جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
63 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 مهر 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره ولدمورت شکست خورده بود و هری بار دیگر مقابل آینه آرزوها قرار گرفته بود. اما این بار این کار او دلیل دیگری داشت. تازه دو روز از زمانی گذشته بود که هری قدح اندیشه ی پدرش را یافته بود. به آینه نگاه کرد و دوباره چهره ی پدر و مادرش را دید. تصمیم گرفت که دوباره به درون قدح اندیشه ی پدرش برود. پس نوک انگشتش را در قدح اندیشه فرو کرد و دوباره آن حس قدیمی بهش دست داد. پدرش را دید که در ایستگاه کینگز کراس بود. سعی کرد خود را جای پدرش قرار دهد:

همیشه دوست داشت دورادور جریان را زیر نظر بگیرد. زود به ايستگاه رسيده بود دوست داشت از دور به بقيه نگاه كند كه چطور از هم راه ورود را ميپرسند كاملا ميدانست چطور بايد از سکوی نه و سه چهارم رد شود ولي مي خواست بقيه سال اولي ها را كه بلد نبودند دید بزند. در اين بين پسري با صورتي زيبا توجهش را جلب كرد. پسر دايم بالا پایین میپرید و به زمين لگد ميزد. جلو تر رفت تا بهتر ببيند كه چه اتفاقي افتاده است. توجهش به طرف ديگر جلب شد. دو دختر که به نظر بزرگتر می آمدند پسر را به هم نشان ميدادند و مي خنديدند.

بالاخره جلو رفت:
- ببخشيد ممكنه بپرسم داريد چي كار مي كنيد؟
پسر يك لحظه نفهميد چه كسي صدايش كرده ، سپس سرش را بلند كرد و جيمز را ديد.
- سلام خب من دانش آموز سال اولم دارم آماده ميشم كه برم به هاگ ... ببخشيد شما؟
- من جيمز پاتر هستم منم سال اولم از آشنايي با شما خوشحال شدم. ولي اين بالا پايين پريدنا به خاطر چيه؟
پسر: ا راستي شما هم سال اول هستيد؟ خب مگه نميدونيد كه براي رفتن به سكوي 3/4 بايد اول سنگی رو که در سنگ فرش لق میزنه پیدا کرد تا دريچه رو که به سمت طونل ورودی میره پيدا كني؟
لحظه اي به خودش شك كرد گفتن همچين چيزي از طرف يك سال اولی برایش تازگی داشت سپس با اطمينان از اينكه خودش راه درست را مي داند مستقيم به پسر خيره شد.
- كي همچين چيز مسخره اي رو بهت گفته؟
- من با دختر عموهام اومدم اونا اونجان... اونا بهم گفتن كه راه ورود به سكو اينه.
- ببينم اسم تو چيه؟
پسر: من سيريوس بلك هستم اونا هم دختر عموهاي من بلاتريكس و نارسيسا هستن.
جيمز كمي ناراحت شد ولي درونش احساس ميكرد اين شوخي بامزه اي بوده است.
- ببين البته من نميدونم قضيه چيه ولي حدس ميزنم دختر عموهاي عزيزت سر كار گذاشتنت چون بايد بهت بگم راه ورود به سكو اين نيست خيلي راحتتره.
- يعني بازم دوباره؟ اين دفم بازيم دادن نامردا
سپس بدون خدا حافظي يا هيچ حرفي به سمت دو دختر دويد جيمز لحظه اي ايستاد و دعواي آنها را نگاه كرد در حالي كه در دلش هنوز اين شوخي را تاييد ميكرد به سمت سكو به راه افتاد. فقط به اين فكر ميكرد كه آيا كس ديگري چيزي با ارزش تر از آن چيزي كه الان در چمدان خودش است دارد يا نه حتي بعيد ميدانست دانش اموزان سال بالاتر همچين چيزي را ديده باشند. از ذوق و غرور حاصل از آن يادش رفت كه بايد در لحظه اي كه ماگل ها حواسشان نيست از ديوار عبور كند.

احتمالا آن روز يك دو جين ماگل پسري را ديدند که از دیوار رد شد. پسري با چشم های قهوه ای و موهاي سياهی كه تا روي يكي از چشمهايش را پوشانده بود و خيلي نامرتب به نظر ميرسيد.

درون قطار همه به هم تنه ميزدند و جیمز چمدان سنگین را به دنبال خود میکشید در نتيجه تصميم داشت اولين جايي كه گير آورد داخل شود ولي انگار همه دست به يكي كرده بودند كه با هم بنشينند. همانطور كه ميرفت ناگهان در يك كوپه باز شد. به شدت به در خورد چمدان رویش افتاد و پخش زمين شد. خيلي دردش آمد ولي فورا بلند شد و چمدانش را برداشت. دنبال كسي كه اينطور در كوپه را باز كرده بود گشت. و با شگفتي ديد كه اين شخص سيرويس بوده. داشت داد میزد:
- من ميرم يه كوپه ديگه شما ها خيلي آدمهاي بي جنبه اي هستيد.

با عصبانیت گفت:

- هی چته

سیریوس تازه متوجه جیمز شده بود.
- ببخشيد من عجله داشتم حواسم نبود.
- خب زياد ايرادي نداره من فقط نگران وسايل توي چمدونم هستم. مشكلي برات پيش اومده?
ناگهان يادش آمد كه چگونگي رد شدن از ديوار را به سيريوس نگفته پس حتما با كلي منت مجبور شده بود از دختر عموهايش راه ورود را بپرسد.
ادامه داد:

- ا... راستي تو تندي رفتي من نتونستم بهت راه ورود رو بگم. مشكلي پيش نيومد كه؟
سيريوس گفت:

- از يكي از بچه هاي سال اولي پرسيدم ممنون. فكر كنم بايد بريم يه جايي پيدا كنيم.
جيمز در حالیکه چمدانش را وارسی میکرد گفت:

- اوه آره خب بريم.
بعد از اينكه دو سه كوپه را رد كردند بالاخره در يك كوپه جايي پيدا شد ولي همينكه خواستند وارد شوند صدايي توجهشان را جلب كرد. دختري داشت صدايشان ميكرد.
دختر: ببخشيد آشپزخونه قطار كجاست؟
آنها با تعجب برگشتند تا اين آدم شکمو را كه از همين ابتدا دنبال غذا بود ببينند. دختر روباني قرمز به موهاي قهوه اي و صافش بسته بود چشمان سبزش مي درخشيد. در كل دختر خيلي زيبايي به نظر مي رسيد. برايشان عجيب بود كه همچين كسي به دنبال غذا اينطور اينطرف و آنطرف برود.
جيمز گفت:

