جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مهر 1386 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید صفحه برای من باز نمیشه... می شه بگید این کدوم عکسه؟ همونه که اسنیپ علامت شوم روی دستش رو به کارکاروف نشون میده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do not pity the dead, Harry. Pity the living, and above all, those who live without love.

Albus Dumbledore

هيچ مي دا?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1386 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مهلت زدن نمایشنامه ها با عکس قبلی به اتمام رسید!
عکس جدید!

سعی کنید تا جایی که نمایشنامه اجازه میده به عکس مربوط باشه.
از قوه تخیلتون استفاده کنید نه از مطالب کتاب در غیر اینصورت نمایشنامه رد صلاحیت میشه.

با احترام فراوان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ولدمورت شكست خورده بود از اشباح تا سانتورها و جادوگرها همه و همه در هر گوشه اي از هاگوارتز به شادي مي پرداختند،جشن اصلي در سرسراي بزرگ هاگوارتز بود عده اي دور هري جمع شده بودند و از او تشكر مي كردند و بقيه به پايكوبي بر ميزهاي گروه هاي مختلف مي پرداختند.
هري با تقلاي بسيار زياد در حالي كه صورتش پر از عرق بود موفق شد بالاخره خودش را ار دست اين گروه ازاد كند.
در حالي كه پيش رون و هرميون بر روي نيمكت هافلپاف مي نشست ناگهان دلتنگي عجيبي به سراغش امد،دلنتگي براي دوستان تازه از دست رفته اش و خانواده اش : تانكس ، لوپين ، مودي ، فرد ، مادر ، پدرش و حتي اسنيپ و .....
احساس خود رو به هرميون و رون در ميان گذاشت كه هرميون با چهره اي غمگين و با بغض گفت:
-هري باور كن ما هم مثل تو دلتنگ اوناييم ولي...
هرميون باقي حرفشو خورد و سرشو پايين انداخت هري در اخرين لحظه جاري شدن اشكهاي هرميون را ديد و ترجيح داد اين بحث را ادامه ندهد به رون نگاه كرد رون به فكر عميقي رفته بود و هري مي دونست كه رون در فكر خودش به روزهاي خوشي كه با فرد بوده برگشته و انها را مرور مي كند ناگهان هري متوجه شد رون نيز ارام ارام اشك از چشمانش لغزيد و بر روي گونه هايش سرازير شد.
هري تصميم گرفت بيش از اين مزاحم بهترين دوستانش نشود و انها رو به حال خودشان بزارد و راهي براي دلتنگي خودش پيدا كند.
بي صدا به زير ميز رفت و شنل نامرييش را به روي خود انداخت و از زير ميز بيرون امد و ارام ارم از در ورودي به بيرون رفت و به سمت راه پله ها رفت.
حرف زدن با رون و هرميون به جاي اينكه حالش را كمي خوب كند بدتر هري را بيشتر بهم ريخت همين طور كه از پله هاي طبقات بالا ميرفت و در فكر فرو رفته بود ناگهان نوري بر صورتش افتاد و رفت هري كه به خود امده بود و متوجه نور شده بود كمي به عقب برگشت و دوباره نور شديدي بر صورتش افتاد نور چشمان هري را اذيت مي كرد و هري دستش را جلوي صورتش گرفت تا نور چشمانش را اذيت نكند و منبع نور را ببيند ولي باز موفق به ديدن ان نشد كمي جلو تر رفت و نزديك تر شد اتاقي را ديد كه در ان تا نيمه باز بود كمي جلو تر رفت و شدت نور كم شد و هري توانست درون اتاق را ببيند،در ان ايينه اي ديد كه بالافاصله ان ايينه را شناخت،ان ايينه ي ارزوها بود!!
هري ناگهان فكري به ذهنش رسيد و سريع جلوي ايينه قرار گرفت و چشمانش را بست و بعد چند لحظه حس كرد مي تواند انچه را مي خواست را در ايينه ببيند.
ارام ارام چشمانش را باز كرد و پدر و مادرش همراه با لوپين و تانكس و سيريوس و فرد و مودي و .... را همراه با لبخندي بر روي لبهايشان ديد.
اشك در چشماهايش جمع شد و به تصوير همه نگاه مي كرد به غير از تانكس و لوپين،سنگيني نگاه اندو را بر روي خود حس كرد و يك لحظه به تانكس نگاه كرد و سرش را پايين انداخت،از اندو شرم داشت.اشك از چشمانش جاري شد و همراه با گريه گفت :
- تانكس منو ببخش.
زانو زد و با صداي بلند گريه كرد .
يك لحظه احساس كرد يكي موهايش را نوازش مي كند و يكي دست بر روي شانه اش گذاشته است.
احساس كرد مادرش موهايش را نوازش مي كند سرش را بلند كرد ديد تانكس جلو امده و موهايش را نوازش مي كند و دست لوپين بر روي شانه اش است لوپين به هري خيره شده بود و صدايي در سرش پيچيد :
- هري مواظب تد باش.
هري صدا را شناخت،صداي لوپين بود.
صداي ديگري كمي بعد از صداي لوپين باز در سرش امد اين بار صداي فرد بود:
- كارت عالي بود هري،به همه بگو دوستشون دارم.
هري فقط اشك مي ريخت و به فرد نگاه مي كرد سري تكان داد هم براي لوپين وهم براي فرد.
مادر و پدر هري به پشت هري خيره شدند هري متوجه نگاه انها شد و به پشت سرش نگاه كرد و جيني را ديد كه در چهارچوب در به هري خيره شده و بي صدا گريه مي كند.
هري دوباره به سمت ايينه برگشت و ديد ليلي و جميز براي هري سري تكان دادند و لبخندي زدند سپس همه شستهايشان را براي رضايت از كار هري بالا اوردند،هري دريافت كه وقت رفتن است و به سمت جيني رفت و دست او را در دستانش گرفت و بو سه اي از لبهاي جيني گرفت و به سمت سرسراي بزرگ با هم حرگت كردند.


