جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1386 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

این داستان مربوط به دوتا جادوگر و ساحره ی گمنامه ، حوصله نداشتم شخصیت هام رو از شخصیت های واقعی انتخاب کنم.
------------------

لندن - پارک کوچکی در پایین شهر

- به نظرت خطرناک نیست ؟ من یکم ... راستش من می ترسم !
«استیو» لبخندی زد ، شنل یشمی رنگ و رو رفته اش را روی شانه های «آن» انداخت و گفت :
- معلومه عزیزم ، من هم می ترسم . اما این تنها کاریه که می تونیم بکنیم . بعد از این که پریوت ها کشته شدن دیگه هیچ کس بهمون کمک نمی کنه ، به فکر اون کوچولو باش . ما باید به فکر آیندش باشیم . توی این دوره زمونه که هیچ کس نمی دونه فردا زندس یا نه ، ما نمی تونیم همینجوری رهاش کنیم .
- آخه ... اصلا ببین ، تو از کجا مطمئنی که محفلی ها آدم های خوبین ؟ ها؟ هرچی باشه اونا هم هر روز دارن می جنگن . تازه مگه هیچ کاری ندارن که بیان از ما و بچمون محافظت کنن ؟
- خودت می دونی چه جور آدم هائی هستن ، پریوت ها هم از اونا بودن .
- شاید اونا آدم های خوبی بودن ، اما من شنیدم یه گرگینه و یه نیمه غول هم بینشونه ، تازه همه می دونن که مدآی مودی یه کم افراطیه ، شایعه شده که توی هاگزمید چند تا مرگ خوار رو با طلسم نا بخشودنی کشته .
استیو از روی صندلی آهنی بلند شد و با قدم های بلند روی سنگفرش پیاده روی پارک شروع به حرکت کرد .
- یعنی تو هنوز به حرف مردم توجه می کنی ؟ یادت نیست در مورد ما چی می گفتن ؟ یادته با حرف هاشون چه بلائی سر ادوارد آوردن ؟ هنوز هم که هنوزه ازش خبری نیست . این صحبت ها رو بس کن ، یکم منطقی باش آن .
استیو چند لحظه به صورت رنگ پریده و لاغر آن نگاه کرد ، با زحمت حالت عصبی صورتش را تغییر داد و ادامه داد :
- ببخشید که صدام رو بالا بردم ، آن من تورو دوست دارم ، مطمئن باش کاری نمی کنم که ناراحت بشی ، مطمئن باش .
آن لبخند زد . چهره ی لاغر اش با لبخندش جذاب تر به نظر می رسید . شنل یشمی اش را از روی دوشش برداشت و از روی صندلی بلند شد ، شنل را به دورش پیچید و روبروی استیو ایستاد :
- پس بهتره سریع تر بریم استیو ، ما فقط خونه ی لانگ باتم ها رو می شناسیم ، شاید بهتر باشه همون جا بریم ...

محفل – صبح روز بعد
- می دونستم ، پریوت ها گفته بودن که میان ، اما ...
گریه ی آرام لیلی ، مانع ادامه ی صحبتش شد . جیمز بازوی لیلی را آرام فشردو در گوش او گفت :
- لیلی ، عزیزم ، ما نمی تونستیم کاری کنیم . باور کن .
ریموس به آخرین پرتو های پاترونوس فرانک لانگ باتم نگاهی انداخت و صدای بی روحی گفت :
- شاید ، اما هممون می دونستیم که مرگخوار ها دنبالشونن ، درست همون موقعی که ما توی سنت مانگو بودیم اون اتفاق براشون افتاده . شاید اگه ...
جیمز با صدای بلندی به مبان حرف ریموس پرید :
هممون می دونیم که اونا جلوی جلوی لانگ باتم ها فقط یه کار داشتن : ارتباط با ما . اما هیچ کس خبر نداشت که مرگ خوار ها می خوان به خونه ی لانگ باتم ها حمله کنن . جای شکرش باقیه که فرانک و آماندا خونه نبودن ...
- یعنی مردم باید فدای ما بشن ؟ یعنی اونا لایق مردن بودن ؟
- من منظورم این نبود ! تو هم بهتره احساساتت رو ...
- بس کنید ...
صدای آلبوس در اتاق پیچید ، جیمز و ریموس صورت های برافروخته شان را پایین انداختند . آلبوس با آرامش ادامه داد :
- بهتره بحث رو همین جا تموم کنید ، الآن به چیزی که نیاز داریم آرامشه ، شاید بد نباشه برای استیو و آن هم که شده یه دقیقه سکوت کنیم .

==============
اول طرحم یه چیز دیگه بود ، ولی موقع نوشتن آخر طرحم یادم رفت و هرچی فکر کردم یادم نیومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1386 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر جان جالبه بدونی مرگخوار نویسنده اون مقاله الان محفلی شده و داره بعنوان یه محفلی این پستو میزنه!
راستی اون جوجه ها چطورن؟(چکش)
**************************
آنتونین تغییر جهت کلی ای به زندگیش داده بود و با ورود به محفل در واقع فصل تازه ای در زندگیش را شروع کرده بود.
اما چیزی ذهنش را می آزرد و این روزها سخت در فکر بود.
آلبوس به او پیشنهاد داده بود تا در یکی از خانه های مقاومت محفل در شهری دور از لندن ساکن شود تا از دید مرگخوارا به دور باشد و بنا به خصومتی که با ورودش به محفل با او پیدا کرده بودند ترورش نکنند اما او قبول نکرده بود و استدلالش این بود که به محفل نیامده تا مثل ترسوها از دیده ها دور شود به آنجا آمده تا گذشته ننگینش را صاف کند و مثل جنگجوها در مقابل سیاهی ای که روزی در "سایه" اش بود بایستد!

