جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

72 کاربر(ها) آنلاین هستند (56 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
72
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 26 بهمن 1386 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلستینا جلوی در خانه ی ارباب ظاهر شد . خوشحال ، مسرور و البته مضطرب از رودررو شدن با لرد اعظم .

_اهم .. تو می تونی سلسی برو .. تو می تونی
_من چرا اینطوری شدم ؟ یا ریش مرلین خودت کمکی کن

در همین افکار بود که ناگاه درب خانه باز شد ... خانه تاریک تاریک بود تنها چیزی که سلسی می تونست ببینه دو نور قرمز رنگ بود که گویی به او خیره شده بود .

_بیا جلو سلسی ..
سلسی بدون کوچکترین اعتراضی به سمت جلو حرکت کرد .. حالا بهتر می تونست ارباب خودش لرد ولدمورت رو که روی صندلی مخصوص اجدادیش نشسته بود ببینه .
هنوز جرات نکرده بود که وارد خونه بشه !
چشمان بی روح و پر خونش به حالتی مرده گونه به کیفی که در دستان سلسی بود خیره مانده بود .

_خب فکر کنم کار مهمی داشتی که تا اینجا امدی سلی !
سلسی که می خواست هر چه زودتر اربابش رو خوشحال کنه ، با حالتی پیروزمندانه جواب داد
_بله ارباب .. حتما همینطوره که شما می فرمایید .
دستانش را داخل کیف کرد و گوی رو از داخل کیف بیرون اورد .. اما قبل از اینکه کوچکترین حرکت دیگه ای بتونه انجام بده سامنتا گوی رو از دستانش بیرون اورد و حرف سلسی رو تموم کرد .. ما گوی پیشگو رو براتون اوردیم سرورم !
سامی نگاهی پیروزمندانه و البته همراه با تنفر به سلسی کرد و گفت : همینو می خواستی بگی ، همینطوه سلسی !
سلستینا نگاهی به اطرافش انداخت همه ی دوستان مرگخوارش در کنارش بودند ! نگاهی موذیانه و پوزخندی شیطانی کرد و در جواب گفت :
_البته . .. بله ، دقیقا همینو می خواستم بگم سامی
سپس برگشت و زمزمه کنان در گوش ایگور خواند : اون گوی ، گوی اصلی نیست ایگور !
ایگور : خیلی پر رویی سلی
سلستینا : باور کن اینو بخون همون موقع که رسیدم جلوی خونه ی ارباب دیدمش
ایگور : امکان نداره خب یه لحظه اجازه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/11/26 9:47:02
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1386 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتوني سيبل رو به سمتي دگر پرتاب كرد و به بقيه اشاره كرده تا سوار اتوبوس شوند .
همگي به سمت اتوبوس روانه شدند كه سيبل هم به دنبال آنها رفت كه سامانتا رو گردشش به سمت سيبل ماشين پرنده ي ويزلي ها را ديد كه با يك فرياد , فرياد زد () :
- بچه ها بياين با ماشين ويزلي ها بريم ... سرعتش بيشتره و پرواز هم مي كنه . بهتره .

ملت اسلي از اتوبوس دوباره خارج شدند و به سمت ماشين ويزلي ها كه در گوشه اي با در باز بود هجوم بردند كه با اعتراض ويزلي ها كه كمي آنطرف تر بودند مواجه شدند ولي هيچ اهميتي ندادند و هشت ... نه ... ده ... يازده ... حالا هر چند تا وارد ماشين شدند و آنتوي در حاليكه بارتي روي پاهايش نشسته بود ماشين را روشن كرده و به سرعت به پرواز در آمد ...

... در راه از بين هواپيما ها و هليكوپترها و ديگر اشياي مشنگي كه راه را بر آنها كه به حالت غيب به سر مي بردند سد مي كردند مي گذشتند و بالاخره پس از كلي مشكل به هاگوارتز رسيدند و فرود آمدند .

