه رویش را برگرداند
_چی !!!!!همین یه رخ بده بلا جان چی گفتی ؟

_همین که شنیدی مشکلی هست ؟

_هه فکرکردی کی هستی ببین قشنگم من رودولف نیستم که چارتا تو سرم بزنی بعدش منم بشینم به زور قربونت برما گفته باشم بعد نگی نگفتما !

جولیا و ایگوربه طورناگهانی غیب شده بودند و کمی انطرف تر در حال کشیدن نقشه بودند

_ببین همین که من گفتم و گرنه میرم به بلا و سامی می گما

_هیسس !!

_ها ؟ چی
باشه میرم بگم _هیس بابا اونجا رو نگاه کن فکر کنم چندنفرو دیدم
_ها ؟ کو...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/31 1:05:27
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/31 1:11:56
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/31 1:11:56
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

چندین کیلومتر عقب تر:
دراکو:آخ!این چی بود خورد تو سرم؟؟
دراكو سعي كرد شي را به زمين پرت كند كه بارتي و سلستينا با هم مانع او شدند و گفتند : آخ جون گوي پيدا شد !
آنتوني به سر بارتي ضربه يا زد و گفت :
- پسر كور چشمي داري ؟ اين توپ گلفه ! توپ گلف ؟ توپ گلف اينجا چيكار مي كنه ؟
دراكو سري چرخاند و با آرامش گفت :
- يه سري موگول دارن اينجا گلف بازي مي كنن . بياين ما هم بريم پيششون .
سلستينا فرياد زد :
- دراك تو قاطي داريا ! بابا جون چند بار بگم ؟ چيو چند بار بگم ؟ قاطي كردم . مي گم مگه قرار نيست ما بريم دنبال گوي ؟
دراك كه دوباره به دنياي جادويي باز گشته بود گفت :
- آره . اگه زود گيرش نياريم بابام منو مي كشه !
و هر چهار نفر به راه افتادند تا به جولي و سامي برسند .
---------------------------------------------------------------------------
جوليا توانست گوي را در هوا بقاپد و گفت :
- چرا اينجوري مي كني ؟ اااااااااااااااااااااا ... يه بار ديگه زا اين كارا بكني باهات قهرم و ديگه بهت آبنبات نمي دم
- آبنبات نمي دي ؟ منم به داداش لرديم مي گم كه بزنه تو رو بكشه
جوليا ايستاد و گفت :
- لردي ... مي كنه با تو !
آن دو به جون هم افتادن و گوي رو فراموش كردند . ناگهان دراك و بارتي و سلستينا و آنتوني رسيدند و آنها را در حال دعوا ديدند به ناچار دنبال گوي گشتند و پس از يافتن آن به سمت مقصد رهسپار شدند .
دراکو:آخ!این چی بود خورد تو سرم؟؟
دراكو سعي كرد شي را به زمين پرت كند كه بارتي و سلستينا با هم مانع او شدند و گفتند : آخ جون گوي پيدا شد !
آنتوني به سر بارتي ضربه يا زد و گفت :
- پسر كور چشمي داري ؟ اين توپ گلفه ! توپ گلف ؟ توپ گلف اينجا چيكار مي كنه ؟
دراكو سري چرخاند و با آرامش گفت :
- يه سري موگول دارن اينجا گلف بازي مي كنن . بياين ما هم بريم پيششون .
سلستينا فرياد زد :
- دراك تو قاطي داريا ! بابا جون چند بار بگم ؟ چيو چند بار بگم ؟ قاطي كردم . مي گم مگه قرار نيست ما بريم دنبال گوي ؟
دراك كه دوباره به دنياي جادويي باز گشته بود گفت :
- آره . اگه زود گيرش نياريم بابام منو مي كشه !
و هر چهار نفر به راه افتادند تا به جولي و سامي برسند .
---------------------------------------------------------------------------
جوليا توانست گوي را در هوا بقاپد و گفت :
- چرا اينجوري مي كني ؟ اااااااااااااااااااااا ... يه بار ديگه زا اين كارا بكني باهات قهرم و ديگه بهت آبنبات نمي دم

- آبنبات نمي دي ؟ منم به داداش لرديم مي گم كه بزنه تو رو بكشه

جوليا ايستاد و گفت :
- لردي ... مي كنه با تو !
آن دو به جون هم افتادن و گوي رو فراموش كردند . ناگهان دراك و بارتي و سلستينا و آنتوني رسيدند و آنها را در حال دعوا ديدند به ناچار دنبال گوي گشتند و پس از يافتن آن به سمت مقصد رهسپار شدند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/29 18:43:33
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/29 18:53:56
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/29 18:53:56
جزئیات کاربر