خبرآورده بودند که این روزها اوضاع هاگوارتز به کلی بهم ریخته س و رد پائی از سیاهی در این موارد دیده میشود بنابراین آلبوس تصمیم گرفته بود که از بار کارهای محفلش کم کند و هم و غمش را بیشتر بر روی مسائل هاگوارتز متمرکز نماید.
در غیاب خودش کنترل امور را به ریموس سپرده بود و ریموس به آنتونین ماموریت داده بود تا در اطراف خانه دورسلی ها که آن روزها پر از گشتهای اطلاعاتی مرگخواران بود سر و گوشی آب بدهد و خبر بیاورد که آیا اگر قرار شود روزی هری به خانه خاله اش مراجعت کند اوضاع امن و امان هست یا نه؟
*********************
کلاه شنلش را به روی سر کشید/چوبدستیش را در گوشه شنلش مخفی کرد/مچ بندش را بست و از خانه شماره 12 پا به بیرون گذاشت.
نسیم خنکی که در آن روز آفتابی میوزید موهایش را شانه میکرد.
چند قدمی در کوچه برداشت و لی لحظاتی بعد دیگر قابل رویت نبود
***********************************************
درست یک کوچه بالاتر از پریوت درایو ظاهر شد و با احتیاط کامل و با چشمانی تیزبین به جلو قدم گذاشت ولی باز هم لحظاتی بعد قابل رویت نبود/کسی نمیدانست ولی او هم یک جانورنما به شکل گورکن بود/نماد گروه مورد علاقه اش!......
چقدر در قالب گورکن دویدن سخت بود ولی او مجبور بود تیز و فرز باشد و با بیشترین میزان استتار بهترین اخبار را کسب کند ولی ذهنش در نقطه ای ایست کرده بود و اصلا تمرکز نداشت....
درست قبل از تغییر چهره اش به گورکن سایه ای را مشاهده کرده بود که بسیار شبیهه لرد ولدمورت یا در واقع تام! بود.اسمی که آن روزها او آن را بکار میبرد.
شکش درست بود هنوز به خانه دورسلی ها کاملا نزدیک نشده بود که ناگهان خود را در بدن واقعی اش دید و دیگر شبیهه گورکن نبود!کسی جادوی باطل شدن جانورنمائی را رویش اجرا کرده بود....در جایش میخکوب شد اطرافش را به سرعت نگریست و دستش چوبدستیش را لمس کرد اما صدائی آرام و خشن او را از این کار منع کرد:صبر کن آنتونین...
بشدت برگشت ولی در پشتش تام را ندید صدائی از جائی درون خلاء میامد!
_خوب گوش کن میخواستم بخاطر کار سر خودی که کردی تنبیهت کنم منتها حالا میبینم این نفوذت در محفل به عنوان جاسوس همچین نابجا هم نبوده/من تصمیم گرفتم از این فرصت بهترین استفاده را ببرم/بلطف خبرچینها چند وقتی هست که مطلع شدم محفل پناهگاهش را عوض کرده و چون فکر میکنند ما از این قضیه بی اطلاعیم جانب احتیاط را کمتر میگیرن/بهمین خاطر چندتا از مرگخوارا رو گذاشتم اونجا که تا آلبوسو دیدن خبرم کنن منتها معلوم نیست این جونور چه جوری میره میاد که کسی متوجهش نمیشه مام که بخاطر طلسمای محافظتی نمیتونیم داخل خونه بشیم ولی الان دیگه خسته شدم میخوام خودم راسا وارد عمل شم و آلبوسو بکشم تو وظیفت اینه که خودتو به آلبوس نزدیک کنی و هر جا میره و میاد نبالش باشی تا هر موقع من خواستم کارشو بسازم و مقاومتی کرد تو هم کمک کنی و یه سرش کنیم!

سپس صدا با همان سرعتی که در گوشهای آنتونین پیچیده بود محو گشت.
آنتونی لحظه ای درنگ نکرد شنلشو به دور بدنش محکم کرد و....
**********************************************
پایش چمنهای نرم و لیز جلوی در ورودی هاگوارتز را لمس کرد.
از آلبوس شیوه برقراری ارتباط محفلیها رو خوب یاد گرفته بود پرنده ای جادوئی و شبیه ابر ظاهر کرد و پیامش را برای آلبوس فرستاد:(سلام من آنتونین هستم باید فوری ببینمتون کار مهمی پیش آمده)
مدتی کوتاهی گذشته بود که آلبوس با لبخند دلنشین همیشگی اش ظاهر شد:
_سلام آنتونین...مشکلی پیش آمده؟
_بله باید باهاتون صحبت کنم
_بفرمائید
_شم مرگخواریم میگه که اطراف پناهگاه خبرای واقعا نگران کننده ای است علائم جاسوسی ای که خودم زمانی دست اندرکار درست کردنشان بودم را مشاهده کردم و گفتم شاید مستقیما به خودتان خبر بدهم بهتر باشه
_کار خوبی کردی پسرم/بیا با هم بریم تا سر و گوشی آب بدیم/اگه اجازه بدی من جلوتر بروم....
آلبوس هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدای آنتونین از پشت سرش شنیده شد:
_همانطور که پشت به من ایستادی دستاتو ببر بالا وگرنه همین الان یه آوداکداورا حرومت میکنم
آلبوس همانطور که متین و آرام ایستاده بود زمزمه کرد:فرزندم من دستم را هیچ وقت جلوی هیچ احد الناسی بالا نمیبرم!
برقی از خوشحالی در چشمان آنتونین درخشیدن گرفت!به درستی راهی که انتخاب کرده بود بیشتر ایمان آورد.
طلسم خلع سلاح را اجرا کرد...چوبدستی آلبوس را به دست گرفت و چوبدستی خودش را در حالی که بشدت مراقب آلبوس بود از پشت در دستان او گذاشت....
_تکون نخور وگرنه
_دخلمو میاری
_درسته
_لازم نیست بگی آنتونین عزیز خودم میدونم...آلبوس با لبخند این کلمات را ادا کرده بود