این بار پستت خیلی به دفعات قبل پیشرفت کرده بود! آفرین!
البته مشکلاتی هم داشت.اعم از مشکلات گرامری و غلط های املایی.
به عنوان مثال به جمله هایی که تو داستانت به کار برده بودی توجه کن :
"احساس خود رو به هرميون و رون در ميان گذاشت "
ببین اینجا اصلاً‌ قوائد گرامری رو رعایت نکرده بودی! البته این مشکلات همشون با یکی دو بار خوندن پست برطرف میشه.
و این یکی :
"حرف زدن با رون و هرميون به جاي اينكه حالش را كمي خوب كند بدتر هري را بيشتر بهم ريخت"
این هم زیاد جمله جالبی از لحاظ قوائد نبود.
از لحاظ قوه تخیل پستت موفق و عالی بود.خلاقیت خوبی به خرج داده بودی ... تونسته بودی به خوبی آینه رو وارد داستان بکنی و توصیفات عالی ای رو ارائه بدی.
در کل پست خوبی بود.
تائید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/18 23:01:15
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/18 23:02:22
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1386 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری دوباره به هاگوارتز برگشته بود تا در مقابل آینه ی آرزوها قرار بگیرد. چند روز پیش نامه ای از طرف دامبلدور پیدا کرده بود که در آن نوشته بود که هری دوباره باید در مقابل آینه ی آرزوها قرار بگیرد.
هری با خود فکر کرد که شاید این بار هم مانند سال اول تحصیل او دامبلدور چیزی را در آینه مخفی کرده باشد.
به آینه نگاه کرد و در همان لحظه چیی در دستش ظاهر شد. به آن نگاه کرد. قدح اندیشه ی دامبلدور بود، به همراه سه خاطره.
قدح اندیشه را در وسط اتاق گذاشت و خاطره که روی آن
نوشته شده بود لیلی و جیمز را در قدح اندیشه ریخت و بعد با
نوک چوب جادوگری ان را در قدح ثابت کرد و سر خود را در
آن فرو برد.
لیلی و جیمز روی دو صندلی روبروی شومینه نشته بودند هری
ایستاده بود و انها را تماشا می کرد ناگهان جیمز گفت:لیلی
هری خوابیده.
لیلی گفت:اره شیطون 10 دقیقه پیش خوابید .
جیمز گفت:خوب من میرم بهش سری بزنم .
لیلی گفت:نه دوباره میخوایمثل همیشه بیدارش کنی
جیمز گفت:من نه می خوام بهش شب بخیر بگم.
و به طبقه بالا رفت بعد از چند دقیقه صدای گریه ای
بلند شد.
لیلی فریاد زد:جیمز بازم بیدارش کردی من بزور خوابش کرده
بودم .
بعد از ربع ساعت جیمز پایین امد وگفت:عجب بچه شیطونی
چند بار نزدیک بود من خوابم ببره ولی اون خوابش نبرد
خوب بالاخره خوابش برد.
لیلی گفت:کی میخوای به اون بگی.
جیمز گفت:خودت میدونی که اون خودش پس از هفده سالگی
می فهمه.
وخاطره به پایان رسید.
خاطره ای با نام سیریوس را در قدح ریخت و بعد سر خود را
در قدح فرو برد جشن عروسی لیلی و جیمز به پایان رسیده بود
و وقتی که مهمان ها برای خداحافظی امدند جیمز بلند گفت:من
جیمز پاتر از امروز به بعد میگویم که سیریوس بلک پدر
خوانده فرزندان من و لیلی است.
تمام حاضران با شور و اشتیاق دست می زدند در حالی که
سیریوس با تعجب به انها می نگریست از حال رفت.
و بعد خاطره سیاه شد و خاطره دیگری جای ان را گرفت
سیریوس روی تختی در گودریک هالو خوابیده بود وجیمز
بالای سر او نشسته خوابش برده بود ناگهان سیریوس از خواب
بیدار شد و جیمز را صدا کرد.
جیمز به سرعت بالای سر او امد وگفت:اه خدا را شکر
سیریوس تو به هوش اومدی
سیریوس گفت: جشن عروسی تمام شد
جیمزگفت:سیریوس تو 4 روز که بیهوشی .
سیریوس که انگار تازه چیزی یادش امده است گفت:جیمز تو
واقعا پدر خواندگی بچه هایت را به من دادی یا من خواب دیدم.
جیمز گفت:بله من واقعا این کار را انجام دادم .
سیریوس گفت:متشکرم جیمز اصلا چرا من خوابیدم باید جشن
بگیریم جشن و بلند شد و به سرعت رفت.
خاطره تمام شده بود.