سامانتا : ما اينجا چيكار مي كنيم ؟
بارتي : نمي دونم !
آنتوني : خب اومديم اينجا دنبال سلسي ديگه ! مگه نه ؟
سامانتا : بوقي سلسي داره مي ره پيش لرد سياه و لرد هم الان توي خونه ي آبا و اجداديش يعني خونه ي گانت هاس !
- جدي ؟
- آره !
- پس سوار شين كه بريم به سمت لرد ... (و آرام گفت :) يا مرلين يه كاري كن كه به ريش سلي اسليترين سلسي نرسيده باشه
- با خودت چي داري مي گي آنتوني ؟ بدو بيا ديگه ... ما تو اين ماشين چپيديم ...

آنتوني به سرعت از راز و نياز با مرلين از روي بالينش بلند شد و به سمت ماشين ويزلي ها رفت تا به سمت خونه ي گانت ها حركت كنن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1386 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اما سیبل داخل اتوبوس شوالیه چکار می کرد؟

تریلانی خیلی زرنگ تر از آن بود که در کتاب ها نوشته شده بود.زمانی که دراکو با چهره ی مبدل به خانه ی او رفته بود و با کمک سلستینا محل گوی را از او پرسیده بود،سیبل دراکو را شناخته بود و با دادن آدرس عوضی او را گمراه کرده بود.

بعد گوی دوم را که سالها، پیش خود نگاه داشته بود برداشته و سوار اتوبوس شوالیه شده بود تا هر چه زودتر خود را به خانه ی لرد سیاه
برساند،اما به خاطر پنچری اتوبوس چند ساعتی را معطل شده بود و بعد هم که مرگخواران اتوبوس را دزدیدند خودش را زیر صندلی ها پنهان کرده بود تا بتواند در فرصت مناسب فرار کند و گوی را به لرد برساند.

خب،در تاریکی اتوبوس، سیبل دل به دریا زد و خود را به زور از میان دست و پای ملت مرگخوار بیرون کشید و راهی به بیرون پیدا کرد.اما از بخت بعد در آخرین لحظه سلستینا او را دید و حالا 8 مرگخوار در پیاده رو دنبالش می کردند.

ناگهان یک نفر از میان مرگخواران به سرعت خودش را به او رساند،گوی را از دستش قاپید و در تاریکی شب گم شد.
تریلانی هاج و واج وسط پیاده رو ایستاد و به کوچه ای که سارق در آن گم شده بود خیره ماند.
ایگور که در این مدت خود را به سیبل رسانده بود،او را گرفت و به زمین انداخت.
بقیه ی ملت هم به آنها رسیدند.

دراکو گفت:زود باش گوی رو بده تا اون روی طالع نحسم بالا نیومده.
تریلانی:گوی رو ازم دزدید.
- مسخره بازی در نیار پیرزن. امروز به اندازه ی کافی بدبختی کشیدم.
- به ریش مرلیندروغ نمی گم.یه نفر از خودتون بود.

سامانتا به آرامی گفت: آنتونین! بشمار!
آنتونین: یک، دو، سه،...هفت،هشت.درسته!کسی کم نشده.
سامانتا:احمق!تریلانی رو نشمار!
آنتونین: اِ،خب...پس یکیمون نیست.
سامانتا:کی؟
ایگور:سلستینا!
تریلانی به آرامی زمزمه کرد: می دونستم!
سامانتا سرش را پایین آورد و رو به تریلانی پرسید:از کجا می دونستی؟سیبل! انکار کردن بی فایده است.راستشو بگو.

تریلانی که با دیدن قیافه ی سامانتا خودش هم به این نتیجه رسیده بود که انکار کردن بی فایده است، راستش را گفت (البته به غیر از جمله ی اولش):

من تو گوی بلورینم دیدم (جمله ی اول) که دراکو می خواد گوی دوم رو پیدا کنه و اونو به لرد بده،به همین خاطر با سلستینا نقشه ریختیم که اون با دراکو بره و گمراهش کنه و بعد بیاد پیش من تا با هم گوی رو پیش لرد ببریم ولی بعد از رفتن سلستینا، من فکر کردم که بهتره خودم تنهایی گوی رو تقدیم لرد کنم و جزو وفادارترین یارانش بشم و از دست این الف. ملفیا و محفلیا خلاص شم.