آنتونین:حالا دیدی اعتماد بیجایت کار دستت داد؟
_من اشتباه نکردم پسرم/من پشیمانی و میل به آزاده شدن را در وجودت حس کردم
باز هم چشمان آنتونین درخشید!
به جلو آمد و به آرامی تار موئی از سر آلبوس کند....آلبوس همچنان آرام و باوقار پشت به او ایستاده بود...
تار مو را در معجون مرکب پیچیده ای که از قبل آماده کرده بود انداخت و لاجرعه سر کشید/طولی نکشید که بشکل آلبوس درآمد....سپس تار موئی از سر خود کند و در معجون مرکب پیچیده دیگری که آن را نیز از قبل آماده کرده بود انداخت و بدست آلبوس داد:مجبورم نکن به زور وادار به خوردنش بکنمت
آلبوس در حالی که میخندید گفت:نه اتفاقا الان تشنه م شده بود ممنون از لطفت دوست عزیز/و معجون را سر کشید....طولی نکشید که به شکل آنتونین درآمد!
آنتونین که حالا بشکل آلبوس درآمده بود چوبدستی را به پشت آلبوس که حالا به شکل آنتونین در آمده بود فشار داد و گفت:دستتو خیلی آروم و بدون هیچ حرکت اضافی روی فنجانی که جلوت میذارم میذاری...این یه رمزتازه...
******************************
آنتونین و آلبوس که حالا هر کدام در ظاهر بشکل دیگری بودند در جلوی خانه شماره 12 فرود آمدند/آنتونین راهش را بسمت یکی از دست فروشهای اطراف آنجا که میدانست مرگخوار است کج کرد و بسمت او رفت.تا دست فروش او را دید علامت روی دستش را لمس کرد....بو و حس نزدیک شدن لرد در مشام آنتونین پیچید...و لحظه ای بعد حس کرد که بدنش فلج شده/سرش گیج رفت و روی زمین سقوط کرد...دیگر چیزی نفهمید.
بله طلسم آوداکداورای تام!درست در قلب آنتونین که در واقع بشکل آلبوس در آمده بود نشسته بود و او حالا در جلوی پای آلبوس که بشکل آنتونین بود دراز به دراز بر زمین خفته بود!و چیزی که توجه آلبوس را جلب کرده بود لبخندی بود که بر لبان آنتونین خشکیده بود!
همانطور که قطرات اشک در چشمان آلبوس فزونی میافت درک او از وضعیت موجود نیز بیشتر میشد.
لرد به نزدیک آلبوس آمد و آرام زمزمه کرد:آفرین خوب به این سمت کشوندیش ولی چرا چوبدستیش رو کمرت بود؟
_غافلگیرم کرد
_باشه مهم نیست مهم اینه که الان از دست این بزرگترین دشمنم خلاص شدم امشب جشن بزرگی خواهیم داشت و تو نیز در کنار من خواهی بود....نگاش کن احمق خرفت تا آخر عمر هم دست از لودگیش بر نداشت!هنوز اون نیشخند روی لبشه
*******************
در تمام مدتی که مرگخوارها از خود بیخود بودند و مرگ بزرگترین دشمنشان را بشکل غیر قابل باوری در کمال خوشی جشن گرفته بودند... آلبوس در گوشه ای کنار لرد کز کرده بود و در خود فرو رفته بود....حالا علت خوردن آن معجونهای مرکب و عوض کردن چوبدستیها و آن خنده خشکیده را فهمیده بود...آنتونین را برای اینکه قضیه را برایش توضیح نداده بود سرزنش نمیکرد زیرا مطمئنا باورش نمیشد.و البته حتما آنتونین حساب هوش بالای او را نیز کرده بود و اندیشیده بود صد در صد خوش قضیه را درک خواهد کرد...بله او قضیه را متوجه شده بود....اثر معجون مرکب تا نیمه شب تمام میشد و او نیم ساعت بیشتر وقت نداشت...چوبدستی آنتونین را در دستانش محکم لمس کرد و به سمت لرد رفت تا بلطف فرصت مهیا شده توسط آنتونین انتقام کل جامعه جادوگری و البته دوست از دنیا رفته و وفادار به محفلش! را از او بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 07:04
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای چلک چلک باران،تنهامنبع صدابود.شبی سردوتاریک.چارلی ویزلی،دریکی ازخیابان های هاگزمیدقدم میزد.دستانش درجیب شلوارجین خودبود.به شدت سردش شده بود،اماتوجهی به سرمانداشت.میخواست کمی تنهاباشد...میخواست کمی فکرکند.
دینگ...دینگ...دینگ...
ساعت بزرگی که چارلی همان لحظه اززیران عبورکرده بود،دوی بعدازنیمه شب رانشان میداد.چارلی نیم ساعت دیگر،درکافه ی "شب نشین " قرار داشت.اما چندان مطمئن نبودکه کاردرستی انجام میدهدیاخیر.
اونفس عمیقی کشیدوروی زمین نشست.مطمئن بودکه به اوعلاقه داردوازعلاقه ی اونیزبه خودش خبر داشت.
تصاویری ازدیروزواتفاقات آن جلوی چشمانش نقش بسته بود.
درکافه ی سه دسته جارو نشسته بود.بعد از تمام شدن نوشیدنی اش،برای حساب کردن پول آن پیش مادام رزمرتا رفته بود.همان لحظه دخترجوانی نیز کنار او ایستاده بودو با حالت عجیبی به او چشم دوخته بود.
چارلی لبخند زنان به او سلام کرده بود،چرا که فکر میکرد دختر اشنا باشد که انطور به او خیره شده است و بعد به او لبخندی زد و گفت که لبخند زیبایی دارد و دروغ هم نگفته بود.دختر کلا زیبا مینمود.بعد از دادن پول نوشیدنی اش،ازانجا خارج شد و در کمال حیرت،متوجه حضور دختر در خیابان شد. او دنبال چارلی می امد.چارلی ایستاد تا مطمئن شود که دختر او را تعقیب نمیکندولی دختر روبروی او توقف کرد.
_سلام، من کریستین هستم!
چارلی سرش را تکان داد.
_چارلی ویزلی.
کریستین دختر موبوری بود با دهان گشاد و لبان کم رنگ.چشمان ابی او انعکاس ماه را از میان ابرها به وضوح نشان میداد.
_سلام چارلی. میتونم...
چارلی گفت:
_من توروجایی ندیده ام؟
دختر نگاهی به سرتاپای چارلی انداخت و سرش رابه نشانه ی نفی تکان داد.
_گمون نکنم.
_چرا..اره،خودشه.بگوببینم،توتاحالابه ازکابان رفتی؟
کریستین سرش را پایین انداخت.چارلی به خوبی به خاطر میاوردکه اورادرازکابان دیده است وحالاپشیمان بودکه ازان دخترخوشش امده است.
_تو یک مرگخواری!
چارلی بی اختیار چوبدستی اش راکشیده بود.کریستین که با وجودچوبدستی چارلی زیر گردنش،احساس خطر کرده بودگفت:
_اره،من مرگخوارم! ولی دلیل نمیشه که هر مرگخواری بد باشه. باور کن من باهات کاری ندارم...
چارلی به چشمان کریستین خیره شد.چوبدستی اش را بیشتر به زیر چانه ی او فشار داد و سپس گفت:
_اگه راست میگی، چوبدستی اتو بده به من!
_باشه..فقط باید بهم قول بدی که کاری کنی منم بتونم وارد محفل ققنوس بشم.
_که برای لردتون جاسوسی کنی؟!
کریستین که حالا گریه میکرد گفت:
_نه! من که گفتم، دیگه نمیخوام مرگخوار باشم!
چارلی دستش رادرجیب ردای اوفروبردوچوبدستی اش رابیرون کشیدودر همین حال بابدخلقی گفت:
_یادم نمیاد چنین حرفی زده باشی!
چارلی چوبدستی او را در جیب شلورش گذاشت وگفت:
_ فردا،ساعت دوونیم نیمه شب، توی کافه ی شب نشین همدیگرو میبینیم. بدون هیچ همراهی!
چارلی به خوبی به یادداشت که کریستین بدون هیچ حرفی فقط سرتکان داده بود.صدای دینگ دینگ دوباره به گوش رسید.ساعت دو و نیم شده بود . چارلی با عجله بلند شد .همزمان با بلند شدن او، اسمان منفجر شد.رعد و برقی زد و بعد، انچنان بارانی شروع به باریدن کرد که انگار دوش را تا اخر باز کرده بودند و بالای ابرها گرفته بودند. چارلی دوید و در حالی که موهای خیسش به پیشانی اش چسبیده بود سعی کرد انها را از صورتش کنار بزند.وارد کافه شد.نگاهی به اطراف انداخت.
کافه ی کوچکی بود که با شمع های متعدد روی دیوار روشن شده بود.پیشخوان مغازه، یک در کوچک داشت و پشت ان اتاق مربعی بود که انواع و اقسام نوشیدنی ها در قفسه ها چیده شده بود.دو میز در کنار دیوار، دومیز در وسط اتاق، دو میز در کنار دیوار دومی درسمت چپ چارلی قرار داشتند.چارلی از پنجره ها به بیرون خیره شد. چنان بارانی میبارید که شیشه های درست مثل خمیر شده بودند. دستی بلند شد و چارلی با مشاهده ی البوس دامبلدور لبخندی زد. سرش را برای او تکان داد وکنار او رفت. کافه جز انها ودو مرد قد بلند دیگر، مشتری دیگری نداشت.البوس دست خود را روی میز گذاشت و گفت:
_سلام،چارلی.اوضاع چطوره؟
_سلام پرفسور. بهتون گفته بودم که اون دخترو دیدم،اسمش کریستینه.اون مرگخواره پرفسور،چوبدستی اشم دست منه.
در همون لحظه در کافه باز شد و موی بور کریستین زیر نور ساعقه به رنگ سفید در امد.او خیس اب بود.وقتی کنار چارلی روی صندلی نشست، دو مردی که در میز مجاور بودند برای او دست تکان دادندویکی از انها چیزی گفت. چارلی بی اعتنا به انها جواب سلام لرزان کریستین را داد!
_خودشه پرفسور.
دامبلدور شروع به صحبت کرد:
_خب، تو میخوای واقعا به عضویت محفل در بیای؟تو میخوای با ولدمورت بجنگی؟
_درسته.
_ایا میتونی ثابت کنی؟
_بله!من میتونم مدتی برای مخفل کارکنم...علاوه براون..من از نقشه های لردسیاه باخبرم!
_خب؛ میشه به من هم بگی که چرا میخوای به جبهه ی سفید بیای؟
_امم...راستش،من میخوام...
او به چارلی نگاهی انداخت و ادامه داد:
_میخوام که از این به بعد خوب باشم. طبق قرارمون با چارلی هم، شرط ازدواجمون رو ادا کنم!من میخوام که خوب باشم..وقتی کسی مرگخوارباشه،بایدخیلی پلیدباشه.لردسیاه ویارانش،بیش ازحد پلیدهستند.من نمیتونم مثل اونها باشم و چون خودم دیده ام که اون یاران چطور افرادی هستند،میخوام به محفل ققنوس بیام...مرگخوار بودن،ننگ بزرگی برام بود...امیدوارم که ثابت کنم قلبم هنوزپاکه وبشه منو بخشیدتابتونم فراموش کنم که چی بودم!
دامبلدور به ارامی سرش را تکان داد وگفت:
_توخیلی خوش قلبی.مابه تونیازداریم کریستین.میدونم که بخشیدن چنین چیزی سخته،ولی انتخابی که اول کردی رومیذاریم به حساب جوونی ات.
_اوه،دامبلدور،شمافوق العاده هستید...امیدوارم که دنیا از وجود انسان هایی چون شما،نهایت استفاده رو ببره...
دامبلدور دست کریستین رو گرفت و استین ردای خیس او را بالا زد. علامت شوم روی دستش، جابه جا میشد.دامبلدور چوبدستی اش را دراوردوانرا روی زخم گذاشت.نگاه کریستین هراسان بود.
_آرستومومِنتوم!
صدایی شبیه ترق توروق اتش شنیده شدوسپس کریستین چشمانش رابست ونفسش رادرسینه حبس کرد.زخم اومشغول تغییرشکل به پوست دستش بود...مدتی بعد،دیگر هیچ علامتی روی دست او نبود . دامبلدور با خوشحالی گفت:
_حالا،تویک عضو محفل،و همسر چارلی هستی.بدون هیچ علامت شوم و ارتباطی با ولدمورت.
کریستین و چارلی به هم لبخند زدند.از ان به بعد یکی از بهترین اعضای محفل،کریستین بود.همسر چارلی،همسری وفادار و خوب.خوب همان طور که خودش خواسته بود.
پایان
این پست فقط برای این بود که بگیم اعضای مرگخوارهم دل دارن،اوناهم به قول مقاله ی یکی ازمرگخوارا"به بهشت میروند!". و دراصل هدفم این بودکه باادب ومودبانه ثابت کنم سفیدی غیرقابل مقایسه باسیاهیه!باتشکرات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام نامه را از پای جغد باز کرد. با خوشحالی آن را باز کرد. آرام آرام نامه را باز کرد گویی میترسید از هدیه ای که برایش در نظر گرفته شده است. دربالای نامه متنی درشت نوشته شده بود:
تانکس عزیزم، این تنها هدیه ای بود که من میتوانم به تو بدهم. هدیه ای هم غم انگیز و هم آینده ساز. پس این نامه را با دقت بخوان.