پست خوبی بود... از نوع ابتکار و خلاقیت از نمره 20 بهش 19 رو میدم!
ببین فقط مثل اینکه پستت رو دور تند قرار گرفته بود! در مورد هر اتفاق مثل اومدن قدح اندیشه در دستان هری و دیگر مسائل زیاد توضیح نداده بودی.
در هر صورت خوب بود فقط نمیدونم چرا پاراگراف بندیت این شکلیه .. سعی کن مثل پست های قبلی که در این تاپیک زده شده تا به سر خط نرسیدی Enter رو نزنی.
تائید شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/17 13:37:24
جی.کی.رولینگ از ابتدا همه چیز را می دانست...
او همه چیز را از ابتدا برنامه ریزی کرده بود...
رولینگ مثل یک افعی همه چی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1386 04:52
نمایش جزئیات
آفلاین
همانا اي آراگوگ بر تو مي باشد که به کارهايت يعني تاييد کارگاه بپردازي، دو روز است که من به سر کشي از اين مکان مي پردازم و تو حتي به پستها دست نزده اي...به تو کارت آبي مايل به بنفش(به جاي کارت زرد) مي دهم و مي گويم بيا برادر... بيا که همي مردم مي خواهند به ايفاي نقش وارد شوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1386 04:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به پاتر ها چشم دوخت.....باردیگر....
آخرین بار که این آینه را دیده بود کنار ولدمورت بود اما حالا آن جا در انباری خانه گریمالد چه می کرد؟
صدای آشنایی را به خاطر آورد: من....من خودمو می بینم که یه جفت جوراب پشمی تو دستمه......
با ناراحتی به خانواده اش نگاه کرد ...اینکه آنها تصویری بیش نبوده اند آزارش می داد..... به بقیه ی پاتر ها نگاه کرد....تا اینکه او را دید....اما امکان نداشت دامبلدور در میان پاتر ها؟
اما ..... اما اون یه پاتر نبود.....اون ...اون.....اون عضو خانواده اش نبود...شاید هم...امکان نداشت دامبلدور هم عضو خانواده پاتر ها بود....بله...همراه با خواهرش آریانا...مادرش کندرا!.....
هری بهت زده جواب سوالی را که 7 سال پیش از دامبلدور در رابطه با چیزی که او در آینه می بیند پرسیده بود یافت.....
چیزی که دامبلدور می دید با تصویری که هری می دید هیچ تفاوتی نداشته......آنها عضو یک خانواده بودند.