- راستش ما سال اولي هستيم ولي طبق اطلاعات من فكر نميكنم همچين جايي در قطار باشه يا اگرم باشه ما بتونيم بريم اونجا ميشه بپرسم براي چي ميخوايد بريد اونجا؟ خيلي گشنتونه؟
دختر آهی کشید و لبخند زد:

- گشنه نه اصلا ولي كسايي كه بايد براشون كار كنم گفتن كه برم و براشون خوراكي ببرم.
سيريوس و جيمز لحظه اي جا خوردند. و نگاهي به سر و وضع دختر انداختند به نظر شبيه خدمتكار ها نبود. وانگهی تا جایی که جیمز خبر داشت نباید دختر خدمتکاری با این سن اینجا میبود.
جيمز گفت:

- براي كسي كار ميكنيد مگه شما سال اولي نيستيد؟
دختر با كمي دستپاچگي گفت:

- نه يعني آره من براي آقاي مالفوي و دوستاشون كار ميكنم. يعني نميدونم فعلا براي كي كار كنم به من گفتن اين توي هاگوارتز معلوم ميشه.
جيمز تكرار كرد: سال اولته؟
دختر جواب داد: بله نگفتم؟
جيمز كاملا گيج شده بود چرا بايد اين دختر براي مالفوي ها كار كند؟. البته آنها ثروت مند بودند ولي هيچ كس نميتوانست يك انسان را به خدمت خود وادار كند. پس جن ها برای چی بودند؟

- كي بهت گفته توي هاگوارتز بايد كار كني؟ اونم براي مالفوي ها !! كي همچين چيز مسخره اي رو گفته؟
دختر گفت:

- همه. هم خود آقاي مالفوي و هم چند نفر ديگه اين رو بهم گفتن. كسايي كه از خونواده هاي جادوگر نيستن بايد در هاگوارتز براي اونایی که خون خالص دارن كار كنن چون اين افتخار نصيبشون شده كه به دنياي جادو وارد بشن.
برق از سر جيمز پريد. چقدر يك انسان ميتوانست خود خواه باشد. نميدانست از كجا شروع كند نگاهي به سيريوس انداخت كه به در کوپه زل زده بود.
سيريوس گفت: واقعا كه !
جيمز زیر لب غرید:

- این سوء استفاده محضه!

سپس به طرف دختر برگشت:

- ببين همه اينا يه شوخي مسخره بوده يه شوخي ناجور. فرقي بين جادوگراني كه تو خونواده جادوگر متولد شدن با اونايي كه پدر و مادرشون ماگلن وجود نداره. حالا خودت تو هاگوارتز ميبيني. فقط خواستن سر به سرت بزارن. لعنتیا
به نظر ميرسيد دختر گيج شده باشد. نگاهش را از سيريوس به جيمز و بالعكس ميچرخاند.
جيمز ادامه داد:

- راستي اسم تو چيه؟
دختر با دستپاچگي گفت:

- هان...آها ليلي. ليلي اوانز. ببخشيد ماگل يعني چي؟


این پست کپی برداری شده از داستان قدح اندیشه جیمز پاتر نوشته هری پاتر هست. شما باید داستانها رو از ذهن خوندتون با توجه به کتابهای هری پاتر بنویسید. در ضمن نوشته ها در کارگاه باید بر طبق عکسی باشه که توسط مسئول تایید ارائه میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/7/12 16:48:28
جی.کی.رولینگ از ابتدا همه چیز را می دانست...
او همه چیز را از ابتدا برنامه ریزی کرده بود...
رولینگ مثل یک افعی همه چی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1386 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بار دیگر مقابل آینه آرزوها قرار گرفته بود. خوشحال بود که دامبلدور دوباره آن را به محل قدیمیش برگردانده است. به چشمانش مادرش چشم دوخت که درست مثل چشمان او بودند-سبز درخشان - به پدرش نگاه کرد که موهای سرکشش را از او به ارث برده بود و هر دو با مهربانی به او لبخند می زندند، انگار تنها مرز بین او و خانواده اش فقط یک شیشه بود و کافی بود از آن بگذرد تا به آنها بپیوندد. به آنها نگاه کرد و زمزمه کرد: مادر، پدر! و دستانش را بر روی آینه گذاشت و سطح سرد و صیقلی آن را لمس کرد. اما فرا تر از آن می توانست نوازش انگشتان مادرش را حس کند، گامی به عقب برداشت و با تعجب گفت: چه اتفاقی داره میفته؟
آینه موج برداشته بود و تصویر خاندانش روی آن تاب میخورد و حرکت می کرد، انگار که تصویرشان را از پشت یک آبشار میدید. بار دیگر آینه را لمس کرد. دستانش را دید که از مرز آینه گذشتند و به طرف دیگر رسیدند. به پدرش نگاه کرد که به او می گفت: بیا این طرف هری!
هری با تردید گفت: اگه به اون سمت بیام برای همیشه پیش شما میمونم؟
مادرش لبخند زد و گفت: برای همیشه! هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.
بغضی گلویش را می فشرد.ضربان قلبش از شدت هیجان بالا گرفت. اکنون هر دو دستش در آن سوی آینه در دستان مادرش بود و نگاه از آن دو بر نمی داشت. سرش را نیز عبور داد و مشتاقانه به سمت مادرش رفت تا او را در آغوش بگیرد ولی درست در همان لحظه تصویر آنها از جلوی چشمانش محو شد و کم کم فضای آشنای اتاق خود در منزل خاله اش جای آن را گرفت. آفتاب از پنجره به درون اتاقش تابیده بود و چشمانش را میزد. هدویگ سرش را بین بالش گذاشته بود و خوابیده و بود و کتابها و قلم و دواتش هر یک سویی افتاده بودند.صورتش کاملاً خیس اشک بود. سعی کرد چشمانش را ببندد و ادامه آن خواب دوست داشتنی را ببیند اما صدای جیغ های خاله جانش که نام او را صدا میزد آرامشش را می گرفت. با ناراحتی از جا بلند شد تا روز دیگری را در آن خانه شوم شروع کند

به به ... ! فیض بردیم از این پست زیبا!
همه چیز پستت با هم جور بود .. توصیفات صحنه و روند داستان ... از تخیل زیبایی استفاده کرده بودی ... اینکه هری واقعاً آرزوی دیرینه اش رو نمایان کرده مثبت ترین نکته پست و داستان بود.