ولی ظاهرا سلستینا هم صلاح رو در این دونسته که خودش تنهایی گوی رو تقدیم لرد کنه.حالا که خوب فکر می کنم می بینم که من...من...من مامانمو می خوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1386 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- گوي ؟ گوي ذرين رو مي گي ؟ باو تو بازي با گريفندور ريموس اونو گرفت .
-
- چي ؟ آها ... نكنه گوي لرد رو مي گي ؟ اونو كه ...
- آره ... اون چي ؟ اون چي شد ؟ دادي به لرد ؟
- نه بابا ! اون كه شكست ... يادت نيست پات گير كرد و افتاد ؟ ببين ...

شترق !

همه كه مشغول صحبت با بارتي بودند غافل از فرمون ماشين شدن و ماشين با سرعت به تيرك برق خورده بود و اون رو كج كرده بود و برق خونه هاي اون منطقه رفته بود و ملت در تاريكي به سر مي بردند .
- حالا چيكار كنيم ؟
- نمي دونم ... سامي يه بار ديگه سر شماري كن ببين شايد بازم يكي كم باشه .
- باشه . يك ... دو ... سه ... هفت ... يازده و پونزده . يكي اضافه شده .
- چي ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- آره يكي اضافه شده ... چراغ اضافه يم اشين رو روشن كن ببين كيه ؟

آني موني به سمت دكمه ي چراغ اضافه رفت و آن را به سرعت فشار داد و نور همه جا را احاطه كرد .
همه به هم نگاه مي كردند كه سلسي فرياد زد :
- سيبل تريلاني ...
- چي ؟ مگه مي تونه اينجا باشه ؟
- آره بارتي ... داره از در مي ره بيرون . بدويين بگيرينش !

ملت مرگخوار به سرعت به سمت در اتوبوس رفتند و چون همگي مي خواستند با هم خارج شوند گير كردن و بالاخره با زور ضرب (؟!) همگي خارج شده و به دنبال سيبل رفتند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1386 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دراكو روي جدول كنار خيابان نشسته و مشغول گريه كردن شد.
در سمت ديگر خيابان آنتونين با جديت سرگرم انجام وظيفه بود.
-
سلام..به اتوبوس شواليه خوش آمديد.اسم من آنتونين دالاهوفه.

ملت جادوگر با ديدن مرگخوار مخوفي كه راننده اتوبوس بود كلا بيخيال اتوبوس شده و به طرف نزديكترين ايستگاه تاكسي حركت كردند.
آنتونين با ديدن دراكو و ملت اسلي دور زده جلوي آنها متوقف شد.

-سلام.به اتوبوس شواليه....
-كروشيو...
آنتونين در برابر طلسم سامانتا جاخالي داد.

-بابا چرا همچين ميكني؟خوب مگه براي پيدا كردن تريلاني به ماشين احتياج ندارين؟سوار بشين برسونمتون.

ملت اسلي با بي ميلي سوار شدند و تلاشهاي دالاهوف براي
گرفتن بليت از آنها به نتيجه نرسيد.
سامانتا مشغول سرشماري اسلي ها شد .
-يك...دو..سه... چهار...هفت...يه نفر كمه...زود اعتراف كنه ببينم كي نيست؟

ملت اسلي با كنجكاوي به هم نگاه كردند.
-من كه هستم..تو هم كه هستي..اونم كه هست.پس كي نيست؟
دراكو بالاخره دست از اشك ريختن برداشت.
-بارتي...بارتي نيست..حالا فهميدم.اون نامرد تو يه موقعيت مناسب از فرصت استفاده كرده و گوي رو از من دزديده.حالا هم بايد درراه خونه لرد سياه باشه.زود باشين بايد قبل از اينكه برسه پيداش كنيم.

اتوبوس با سرعت سرسام آوري حركت كرد.

-آنتونين مواظب باش...آرومتر..اي واي..چراغ قرمزه.بيخيال ردش كن.گاهي از ترمز هم استفاده كني بد نيست ها..

آنتونين با وحشت به خيابان شلوغ خيره شده بود.
-تقصير من نيست.پام فقط به پدال گاز ميرسه.تحمل كنين الان ميرسيم.نميتونه خيلي دور شده باشه.