ببین من با گذاشتن چند نقطه(.....) موافقم ولی نوشتن بیش از حد این نقطه ها باعث زشت شدن پستت میشه ...
ولی پستت دارای توصیفات خوبی بود.دیالوگ نداشت ولی بعضی از پست ها بدون دیالوگ هم زیبا هستند.
از تخیلت به خوبی استفاده کرده بودی و داستانت هم به عکسی که من داده بودم ربط داشت.
دیگه نکته ای نیست.
موفق باشی.
تائید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Connor Doyle در 1386/7/14 6:53:23
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/14 18:05:50
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هری جلو رفت .اتاق غریبی بود بهم ریخته و نامرتب.برق آیینه ای
بزرگ نظر هری را جلب کرد جلو رفت و باز هم جلو تر...دنگ!پایش
به صندلی گیر کرده بود .بلند شده و به سمت آیینه رفت جلوی
آیینه ایستاد زنی زیبا و مردی شلخته مثل خود هری به او نگاه
می کردن چند نفر دیگه هم در آیینه بودن هری به پشتش نگاه کرد
کسی یا چیزی آنجا نبود! هری با صدایی ارام گفت:مامان بابا؟ و شپلخ! تصویر زن تو ی گوش تصویر هری زد! آخ چرا می زنی ننه لیلی؟ چرا می زنم؟ چرا؟ هنوز چهلم مل نشده با ابن دختره ی عوضی گرینجر! ریختی رو هم! هری:مامان از کجا می دونی؟ننه لیلی:داری اعطراف می کنی رزل؟هری نه اصلا نقد این حرفا نیست من هرمیون رو مثل خواهر خودم دوست دارم.
ننه:با عصبانیت لابد نامزد شدین!(آخه زنیکه دوبلور*! بچه ی 11 ساله نامزد داره؟)) ) هری: اه ننه مثل اینکه دارن رو تصویر پارازیت می ندازن چیزی معلوم نیست! و هری با آجر به اینه کوبید!
........................
دوبلور:دقیقا مثل صدا و سیما ی کلیمانجارو(ایران خودمون!) دوست
رو نامزد معرفی می کنن !

پستت اصلاً جای خوبی نداشت!
پست بی سر و تهی بود ... همون اول توصیف صحنه جدی بعدش طنز بی معنی ... بعدش صحبت های پشت سر هم بدون رعایت قوانین گرامری ... داشتن غلط های املایی و ...
پستت خیلی مشکل داشت. بهتره یکی دیگه بنویسی.

تائید نشد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/14 18:01:36
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور كه مرده بود! پس اشكالی نداشت كه او بار دیگر خود را در آیینه‌ی وزرا ببیند. زیرا که که دیگر کسی وی را از این کار منع نمی‌کرد.
آیینه‌ی وزرا آیینه‌ای بود که هرکه بدان می‌نگریست را با آرزوی قلبی خود مواجه می‌کرد و لفظ وزرا خود برعکس شده‌ی کلمه‌ی آرزو بود. یادش بخیر آن هنگام که طلفی بیش نبود خود را در میان خانواده‌اش می‌دید. ولی اکنون هرچه می‌کرد نمی‌توانست آن خاطرات شیرین را دوباره در آیینه‌ی وزرا بیابد. صحیح این بود که اگر براستی این آیینه‌ی وزرا است، تصويران(!) وزيران در آن جلوس يابند و بنابراين می‌بايست كه او در آن آيينه شمايل بی‌بديل كالين كريوي مرد آسلام و حامي مرلين را می‌ديد. ولي افسوس و صد حيف كه آن هم نبود. از بخت بد او اكنون فقط در آن آيينه‌ی يگانه، غضنفر*ی را می ديد كه بر او تبسّم می‌كند و دست برشانه‌اش می‌يازد. و خويشتن را كه عينكی با قاب بيضوی بر چشمانش دارد و شايد اين درست آزرویی بود، زيرا كه در اوان خُردی هماره از آن عينك گردفام كه بدو تحميل كرده بودند بی‌زاری می‌جست و در ساعات تنهایی آن را ز چشمش به دور می‌كرد و در دل بر بانيان آن نفرت می‌ورزيد و اقوام خویش به باد نفرين می‌گرفت و آرزوی عينكی ديگر می‌كرد و يا حتّی لنز چشمی كه آن را در چشم گذارد. ولی از آن رو اين‌گونه نمی كرد كه رنگ چشمانش به‌سان مادرش باقی بماند، زيرا كه به تجربه يافته بود كه در غير اين صورت از گزند پروفسور اسنیپ در امان نخواهد بود ( و اين كه چه‌گونه بدين تجربه دست‌يافته بود از حيطه‌ی دانش من خارج است. زيرا كه من داستان گویی بيش نیستم و نه آن‌گونه ام كه مرا دانای‌كل نامند، كه اگر به ميل خويشتن بُدی، به می‌داشتم كه مرا نادان كل بنامند). و در اين حال او ساير افراد درون آيينه را بسيار تار و مبهم می‌ديد، چنان كه گویی مگسان دور شيرينی اند و آيينه‌ی وزرا نيز كه این را دريافته بود (و اين آيينه از آن‌چه كه ما تفكّر می‌كنيم بسيار عاقل‌تر و خردمند‌تر است) آنان را محو گردانيده بود. ولي اگر شما در آن‌جا بوديد و نيك بدان می‌نگریستید، می توانستيد آثار جيمز، ليلی، مرلين، جاسم و نورممّد را ببينيد كه با غضب برایش دست تكان می‌دادند و او خود به اندازه‌ی پيشیزی از اين ها آگاه نبود، زيرا خود نمی‌خواست كه آگاه باشد. ولی اگر شما بر اين تصوير نيك بنگريد، پيمان ناگسيختنی خواهم‌بست كه انتهای ريش مرلين را خواهيد ديد كه از سطل پشت سر او بيرون آمده كه نشانگر اين است كه گرچه او بدان‌ها توجّهی ندارد، ولی آن ها به مانند او نيستند و همواره دورادور وی را نگاه‌بانی می‌كنند.
===================================
* مقصود از غضنفر هيچ گروه، قوم و ملّتی نیست و قصد اهانت به هیچ كدام از آن‌ها را ندارم و آن كه بايد بفهمد، خودش خواهد فهميد و بهتر اين است.