دراکو:بریم؟نه خانوم عزیز شما همینجا میمونید!فقط ما میریم.
سلستینا یه ذره دور و ورش رو نیگا میکنه میبینه هیچ موجود زنده ای اون دور ورا نیست.بعد با استفاده از نیروی هنرپیشگی ذاتیش چشماش میشه پر اشک:شماها دلتون میاد من رو اینجا بذارید برید؟چطور دلت میاد دراکو؟ای لرد!ای بزرگوار!ای فرزند گرانقدر لوسیوس فقید و نارسیسا فقید!رحم!آنتونین تو دلت میاد؟بارتی تو دلت میاد؟
آنتونین که خیلی وجود دلرحمی داشت به دراکو گفت:دراک جون!جون آنیت بیا این رو ببریم.
دراکو که خیلی بچه متعصبی هست و اینا فوری میپره یقه آنتونی رو میگیره.خلاصه بعد از چند فقره کتک خوردن بارتی(چون تلاش داشت دراکو . آنتونین رو حدا کنه!)بالاخره دراکو راضی میشه سلسی هم باهاشون بیاد فقط میگه:بهش بگو با فاصله قانونی بشینه آنیت جون ناراحت نشه!
خلاصه اینا راه میفتن و از اون ور...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
_:سامی گوی رو بده من.
این رو جولیا گفت و سامانتا با قر و غمیش ولدمورتی(!)گفت:واسه چی باید بدم به تو؟مال داداشمه پیش خودم میمونه
جولیا عصبانی میشه و سعی میکنه گوی رو بگیره.سامانتا به سرعت دستش رو عقب میکشه و همین باعث میشه گوی با سرعت از دستش خارج بشه و با سرعتی بالا تو هوا قل بخوره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندین کیلومتر عقب تر:
دراکو:آخ!این چی بود خورد تو سرم؟؟
سلستینا یه ذره دور و ورش رو نیگا میکنه میبینه هیچ موجود زنده ای اون دور ورا نیست.بعد با استفاده از نیروی هنرپیشگی ذاتیش چشماش میشه پر اشک:شماها دلتون میاد من رو اینجا بذارید برید؟چطور دلت میاد دراکو؟ای لرد!ای بزرگوار!ای فرزند گرانقدر لوسیوس فقید و نارسیسا فقید!رحم!آنتونین تو دلت میاد؟بارتی تو دلت میاد؟
آنتونین که خیلی وجود دلرحمی داشت به دراکو گفت:دراک جون!جون آنیت بیا این رو ببریم.
دراکو که خیلی بچه متعصبی هست و اینا فوری میپره یقه آنتونی رو میگیره.خلاصه بعد از چند فقره کتک خوردن بارتی(چون تلاش داشت دراکو . آنتونین رو حدا کنه!)بالاخره دراکو راضی میشه سلسی هم باهاشون بیاد فقط میگه:بهش بگو با فاصله قانونی بشینه آنیت جون ناراحت نشه!
خلاصه اینا راه میفتن و از اون ور...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
_:سامی گوی رو بده من.
این رو جولیا گفت و سامانتا با قر و غمیش ولدمورتی(!)گفت:واسه چی باید بدم به تو؟مال داداشمه پیش خودم میمونه
جولیا عصبانی میشه و سعی میکنه گوی رو بگیره.سامانتا به سرعت دستش رو عقب میکشه و همین باعث میشه گوی با سرعت از دستش خارج بشه و با سرعتی بالا تو هوا قل بخوره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندین کیلومتر عقب تر:
دراکو:آخ!این چی بود خورد تو سرم؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/02/16
آخرین ورود: سهشنبه 31 فروردین 1389 01:28
از: دژ مرگ ( شکنجه گاه جادوگران سفید ! )
پستها:
79