-صبر كن..ديدمش.اونجاست..داره از خيابون رد ميشه.
با فرياد دراكو ملت اسلي از جا پريدند.آنتونين همچنان با جديت گاز ميداد.

-من كه پام به ترمز نميرسه.تنها راه حل اينه كه وقتي از كنارش رد ميشم يكيتون بگيرينش و بكشينش توي اتوبوس.

اتوبوس به سرعت بطرف بارتي كه خوشحال و خندان درحال رد شدن از خط كشي بود حركت كرد.
در عرض دو ثانيه حدود چهارده دست از اتوبوس بيرون آمده و بارتي را گرفته و به داخل اتوبوس كشيدند.

-اوه..سلام بچه ها.منم داشتم دنبال شما ميگشتم..چرا يهو غيبتون زد؟
داركو چوب جادويش را بطرف بارتي گرفت.
-بهتره دست از مسخره بازي برداري.زود بگو ببينم گوي واقعي كجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1386 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو از شدت خستگی به نفس نفس افتاده بود ولی هنوز ملت دنبالش می کردن و تا خونه شون هم کلی راه مونده بود.دیگه نمی تونست ادامه بده.واقعا نفسش داشت می برید.کم کم داشت به این نتیجه می رسید که تسلیم بشه و افتخار تقدیم گوی به لرد رو با دیگران سهیم شه که ناگهان چشمش به یه نقطه ی سیاه افتاد که داشت به سرعت به طرفش می اومد. از نقطه ی سیاه بخار بلند می شد.
ایگور بود،که سوار بر جارو سعی داشت مثل یه جستجوگر گوی رو از دستش بقاپه.
دراکو به موقع جا خالی داد و از اون جا که ایگور هیچ وقت در عمرش کوییدیچ بازی نکرده بود نتونست جارو رو کنترل کنه و با ملتی که دراکو رو تعقیب می کردند برخورد کرد و نتیجه این شد :
(ایگور)+ (ملت)=(ایگور و ملت)
دراکو از این فرصت استفاده کرد،سوار جاروی ایگور شد و با سرعت هرچه تمام تر از اونا دور شد.

سامانتا از جاش بلند شد و با جیغی بنفش دیگران رو هم از جا پروند:
- زود باشین یه کاری بکنین دیگه.داره از دستمون در می ره.
سامانتا سر ملت داد می کشید و با حرارت دستاشو تکون می داد.

جایی در همان نزدیکی:
- نگه دار ارنی. مثل اینکه یه نفر می خواد سوار شه.

سامانتا تازه جیغ و دادش گل کرده بود که ناگهان صدای شدید ترمز اتوبوس شوالیه نطقش رو کور کرد.

- به اتوبوس شوالیه خوش اومدین.اسم من استن شانپایکه و ...
سامانتا یقه ی استن رو گرفت و پرتش کرد رو زمین، و رو به همراهانش گفت:وایسادین راننده بیاد بلیتاتونو جمع کنه؟سوار شین دیگه.