==توضيح==
1- قبلاً گفته بودي كه جدّی بنويسم ولي نمی‌تونم چون من خودم توی صحبت‌های روزانه‌ام هم جدّی حرف نمی‌زنم كه حالا بخوام بيام و اون‌ها رو به رشته‌ی تحرير دربيارم
2- من اصلاً قصد به رخ كشيدن اطّلاعاتم رو نداشتم و اگه لحظه‌اي هم چنين به نظر رسيده معذرت می‌خوام
3- جاسم و نورممّد هم كه با كانديداتوری كالين دوباره به ميانه‌ی بحث‌ها و رول‌ها اومدند
4- يه نموره جانب داري از كانديدای وزارت هم داشتم كه احتمالاً قابل چشم پوشيه
5- براي افراد با آی-كيو زير 10 : وزرا = و + ز + ر + ا برعكس=> ا + ر + ز + و = آرزو

لينك تأييد شده‌ی بازی با كلمات

هوووم... بین دو راهی گیر کردم ولی خب الحق و الانصاف که پست خوبی بود.
ببین تقریباً بینابین به عکسی که من داده بودم ربط داشت ولی خوب نوشته بودی البته بیشتر در باب اعضای سایت و مرد آسلام "کالین کریوی" نوشته بودی ولی توصیفاتت خوب بود .
البته دیالوگ نداشت که باعث میشد پستت خشک نشون میداد.
تائید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شاهزاده خالص در 1386/7/13 16:03:05
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/14 17:56:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هری بار دیگر مقابل آینه آرزوها قرار گرفته بود.
هري خود را در آزادي بيكراني مي ديد . گويي خيالش از جانب همه چيز راحت باشد . اطرافش را نگريست . هيچ كس نبود . زير لب زمزمه كرد :

_ چه محيط عجيبي !

او در محيطي بود كه همه چيز تار مي نمود . زن زيبايي را از دور ديد . جلوتر رفت ، زن به هري نزديك شد و او را در آغوش گرفت . احساسي آشنا هري را در بر گرفت . احساسي كه مدت ها بود ، آن را تجربه نكرده بود . به صورت زن با دقت نگاه كرد . او مادرش بود .

_ مادر ...

دستي محكم بر روي شانه اش قرار گرفت ، هري اطمينان داشت كه صاحب آن دست پدرش است .

اكنون هري در موقعيتي بود كه هميشه آرزويش را داشت .