چیز دیگه ای نیست فقط در مورد پایان پست هست ... ببین دیگه یک جوری مثلاً از خواب بیدار شدن در اتمام داستان دیگه از کار افتاده و تقریباً تکراری شده.بهتره یک جوره دیگه به انتها میرسوندی پستت رو
در کل خیلی خوب بود.

با احترام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/7 22:41:53
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1386 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خب سوژه جدید برای شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی :
عکس مربوطه

سعی کنید که نمایشنامه تون حد الامکان به عکس مربوطه نزدیک باشه و سعی کنین که زیاد از موضوع دور نشید.
افراد ایفای نقش هم اگر پستی در این تاپیک بزنند نقد خواهد شد.

با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1386 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای زوزه گرگهای وحشی،که از دل جنگلی تاریک با درختانی کهن،وحشتی غریب را در دل افراد بوجود می آورد.
هری پاتر به سوی قلب جنگل حرکت میکرد و هر از گاهی برای ثانیه ای می ایتاد تا بفهمد کسی او را تعقیب میکند یا نه؟
چند روز پیش یکی از افراد مورد اطمینان به وی گفته بودند که در جنگلهای آلبانی یکی از جان پیچهای ولدمورت قرار دارد،بهمین دلیل هری اکنون در این جنگل تاریک به سوی مقصدش که تنها چند متر با آن فاصله نداشت حرکت میکرد.تنها چند متر دیگر تا بدست اوردن یکی دیگر از جان پیچهای ولدمورت.
از درون جنگل میشد کلبه کوچکی که توسط چند درخت محاصره شده بود را دید.
هری از هیجان نتوانست خود را کنترل کند و با سرعت بسوی کلبه رفت،درون کلبه خالی بود و هیچ چیز جز یک صندوقچه قدیمی که بر روی چهار پایه ای قدیمی تر قرار داشت دیده نمیشد.
هری صندوقچه را که کمی بزرگتر از یک توپ بیس بال بود را در دست گرفت،بدون هیچ فکر در آن را گشود.
ناگهان نور شدیدی از درون صندوق کوچک به بیرون تابید،نور انقدر زیاد بود که هری مجبور شد چشمانش را ببندد.
سرمایی عجیب،وحشتی قدیمی،بوجود امدن حس نا امیدی در درون افارش تنها به یک چیز اشاره میکرد.و انهم دیوانه سازها بود.
در افکارش خود را میدید که وقتی چشمانش را باز میکند دور تا دورش را دیوانه ساز ها فرا گرفته اند و میخواهند روح او را از وی جدا کنند.
هری در دلش آرزو میکرد که اشتباه فکر کرده باشد،به ارامی چمانش را باز کرد،تعجب اولین چیزی بود که در چهره اش بوجود امد.
او از جنگل به بیرون رانده شده بود،به جای اولش.
به درون صندوقچه که دیگر نوری نداشت نگاه کرد،درونش یک گردنبند بود .هری به ان دست نزد زیرا ممکن بود دارای تلسمی مرگبار باشد.تا اینجا هم شانس اورده بود که صندوقچه دارای طلسمی مرگبار نبود.
اینک میتوانست به خانه دوازده میدان گریمالد آپارت کند و در آنجا به کمک دیگر دوستانش این جانپیچ را نابود کند.

خب خب خب!
ببین پستت خوب بود ... سوژه جالبی داشت و خوب هم پرورش یافته بود.
غلط املایی زیا داشتی همینطور غلط گرامری ... مثلا به این جمله نگاه کن:
صدای زوزه گرگهای وحشی،که از دل جنگلی تاریک با درختانی کهن،وحشتی غریب را در دل افراد بوجود می آورد.
این جمله اول رولت بود و خوب از نظر جمله بندی مشکل داشت ... همینطور تلسمی : طلسمی . و این در حالیه که باز هم طلسمی رو نوشتی و این بار درست نوشته بودیش ... در کل این مشکلات همش با یک بار خوندن پست برطرف میشه.
توصیف صحنه ات هم خوب بود ... و چون قبلاً عضو ایفای نقش بودی یکم ارفاق میکنم ولی این پست جای کار زیادی داشت و معلوم بود که با عجله نوشته شده.
تائید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/5 13:39:32
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1386 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ به طرف هری آمد ولی هری وردی را به طرفش فرستاد اسنیپ بر روی زمین افتاد . هری به کنار پنجره رفت ، صحنه ای عجیب دید ، اعضای محفل ققنوس در حال جنگیدن با مرگ خوارها بودند.هری نگاهی به اسنیپ انداخت که تازه از روی زمین بلند شده بودو به طرف هری می آمد .هری بار دیگر افسونی را به طرف اسنیپ فرستاد اما ایندفعه اسنیپ آماده بود و طلسم را به گوشه اتاق کمانه کرد . در همان لحظه چند دیوانه ساز از پنجره باز اتاق داخل شدند . هری سپر مدافعی را به طرف دیوانه ساز ها فرستاد اما توده ای از بخار شد که از ته چوبدستی بیرون آمد .هری باید به چیزی خوشایند فکر می کرد : وقتی ولدمورت را شکست می دهد . آره این موضوع خوب بود بنابراین هری به این موضوع تمرکز کزد و دوباره سپر مدافعی را اجرا کرد و ایندفعه گوزنی از ته چوبدستی هری بیرون آمد و به طرف دیوانه ساز ها رفت و باعث شد دیوانه ساز ها از پنجره بیرون بروند .هری به اسنیپ اشاره کرد و به گوزن گفت :

- به طرف اون

گوزن به طرف اسنیپ رفت و باعث شد افسونی که اسنیپ به طرف هری فرستاده بود به گوزن برخورد کند .هری به طرف در دوید .اسنیپ یک قدم برداشت ولی گوزن جلویش را گرفت . هری از موقعیت استفاده کرد و با عجله از اتاق بیرون رفت . در راهرو تانکس با دو مدگ خوار در حال جنگ بود . هری از کنار آن ها گذشت . یکی از مرگ خوارها که هری را دیده بود جلوی هری گرفت . هری افسونی را به طرف مرگ خوار فرستاد و او هم آن طلسم را دفع کرد . یکی از طلسم ها از کنار گوش هری گذست . هری جادو سکتو سمپرا را روی مرگ خوار اجرا کرد ناگهان زخمهایی در بدن مرگ خوار بوجود آمد و خون مانند فواره از بدن مرگ خوار بیرون زد .