چند لحظه بعد:
سلستینا رو به آنتونین :ببینم.تو مطمئنی که رانندگی بلدی؟
آنتونین در حالی که دو دستی دنده رو چسبیده بود و با دهنش فرمان رو می چرخوند گفت: مم مه مومی ممه مامه موم مومه مه مومم.
- چی؟
آنتونین فرمون رو ول کرد و گفت: می گم من یه عمری قهرمانه فرمول یک بودم.
بارتی پرید فرمون رو گرفت و داد زد: اوناهاش! دراکو! اونجاست! گوی هم دستشه!
به خانه ی مالفوی ها رسیده بودند.
دراکو از جارو پایین پرید و به سمت در ورودی دوید.
ملت از اتوبوس پیاده شدند و به سمت دراکو دویدند.
دراکو پاش به سنگی چیزی گیر کرد و افتاد.
گوی از دست دراکو در رفت و به زمین افتاد و...
پاق!
گوی شکست.
هیچ صدایی از ملت در نیامد. همه جا فقط سکوت بود.تنها صدایی که شنیده می شد صدایی شبیه به آهنگ جعبه های موزیکال بود که از خرده شیشه های باقیمانده از گوی به گوش می رسید.
ایگور در حالی که هنوز از کله اش بخار بلند می شد به آرامی گفت: این که پیشگویی توش نداشت!
دراکو که کم مونده بود گریه اش بگیره داد زد: تریلانی! ای شیاد متقلب!
***
چرا تریلانی شیاد متقلب بود؟
گوی اصلی کجا بود؟
هرمیون جواب نامه ی ویکتور را داد یا نه؟
اینها پرسش هایی است که تا این پست پاسخی ندارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1386 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهي به آنها انداخت متوجه شد كه تعداد اونا كمه و مي تونه با يه چوبدستي جلوشونو بگيره . آخه اونا جادوگرا نبودن .
با تمام سرعت به سمت اونا دويد و در راه به هركدومشون يه آوداكاداورا مي زد و بالاخره كه همه نقش زمين شدن رفت تا دراكو رو از ديگ بكشه بيرون . كيفشو گذاشت زمين و دستاي دراكو كه روي لبه ي ديگ بودن و كشيد , حالا بكش كي نكش . همينطور كه سعي مي كرد يه دفعه يه چيزي حولش داد توي ديگ .
دراكو رفت روي كمر ايگور و پريد بيرون و با اون يه نفري كه زنده مونده بود جنگيد .
بالاخره كيف ايگور رو به همراه گوي برداشت و با ايگور خداحافظي كرد .
به سمت لرد رهسپار شد و هيمنطور مي رفت و ايگور هم اون تو واسه خودش آب پز مي شد و مي پخت .
سوار بر كلاهي كه قايق شده بود هي پارو مي زد ولي هي مي رفت عقب تر ... نكه خلاف جهت آب حركت مي كرد . پس از كمي تأمل فهميد كه اگه با جريان آب حركت كنه به نزديكي منطقه ي زندگي لرد مي رسه , بنابر اين در جهت حركت آب شروع كرد به پارو زدن و سرعتش دو برابر شد ...
پس از چندين ساعت پارو زدن بالاخره به ساحلي شني رسيد و قايق را دوباره به كلاه تبديل كرد و درون كيف قرار داد . به چپ و راست سريعا نگاه كرد و راه روبرويي را در پيش گرفت و با تمام سرعت مي دويد كه ناگهان از چپ و راست افرادي جلوشو گرفتن .
با كمي دقت متوجه شد كه اونا بارتي , آنتوني , سلسي و ... ( دو سه نفر ديگه ) هستن و با حالت منتظرشن . بدون توجه به اونا راهشو كج كرد در حالي كه از ترس قلبش به دهنش اومده بود ولي مگه اونا ولش مي كردن ؟ نه نمي كردن . اونا هم اومدن طرفشو گفتن :

- با اون ايگور بيچاره چيكار كردي ؟
- من كاري نكردم . اون بوميه خودش اونو انداخت تو ديگ و منم رفتم رو كمرش و پريدم بيرون . فكر كنم اون تو آب پز شده و الان هم پخته و آب ديگ بخار شده از گرما و حالا هم سوخته
- پس قابل خوردن نيست حيف شد ! گوشت خوش مزه اي داشت
- حالا دراكو بيا اون گويو بده به ما !
- نه نمي دم !
- يعني تو مي خواي تنهايي جلوي ما 6 تا وايسي ؟ فكر مي كني مي توني مقاومت كني ؟
- نه ! فكر نمي كنم . مطمئنم كه نمي تونم . براي هميييييييييييين ... فرار مي كنم !

دو كلمه ي آخر را با تأكيد گفت و پا به فرار گذاشت . اونا هم نشستن سرجاشونو دويدن دنبالش تا گوي رو ازش بگيرن !

----------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه يكم بد شد . آخر شبه ديگه !
فكر كنم باز مي خوام فعاليت كنم ! يه مدتي بود خسته و بي حال و. يكم بيزي بودم ولي الان ديگه تقريبا نه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1386 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد...