***

خانه ي ويزلي ها آن روز تبديل به ماتم كده شده بود . خانم ويزلي از شدت شوك وارده هيچ نمي گفت . درك اين واقعه براي او سخت بود . فرد، لوپین، تانکس و باقي اعضاي محفل مدت ها بود كه رفته بودند ، به سوي پيروزي ...

هرميون اشك ريزان ، جيني را در آغوش گرفته بود . رون هم با مهرباني بي سابقه اي همراه هرميون بود .


***



در آن روز جشن بزرگي در سراسر جامعه ي جادوگران برپا شد . شادي عظيمي كه هيچ غمي نمي توانست از آن جلوگيري كند . سرانجام جامعه ي جادوگران موفق شده بودند بزرگ ترين جادوگر تمام دوران را از بين ببرند .


پستت خیلی جای کار داشت!
اممم ... ببین اگر تمام پستت به پاراگراف اولت کاملاً ودر همان زمان مربوط می شد خیلی عالی میشد ولی اینجوری پستت بی سر و ته شده!!
به نظرم اصلاً آینه نفاق انگیز و نابودی لرد ولدمورت به هم ربطی ندارن...ولدمورت جبهه سیاهی هست و آینه هم بروز احساسات هر فردی که بهش نگاه میکنه.
از لحاظ توصیف صحنه فقط پاراگراف اولت خوب بود...ولی قسمت های بعدی داستان چنگی به دل نمیزد.
باید بیشتر رو پستت کار کنی.
تائید نشد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/14 17:44:27
جی.کی.رولینگ از ابتدا همه چیز را می دانست...
او همه چیز را از ابتدا برنامه ریزی کرده بود...
رولینگ مثل یک افعی همه چی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
هري،رون و هرميون و نويل آرام آرام به سمت كلبه هاگريد ميرفتند و با هم صحبت ميكردند.
نويل:هري به نظرت چرا هاگريد امروز دعوتمون كرده بريم به كلبه اش؟!نكنه دوباره مي خواد براش دم انفجاري جمع كنيم؟
رون:واي!من كه ديگه طاقت ندارم با اين جونورا سروكله بزنم باور كن هري ديشب تا صبح كابوس ميديدم از دست اينا!
هرميون:نه فكر نكنم اينجوري باشه مگه يه چيزو مي خواد چند بار درس بده؟!احتمالآ ميخواد چون ديروز بهش تو جمع كردن دم انفجاريها كمكش كرديم يه جوري جبران كنه!
با اين حرف هرميون قيافه رون مثل كسي شد كه يه سطل پر آب سرد روي سرش ريخته باشند.
رون:نه!يعني بايد باز براي اينكه ناراحت نشه اون بيسكويتها و چاي بد مزشو تحمل كنيم؟!واي خدا!
رون ايستاد و جمله آخر را در حالي گفت كه به كلبه هاگريد خيره شده بود.
هري با خنده:چي شد رون يعني انقدر سخته؟!
رون با حالت بهت كلبه هاگريد را با دست نشان داد كه ان سه از ان غافل بودند!
آنها به سمت كلبه هاگريد برگشتند و از چيزي كه ديده بودند مانند رون بهت زده شدند.
در كلبه هاگريد باز بود و از همان فاصله 5 متري مي توانستند ببينند كه توي كلبه كامل به هم ريخته شده و احتمالآ چيزي سالم توش نمانده بود!
هري كه تازه از بهت خارج شده بود چوبدستيش را بيرون كشيد و به سمت كلبه حركت كرد سه نفر ديگر كه تازه متوجه شده بودند چه اتفاقي افتاد است چوب دستيهايشان را بيرون كشيدند و پشت سر هري به سمت كلبه حركت كردند.
هري با صدايي نگران قبل از رسيدن به كلبه:
هاگريد....هاگريد چي شده؟!....هاگريد اينجايي؟!
بعد از جستجوي كلبه و پيدا نكردنه مدركي براي فهميدنه اتفاق افتاده در كلبه، هري با سر در گمي از كلبه بيرون امد و گفت:
-چرا اينجا اين جوري شده؟هاگريد كجاست؟
هرميون:فكر كنم يكي اينجا دنبال چيزي مي گشته كه كلبه اينجوري شده!اميدوارم هاگريد چيزيش نشده.....