هری از روی جسد مرگ خوار که هنوز خون از بدنش خارج می شد رد شد .در همان لحظه اسنیپ از اتاق بیرون آمد و نگاهی به راهرو انداخت وقتی هری را دید به طرفش آمد در بین راه چند طلسم را به طرف هری فرستاد ولی هری جاخالی داد . اسنیپ وقتی جسد مرگ خوار را دید به خشم آمد و طلسم سکتو سمپرا را به طرف هری فرستاد . با خوش شانسی طلسم از کنار گوش هری رد شد . هری به طرف پله ها دوید . پایین پله ها غوغایی بر پا بود . کینگزلی شکلبولتبا دو مرگ خوار در حال جنگ بود .هری به پایین پله ها رفت ( سه پله آخر را پرید ). در خانه باز بود هری نگاهی به بیرون از خانه انداخت ، آقای ویزلی با یک مرگ خوار در حال جنگ بود در کنار او مودی با دو مرگ خوار داشت می جنگید . هری از کنار گینگزلی گذشت و به نشیمن رفت . آنجا هم دست کمی از بیرون از نشیمن نداشت . آنجا لوپین با دو مرگ خوار در حال جنگ بود . یک مرگ خوار می خواست از پشت به لوپین حمله کند . هری به طرف مرگ خوار دوید اما پایش به چیزی گیر کزد و به زمین افتاد . مرگ خوار که متوجه آمدن هری شده بود چوبدستی اش را به طرف هری گرفت و جادوی بی کلامی را به طرف هری فرستاد . هری بدون نگاه کردن به چیزی که باعث افتادنش شده بود به طرفی غلتی زد و از زمین بلند شد . هری طلسم شومی را به مرگ خوار فرستاد و قبل از اینکه مرگ خوار ضد طلسمی را بر زبان بیاورد، جادوی هری به سینه اش یرخورد کرد و باعث شد مرگ خوار به سمت دیوار پرتاپ شود و پس از برخورد به دیوار بی هوش بر روی زمین بیافتد.در آن لحظه لوپین جادویی را به طرف دو مرگ خوار فرستاد و آن را نقش زمین کرد .

پستت از چند لحاظ مشکلات اساسی داشت!
1.پستت رو با عجله نوشته بودی و بعد از نوشتن دورش نکرده بودی و این یعنی اینکه دارای غلط املایی زیادی هست رولت!
مثلاً : مدگ خوار ----‍>مرگ خوار

2.پستت فقط توصیف بود! فقط یک دیالوگ نصفه و نیمه تو پستت وجود داشت و اصلاً حال و هوای جنگ رو نتونسته بودی خوب توصی کنی ... مثلاً ما تو کتاب دیدیم که اسنیپ به این راحتی ها طلسم نمیخوره ولی این در حالیه که اسنیپ خیلی راحت نقش بر زمین میشه .
بعدش هم که میبینیم نوشتی که هری یک مرگ خوار رو میکشه ولی تو کتاب توصیف شده که هری از کشتن ( چه خوب و چه بد ) متنفره!

3. روند داستان به پایان رساندن و آغاز پست هر سه دارای مشکل بود...!
برای آغاز داستان معلوم نبود که مرگ خوار ها چجوری شده که به محفلی ها حمله کردن ... در روند داستان هم معلوم نشود که جنگ کجا بود ... اگر توی بارو بود بارو اونقدر بزرگ نبود که هری اینقدر مسافت توش طی کنه! پایان پستت هم اصلاً جالب تموم نشده بود... هیچ سرنوشتی برای پستت معلوم نبود.
بهتره یک بار دیگه بنویسی.

تائید نشد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/7 15:48:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1386 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
متن زیر کتاب هفتم را افشا میکند لطفا اگر کتاب را نخوانده اید این نوشته را نخوانید.

[spoiler=متن هري با توجه به افشا سازي در اسپويلر قرار گرفت] پسر از سر میز بلند شد. موهای طلاییش را به کناری زد و صاف به سمت در رفت. مادر حرکتی کرد تا جلویش را بگیرد ولی پدر نگاهی به طرفش انداخت که در دم سر جایش نشست. در حالیکه پشتش به پسر بود گفت:
- یعنی اینقدر از ما متنفری؟
پسر لحظه ای در قدم هایش ناهماهنگی دیده شد ولی دوباره توانست نظم گامهایش را بدست آورد. از آستانه در و سپس از راهرو گذشت و به پشت منزل رفت نمیخواست پیش آنها غیب و ظاهر شود.

چرا نمیخواستند بپذیرند. آنها به انتها رسیده بودند. تمام چیزی که فکر میکرد افتخار است از دست رفته بود. افتخار چه چیز پوچ و تو خالی و مسخره ای. پسر همیشه زنده حال به پسر همیشه مشهور بدل شده بود با تمام افتخاری که میخواست داشته باشد یا شاید هم به زور به گلویش فرو میکردند. این همه او را بازی داده بودند. پدرش، مادرش آن کسی که از بردن اسمش متنفر بود. همه برای هیچ. نمیخواست هیچ کدام را دوباره ببیند کسانی که دل به موجودی بسته بودند که باور نداشتند هرگز نابود شود. ولی شده بود و چه آسان خود و تمام نوکرانش را به زیر کشیده بود. حالا چه میکردند؟ داولیش و مکنیر کجا بودند گری بک مرده بود؟ کسی که حتی بین تبار خود هم جایگاهی نداشت. جادوگران که جای خود داشتند.
ولی در مورد خودشان چه میتوانست بگوید؟ آیا آنها کمک کرده بودند؟ اصلا میخواستند کمک کنند؟ ولی مثل سوسکی در این اجتماع پذیرفته شده بودند. فقط برای حفظ یک خانواده که حالا او به همش میزد. به سوال پدرش فکر کرد آیا از آنها متنفر بود؟ نمیتوانست این احساس را به تنفر تعبیر کند چیزی بین ممنون بودن و انزجار بود.
پدرش او که همواره برایش سمبل قدرت و زیرکی بود. هم او با خفت و خواری برگشته بود و حالا خود او با خفت از پیش آنها میرفت نمیدانست واقعا دوست دارد یا نه؟ ولی در این دنیای بزرگ حالا که هیچ لرد تاریکی وجود نداشت قطعا برای یک نوجوان شروع جدیدی را میشد تصور کرد یا حداقل تنها راه و دلخوشیش همین بود. بله میرفت تا هر چه پیش آید.
دراکو مالفوی کنار فواره رسید. از میان طارمی های مجلل نگاهی به درون اتاق انداخت انگار اصلا از جایشان حرکت نکرده بودند ولی او تصمیمش را گرفته بود چوب جادویش را بلند کرد و در آن نقطه چرخید. فشار تاریکی را روی خود حس میکرد.[/spoiler]

به...وب مستر کجا اینجا کجا؟
بهتری دیدم پست همه رو در اینجا نقد کنم...
پست شما در عین کم خط بودن بسیار جذاب و خواندنی بود... من هم با این طرز نوشتن موافقم ... نباید تو رولی که مینویسیم حتماً یک اتفاق هیجان انگیزی افتاده باشه ... میتونه حتی خاطرات یک شخصیت در کتاب باشه دقیقاً مثل پست شما.
تنها مشکلی که داشت فقط پاراگراف بندیش بود.
و از لحاظ توصیف صحنه ها و زنده کردن رول بسیار عالی عمل شده بود.