-اوووووووه...خسته شدم.چرا نمیرسم.این جزیره انگار هی دور و دورتر میشه.شیطونه میگه بیخیال رمز شو.برو به لرد بگو دراکو زد گوی رو شکست.
ایگور بعد از مدتی پارو زدن خسته و کوفته درگوشه قایق نشست و منتظر ماند تا جریان آب او را به سمت جزیره ببرد.کم کم خواب به چشمانش راه پیدا کرد.مدتی بعد با کوبیده شدن بدنه قایق به صخره های کنار ساحل از خواب پرید.

_آخیش بالاخره رسیدم.
ایگور از قایق پیاده شد.چوب دستیش را محکم در دست گرفت و با دقت به اطراف نگاه کرد.جزیره چندان بزرگ نبود ولی وجود درختان بلند و سرسبز مانع از دید کافی میشد. ایگور در امتداد ساحل به راه افتاد و به دنبال نشانه ای از دراکو گشت.
-درااااکو..بوقی..کجایی؟این رمزو بگو بعد هر جا میخوای برو..درااک...

اثری از دراکو نبود. ایگور جزیره را دور زد و به نقطه اول بازگشت.
-پس دراکو باید توی جنگل رفته باشه.کنار ساحل نبود.
ایگور نفس عمیقی کشید و وارد جنگل شد.برگهای درختان مانع ازز نفوذ نور میشد.پس از طی مسافتی سرو صدای ضعیفی ازز میان شاخ و برگها شنیده شد.ایگور با احتیاز به طرف صدا رفت.درست در وسط جنگل چند چادر زده شده بود.عده ای با لباسهای عجیب و غریب دور آتشی میرقصیدند.در میان آتش دیگ بزرگی پر از آب بود وغذای زرد رنگی درحال پخته شدن بود.ایگور با کمی دقت غذای زرد رنگ را شناخت.

-ای خداااااااا.دراکو...دارن دراکو رو میپزن..آخه بوقیا این پسره رو با یه من عسل هم نمیشه خورد.همتون مسموم میشین.لا اقل کمی هویج توش خرد کنین...یا شکمشوپر بادوم زمینی کنین.
ایگور چوب دستشی را بطرف اهالی جزیره گرفته بود.باید هر چه زودتر دراکو را که کم کم در حال آب پز شدن بود نجات میداد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1386 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ماجرا:

دراکو و سلستینا برای گرفتن گوی بلورین لرد سیاه به سراغ سیبل تریلانی میروند.سیبل از محل گوی اطلاعی ندارد و تنها کمکی که از دستش بر میاید گفتن شعری معماگونه است که محل گوی در آن پنهان شده.دراکو و سلستینا برای پیدا کردن گوی به همراه آنتونین راهی بیابان میشوند.سلستینا پس از پیدا کردن گوی از انها جدا میشود که به تنهایی گوی را به لرد برساند ولی جولیا و سامانتا سر رسیده وگوی را از او گرفته و دست و پایش رامیبندند.دراکو و آنتونین و بارتی سلستینا را نجات داده و به دنبال گوی میروند.درگیری جولیا و سامانتا باعث کند شدن سرعتشان و رسیدن بقیه به انها میشود.گوی دوباره به دست دراکو میرسد.ملت اسلی بر سر گرفتن گوی با هم درگیر میشوند و بالاخره ایگور پس از پرت کردن دراکو به دریاچه گوی را به دست می آورد.....
------------------------------------------------------------------
ادامه:

ایگور در حال حرکت بسوی لرد سیاه بود که ناگهان آخرین جمله دراکو قبل از پرت شدن به درون دریاچه را به خاطر آورد.

-ای ایگور نامررررد.آآآآآآآآآآخ....(نه این نبود. یه جمله عقبتر)
-سیبل میگفت که این نوع مخصوصی از گویهای بلورینه که بدون اسم رمز کار نمیکنه.سیبل کلمه رمزشو فقط به من گفت.منم خیال ندارم جز لرد سیاه به کسی بگم.پس زود اون گوی رو بده به من.

ایگور با یاد آوری این جمله از عصبانیت گوی بلورین را روی چمنهای کنار دریاچه پرتاب کرد.