ناگهان صدايي از طرف جنگل ممنوعه شنيدند.هري كمي دقت به نقطه اي كه صدا از اونجا آمد، كرد شاخه ي درختي هنوز تكان ميخورد.
چوبدستيشو به سمت اون نقطه گرفت و پاورچين پاورچين به سمت اون شاخه ميرفت.در حاليكه شاخه كم كم ديگر بي حركت شده بود.
شاخه رو كنار زد و ديد كه يه نفر با سرعت به دل جنگل ممنوعه ميدويد يه طلسم بيهوشي به سمتش فرستاد و خطا رفت هري سريع به سمت دوستانش كه نگاهش ميكردند رفت و به سرعت گفت :
- نويل برو از قلعه كمك بيار اونكه اينجا رو اينجوري كرده رفت توي جنگل ممنوعه!
رو به هرميون و رون كرد و گفت:ز‍ود باشين بياين !
و هري به سرعت وارد جنگل ممنوعه شد.رون و هرميون كه تازه فهميده بودند هري چي گفته است به دنبال هري به سرعت وارد جنگل شدند.
ان سه با تمام سرعتي كه داشتند ان فرد ناشناس رو تعقيب مي كردند.هري چشم از اون فرد ناشناش بر نميداشت تا اينكه پايش به يكي از ريشه هاي درخت گير كرد و خيلي ناگهاني و با شدت زيادي به زمين خورد.
هري خطاب به رون و هرميون كه داشتند به سمت هري برمي گشتند گفت:
- يريد دنبالش من حالم خوبه....من خودمو بهتون ميرسونم
اين جمله ي آخرو در حالي گفت كه سعي ميكرد از زمين بلند شه ولي دوباره به زمين خورد.
رون كه اين صحنه را ديد به سمت هري امد تا كمكش كند كه هري به فرياد گفت:
-من خوبم رون!برو دنبالش!!
رون كه جا خورده بود همراه هرميون با سرعت دل جنگل ناپديد شدند.
هري دوباره سعي به بلند شدن كرد ولي جاي زخمش طوري به سوزش افتاد كه هري دوباره به زمين افتاد و در ذهنش صداي خنده بلندي رو مي ششنيد و احساس مي كرد كه كاري به درستي انجام شده است!
بعد از چند دقيقه كم كم سوزش زخمش آرام گرفت و هري كم كم حالش بهتر شد،و دوباره سعي به پاشدن كرد و توانست روي پاهايش بايستد به سمت نقطه اي كه چند لحظه پيش هرميون و رون در ان ناپديد شدند لنگان لنگان حركت كرد.
هري در راه به فكر فرو رفته بود و به اين فكر ميكرد كه چه كاري انقدر ولدمورت را خوشحال كرده بود؟!
ناگهان صداي بلندي هري را به خود اورد:
- پس دوست قهرمانتون كجاست؟! نزديك كلبه هاگريد باهاتون بود كه! ترسيد بياد توي جنگل ممنوعه؟!
هرميون با ترسي در صدايش: مگه مثل تو دستو پا چلفتيه؟!
هري ان صدا رو خوب مي شناخت،ان كس كسي جز مافوي نميتونست باشه!
سرعتشو كم كرد و سعي كرد بي سر و صدا به انها نزديك شود،هري تا حدي نزديكشان شد تا انها در زاويه ديدش قرار بگيرند.
هرميون روي زمين افتاده بود و رون بيهوش در بغلش و مالفوي با استرس و رنگي پريده هر چند ثانيه يكبار به دورش يك نگاهي مي انداخت انگار خودش انتظار هري را مي كشيد!
هري از پشت درختي كه پناه گرفته بود سريع بيرون امد و به سرعت طلسم خلع سلاح رو به سمت مالفوي فرستاد و چوب دستي مالفوي از دستش لغزيد و به سمتي پرتاب شد!
و هر ميون سريع چوب دستيش رو بر داشت و طلسمي به سمت مالفوي فرستاد و مالفوي انگار با طنابي نامرِِيي دستهايش بسته شد!
هري با غرور در حالي كه چوب دستيش را به سمت مالفوي گرفته بود به هرميون گفت:
-اين كثافت رون را با چه طلسمي زد؟!
هرميون: هيچي طلسمش بيهوشي بود!الان درستش ميكنم!
بعد هرميون چوب دستيش را به سمت رون گرفت و طلسمي به سمت رون فرستاد و رون كم كم به هوش امد.
هري:اونجا چي ميخواستي؟!دنبال چي بودي؟!
مالفوي فقط با نگاه سراسر كينه هري را نگاه مي كرد و هيچي نميگفت!