با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1386/7/3 21:49:13
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/3 22:19:57
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/4 16:50:52
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1386 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت آن شب تاریک را فقط صدای قار و قور بلند شکم رون می شکست.او در حالی که در چادر قدم می زد به یکی از صندلی های راحتی قدیمی پرکینز لگدی زد و با عصبانیت به هری و هرمیون گفت : پس چی شد؟مگه قرار نبود در اولین فرصت یه غذای خوب بخوریم؟من غذا می خوام! هرمیون که مشغول خواندن قصه های بیدل شاعر بود گفت:بله قرار بود غذا تهیه کنیم ولی از کجا ؟ توی این جنگل ما از کجا می تونیم غذا پیدا کنیم؟ سپس چند صفحه از کتاب را ورق زد و ادامه داد:مگه این که امشب به یه جای دیگه بریم. رون بلافاصله گفت : باشه هر جا که می خوای بریم فقط جایی باشه که بشه توش غذا پیدا کرد.دارم از گرسنگی می میرم!
سرانجام شب را به نزدیکی شهری بزرگ با ساختمتن های بلند رفتند. هری با وجود خطر بسیار در زیر شنل نامریی به شهر رفت تا برای آن شب غذایی پیدا کند و شکم گرسنه ی رون را التیام بخشد. اما هنوز به داخل شهر نرفته بود که از دور مه غلیظی دید و سرمایی آشنا به درونش نفوذ کرد.اما هری به راهش ادامه می داد و با خود می گفت : آروم باش یه ذره سرما که چیزی نیست! تازه اگر هم همونی باشه که فکر می کنی جای نگرانی نداره تو می تونی باهاشون بجنگی. می تونی یه سپر مدافع قوی درست کنی که همشونو فراری بده.
اما هر چه بیشتر پیش می رفت مه غلیظ تر و سرما شدید ترمی شد و صدای جیغ در گوش هری بلند تر.
ناگهان هری ایستاد. از گوشه و کنار دیوتنه ساز ها نمایان می شدند و به طرف او می آمدند! خدایا چقدر زیاد بودند. دور تا دورش را دیوانه سازها فرا می گرفتند. معطل نکرد. چوبدستی اش را بالا برد و با اطمینان گفت : اکسپکتو پاترونوم! اما…اما گوزن شاخداری که انتظارش را می کشید نیامد! باز هم گفت : اکسپکتو پاترونوم ! اکسپکتو پاترونوم! ولی باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. دیوانه ساز ها نزدیک و نزدیک تر می شدند و او را دوره می کردند. هری نعره زد : اکسپکتو پاترونوم…اما.
صدای جیغ بلندو بلند تر مشد و در همان حال صدای قهقهه ی وحشتناکی گوشش را پر می کرد. می توانست دیوانه ساز ها یی را ببیند که جلو و جلو تر می آمدند. دیگر هیچ امیدی نبود. زندگی او همان جا به پایان می رسید و کس دیگری ولدمورت را می کشت…
و ناگهان سرما کم شد! دیوانه سازها در حال پراکنده شدن بودند که هری آن را دید. یک گوزن نقره ای ماده با نوری خیره کننده در آن تاریکی به سویش می آمد و دیوانه سازها را دور می کرد!...

پست خوبی بود.در عین کوتاه بودن به داستان رسیده بودی ...
یک چند تایی عیب داری که میگم:
1.ببین یک راست رفته بودی سراغ سوژه اصلی ... به نظرم پستی موفقه که سوژه خهای جانبی هم داشته باشه.البته چون میشه گفت که اولین پست رولت هست میشه گذشت از این موضوع.
2.کاشکی صحنه سازی بیشتری میداشتی ... صحنه سازی هم یکی از عوامل موفقیت یک رول خوب هست.