و خلاصه انکه هر سه با هم رهسپار می شوند
دراکو : مگه دستم به این دختره نرسه پدرشو در میارم سر من کلاه میذاره صبر کن
انتونی : ایول ولی خیلی باحال بودا فکر کن یه دختر اونم انقدر راحت تونست حالت رو بگیره باب دستش درست ایول داره به خدا
_اها الان شما چیزی گفتی ؟
_اره باب میگم خیلی ...دراکو : خب خیلی
انتونی : خیلی گستاخ بوده ....اره همین خیلی بوده ..گستاخ
بارتی که تمام حواسش به اطراف بود با صدای ان دو را ساکت و متوجه خود کرد ..کله قندیا اونجا رو نگاه کنید به نظرتون اون چیه ؟ ها ؟
اما وقتی برگشت اثری از دوستانش ندید
_خب خودم میرم میبینم بهتر
_
اما شما ها
به سرعت خودشو به دوستانش میرسونه
_ایوو چه خانم با شخصیتی اینکیه دیگه ؟
_ همون سلسیتنا نامرد
_خب حالا بازش کن ببینیم چی میگه
_ اخی مرسی خداخیرتون بده ...هه دراکو جان تو هم هستی عزیزم خوبی نمیدونی چقدر نگرانت بودم عزیزم
هه نمیدونم چرا این اینجوری میشه :دی خب حالا اینو بی خیال گوی گویو بردن
هر سه با هم : کی ؟ کجا ؟ ها ؟
_ اخ سرم ...ها ؟ همین خواهر ولدی با اون دوستش کی بود اها جولیا ....بی انصافا چقدرم بداخلاق بودن
باید سریع بریم تا بشان برسیم
دراکو : مگه دستم به این دختره نرسه پدرشو در میارم سر من کلاه میذاره صبر کن
انتونی : ایول ولی خیلی باحال بودا فکر کن یه دختر اونم انقدر راحت تونست حالت رو بگیره باب دستش درست ایول داره به خدا
_اها الان شما چیزی گفتی ؟
_اره باب میگم خیلی ...دراکو : خب خیلی
انتونی : خیلی گستاخ بوده ....اره همین خیلی بوده ..گستاخ بارتی که تمام حواسش به اطراف بود با صدای ان دو را ساکت و متوجه خود کرد ..کله قندیا اونجا رو نگاه کنید به نظرتون اون چیه ؟ ها ؟
اما وقتی برگشت اثری از دوستانش ندید
_خب خودم میرم میبینم بهتر
_
اما شما ها به سرعت خودشو به دوستانش میرسونه
_ایوو چه خانم با شخصیتی اینکیه دیگه ؟
_ همون سلسیتنا نامرد
_خب حالا بازش کن ببینیم چی میگه
_ اخی مرسی خداخیرتون بده ...هه دراکو جان تو هم هستی عزیزم خوبی نمیدونی چقدر نگرانت بودم عزیزم
هه نمیدونم چرا این اینجوری میشه :دی خب حالا اینو بی خیال گوی گویو بردنهر سه با هم : کی ؟ کجا ؟ ها ؟
_ اخ سرم ...ها ؟ همین خواهر ولدی با اون دوستش کی بود اها جولیا ....بی انصافا چقدرم بداخلاق بودن
باید سریع بریم تا بشان برسیم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