اندکی متعجب شد؛ آیا این هم یکی از آن شوخی های همسر آینده اش بود؟؟ توجهی نکرد. با اشتیاقی بیشتر نامه را باز کرد و آنگاه خواند:
دنیایی زیبا، سبزه زار و چمن در نزدیکی دریا، نیلوفرهای آبی، طبیعت و زیبایی، لذت نور خورشید و در میان تمامی این زیبایی ها ترس از شبی که همه آن را دوست میدارند. شب بداقبالی من، شب بدترین اتفاق زندگی من، همان شب، شبی که در آن ماهی کامل و دایره مانند دیده میشود، شبی که در ان ماه چهارده روز تکه هایش را به هم متصل نموده و با اینکار وجود انسانی مرا قطع. در آن شب به جای این دنیای زیبا، بیابانی برهوت، با کاکتوس های تیغ مانند، با اشتیاقی به تولید همنوع گام برمیدارم. گامهایی گرگ مانند. این دنیای من است، روزها در اشتیاق و شبها ترس از هلال ماه. برای من نبودن در کنار تو زجر هرروزم است اما در شب چهاردهم هر ماه خوشحالم، خوشحال که تو مانند من نیستی. خوشحال از اینکه در ان روز کثیف تو همراه و همدمم نیستی. تانکس عزیزم، من نمیتوانم با تو باشم. دیگری را انتخاب کن. من از بودن با تو بسیار سرافرازم اما، نمیخواهم.... نمیخواهم زندگیت را همانند زندگی خودم تباه سازم. سلامتیت برای همیشه تنها هدیه ای بود که میتوانستم به تو بدهم. آخرین بوسه ات را بر پایین این کاغذ بزن تا اخرین بوسه ی عشق من و تو در این کاغذ مانده و به اتمام برسد.
بدان که همیشه دوستت دارم