البته نکته ی خوبی که پستت داشت این بود که طبق روال عکس جلو رفته بودی.... در کل خوب بود.
تائید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط narcissa black در 1386/7/3 21:24:18
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/3 21:24:23
((شعار ما: راحتی دوری از خطر معاشرت با کله گنده ها))!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1386 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با عصبانیت کلاس معجون سازی را ترک کرد.
رون همینطور که دست هرمیون را میکشید و از کلاس بیرون میامدند گفت: " هری، هری صبر کن."
آندو خودشان را به زحمت از بین بچه ها به هری رساندند.
هرمیون گفت:" هری تو نبایداز حرفای اون ناراحت بشی، همه می دونن که او ن با تو خوب نیست ."
هری گفت : "اسنیپ اصلا برایم اهمیت نداره من از غیبت هاگرید نگرانم، فکر می کنم به کمک احتیاج داره ."
رون چون میدانست هری چه می خواهد بگوید با ناراحتی گفت : " نه هری، هاگرید قویه هر جا باشه می تونه از خودش محافظت کنه، مطمئنم یک کاری براش پیش اومده که چند روزه غیبش زده، اون الان هر جا هست خوشحاله."
هری گفت : " رون اون بدون اطلاع جایی نمیره از اون روزی که گفت می خوام برم به گراپ سر بزنم دیگه دیده نشده ، اگه فکری توی کله اش بود حتما بهمون می گفت ، مگه نه هرمیون؟ "
جوری به هرمیون نگاه کرد که می خواست از او طرفداری کند. هرمیون آهی کشید و گفت : " آره حق با هریه ، رون منم خیلی میترسم که شب بریم توی جنگل ممنوعه پیش گراپ ، ولی خوب ممکنه هاگرید توی دردسر افتاده باشه"
با حرفی که هرمیون زد دهن رون بسته شد ،چون مطمئن شد که نمیشه اونا رو منصرف کرد.
***
شب توی خوابگاه وقتی همه رفتند خوابیدند هری و رون و هرمیون شنل نامرئی را روی خودشون کشیدند و چون هر سه به زحمت جا میشدند حسابی به هم چسبیده بودند و آرام راه می رفتند تا دیده نشوند. دوباره به کلبه ی هاگرید سر زدند چون ممکن بود برگشته باشد؛ ولی هاگرید نبود بنابراین رفتند داخل جنگل، شنل را کشیدن کنار و هری آنرا توی کیفش گذاشت. خیلی تاریک بود ،نور چوبهایشان فقط جلویشان را روشن میکردواز تاریکی اطراف چیزی رو روشن نمیکرد.
رون به آرامی شروع به صحبت کرد:"بچه ها بیاین برگردیم،بهتره بریم به دامبلور بگیم بیاد دنبالش."
هری گفت:"دامبلدور چند روزه که توی هاگوارتز نیست،نگو که اینو متوجه نشدی! تا بخوایم صبر کنیم که اون بیاد ممکنه دیر بشه."
هرمیون گفت:"رون آروم باش،منم میترسم،الان میرسیم پیش گراپ"
رون گفت:"آره،بدم ازش میپرسیم ؛عزیزم ببخشید شما میدونید هاگرید کجاست؟مگه اون کله پوک میفهمه ماچی میگیم؟!"
هری گفت:"رون ساکت شو،فکر کنم صدایی شنیدم!"
نگرانی وترس بیشتر ازقبل توی چهره رون وهرمیون نمایان شد،به همدیگر نزدیکتر شدند و نور چوبهایشان را بین درختها چرخاندند تا اطراف را بهتر ببینند .ناگهان چند عنکبوت بزرگ از بین درختها بیرون آمدند.رون شروع به فریاد زدن کرد.
هری گفت:"ازاین طرف،زود باشید."
وسه تایی شروع به دویدن کردند.
هرمیون باحالت فریاد گفت:"تا کی میتونیم بدویم اونا دارن بهمون میرسن!"
هری ایستاد و چوبش را به طرفه آنها گرفت و گفت:"اینسندیو"
طلسم هری به یک درخت خورد صدای انفجار بلندی آمد و درخت آتش گرفت ،شعله های آتش باعث شد عنکبوتها دنبالشان نکنند،ولی باد آتش را به طرف آنها کشید.
شروع به دویدن کردند و هرمیون فریاد زد و گفت:"هری این چه طلسمی بود!چرا اونارو بیهوش نکردی؟"
هری گفت:"اولین چیزی بود که یادم اومد ."
همینطور که میدویدند ناگهان عنکبوتها در جلویشان ظاهر شدند ،فریاد کشیدن و جهتشان را عوض کردند ولی رون پاش به چیزی گیر کردو افتاد،یکی از عنکبوتها درست بالای سرش بود،رون چشمهایش را بسته بودوفریاد میزد.
هرمیون ایستادوجیغ زدوچوبش را به طرفه عنکبوت گرفت و گفت:" استوپیفای"
ولی نور قرمز رنگ به عنکبوت نخورد واز کنارش رد شدچند تاعنکبوت هم دور هری وهرمیون رو گرفته بودند،ناگهان صدای وحشتناک شکسته شدن درختها آمد،عنکبوتها ترسیده بودند خودشان را جمع کردند و دور شدند.هری و رون وهرمیون که حالا سه تایی به هم چسبیده و ترسیده بودند،اطراف را با وحشت نگاه میکردند .هاگرید از بین درختها
بیرون آمد وگفت:"شما سه تا اینجا چیکار میکنید؟چی شده بود فریاد میزدین،صدای انفجار مال چی بود؟"
هر سه تا با تعجب به هاگرید نگاه کردند اون حالش خوب بودولی خسته به نظر میرسید.
هری گفت:"تو چند روزه که نیستی!ما نگرانت بودیم ،اومدیم دنبالت،عنکبوتها دنبالمون کردند من هم یک طلسم آتیش فرستادم ویک درخت آتیش گرفت."
هاگرید با ناراحتی گفت:"پیش گراپ بودم،اون حالش خوب نبود منم پیشش موندم تا ازش مراقبت کنم.در هر صورت هر اتفاقی هم که افتاده بود شما نباید تنهایی می اومدین اینجا!"
هرمیون با حالت دلسوزانه گفت:"گراپ چطوره؟"
هاگرید که چهرش مهربان شده بود گفت:"خوبه،الان هم همینجاست،من وقتی صدای انفجار و فریاد شنیدم با گراپ اومدیم اینجا ،میخواین ببینینش؟"
رون با عجله گفت:"نه بهتره مزاحمش نشیم،اون باید استراحت کنه،تازه الان که فعالیت هم داشته!بهتره راحتش بزاریم."
هرمیون گفت:"آره اینجوری بهتره."
هر سه خوشحال شدند که دیگه هاگرید اصرار نکرد.
هاگرید گفت:"بچه ها خیلی ممنون که انقدر به فکر منید ولی خیلی کارتون خطرناک بود ،باید قول بدین دیگه همچین کاری نکنید ،حالا هم پاشید شمارو ببرم بیرون از جنگل ممکنه دوباره سرو کله ی خانواده ی آراگوگ پیدا بشه؟"
رون از جاش پریدو گفت:"آره بهتره زود برگردیم."
--------------------------------------------------------------------

اهم اهم...!
خب اوایل داستان دیالوگ ها گفتاری و روند داستان نوشتاری بود که یک چیز معمول و مطلوبی بود ولی از پاراگراف دوم به بعد هر دو روش ( دیالوگ ها و صحنه سازی ها ) به صورت گفتاری نوشته میشه و این 50 درصد پست رو خراب میکنه!
صحنه سازی خوب بود ولی در کل وقتی که هری و رون و هرمیون وارد جنگل میشن خیلی سریع وقایع پیش رفته بود و منو یاد کتاب های داستان کودکان مینداخت ... اگر یکم حواشی رو بهتر توصیف میکردین و هر اتفاقی رو براش دو سه خط توضیح میدادین خیلی خوب بود و از این حالت تند روی خیلی بهتر میشد.