دراکو در حالی که میگوید:«تو هر روز در حال سوتی دادنی»سوار جارو میشود تا هرچه سریعتر سلستینا را بیابند...
همينوطر در بيابان پيش مي رفتند كه ناگهان جاروها به :
- پت پت !!!
افتادن و دراك با تعجب گفت :
- اين صداي چيه ؟
آنتوني نگاهي به جاروهاي در حال ايست مي اندازد و مي گويد :
- مثل اينكه بنزين تموم كرديم !
دراكو با خشانت بر سر آنتوني فرياد مي زند :
- اي بابا ! بنزين هم شده واسه ما دردسر ! آخه چه مشكلي بود كه اومدن بنزينو سهميه بندي كردن ؟ تو نمي تونستي گاز سوز يا گازوئيلي ظاهر كني ؟
آنتوني با حالت سوت زنان به اينطرف و آنطرف نگاه مي كند و مي گويد :
- مثل اينكه اينطرفا پمپ بنزين نيست . حالا چيكار كنيم ؟
ناگهان دو نفري بر روي سطح داغ شنزار محوطه ي آزكابان افتادند و دراكو كه از درد به خود مي پيچيد فرياد كشيد :
- بازم تو سوتي داديا ! حالا نمي توني يه كاري بكني ؟
آنتوني به فكر فرو مي رود و پس از چند دقيقه مي گويد :
- آها ! فهميدم ... اااا ... يادم رفت
خب ما مي تونيم پياده بريم .
- نظر خوبيه . ولي تو بايد منو كول كني . چون تو بزرگتري .
آنتوني كه چاره ي ديگه اي نداشت گفت :
- باشه . قبوله !
در راه مي رفتند كه ناگهان مردي را ديدند كه در بيابان با خشنودي حركت مي كند . دراكو به آنتوني مي گويد :
- هي . نكنه اين يارو گويو به ما نشون بده . يه احساسي به من مي گه اون گويي كه سلستينا برداشته اشتباهي بوده . بدو آنتوني ! بدو اون رعيتو بگير !
آنتوني گفت :
- مگه من خرتم ؟ حالا باشه بريم .
پس از چهل و سه دقيقه و سي و يك ثانيه و دو صدم ثانيه و ... به فرد مورد نظر رسيدند و مشغول عمليات تو سر زنان شدند . دراكو با خشانت تمام سر آنتوني فرياد زد :
- اين كه از زندانياي آزكابانه ! تو مي شناسيش ؟
آنتوني فكري كرد و گفت :
- آره . تازه اين فكر تو بود كه گفتي بيايم دنبالش !
- اين كيه ؟ وسط بر بيابون ما رو الاف خودش كرده !
- اين بارتي كراوچه . چند سال پيشا توي آزكابان به جرم ...
- ولش كن . ببين اين مي تونه جارو ظاهر كنه ؟
آنتوني رو به بارتي گفت :
- سلام بارتي جان . يادش بخير روزاي سياهي . يادته ؟
بارتي با تعجب سرش را برگرداند و گفت :
- سلام آنتوني ! چطوري ؟ تو هم از آزكابان اخراج شدي ؟
- نه بابا . ببين يه كاري مي خواستم بكني ! تو مي توني سه تا جارو 2000 ظاهر كني ؟
- اره پس چي ؟ صبر كن .
و سه جاروي تميز و خوشگل و شسته رفته ظاهر كرد و هر سه نفر سوار شدند و در راه آنتوني ماجرا را براي بارتي توضيح داد و او هم با آنها همراه شد !
همينوطر در بيابان پيش مي رفتند كه ناگهان جاروها به :
- پت پت !!!
افتادن و دراك با تعجب گفت :
- اين صداي چيه ؟
آنتوني نگاهي به جاروهاي در حال ايست مي اندازد و مي گويد :
- مثل اينكه بنزين تموم كرديم !
دراكو با خشانت بر سر آنتوني فرياد مي زند :
- اي بابا ! بنزين هم شده واسه ما دردسر ! آخه چه مشكلي بود كه اومدن بنزينو سهميه بندي كردن ؟ تو نمي تونستي گاز سوز يا گازوئيلي ظاهر كني ؟
آنتوني با حالت سوت زنان به اينطرف و آنطرف نگاه مي كند و مي گويد :
- مثل اينكه اينطرفا پمپ بنزين نيست . حالا چيكار كنيم ؟
ناگهان دو نفري بر روي سطح داغ شنزار محوطه ي آزكابان افتادند و دراكو كه از درد به خود مي پيچيد فرياد كشيد :
- بازم تو سوتي داديا ! حالا نمي توني يه كاري بكني ؟
آنتوني به فكر فرو مي رود و پس از چند دقيقه مي گويد :
- آها ! فهميدم ... اااا ... يادم رفت
خب ما مي تونيم پياده بريم .- نظر خوبيه . ولي تو بايد منو كول كني . چون تو بزرگتري .
آنتوني كه چاره ي ديگه اي نداشت گفت :
- باشه . قبوله !
در راه مي رفتند كه ناگهان مردي را ديدند كه در بيابان با خشنودي حركت مي كند . دراكو به آنتوني مي گويد :
- هي . نكنه اين يارو گويو به ما نشون بده . يه احساسي به من مي گه اون گويي كه سلستينا برداشته اشتباهي بوده . بدو آنتوني ! بدو اون رعيتو بگير !
آنتوني گفت :
- مگه من خرتم ؟ حالا باشه بريم .
پس از چهل و سه دقيقه و سي و يك ثانيه و دو صدم ثانيه و ... به فرد مورد نظر رسيدند و مشغول عمليات تو سر زنان شدند . دراكو با خشانت تمام سر آنتوني فرياد زد :
- اين كه از زندانياي آزكابانه ! تو مي شناسيش ؟
آنتوني فكري كرد و گفت :
- آره . تازه اين فكر تو بود كه گفتي بيايم دنبالش !
- اين كيه ؟ وسط بر بيابون ما رو الاف خودش كرده !
- اين بارتي كراوچه . چند سال پيشا توي آزكابان به جرم ...
- ولش كن . ببين اين مي تونه جارو ظاهر كنه ؟
آنتوني رو به بارتي گفت :
- سلام بارتي جان . يادش بخير روزاي سياهي . يادته ؟
بارتي با تعجب سرش را برگرداند و گفت :
- سلام آنتوني ! چطوري ؟ تو هم از آزكابان اخراج شدي ؟
- نه بابا . ببين يه كاري مي خواستم بكني ! تو مي توني سه تا جارو 2000 ظاهر كني ؟

- اره پس چي ؟ صبر كن .
و سه جاروي تميز و خوشگل و شسته رفته ظاهر كرد و هر سه نفر سوار شدند و در راه آنتوني ماجرا را براي بارتي توضيح داد و او هم با آنها همراه شد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/5/27 20:00:56
جزئیات کاربر

