دراكو روي جدول كنار خيابان نشسته و مشغول گريه كردن شد.
در سمت ديگر خيابان آنتونين با جديت سرگرم انجام وظيفه بود.
-
سلام..به اتوبوس شواليه خوش آمديد.اسم من آنتونين دالاهوفه.
ملت جادوگر با ديدن مرگخوار مخوفي كه راننده اتوبوس بود كلا بيخيال اتوبوس شده و به طرف نزديكترين ايستگاه تاكسي حركت كردند.
آنتونين با ديدن دراكو و ملت اسلي دور زده جلوي آنها متوقف شد.
-سلام.به اتوبوس شواليه....
-كروشيو...
آنتونين در برابر طلسم سامانتا جاخالي داد.
-بابا چرا همچين ميكني؟خوب مگه براي پيدا كردن تريلاني به ماشين احتياج ندارين؟سوار بشين برسونمتون.
ملت اسلي با بي ميلي سوار شدند و تلاشهاي دالاهوف براي
گرفتن بليت از آنها به نتيجه نرسيد.
سامانتا مشغول سرشماري اسلي ها شد .
-يك...دو..سه... چهار...هفت...يه نفر كمه...زود اعتراف كنه ببينم كي نيست؟

ملت اسلي با كنجكاوي به هم نگاه كردند.
-من كه هستم..تو هم كه هستي..اونم كه هست.پس كي نيست؟

دراكو بالاخره دست از اشك ريختن برداشت.
-بارتي...بارتي نيست..حالا فهميدم.اون نامرد تو يه موقعيت مناسب از فرصت استفاده كرده و گوي رو از من دزديده.حالا هم بايد درراه خونه لرد سياه باشه.زود باشين بايد قبل از اينكه برسه پيداش كنيم.
اتوبوس با سرعت سرسام آوري حركت كرد.
-آنتونين مواظب باش...آرومتر..اي واي..چراغ قرمزه.بيخيال ردش كن.گاهي از ترمز هم استفاده كني بد نيست ها..
آنتونين با وحشت به خيابان شلوغ خيره شده بود.
-تقصير من نيست.پام فقط به پدال گاز ميرسه.تحمل كنين الان ميرسيم.نميتونه خيلي دور شده باشه.
-صبر كن..ديدمش.اونجاست..داره از خيابون رد ميشه.
با فرياد دراكو ملت اسلي از جا پريدند.آنتونين همچنان با جديت گاز ميداد.
-من كه پام به ترمز نميرسه.تنها راه حل اينه كه وقتي از كنارش رد ميشم يكيتون بگيرينش و بكشينش توي اتوبوس.
اتوبوس به سرعت بطرف بارتي كه خوشحال و خندان درحال رد شدن از خط كشي بود حركت كرد.
در عرض دو ثانيه حدود چهارده دست از اتوبوس بيرون آمده و بارتي را گرفته و به داخل اتوبوس كشيدند.
-اوه..سلام بچه ها.منم داشتم دنبال شما ميگشتم..چرا يهو غيبتون زد؟

داركو چوب جادويش را بطرف بارتي گرفت.
-بهتره دست از مسخره بازي برداري.زود بگو ببينم گوي واقعي كجاست؟