اشک هایش روان شدند. گونه اش خیس شد. به آرامی بوسه اش را بر کاغذ زد
آنگاه دستانش را بالا اورد و صورت خود را میان انان پنهان کرد و آرام گریست. در ان شب، تولدش همانند زمان مرگش مینمود و براستی نیز چنین بود. آرام آرام برروی تخت افتاد. چوبش را بالا آورد. زمزمه ای وحشتناک کرد. نوری آبی برخاست، آنگاه چشمانش بسته شد و در تنهایی خویش فریادی خاموش بانگ زد: دوستت دارم لوپین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1386 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان در مورد اینه که ولدی چطور از مفقود شدن هورکراکسش(قاب آویزه)خبر دار شد...
+++++++++++++++++++++++++
_:نه!هورکراکس رو نبر!هرچی میخوای ببر!گیتار شماعی زاده رو هم وردار ببر!نه!
_:ارباب الهی درد و بلاتون بخوره تو سرم!چرا فریاد یکشید؟
بلا اینا رو گفت و کمک کرد اربابش که خیس عرق بود از خواب بپره.کله کچلش بدجور تو تاریکی برق میزد،به قدری که مرگخواران مجبور شدن بلافاصله با وعده وعیدهای فراوان و التماس و کروشیو و هرچی که بود چند تا از عینک ریبن های کورن رو کش برن!
ولدی همین که دید به طرز افتضاحی ضایع شده داد زد:شماها به چه حقی توی اتاق من تجمع کردین؟بیرون!بیرون!جریوس!کروشیو!آواداکداورا!اینکارسروس!تیکه تیکه ایوس!
بعد که همه مرگخوارا با مهربانی تمام توسط ولدی بدرقه شدن ولدی با لباس خواب صورتی بلند از تخت خواب اومد بیرون(در اینجا استفاده از یک عدد الزامیست!)
_:خواب عجیبی بود!دیدم این هری پاشده رفته هوراکرکس های من رو برداشته!همین الان باید برم بهش سر بزنم!
و بدون توجه به این که لباس خواب صورتی و کلاه منگوله دار قرمز جیغ(!)سرشه دم غارش آپارات کرد همین لحظه:جیـــــــــــــغ!جیـــــــــــــــــغ!چه آقای زشتی!
قبل از این که ولدی بفهمه چه خبره و چی شده زیر پای تعداد بسیاری از جوجه مشنگها له شد و به صورت فرش ساویز(خب پول گرفتم باید تبلیغ کنم یا نه؟!)با مخلوطی از رنگهای صورتی و قرمز دراومد!بعد از مدت کمی ولدی تونست به کمک استعداد ذاتیش تو باد کردن به خودش(این یعنی مغرور شدن!چقدر بی سوادید شماها!)از جاش بلند شه و به این صورت در بیاد:یعنی چی؟اینا چطوری اومد تو غار من؟ای خدا!مامان میروپ کجایی که ولدیت رو کشتن!آخه یعنی چی این؟
بعد نگاهی به دور و ورش کرد و توجهش به پله ای جلب شد که تا بالای غار کشیده شده بود و تازه یادش اومد دفعه پیش که اومده بود اینجا چون حال آپارات بازی و این حرفا رو نداشت از ساحل یه پله کشیده بود به غارش که بعدا چون به سرعت غیب شده بود یادش رفت خرابش کنه!در حالی که به حواس جمعش درود و صلوات میفرستاد از غار و اینا و هرچی سوسول بازی دیگه بود گذشت و رسید به دریا!دید به جای این که همه دوزخیاش در حال گذر از زیر آب باشند رو سطح آبن و دارن به این حالتبهش نگاه میکنن!اونجا بود که ولدی تازه متوجه لباس خواب قشنگش شد!
در حالی که همچنان به همه چیز و همه کس صلوات میفرستاد بر فراز آب و در حالی که باید موهایش رو پریشا ن...اهم!خب به هر حال من ظورم این بود که باد میومد!خلاصه از آب گذشت و رسید به اونور آب.به آرامی به جام نزدیک و نزدیکتر شدجلو و جلوتر رفت.دیگه جرئت نداشت نفس هم بکشه با دقت سرش رو روی جام خم کرد...
ابتدا صورتی شد،بعد بنفش،بعد ارغوانی و بعد قرمز و بعد آبی...
و بعد از اون بود که برای اولین بار در تاریخچه اصوات جیغی بلندتر از جیغ سرژ به ثبت رسید...
ولدی باز هم شکست خورده بود!