_:هوووووی!وسط بیابون گرفتی کپیدی؟
پاین صدای داد و فریاد آنتونین بود که سعی داشت دراکو را بیدار کند.در واقع ماجرا این بود که وقتی ده دقیقه گذشت و دراکو آنتونین را احضار نکرد او مشکوک شد.بعد بلافاصله به دبنال یار نازنین و دوست داشتنیش روانه شد.وقتی او را دست و پا بسته در بیابان پیدا کرد به شدت جوش آورد و شروع به فریاد کشیدن کرد:آخه برا چی گرفتی خوابیدی؟
بعد از با یک حرکت سریع طنابها را پاره کرد و بعد هم سعی کرد با کمی آب خنک دراکو را به هوش بیارود.دراکو با برخورد آب یخ به صورتش وحشتزده از جا پرید.
دراکو:ها؟؟چیه؟کیه؟مامانم کو؟بابام کو؟آتیش!فایر!تو دیگه کی هستی؟این چقدر شبیه مانتیه!نه مانتی که آدم نیست(بلا و رودولف عزیز!حقیقت تلخه!ولی خداییش نیست دیگه!!خدایا رحم کن!
)
آنتونین کمی چپ چپ به دراکو نگاه کرد:حالت خوبه دراکو؟اون خانوم خوشگله که همرات بود کو؟(نکته:من رو میگه ها!
)
دراکو تازه یاد سلستینا و گوی و حقه او و بقیه قضایا میفتد:اوه بدو بدو آنتونین.این دختره بهم کلک زد.رفته خودش گوی رو برداره بده به لرد.
و بعد تمام قضیه را تعریف میکند.پس از پایان ماجرا آنتونین همه فن حریف به سرعت دو جاروی آذرخش ظاهر میکند:یالا پسر!باید بریم کمک دختره...
وقتی میبیند که دراکو دارد چپ چپ نگاهش میکند به سرعت حرفش را اصلاح میکند:یعنی بریم دنبال گوی.نمیدونم این روزا چرا اینقدر من سوتی میدم!
دراکو در حالی که میگوید:«تو هر روز در حال سوتی دادنی»سوار جارو میشود تا هرچه سریعتر سلستینا را بیابند...
پاین صدای داد و فریاد آنتونین بود که سعی داشت دراکو را بیدار کند.در واقع ماجرا این بود که وقتی ده دقیقه گذشت و دراکو آنتونین را احضار نکرد او مشکوک شد.بعد بلافاصله به دبنال یار نازنین و دوست داشتنیش روانه شد.وقتی او را دست و پا بسته در بیابان پیدا کرد به شدت جوش آورد و شروع به فریاد کشیدن کرد:آخه برا چی گرفتی خوابیدی؟
بعد از با یک حرکت سریع طنابها را پاره کرد و بعد هم سعی کرد با کمی آب خنک دراکو را به هوش بیارود.دراکو با برخورد آب یخ به صورتش وحشتزده از جا پرید.
دراکو:ها؟؟چیه؟کیه؟مامانم کو؟بابام کو؟آتیش!فایر!تو دیگه کی هستی؟این چقدر شبیه مانتیه!نه مانتی که آدم نیست(بلا و رودولف عزیز!حقیقت تلخه!ولی خداییش نیست دیگه!!خدایا رحم کن!
)آنتونین کمی چپ چپ به دراکو نگاه کرد:حالت خوبه دراکو؟اون خانوم خوشگله که همرات بود کو؟(نکته:من رو میگه ها!
)دراکو تازه یاد سلستینا و گوی و حقه او و بقیه قضایا میفتد:اوه بدو بدو آنتونین.این دختره بهم کلک زد.رفته خودش گوی رو برداره بده به لرد.
و بعد تمام قضیه را تعریف میکند.پس از پایان ماجرا آنتونین همه فن حریف به سرعت دو جاروی آذرخش ظاهر میکند:یالا پسر!باید بریم کمک دختره...
وقتی میبیند که دراکو دارد چپ چپ نگاهش میکند به سرعت حرفش را اصلاح میکند:یعنی بریم دنبال گوی.نمیدونم این روزا چرا اینقدر من سوتی میدم!
دراکو در حالی که میگوید:«تو هر روز در حال سوتی دادنی»سوار جارو میشود تا هرچه سریعتر سلستینا را بیابند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