نکته ی بعدی که حائز اهمیت بسیاری هست عکس مربوطه اصلا و ابدا ربطی به داستان شما نداشت!در عکس هری بود و دیوانه ساز ها ... باید حداقل یک جنگی رو بین این ها توضیح میدادی... بهتره یک پست دیگه بنویسی

تائید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/3 21:10:30
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 31 شهریور 1386 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری.رون .هرمیون وجینی در حیاط خانه ی ویزلی ها در حال کوییدیچ بازی کردن بودند.حالا دیگه اونها نمی توانستند عادلانه یار کشی کنند چون حالا دیگه جینی ورون برای خود بازیکنان خوبی بودند وهرمیون هنوز به اون صورت بازی بلد نبود برای همین معمولا هری و رون با هم بودند وجینی وهرمیون باهم. نتیجه 20-20 مساوی بود .هری تمام تلاش خود را می کرد ولی هرچه او گل میزد در اون سمت یا جینی گل می زد یا هرمیون جلو میامد وضربه می زد البته ضربه های او خیلی ارام بود ولی برای اینکه دل او نشکنه رون اجازه می داد توپ توی دروازه جای بگیره.اونها در حال بازی بودند که خانم ویزلی آنها را برای ناهار صدا زد همین که هری ورون برگشتند تا ببینند خام ویزلی چی می گه جینی توپ رو توی حلقه ی وسط جای داد به این ترتیب هری ورون اونروز بازی را باختند سر ناهار هم همش بحث در مورد بازی بود هری ورون عقیده داشتند که اونها با نامردی بازی رو بردند ولی جینی همش می گفت: باید حواستون رو جمع می کردین حالا هم که باختین تقصیر خودتونه ولی از نظرهرمیون هم بازی کوییدیچ احمقانه بود و هم صحبت کردن درباره ی اون.به این ترتیب اونها ونروز را پشت سر گذاشتند این یکی از معدود روز هایی بود که اون ها بدون هیچ اتفاق بدی پشت سر گذاشتند.

دوست عزیز!
ویرایش پست قبلی رو بخون و بر اساس اون پستت رو بنویس!