به زودی نقد می شود.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/1 22:15:01
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/1 22:28:47
But Life has a happy end. :)
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی که پشت در ایستاده بود و به حرف های خصوصی دیگران گوش می داد ،کسی نبود جز مالفوی.
_باید محفل گسترش پیدا کنه.پرد که در ایرلند به دنبال یاران درست کار محفلی داره می گرده.بقیه هم که تو جاهای دیگه پخش و پلا هستند.
مالفوی خنده ای موزیانه سرداد.حالا می توانست برای پدرش خبر های خوش ببرد.پردفوت در بریتانیا اما در محله های دیگر سرگردان بود و در حالی در آن جا به سر می برد که مرگ خواران ممکن بود تمام دنیا را تسخیر کنند.

هری فریاد کشید:من دیگه نمی خوام بقیه به خاطر یه زخم صاعقه شکل عذاب بکشند.دیگه خودم هم فکر می کنم موقعی که زخم درد می کنه ،خیالاتی شدم.نمی خوام دیگران فکر کنند که من دسیسه سازم.
آبرفورث شانه های هری را گرفت و او را پایین کشید و نشاند.جسیکا با سینی ای پر از معجون پک به کنار اعضا آمد.
در همان حال در بریتانیا ..........

پرد با بیژوکس و بقیه راه افتاده بودند.یاران به 4 نفر افزایش پیدا کرده بودند اما این آمار ،آمار کمی بود.

کوچه ها برعکس همیشه روشن و شلوغ بود.در آن گوشه از خیابان چهره ای آشنا از میان کسانی که در پیاده رو می رفتند نمایان شد.او کسی به جز روک ووود نبود.
پرد گفت:چوب دستی تون رو آماده نگه دارید.
براون مرد قد بلندی که در کنار پرد جبهه گرفته بود گفت:بهتر نیست برای این که ماگل ها متوجه نشند از افسون گیج کننده استفاده کنیم.اون جوری می تونیم محل خوبی رو برای دوئل بین خودمون آماده کنیم.
روک وود هنوز متوجه نشده بود که خیلی ها در نظرش دارند.او آرام به طوری که مانند ماگل ها به نظر برسد راهش را به سمت کوچه ی نه چندان آرامی کج کرد.پرد گفت:می تونیم از کوچه های فرعی وارد عمل بشیم.
و دستش را به سمت کوچه ای که در پشت آن ها قرار داشت،کج کرد.همه حالت نیزه ای گرفته بودند و پشت سر هم راه می رفتند.روک وود خیلی نزدیک بود و چوب دستی را نیز در دستش داشت.
آقای براون داد زد:.....
و افوسن گیج کننده اجرا شد.مردم راهشان را کج کردند و رفتند و این تنها مشکلی بود که آن ها به آن فکر نکرده بودند.کوچه به کوچه ای مخوف منتهی میشد.
_کوچه ی ناکترن
صدای پرد لرزید.