(آفتاب است و بیابان چه فراخ نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان،دگر بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود میبیند آدمی هست که میپوید راه)
این دفعه بیست و پنجم بود که دراکو این شعر را با خود زمزمه میکرد بلکه بتونه بفهمه شعر به کجا اشاره دارد؟
ولی هرچی بیشتر فکر میکرد کمتر درک میکرد!....
خوب در اینجا مجبورم دوباره از دایره المعارفم کمک بگیرم:
آنتونین برس به داد دراکوی نازنین!
شترقققققققققققققق
و آنتونین در حالی که از سر و صورتش کف میریخت با این حالت ظاهر شد:
...دراکو:
....سلسیتنا:
....اوا خواهر!
آنتونین:
بابا من تو حموم عمومی سر کوچم نباید از دست تو آسایش داشته باشم؟
دراکو که به زور جلوی خندشو گرفته بود گفت:اول بگو این شعر اول پست! کجا رو میخواد توصیف کنه بعد برو....
آنتونین بعد از مکث کوتاهی جواب داد:در یکی از افسانه های مشنگی گفته شده که مشنگهائی که در اطراف بیابانهای آزکابان رفت و آمد داشته اند شخصی را دیده اند که مدام در بیابان در حال رفت و آمد است و هر چقدر هم تعقیبش کنی بهش نمیرسی...
دراکو:خب پس ما چه جوری باید بهش برسیم؟
آنتونین:اگر بخوای مثل مشنگا رفتار کنی وقت گل نی! ولی اگه بخوای مثل یه جادوگر اصیل زاده عمل کنی میپری رو یه جاروی 1000 و دو سوته طرفو خفت میکنی...من رفتم ولی امیدوارم به زمین گرم بخوری!
شترققققققققققققققققققق
دراکو:خب سلسیتنا آماده ای؟
_آره
_پس بی زحمت دو تا جاروی هزار ظاهر کن
_چشم...امر دیگه ای باشه؟
_نه عرضی نیست...فقط قربونت دو تا گواهینامم بی زحمت ردیف کن که پلیس سر راه بهمون گیر نده....
*************************
عرق مانند دریاچه ای از سر و صورت دراکو و سلسیتنا روان بود...گرما طاقتشان را تاخ کرده بود و عنقریب بود که صبرشان به سر آید و خورشید بتواند در آن کارزار زورش را برخشان بکشد و تسلیمشان کند...
دراکو:سلسیتنا من دیگه توان ندارم...هنوز این جمله از دهان دراکو خارج نشده بود که سلسیتنا گستره پهن و بی انتهای بیابانهای اطراف آزکابان را مشاهده کرد...هی دراکو نگاه کن دیگه رسیدیم.
*1 ساعت بعد*
آن دو با جارو قسمتهای زیادی از بیابان را زیر پا گذاشتند ولی دریغ از یک آدم...در حالی که کاملا بی حال شده بودند روی شنهای روان بیابان افتادند تا خستگی ای در کنند...
دراکو:آخه وسط بر بیابون آدم از کجا پیدا....ولی سلسیتنا نذاشت جمله دراکو تمام شود با دست به نقطه دور دستی اشاره کرد...خودش بود! یک انسان داشت در دل بیابان به پیش میرفت...بدون هیچ فوت وقتی پریدند روی جاروهایشان و او را تعقیب کردند ولی تا به او میرسیدند غیب میشد و ده ها متر جلوتر ظاهر میشد...خلاصه بعد از کلی تعقیب و گریز آن انسان در جائی که نور درخشانی ازش منعکس میشد غیب شد...بمحض اینکه به آنجا رسیدند نقطه کوچکی پر از دار و درخت و چشمه آبی را مشاهده کردند که گوئی درخشنده در وسطش خودنمائی میکرد.........ولی خوشحالی دراکو زیاد بطول نینجامید زیرا سلسیتنا طلسم بدن بند را بسوی او شلیک کرد و چوبدستیش را نیز از دستش قاپید....
دراکو تازه علت لحن سرد صحبت کردن سلسیتنا را یافته بود....
_چرا؟
_چون میخوام این افتخارو نصیب خودم کنم...دوست دارم با دست خودم گوی را تقدیم لرد کنم....و در حالی که پوزخندی بر لب داشت با جارو از آنجا دور شد....خستگی دراکو و هوای دلپذیر آن واحه در دل بیابان دراکو را بخواب عمیقی برد...خواب که نه در واقع کابوس...کابوسی که در آن فکر میکرد آن انسان که در واقع سرابی بیش نبود آنقدر رفت و او آن قدر بدنبال او رفت تا به اعماق جهنم رسیدند...شعله های سرکش...و گرمای کشنده...
غیر آوای غرابان،دگر بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود میبیند آدمی هست که میپوید راه)
این دفعه بیست و پنجم بود که دراکو این شعر را با خود زمزمه میکرد بلکه بتونه بفهمه شعر به کجا اشاره دارد؟
ولی هرچی بیشتر فکر میکرد کمتر درک میکرد!....
خوب در اینجا مجبورم دوباره از دایره المعارفم کمک بگیرم:
آنتونین برس به داد دراکوی نازنین!
شترقققققققققققققق
و آنتونین در حالی که از سر و صورتش کف میریخت با این حالت ظاهر شد:
...دراکو:
....سلسیتنا:
....اوا خواهر!آنتونین:
بابا من تو حموم عمومی سر کوچم نباید از دست تو آسایش داشته باشم؟دراکو که به زور جلوی خندشو گرفته بود گفت:اول بگو این شعر اول پست! کجا رو میخواد توصیف کنه بعد برو....
آنتونین بعد از مکث کوتاهی جواب داد:در یکی از افسانه های مشنگی گفته شده که مشنگهائی که در اطراف بیابانهای آزکابان رفت و آمد داشته اند شخصی را دیده اند که مدام در بیابان در حال رفت و آمد است و هر چقدر هم تعقیبش کنی بهش نمیرسی...
دراکو:خب پس ما چه جوری باید بهش برسیم؟
آنتونین:اگر بخوای مثل مشنگا رفتار کنی وقت گل نی! ولی اگه بخوای مثل یه جادوگر اصیل زاده عمل کنی میپری رو یه جاروی 1000 و دو سوته طرفو خفت میکنی...من رفتم ولی امیدوارم به زمین گرم بخوری!