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/7/1 16:21:52
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1386 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هری تا موقع استراحت به این فکر میکرد که جان پیچ احساسی دارد یعنی وقتی ولدمورت عصبانی یا خوشحال میشود جان پیچ طوری عمل میکند که هنگام مواجه شدن هری با مشکل او نتواند چوبدستی اش را به کار بیندازد و در نتیجه صدمه ببیند.چرا وقتی دامبلدور داشت جان پیچ را نابود یا از بین میبرد توانست از چوبدستی اش استفاده کند یا اینکه هری باید ان قاب اویز را هیچ گاه به گردن نیندازد یا چوبدستی هری جوری است که وقتی وجود جان پیچی را حس میکند تسلیم شده و قادر به انجام و پرتاب طلسمی نیست. اما وقتی رون نیز در زمانی که چادرشان را در دشتی برپا و او برای تهیه ی غذا داوطلب شد و در مقابل چندین دیوانه ساز قرار گرفت نتوانست طلسمی اجرا و از خود دفاع کند چون او نیز قاب اویز را به گردن داشت .هری نتوانست رضایت مند بخوابد از وقتی که از دره ی گودریک امده بوند او کابوسهایی وحشتناک میدید.
صبح شده بود .هری اندامش را تکانی داد و کش و قوسی به بدن داد تا شاید خواب از سرش بپرد .چشمش را با دست مالید .در ان چادر سرد و نیمه تاریک هیچ چیز جز دو دوستش پدیدار نبود که ان دو را نیز تار میدید.عینکش را به چشمانش زد و به طرف دستشویی رفت بعد از شستن دست و صورتش نگاهش به قاب اویز افتاد که روی زمین بود که از روی تختی که هرمیون روی ان میخوابید افتاده بود .وسوسه شد تا ان را دور گردنش بیاویزد
چون از قرار معلوم نه رون و نه هرمیون صلاحیت لازم را برای نگهداری ان نداشتند. ان را در دستانش گرفت و دور گردن انداخت .احساس بسیار عجیبی داشت .خیلی دوست داشت بیرون برود و غذایی تهیه کند.احساس لذت بخشی بود.اماده برای رفتن شد اما معلوم بود دلش نمیخواد بیخبر برود.به رون و هرمیون
نگاهی انداخت.
صورت گل انداخته ی هرمیون خنده دار تر از لبخند ملیح رون بود که با لبخند لاکهارت شباهتی دورادور داشت .رون طوری خوابیده بود که صورتش به سمت هرمیون انگار چشمکی مانند ستاره ی دنباله دار میزند که یک لحظه ظاهر و یک لحظه ناپدید میشود .هری کاغذ پوستی اش را از داخل کیف هرمیون در اورد که یکی از 20 کاغذی بود که برای مقاله نویسی درس های دفاع دربرابر جادوی سیاه و تغییر شکل بود .قلم پرش را دراورد و نوشت:
هرمیون و رون عزیز
من دارم میرم تا دهکده غذایی تهیه کنم .نگران من نباشید.رون
عزیز من چوبدستی ات را میبرم و خوب نگهداری میکنم که
اسیبی به ان نرسد.
هرمیون تا موقع برگشتن وسایل صبحانه را اماده کن که با دست
پر میایم.راستی من جان پیچ هم با خودم میبرم تا برای شما
دردسر ساز نشه.
از طرف هری
هری کاغذ پوستی را در کنار رون گذاشت و چند سیسی از معجون مرکبی که هرمیون از مودی کش رفته بود نوشید و به
راه افتاد.در راه به این فکرمی کرد که اگر برای ان ها اتفاقی بیفتد
چه؟پس می بایست سریع تر بجنبد.هری به یک پیرمرد میان سال تبدبل شده بود که 10 کیلو اضافه
وزن داشت و موهای جوگندمی اش گیس کرده بر روی پشتش تلو تلو میخورد .وکت و شلوار قدی می اش با پیراهن ابی موگولی اش ست بود.چشمانش از حدقه به بیرون میزد وابرو های پر پشتش نشانی از غرور و مردانگی میداد .صورت بدون سیبیلش او را به یاد اقای ویزلی می انداخت.
وقتی به دهکده رسید و مغازه هایی را میدید که بیشتر به مغازه ی ویزلی ها شباهت داشت.خفاشی بر روی یکی از مغازه ها بود که گاه به گاه بالش را تکان داده و گرده های جادویی را در اطراف پخش کرده که نشان دهنده ی جمله ای است یکی از ان جمله ها بدان معنی بود:
از ما خرید کنین تا یه وقت اسیب نبینین
هری از ان مغازه دور شد تا یک وقت اسیبی نبیند.
وقتی در طول جاده راه میرفت احساس عجیبی داشت .سردش بود و احساس پوچی میکرد .چرا؟
-لباس نمیخوای اقا؟ردای جدید دارم ...فقط 1 گالیون
هری با اضطراب تمام و با صدای کلفت گفت:
- ..نه ...برو..ممنونم
ان مرد دور شد اما موقع رفتن چشمکی به هری زد .هری تا ان موقع ادمی به این وضع ندیده بود.ردای عجیبی در تن داشت و صورتش ..انگار طلسمی مرگبار به صویش فرستاده بودند .چیزی به هری گفت او را تعقیب کن.
هری به هیچ چیز جز ان مرد فکر نمیکرد چون به طور عجیبی به او نگاه میکرد و تنها کسی بود که لباس ردای فروشی اش را به او تعارف کرد .هری ان مرد را دید که از جاده ی فرعی ای از دهکده خارج شد ...
هری با سرعت زیاد او را تعقیب کرد به حصار هایی رسید که در قدح اندیشه ی دابلدور شبیه به جاده ی خانه ی ماروولو بود امانگاهی به اطرافش کرد ...بله انجانبود ...طول جاده را طی کرد اما ان مرد را نیافت و به دهکده ای نگاه کرد که از او فاصله ی زیادی دارد . در این فکر افتاد که ان مکان را ترک کند...
اما ناگهان صدا هایی عجیب امدند و کسانی نزدیک هری میشدند او تا ان لحظه احساس پوچی را بیشتر حس میکرد .بدنش رو به انجماد و دندان های درشتش که به دندان های اسب ابی شبیه بود فشرده میشد.
هری به دامنه ای رفت که صدا از انجا میامدند.
انجا تاریک بود خیلی تاریک و در ان افتاب سوزان این امری
طبیعی نبود .دامنه کوه ان قدر تاریک .
هری جلو رفت تا نگاهی به ان اطراف بیندازد .چیزی را دید که
ایکاش نمیدید او تک و تنها در میان تعداد زیادی دیوانه ساز
گرفتار شده بود ان مرد تله بود و چگونه او را شناخت .ایکاش
از چادرش بیرون نمیامد اما از این خوشحال بود که نامه ای
برای دوستانش گذاشته است .اما ان ها که خبر نداشتند او
کجاست در میان دامنه ی کوهی که همه اش را سیاهی در بر
گرفته .
هری احساس میکرد هیچ چیز نیست و در حالی که از دست
دیوانه سازی فرار میکرد که به طرف او می امد ناگهان
چوبدستی رون را بیرون کشید و فریاد زد :
-پروتگو لوموس
اما اتفاقی نیفتاد به فکر قاب اویز افتاد که به قلبش چسبیده بود و
نمیتوانست ان را در بیاورد .به هرجا میجست ناگهان دیوانه
سازی جلویش را میگرفت .
طوری شد که دیوانه ساز ها به صورت دایره واری او را
محاصره کردند و او نمیتوانست کاری کند اولین دیوانه ساز
نزدیک او شد و هری چندین طلسم را بر زبان اورد اما بی فایده
بود .
بوسه ی اولین دیوانه ساز بی فایده بود چون هری خود را به
طرف سنگریزه ها پرتاب کرد و نگذاشت روحش را از او
بگیرد .دومین دیوانه ساز به طرف او امد دستان مومیایی شکلش
را دراز کرد تا بوسه ای به هری بزند اما هری این بار نیز خود
را کشان کشان به طرف روشنایی برد اما نتوانست خود را به ان
برساند و دیوانه ساز بوسه ای به او زد و هری وجودش را
کدری و پوچی فرا گرفت دیگر زمان وداع بود . دیوانه سازها
نزدیک و نزدیکتر میشدند تا بوسه ای بر هری بزنند .انگار
عطش روح ان ها زا مست کرده بود و هری کمکم از حال
میرفت .
-پروتگو لوموس
هری صدای اشنایی را شنید .هرمیون در طول دامنه پیش میامد
و رون نیز ژولیده نزدیک میشد .طلسم هرمیون به مرگخواری
خورد که بر هری بوسه زده بود .هری با شدت تمام روی زمین
افتاد .نیمه بیهوش بود چیزی دستش را فشرد بعد رها کرد .
چوبدستی در داخل دستش نبود .رون ان را برای محافظت از
هری گرفت صدای طلسم ها گوش هری را می ازرد .همه جا
تار بود و فقط سیاهی دیوانه ساز ها معلوم بود او نمیتوانست
درست ببیند دستی به چشمش زد و دید عینکش نیست و وقتی ان
را پیدا و به چشم زد ناگهان تعجب کرد ان سیا هی ها دیگر
نبودند و فقط هرمیون و رون در کنارش بودند.
-حالت خوبه ...چقدر من و رون توصیه میکنیم تو تنها بیرون
نری واسه چیه؟ ...واسه اینه که تو رو به مقصودت برسونیم ...
اگه اونا به تو اسیب میرسوندن چی؟
-هرمیون بس کن دیگه حال هری رو نمیبینی ؟
-چرا؟میبینم ...اما
-تو رو جان مرلین ساکت باش ببینیم حالش چه طوره؟
-من خوبم...فکر میکنم تله بود
-چی میگی
هرمیون ناگهان تعجب زده بلند شد.
-راست میگم...یه نفر داشت به من ردا میفروخت ...حالت عجیبی
داشت منم اونو تعقیب کردم و به این روز افتادم .
-نکنه مرگخوار...
رون از روی ترس این را گفت.
-نه ...لرد میخواد خودش هری رو ....ولش کن از دست تو رون
حالا بعدا تو چادر به این موضوع هم رسیدگی میکنیم
-راستی هری خیلی قیافه ی مزحکی پیدا داری با اون عینک
دایره ایت راستی این یارو که موی سرشو ریختی توی معجون
کی بود.
هرمیون در جواب رون گفت:
مال یه پیرمرد موگوله که دنبال زنش میگشت و من موی اونو
طوری بریدم که فکر نکرد از کجا بریده شده.فکر کنم قهرمان
بوکس بوده ...شما چی میگین؟
-رون گفت چی بوده؟
هری و هرمیون با هم داد زدن :
-هیچی
-رون راستی ببخشید من چوبدستی تو رو
-ولش کن رفیق
بعد ان سه به طرف چادرشان راه افتادند...
.........................................................................
تو رو خدا تایید کنین...من 3 تا پست زدم!!!
ببخشید عمودی شد نتونستم کارش کنم.....

محمد علی جیمز پاتر عزیز!
پستت بد نبود. کمی اول پستت تصعنی بود. بعد مگه کمی در مورد بعضی چیزها کم توضیح داده بودی.
مثلا چرا اونها به دره گودریک اومدن....مثل اینکه این ادامه پست قبلیت هست...
ولی در کل توصیفاتت خوب بود . موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/28 0:20:38
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/28 17:17:54
هری ا