پست شما در تاپیک نقدستان محفل ققنوس نقد و امتیازدهی شد. درضمن بدلیل اینکه پستهای این تاپیک غیرادامه دار میباشد نمیبایست سوژه ای در آن میدادی به همین دلیل اعضا این پست را ادامه ندهند و پستهای خود را غیرادامه دار ارسال نمایند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/30 13:58:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/5/31 1:39:17
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ وارد کلاس شد. کلاس معجون سازی ،که از نظر هری بد ترین کلاس به حساب میومد.
با ورود اسنیپ سر و صدای بچه ها خوابید.
هری ، رون و هرمیون در آخر کلاس نشسته بودند. مالفوی و پارکینسون هم که دو - سه میز با اونها فاصله داشتند ، به این فکر بودند که ایندفه چیکار کنند تا هری و هرمیون و رو عصبانی کنند ، و اسنیپ از گریفندور امتیاز کم کنه.
دخمه ای که به اون کلاس میگفتن با صحبت کردن اسنیپ سیاه تر به نظر میرسید.
_ خوب بچه ها !!!
چون جلسه قبل معجون هاتونو کامل تحویل ندادین ، این جلسه دوباره همون معجون آرامش بخش رو باید تا پایان کلاس تحویل بدین.
با یک حالت تحقیر امیز به هری نگاه کرد و ادامه داد :
_ فکر نمی کنم لازم باشه مواد اولیه رو دوباره بگم ، البته برای تنبل ها و خنگها یه کم فرق میکنه.
طبق معمول اسلیترینیها خندیند.
خوب دیگه دست به کار بشین. آخر کلاس ، معجون هرکسی روی خودش امتحان میشه.
و دوباره به هری نگاه کرد. نگاهی سرد و از روی بدجنسی.!!!
همه بچه ها مواد اولیه ، کتاب معجون سازی و پاتیل هاشونو آماده کردن.
کتاب هری از دستش افتاد .
هری نشست که کتابشو برداره اما خشکش زد. اسنیپ همونطور به طرفش میومد.یه چیزی زیر ردای اسنیپ بود ... هری اونو شناخت...
رون گفت هری ! چی شده؟
هرمیون گفت پاشو دیگه اسنیپ داره میاد.
هری ناگهان بلند شد و با چهره ای که از خشم و عصبانیت قرمز شده بود فریاد زد:
پروفسوووووور .....!!!!
اسنیپ که تقریبا فهمیده بود چی شده سریع رداشو دور خودش پیچید ، اما عجله اش در این کار باعث شد تا ردای سیاهش پاره و از وسط دونیم بشه.
هری با همون حالت گفت :
زود باش شلوار بابامو از پات در بیار.
اسنیپ که دستپاچه شده بود پوزخند زد.
_ شلوار بابای تو، پاتر؟!!!
هرمیون در گوش هری گفت :
یعنی چی هری ؟ میفهمی داری چی میگی ؟!!
هری ادامه داد:
اون شلوار پدرمن و سیریوسه!!!
روی کش شلوار اسم جیمز پاتر نوشته شده.
توی بدجنس و بدبخت شلوار پدر منو پات کردی.
زود باش درش بیار.
اسنیپ که دیگه نمیدونست چیکار کنه و آبروش در خطر بود ، با یه عصبانیت ساختگی گفت :
چطور جرأت میکنی ، پاتر.!!!
تو از کجا شلوار بابات یادته ؟
هری گفت :
سیریوس قبل از مرگش شلوارو به من نشون داد و گفت وقتی بزرگ شدی میتونی اینو بپوشی. حتی چند بار که خودش احتیاج داشت شلوارو پوشید.
کریچر هم میدونه و میتونه ثابت کنه.
آکسیو ...
پرتویی از چوب هری خارج شد و به شلوار اسنیپ خورد و شلوار از پای اسنیپ در امد .
اسنیپ با یه شرت قرمز رنگ که دایره های زرد روش بود وسط کلاس ایستاده بود.
همه اسلیترینی ها و گریفندوری ها از خنده روده بر شده بودند.
تق ... تق ... تق...
پرفسور ... پرفسور
اسنیپ فریاد زد: نه ... نه
_ پرفسور درو باز کنید.
اسنیپ با سر و وضعی به هم ریخته و با ترس و وحشت درو باز کرد.
_ چی میگی؟ چی شده ؟!!
فلیچ گفت :
نگران شدم.
مثل اینکه داشتین توی خواب فریاد میزدین.
===
=====
=======
سلام.
از اونجایی که صداقت بهترین چیزه میخواستم یه چیزی از روی صداقت بگم. این پست رو من قبلا تو تالار گریف زدم. اویل که اومده بودم. خیلی دوست داشتم یه نقدی بشه. الان دیدم خیلی بدرد این تاپیک میخوره.


ممنون از صداقتت آبرفورث عزیز.نقد شده در نقدستان محفل ققنوس.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/26 13:52:38
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/5/30 13:55:17
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در را به هم کوبید.کتش را به سمتی پرت کرد و روی صندلی خاک خورده ای نشست.
_وای!این اسکیتر با نوشته های نامفهومش همه رو به فکر وا می داره.بالا خره چی شده؟مقر محفل مرگ خوار گذاری شده بوده؟یا این که.....
دستانش را میان سرش گرفته بود.از همه چیز دنیا خسته شده بود.دیگر نمی خواست چیزی از محفل بشنود.نمی خواست دیگر خود را وارد ماجرا کند.ایا اعضای محفل در محاصره بودند؟او چه کار باید می کرد؟
هنوز جیغ های تابلوی مادر سیریوس در گوشش بود آیا او هنوز می توانست جیغ بکشد یا مرگ خوار ها او را نیز ساکت کرده بودند.
_چرا هیچکس به من نمیگه چی داره میشه!
ویزارد فونش زنگ زد.بدنش سر تا پا می لرزید.(ویبره ی موبایلش روی حداکثر بود )
_الو ؟الو؟
صدا مفهوم نبود.انگار شخص پشت خط مارزبان بود.
_ساهاشی نوما لکلن دامبلدور.محاصره کرداهی دامبلدور.
_ببخشید.شما نکنه یک دورگه ی عرب هندوستانی هستید؟
_نهی.لا.!!!لالا لالا.
_قربان من هم لالایی بلدم.
دکمه ی قرمز رنگ ویزارد فونش را فشار داد.قطع شد.
این نشانه از چه بود؟آیا آن شخص می دانست چه اتفاقی در محفل دارد پیش می آید.