_حالا چیکار کنم؟دراکو رو هم که آب برد.درااااااکو....مالفووووی؟؟؟؟
صدایی به گوش نرسید.ایگور به دقت به اطراف نگاه کرد.جزیره کوچکی در نزدیکی ساحل دیده میشد.حدس زد جریان آب دراکو را بطرف جزیره برده باشد.

چاره دیگری نداشت.کلاه مخصوص خاندان زابینی را از کیفش در آورد.
-بلنتفالیتسنتنیوس

کلاه غر غر کرد و تکان کوچکی خورد و در یک چشم به هم زدن به قایق کهنه و کوچکی تبدیل شد.
ایگور با تردید به قایق نگاه کرد.به نظر نمیرسید که حتی قادر باشد وزن خودش را هم تحمل کند.ایگوربه شدت امیدوار بود که باطن قایق از ظاهرش مقاومتر باشد.گوی را برداشت و سوار قایق شد.در یک لحظه به نظر رسید که قایق واژگون خواهد شد ولی ایگور با پرتاب کردن کیفش به طرف دیگر قایق تعادل را برقرار کرد.از چوب دستیش به جای پارو استفاده کرد و به آرامی بطرف جزیره حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خب دیگه به هیچ کدومتون احتیاجی ندارم برید از اینجا به بعد خودم می دونم چیکار کنم ، دراکو اینو گفت راهش را کج کرد و رفت
_ ها چی شد ؟ این چی گفت ، پسره ی پررو اگه ما نبودیم معلوم نبود الان کجا بودا ، ا واقعا رفت !
_ ایــــش از بس لوسه ... ولی من نمی دونم ما هم باید بریم بابا، ما کمکش کردیم تا اینجا اومد وگرنه که عمرا میرسید
_ همه :
_خب پس بریم دیگه پاشید
_باب وایسا با هم بریم که حالا مارو طلسم می کنین اره ؟
_ ا، شمایید خب چیزه تقصیر ما نبود دراکو خودش گفت که شمارو طلسم کنیم
_پشت سر خواهرزاده ی من حرف نباشه ، به موقش حاله اونم می گیرم خب حالا کوشش ؟
_ رفت ما هم باید بریم تا دیر نشده
_ شما کجا بودی حالا ، خب جولی و ایگور شما اینجا مراقب اینا میمونید منو سامی هم با هم میریم دنبال دارکو.. هی ایگور کو ؟
همه :

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب دراکو جان عزیزم اون گوی رو بده به من و خودت تا عصبانی نشدم بزن به چاک
_ نه بهت نمی دم این گوی خودم میدم به بابام که اونم بده به لردسیاه
_ هاها خیلی خندیدم حالا بدش به من
_ نه
باشه ...کریشیو
و دراکو قبل از اینکه بتواند حرکتی کنداز درد به خود میپیچد و به دریاچه ی سرد و تاریک که در همان نزدیکی بود پرت می شود
تاریکی ، سرما و جریان خروشان آب ، که صدایش همچون غرش های شیر است ، داکو را در برمی گیرد مدام در اب می چرخد و به صخره ها می خورد با دست هایش صورتش را می پوشاند تا اسیبی نبیند از درد پاهایش را جمع می کند .
سست و بی حال ، به توده ای از ریشه های گیاهی داخل آب می رسد انها را محکم می گیرد ، لیز و لغزننده اند و مثل انگشت های یک مرده دارکو را نگه داشتند 0
جریان اب او را به دیوارها می کشاند و به صخره های تیز همه بدنش زخمی میشود اما آب انچنان سرد و منجمد کننده است دیگر درد را حس نمی کند ، خون در رگهایش منجمد شده ناگهان سقوط می کند ، مثل گلوله ای سربی ، به ابگیری عمیق فرو می رود ، پایین پایین پایین . اب از بالا روی سرش میریزد و او را پایین حبس می کند . وحشت تمام وجود دراکو را می گیرد نمی تواند راهی به بالا پیدا کند هر لحظه ممکن است خفه شود ، اگر فوری بیرون نرود ...

ایگور بدون کوچکترین عذاب وجدان به سوی لرد حرکت می کند که ناگاه ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/6/4 17:40:02