این داستان مربوط به دوتا جادوگر و ساحره ی گمنامه ، حوصله نداشتم شخصیت هام رو از شخصیت های واقعی انتخاب کنم.
------------------
لندن - پارک کوچکی در پایین شهر
- به نظرت خطرناک نیست ؟ من یکم ... راستش من می ترسم !
«استیو» لبخندی زد ، شنل یشمی رنگ و رو رفته اش را روی شانه های «آن» انداخت و گفت :
- معلومه عزیزم ، من هم می ترسم . اما این تنها کاریه که می تونیم بکنیم . بعد از این که پریوت ها کشته شدن دیگه هیچ کس بهمون کمک نمی کنه ، به فکر اون کوچولو باش . ما باید به فکر آیندش باشیم . توی این دوره زمونه که هیچ کس نمی دونه فردا زندس یا نه ، ما نمی تونیم همینجوری رهاش کنیم .
- آخه ... اصلا ببین ، تو از کجا مطمئنی که محفلی ها آدم های خوبین ؟ ها؟ هرچی باشه اونا هم هر روز دارن می جنگن . تازه مگه هیچ کاری ندارن که بیان از ما و بچمون محافظت کنن ؟
- خودت می دونی چه جور آدم هائی هستن ، پریوت ها هم از اونا بودن .
- شاید اونا آدم های خوبی بودن ، اما من شنیدم یه گرگینه و یه نیمه غول هم بینشونه ، تازه همه می دونن که مدآی مودی یه کم افراطیه ، شایعه شده که توی هاگزمید چند تا مرگ خوار رو با طلسم نا بخشودنی کشته .
استیو از روی صندلی آهنی بلند شد و با قدم های بلند روی سنگفرش پیاده روی پارک شروع به حرکت کرد .
- یعنی تو هنوز به حرف مردم توجه می کنی ؟ یادت نیست در مورد ما چی می گفتن ؟ یادته با حرف هاشون چه بلائی سر ادوارد آوردن ؟ هنوز هم که هنوزه ازش خبری نیست . این صحبت ها رو بس کن ، یکم منطقی باش آن .
استیو چند لحظه به صورت رنگ پریده و لاغر آن نگاه کرد ، با زحمت حالت عصبی صورتش را تغییر داد و ادامه داد :
- ببخشید که صدام رو بالا بردم ، آن من تورو دوست دارم ، مطمئن باش کاری نمی کنم که ناراحت بشی ، مطمئن باش .
آن لبخند زد . چهره ی لاغر اش با لبخندش جذاب تر به نظر می رسید . شنل یشمی اش را از روی دوشش برداشت و از روی صندلی بلند شد ، شنل را به دورش پیچید و روبروی استیو ایستاد :
- پس بهتره سریع تر بریم استیو ، ما فقط خونه ی لانگ باتم ها رو می شناسیم ، شاید بهتر باشه همون جا بریم ...
محفل – صبح روز بعد
- می دونستم ، پریوت ها گفته بودن که میان ، اما ...
گریه ی آرام لیلی ، مانع ادامه ی صحبتش شد . جیمز بازوی لیلی را آرام فشردو در گوش او گفت :
- لیلی ، عزیزم ، ما نمی تونستیم کاری کنیم . باور کن .
ریموس به آخرین پرتو های پاترونوس فرانک لانگ باتم نگاهی انداخت و صدای بی روحی گفت :
- شاید ، اما هممون می دونستیم که مرگخوار ها دنبالشونن ، درست همون موقعی که ما توی سنت مانگو بودیم اون اتفاق براشون افتاده . شاید اگه ...
جیمز با صدای بلندی به مبان حرف ریموس پرید :
هممون می دونیم که اونا جلوی جلوی لانگ باتم ها فقط یه کار داشتن : ارتباط با ما . اما هیچ کس خبر نداشت که مرگ خوار ها می خوان به خونه ی لانگ باتم ها حمله کنن . جای شکرش باقیه که فرانک و آماندا خونه نبودن ...
- یعنی مردم باید فدای ما بشن ؟ یعنی اونا لایق مردن بودن ؟
- من منظورم این نبود ! تو هم بهتره احساساتت رو ...
- بس کنید ...
صدای آلبوس در اتاق پیچید ، جیمز و ریموس صورت های برافروخته شان را پایین انداختند . آلبوس با آرامش ادامه داد :
- بهتره بحث رو همین جا تموم کنید ، الآن به چیزی که نیاز داریم آرامشه ، شاید بد نباشه برای استیو و آن هم که شده یه دقیقه سکوت کنیم .
==============
اول طرحم یه چیز دیگه بود ، ولی موقع نوشتن آخر طرحم یادم رفت و هرچی فکر کردم یادم نیومد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)از جاش بلند شه و به این صورت در بیاد:
یعنی چی؟اینا چطوری اومد تو غار من؟ای خدا!مامان میروپ کجایی که ولدیت رو کشتن!آخه یعنی چی این؟
بهش نگاه میکنن!اونجا بود که ولدی تازه متوجه لباس خواب قشنگش شد!