چرا هیچ کس نمی توانست این واقعیت را درک کند.با خود گفت:مرلین را شکر که جارویم را می توانم جایی دور پارک کنم.این یعنی توان راه رفتن دارم و هم جارویی مدل بالا برای سفر.من شاید آن قدر ناتوان باشم که نتوانم به چیزی که می خاهم برسم اما می توانم با کمک به دیگران این حرف را برای دیگران به واقعیت نزدیک کنم.

شیر اب را باز کرد.شششششیش.....
صورتش را اب زد.این قصه به کجا می رسید؟مرگ؟جنگ؟سیاهی؟روشنی؟


پرد فوت عزیز! پستت جای تعریفی نداره! سوژه مشخصی توش به چشم نمی خوره!
اصلا نمی شه فهمید که اون فرد که داره این اتفاقا برمی افته کی هست!
اگه خودتی که تو یک محفلی هستی!یه نگاه به اسم این تاپیک بنداز! این پست اصلا سفید نبود!
اصلا هم مشخص نبود که زبانش طنزه یا جدی! زدن این پست ها رو بهت پیشنهاد نمی کنم!
نمی تونم هم نمره خوبی بهش بدم!

2 از 5 به همراه یه D ! در مجموع 4

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/21 16:33:02
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
می خوای بیای که چی؟...



می خوای بیای که چی ؟ می خوای بیای که چیکار کنی ؟ حتما" نمی دونی چه خبره واگر نه هرگز هوس اومدن به اون کله ی کوچولوت نمی زد.
دیروز مارلین مک کنیون هم کشته شد. یه کشته ی دیگه! توی یکی از ماموریت های محفل! اینطور که می گن مرگخوار ها خیلی وقته دنبالش بودند و بالاخره تونستن توی کوچه شون گیرش بیارن! حالا توی می خوای بیای چیکار؟ مگه کاری هم ازدستت بر میاد ؟

******

هر کاری می کنم نمی توم از فکرت خلاص شم! امروز صبح که تازه داشتم از فکرت در میومدم روزنامه ی پیام امروز رو برداشتمو خوندم. می دونی چی نوشته بود؟ یه کشتار جمعیه دیگه توسط لرد ولدمورت.باز هم یه عده ی دیگه از ماگل ها رو با مرگخوارهاش کشته بود.باز هم چند تا بی گناه رو ... حالا تو می خوای بیای که چی ؟ زورت به کدومشون می رسه؟!

******

پریروز وقتی داشتم می رفتم خرید، دیدمش.داشت از سرما می لرزید.ریش بلندی داشت و به شدت کثیف بود.اونقدر کثیف که هیچکی بهش نزدیک نمی شد.می لرزید و التماس می کرد.اما هیچکس سمتش نمی رفت..باورت می شه؟!منم سمتش نرفتم..ترسیدم بهم حمله کنه...قبلا" شنیدم که ممکنه بعضیاشون خطرناک باشن!می فهمی کوچولوی من؟از شدت ترس، نتونستم برم جلو و بهش کمک کنم!
تو می خوای بیای چیکار؟

******

لیلی اوانز با ناراحتی دست از صحبت کردن با کودکی که تو شکمش بود برداشت و مجله ای را از روی میز برداشت. صفحه ی اولش را باز کردو خواند:

"هر کودکی به دنیا می آید ،برات حامل امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد." ( تاگور)

اوه سینیسترای عزیز! واقعا پست محشری بود!
خیلی خیلی زیبا بود!
هیچ ایرادی بهش نمی تونم بگیرم!
فقط پاراگراف آخر حرف های لیلی منظورت از اون پیرمرد رو متوجه نشدم کی بود!
بهر حال نوشته زیبایی بود!مخصوصا اون جمله از تاگور! شاید اونو دیدی که به فکر نوشتن این پست افتادی!

5 از 5 به همراه یه B! در مجموع 9...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/19 19:25:45
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط می رفت و می رفت و می دونست چوبدستی باهاشه.

وقتی یه سوسک رو زیر پاهاش له می کرد نفهمید. اما به هر حال یه سوسکو زیر پاهاش له کرد!

می دونست که رفتن یعنی مردن. پس موندن یعنی چی!؟

اما مهم این بود که بره! به این فکر می کرد که یا می کشه و یا کشته می شه!

داشت فکر می کرد که اگه قراره بمیره، بهتره بره و یه بستنی بخوره! هوا خیلی گرمه!

به بستنی فکر کرد و طعم سردش! چوبدستی باهاش بود. همیشه باهاش بود!

وقتی بستنی می خورد یادش نبود یه سوسک رو زیر پاهاش له کرده! پس فقط بستنی می خورد!

آخرین طعم، بعد از طعم سرد، طعم خون بود!

و دیگر هیچ.....

خب لارتن عزیز پست کوتاهی بود! من نمی تونم چیزی در مورد پستت بگم!
ولی به نظرم صحنه آخر قشنگ تر می تونست توصیف بشه... راستی بستنی نکته انحرافی بود نه؟
واقعا امتیاز دادن بهش سخته! ولی من می دم!

امتیاز 3 از 5 به همراه یه D! در مجموع 5...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/19 15:50:48
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.