هري: لعنتي حرف بزن!چي ميخواستي براي ولدمورت ببري؟!
مالفوي فقط نگاهش ميكرد!!
رون:بزال من الام حاليس ميكنم!
هري:رون چرا اين جوري حرف ميزني؟!
هرميون كه با دستاش رون را گرفته بود گفت :
-چيزي نيست اثر طلسم بيهوشيه!!
رون كه كم كم آروم شد هرميون ولش كرد و به سمت پاي هري رفت.
- يه لحظه حركت نكن تا پاتو درست كنم.
هرميون چوبدستيشو به طرف پاي مجروح هري گرفت و يه افسون شفا بخش به سمت پاي هري فرستاد هري يه لحظه احساس كرد پاش گرم شد و دوباره به حالت عادي برگشت و احساس كرد كه ميتونه بدون درد روي پاي خودش وايسه!
هري با خوشحالي گفت:
-هرميون واقعآ كارت عاليه!!
رون با سعي در چاپلوسي گفت :مگه شگ داستي؟ كالش هميسه عابيه!
هرميون با اين حرفاي هري و رون لپش گل انداخت و گفت:
- داره دير ميشه!!
هري با اين حرف هرميون اطرافش را نگاه كرد و ديد در حالي كه حواسشون نبوده هوا كاملآ تاريك شده بود!
هري:لوموس!اهان!حالا بهتر شد.
هرميون و رون:لوموس.
و كمي جنگل دورو اطرافشون روشن تر شد.
دوباره كمي اطرافشان را نگاه كردند و نورهايي رو در دل جنگل ديدند كه به سمت انها مي امدند رون و هرميون به هم نگاه كردند و چوب دستييشان را به سمت نورها گرفتند.
از دل تاريكي نويل و هاگريد و تانكس بيرون اومدند و تانكس با ديدن انها گفت:
-آه هري!ما مرديم از دلواپسي،حالتون خوبه؟!
رون:اله ما خوليم!
نويل با نگراني به هرميون نگاه كرد و قبل از اينكه نويل بخواهد چيزي بگويد هرميون گفت:
-هيچي نيست،تاثير طلسم بيهوشيه!
تانكس كه تاره متوجه حضور مالفوي شده بود گفت:
-مالفوووووووووووووووووووي!!!پس بهم ريختنه كلبه هاگريد تقصير تو بوده!!
بازم مالفوي فقط نگاه ميكرد و حرف نميزد.
هري:چيزي نيست لال شده!!
ناگهان هاگريد گفت:
- بجه ها بايد سريع برگرديم داره دير ميشه!
رون و نويل در دو طرف مالفوي دستهايش رو گرفتند و به پشت سر هاگريد راه افتادند و مالفوي نيز بدون هيچ مقاومتي به انها همراه شد،تانكس هم پشت سر همه ي انها حركت كرد.
بعد از حدود سي دقيقه به محوطه هاگوارتز رسيدند
هري كه در راه برگشت به قلعه در فكر اين بود كه چه جوري ماجرا رو براي هاگريد و بقيه توضيح بدهد چون حتمأ به خاطر اين تعقيب سرزنش ميشد وقتي خواست براي هاگريد توضيح بده كه چه اتفاقي افتاده هاگريد گفت:
-هري،هري اگه ميشه ماجرا رو بزار فردا براي من و دامبلدور تعريف كن چون الان داره ديرتون ميشه،ممكنه مجازات شين.پس برو و فردا بيا بگو چه اتفاقي افتاده بود.
هري امد حرف ديگري بزند كه با نگاه هرميون تسليم شد و چيزي نگفت و هر چهار نفر با هاگريد و تانكس خداحافظي كردند و به سمت خوابگاه هاي خود رفتند.
هري در رختخواب فكرش مشغول اين بود كه مالفوي دنبال چه چيزي در كلبه هاگريد بوده و توي اين فكر بود كه از كجا داستانو براي هاگريد و دامبلدور و بقيه شروع به تعريف كنه كه كم كم خوابش برد.
------------------------------------------------------------------------
شرمنده مي دونم اين پست رو دير زدم ولي اخه مانيتورم سوخته بود!!
شما گفتي ميتوني دوباره بنويسي اين جسارتو كردم!
اينو تاييد ميكنيد يا يكي ديگه براي عكس جديد بنويسم؟!

عزیز جان خیر سرم عکس جدید دادم ها باید برای عکس جدید بنویسی!متاسفم ولی
تائید نشد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/14 17:49:21