شترققققققققققققققققققق
دراکو:خب سلسیتنا آماده ای؟
_آره
_پس بی زحمت دو تا جاروی هزار ظاهر کن
_چشم...امر دیگه ای باشه؟

_نه عرضی نیست...فقط قربونت دو تا گواهینامم بی زحمت ردیف کن که پلیس سر راه بهمون گیر نده....
*************************
عرق مانند دریاچه ای از سر و صورت دراکو و سلسیتنا روان بود...گرما طاقتشان را تاخ کرده بود و عنقریب بود که صبرشان به سر آید و خورشید بتواند در آن کارزار زورش را برخشان بکشد و تسلیمشان کند...
دراکو:سلسیتنا من دیگه توان ندارم...هنوز این جمله از دهان دراکو خارج نشده بود که سلسیتنا گستره پهن و بی انتهای بیابانهای اطراف آزکابان را مشاهده کرد...هی دراکو نگاه کن دیگه رسیدیم.
*1 ساعت بعد*
آن دو با جارو قسمتهای زیادی از بیابان را زیر پا گذاشتند ولی دریغ از یک آدم...در حالی که کاملا بی حال شده بودند روی شنهای روان بیابان افتادند تا خستگی ای در کنند...
دراکو:آخه وسط بر بیابون آدم از کجا پیدا....ولی سلسیتنا نذاشت جمله دراکو تمام شود با دست به نقطه دور دستی اشاره کرد...خودش بود! یک انسان داشت در دل بیابان به پیش میرفت...بدون هیچ فوت وقتی پریدند روی جاروهایشان و او را تعقیب کردند ولی تا به او میرسیدند غیب میشد و ده ها متر جلوتر ظاهر میشد...خلاصه بعد از کلی تعقیب و گریز آن انسان در جائی که نور درخشانی ازش منعکس میشد غیب شد...بمحض اینکه به آنجا رسیدند نقطه کوچکی پر از دار و درخت و چشمه آبی را مشاهده کردند که گوئی درخشنده در وسطش خودنمائی میکرد.........ولی خوشحالی دراکو زیاد بطول نینجامید زیرا سلسیتنا طلسم بدن بند را بسوی او شلیک کرد و چوبدستیش را نیز از دستش قاپید....
دراکو تازه علت لحن سرد صحبت کردن سلسیتنا را یافته بود....
_چرا؟
_چون میخوام این افتخارو نصیب خودم کنم...دوست دارم با دست خودم گوی را تقدیم لرد کنم....و در حالی که پوزخندی بر لب داشت با جارو از آنجا دور شد....خستگی دراکو و هوای دلپذیر آن واحه در دل بیابان دراکو را بخواب عمیقی برد...خواب که نه در واقع کابوس...کابوسی که در آن فکر میکرد آن انسان که در واقع سرابی بیش نبود آنقدر رفت و او آن قدر بدنبال او رفت تا به اعماق جهنم رسیدند...شعله های سرکش...و گرمای کشنده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/4/13 19:48:09
جزئیات کاربر

_:اون گوی پیش جد من به امانت گذاشته شده بود ولی متاسفانه...
دراکو که کم کم داشت از صدای آرام تریلانی کفرش در میامد بلند پرسید:ولی چی؟متاسفانه چی؟
سلستینا به دراکو اشاره کرد که آرام باشد و بعد با لحنی تمسخر آمیز طعنه ای از پیش حساب شده به تریلانی زد:بس کن دراکو.من که بهت گفتم ایشون نمیدونه اون گوی کجاست.چرا اصرار میکنی؟
چهره تریلانی از خشم برافروخته شد:من؟من نمیدونم دختر جوان؟محض اطلاعت باید بهت بگم که من از تمام رازهای نهانی خبر دارم.من سبیل تریلانی که کسی تا به حال جرات نکرده به قدرت شک کنه نمیتونم؟چه توهینی!چه افترایی!چه تهمتی!چطور میتونم این لکه ننگ رو پاک کنم؟چه ناسـ...
دراکو که متوجه نقشه سلستینا شده بود لبخندی زد و حرف تریلانی را قطع کرد:من میدونم چطور میتونید.راستش من هم فکر میکردم شما جای اون گوی رو میدونید ولی متاسفانه...
هنرمندانه با یاسی دروغین حرفش را قطع کرد و در سکوت نظاره گر تریلانی شد که کم مانده بود از خشم منفجر شود.
نگاهی به سوی آسمان انداخت و با صدایی خش دار گفت:کاساندرا من رو ببخش ولی باید جواب این توهین رو بدم.
سپس دستش را که از خشم میلرزید به سمت گوی گرفت:بگو بگو...میبینم...میبینم...
فقط یک شعر؟یک شعر؟بسیار خب:
آفتاب است و بیابان چه فراخ نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان،دگر بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود میبیند آدمی هست که میپوید راه
سبیل ساکت شد و از پس عینک بزرگش با لبخندی مغرورانه سلستینا و دراکو را نگاه کرد.وقتی دید آندو هیچ نفهمیده اند گفت:اینجا جاییه که گوی رو پیدا میکنید.حالا برید بیرون.بیرون...
و با یک حرکت ناگهانی چوبدستی سلستینا و دراکو را به بیرون پرتاب کرد!سلستینا و دراکو از جا بلند شدند و ردایشان را صاف و مرتب کردند.دراکو گیج و گنگ به سلستینا نگاه کرد:
_:این چی گفت؟
سلستینا به سردی جواب داد:انتظار بیشتری ازت داشتم!گفت محل پنهان شدن گوی توی شعره.
اکنون دو معما در ذهن دراکو به وجود آمد:یک)چرا صدای سلستینا با وجود این که یک خواننده است موقع صحبت با او سرد میشود؟!
و دو)شعر به کجا اشاره میکرد؟
دراکو نالید:بدبختی شروع شد!خیر سرمون الان تابستونه!
دراکو که کم کم داشت از صدای آرام تریلانی کفرش در میامد بلند پرسید:ولی چی؟متاسفانه چی؟
سلستینا به دراکو اشاره کرد که آرام باشد و بعد با لحنی تمسخر آمیز طعنه ای از پیش حساب شده به تریلانی زد:بس کن دراکو.من که بهت گفتم ایشون نمیدونه اون گوی کجاست.چرا اصرار میکنی؟
چهره تریلانی از خشم برافروخته شد:من؟من نمیدونم دختر جوان؟محض اطلاعت باید بهت بگم که من از تمام رازهای نهانی خبر دارم.من سبیل تریلانی که کسی تا به حال جرات نکرده به قدرت شک کنه نمیتونم؟چه توهینی!چه افترایی!چه تهمتی!چطور میتونم این لکه ننگ رو پاک کنم؟چه ناسـ...
دراکو که متوجه نقشه سلستینا شده بود لبخندی زد و حرف تریلانی را قطع کرد:من میدونم چطور میتونید.راستش من هم فکر میکردم شما جای اون گوی رو میدونید ولی متاسفانه...
هنرمندانه با یاسی دروغین حرفش را قطع کرد و در سکوت نظاره گر تریلانی شد که کم مانده بود از خشم منفجر شود.
نگاهی به سوی آسمان انداخت و با صدایی خش دار گفت:کاساندرا من رو ببخش ولی باید جواب این توهین رو بدم.
سپس دستش را که از خشم میلرزید به سمت گوی گرفت:بگو بگو...میبینم...میبینم...
فقط یک شعر؟یک شعر؟بسیار خب:
آفتاب است و بیابان چه فراخ نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان،دگر بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود میبیند آدمی هست که میپوید راه
سبیل ساکت شد و از پس عینک بزرگش با لبخندی مغرورانه سلستینا و دراکو را نگاه کرد.وقتی دید آندو هیچ نفهمیده اند گفت:اینجا جاییه که گوی رو پیدا میکنید.حالا برید بیرون.بیرون...
و با یک حرکت ناگهانی چوبدستی سلستینا و دراکو را به بیرون پرتاب کرد!سلستینا و دراکو از جا بلند شدند و ردایشان را صاف و مرتب کردند.دراکو گیج و گنگ به سلستینا نگاه کرد:
_:این چی گفت؟
سلستینا به سردی جواب داد:انتظار بیشتری ازت داشتم!گفت محل پنهان شدن گوی توی شعره.
اکنون دو معما در ذهن دراکو به وجود آمد:یک)چرا صدای سلستینا با وجود این که یک خواننده است موقع صحبت با او سرد میشود؟!
و دو)شعر به کجا اشاره میکرد؟
دراکو نالید:بدبختی شروع شد!خیر سرمون الان تابستونه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج