شبی در هاگزمید ، میشد گفت که تمام اعضای محفل ققنوس در هاگزهد بودن و از برنامه هایشان و مسائل دیگر با هم صحبت می کردند.لوپین و آقای ویزلی مدام در حال بررسی نقشه ایی بودند.خانم ویزلی به آبرفورث در تهیه ی شام کمک می کرد.هری،رون و هرمیون هم گوشه ای دور میز نشسته بودند و سکوت مرگباری اطرافشان را احاطه کرده بود.آخر هرمیون سکوت رو شکست و گفت:
میاین با هم دوری بزنیم؟هری گفت:باشه.
همین که می خواستند از در برن بیرون لوپین فریاد زد:
آهای،کجا دارین می رین؟
رون گفت:
داریم میریم بیرون یه هوایی بخوریم.
لوپین گفت:
پس خیلی مواظب باشین...اگه اتفاقی افتاد کافیه جرقه ی قرمز به هوا بفرستین،اون وقت ما سریع اونجا ظاهر میشیم.رون سرش را تکان داد و هر سه از کافه بیرون رفتن.
هرمیون توی راه گفت:
هری می دونی امشب چه شبیه؟
هری گفت:نه.
_امشب سالگرد مرگ دامبلدوره.
_آره...آره،کاش اونم اینجا بود،با وجود اون محفل خیلی قدرتمند تر بود،اما حیف که ما رو با ولدمورت تنها گذاشت و الآن توی اون قبر مرمریش آروم خوابیده.
رون گفت:
درسته که ما با کشته شدن دامبلدور شانس زیادی از دست دادیم اما...
حرف رون هنوز تمام نشده بود که صدای پاقی آمد.کسی ظاهر شده بود. و بعد از او چند صدای پاق دیگر آمد.
هری گفت:یعنی کی میتونه باشه...این وقت شب.
صدای آشنای بی روحی گفت:
معلومه دیگه ماییم...!
هرسه برگشتند و قیافه ی نحس مار مانند خبیث ترین جادوگر دنیا و هم چنین آخرین جانپیچش را که دور گردنش بود و همچنین مرگخوارانش دیدند.
هرمیون جیغی کشید.اما رون از فرست استفاده کرد و به سرعت جرقه قرمز به هوا پرتاب کرد . به سرعت محفلی ها ظاهر شدند و با همان سرعت شروع به جنگ با مرگخواران کردند.در دست آبرفورث شمشیر گریفندور با آن دسته ی یاقوت نشانش بود آن را به سمت هری هل داد و فریاد زد:
اینو برادرم به من داد که بدمش به تو.هری سری به نشانه ی تشکر تکان داد و به صورت ولدمورت نگاه کرد.هیچ کس با او نمی جنگید.هری شمشیر را به دست رون داد و گفت :
هر وقت تونستی سر اون مار رو از تنش جدا کن.حتماً باید این کارو بکنی.هری به سوی ولدمورت گام بر می داشت مارش دیگر گردنش نبود.ظاهرا ًاو گفت و گوی بین رون و هری رو نشنیده بود.هری به ولدمورت گفت:امشب می خوای هاگوارتز رو تصاحب کنی درسته؟ولدمورت گفت:آره،اما بعد از کشتن تو.هری قبل از ین که جنگش را شروع کند دید که لولین رو زمین افتاد و مرد هری صدای فرود آمدن شمشیری و همچنین صدای خنده ی رون را شنید و فههمید که او سر از بدن مار جدا کرده زیرا ولدمورت نیز بسیار خشمگین بود،هری دیگر نمی توانست تحمل کند و قبل از این که کاری انجام دهد ولدمورت فریاد زد:
_آواداکداورا
پرتوی سبزی از چوب ولدممورت بیرون آمد،ولی قبل از اینکه بر سینه ی هری بنشیند پرتوی آشنای سفیدی،بدون اینکه کاری انجام دهد ازچوبدستی هری خارج و نه تنها افسون ولدمورت را باطل کرد بلکه بر سینه اش هم نشست.هری یک آن فکر کرد ولدمورت رابا افسون قفل بدن جادو کرده است زیرا همان جا خشکش زده بود.
مرگخوارها ومحفلی ها دست از جنگیدن برداشتند.سکوت مرگباری همه جارو گرفت.نسیمی وزید.هری انچه را دیده بود باور نمیکرد.بدن ولدمورت تبدیل به خاکستر شده بود و باد آن را با خود حمل میکرد.هری به چوب دستیش نگاهی انداخت.امکان نداشت کار خودش باشد.
با خاکستر شدن ولدمورت مرگ خوار ها امید خود را از دست دادند و می خواستند فرار کنند اما محفلی ها جلویشان را گرفتند.فریاد شادی برخواست.انگار هری در دنیای دیگری بود .او نمی دانست که محفلی ها می آین و او را در آغوش میکشند. او فقط نگاهش روی یک قسمت بود.قسمتی که دامبلدور را برای یک لحظه دیده بود که به او لبخند میزد
آلبوس عزیز،اگر این داستان مورد پسندد بود و مرا تایید کردی قول مدم که باعث افتخار محفل بشم!!!
با تشکر
پرسیوال عزیز!
اشکالات املایی متعددی در پستت داشتی. همچنین در بعضی جاها از زبان محاوره ای استفاده کرده بودی که در پست های جدی به جز در دیالوگ ها نباید استفاده بشه. یک اشکال بزرگ دیگه ای هم که در پستت مشاهده میشه سوژه ی بسیار تخیلی داستانت و عدم تطابق اون با کتاب بود. اعضای محفل برنامه هاشون رو در هاگزهد جایی که بیش از جاهای دیگه امکان استراق سمع وجود داره می ریزن؟ اگه خطری در هاگزمید وجود داره آیا محفلی ها به همین سادگی اجازه میدن هری و بقیه از هاگزهد خارج بشن؟ و چرا ولدمورت با اون همه قدرت و عظمت به همین سادگی مرد؟ شمشیر گریفیندور دست آبرفورث چیکار می کرد؟ سعی کن این اشکالتت رو برطرف کنی. داستانت از واقعیت و منطق خارج شده بود. البته از فضاسازی خوب و مناسبت نمیشه گذشت. جای پیشرفت خیلی داری.
تایید نشد!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

روز چهاردهم ماه دسامبر . یک شب سرد زمستانی. دهکده ی گودریکز هالو . خانه ی جیمز پاتر . پس از مدت ها دوباره قرار بود اعضای محفل ققنوس دوباره گرد هم آیند . ساعت 11:30 شب بود دامبلدور با همان وقار همیشگی مقابل خانه جیمز ظاهر شد . به آرامی سه ضربه به در زد. لیلی و جیمز هر دو به استقبال او آمدند . دامبلدور سلام کرد و سپس گفت:تمام تدابیر امنیتی رو انجام دادید . لیلی گفت:همه چی درست انجام شده نگران نباشید .
آنها از قبل نقشه ای را طراحی و عملی کرده بودند تا مرگ خواران خیال کنند جلسه در خانه ی لانگ باتم ها بر گزار می شود . به همین جهت خیالشان نسبتا راحت بود ولی باز هم بسیار احتیاط می کردند چون هرآن ممکن بود جاسوس های ولدمورت در همان نزدیکی باشند. دهها طلسم بر روی خانه و محوطه اطراف پیاده کرده بودند تا از امنیت جلسه اطمینان یابند .کم کم بقیه ی اعضا نیز آمدند . حدود ساعت دوازده شب همه ی اعضا خود را به انجا رساندند .
دامبلدور گفت:سلام . از اینکه دوباره همتون رو سلامت می بینم خیلی خوشحالم . تو این جلسه ما باید در باره محافظت از مردم تو محله ی دیاگون و جلو گیری از حمله های پیا پی مرگ خواران به آنجا صحبت کنیم ما باید جلوی این کشتار ها رو بگیریم . حالا از همتون می خوام که نظر هاتون رو راجع به حل این مشکل بیان کنید .
ریموس لوپین استوار ایستاد و گفت:پرفسور نظر من اینه که تو بعضی از مغازه ها مخفیانه مستقر بشیم اینطوری می تونیم موقع حمله ی ناگهانی زود تر اقدام کنیم .
مینورا مک گوناکال فورا گفت: ما به یه جاسوس نیاز داریم من قبلا هم گفتم بدون جاسوس کار های ما بی تاثیر خواهد بود به جای این کار ها اگه تو این مدت یه جاسوس پیدا کرده بودیم الان همه چی درست می شد .
دامبلدور گفت:وفاداران ولدمورت از ترس مردن مرگ خوار شدند همین طوری هم ازش وحشت دارند تا برسه به این که جاسوسی هم کنند اونا به هیچ وجه حاضر به انجام چنین کاری نیستند .
سیریوس گفت:ببخشید من و جیمز یه نقشه ای داریم که اگه عمل بشه یه جورایی مثل جاسوس عمل می کنه البته به قول جیمز (جاسوس یکبار مصرف).جیمز لبخندی زد و سپس ادامه داد ما یکی از مرگخوار هارو که تو دیاگون نگهبانی میدن میشناسیم یعنی وقتی تو هاگوارتز بودیم کلی سر به سرش میذاشتیم آدم خیلی احمقیه میتونیم با یه بهانه ای اونو به یه جای خلوت بکشیم وبعد با خورندن معجون راستگویی که البته درست کردنش به عهده ی لیلیه همه چیز رو ازش بپرسیم و بعد حافظشو هم یه خرده دستکاری کنیم و بعد ولش کنیم .نظر شما چیه؟
هاگرید با چهره ای متعجب گفت:جالبه ولی باید مطمئن باشید که حتما احمق باشه .
جیمز گفت از این بابت خیالت تخت نمی دونی تو هاگوارتز چه کار ها که باهاش نمی کردیم .بی چاره.
دامبلدور گفت:نقشه ی خوبیه ولی مسولیتش به عهده ی خودتون
من با ریموس هم موافقم . هر کسی مخالفه لطفا بگه.
برای چند دقیقه همه با هم صحبت می کردند .دامبلدور گفت: انگار همه راضی هستند .سپس رو به مک گوناکال کرد و گفت:شما نظری ندارید.مک گوناکال با چهره ای عبوس و خشک گفت:من موافقم.
دامبلدور بلند شد و گفت:خوب دیگه کافیه فکر کنم بیشتر از این بمونیم بهمون شک کنند . فردا همگی سعی کنید تو اطراف و مغازه های دیاگون مخفیانه نگهبانی بدید .جیمز و سیریوس شما هم دست به کار بشید ولی مراقب باشید .از همه تشکر میکنم امیدوارم هیچکس آسیبی نبینه .خدانگهدار همگی.سپس غیب شد و رفت بقیه ی اعضا هم با یکدیگر خدا حافظی کردند و بی درنگ آنجا را ترک کردند.
(Astoria Greengrass)
قسم میخورم یه محفلی فوق العاده باشم و همیشه پیرو محفل ققنوس خواهم بود.
آستوریا عزیز!
پستت اشکالات نگارشی زیادی داشت. از علائم نگارشی خیلی کم استفاده کرده بودی. پاراگراف بندی هات هم در بعضی جاها مناسب نبود. سوژه ی خوبی داشتی ولی زیاد با واقعیت جور در نمی آمد. مرگخوارها رو میشه به این راحتی گول زد؟ با یک معجون راستی؟ یکم غیر منطقی به نظر میاد. به نسبت تازه وارد بودنت فضاسازی خوبی داشتی ولی میتونه بهتر از این باشه.
در ضمن سعی کن فعالیتت رو توی سایت بیشتر کنی. اولین رولی بود که توی سایت ازت دیدم. این کافی نیست. محفل به اعضای فعال نیاز داره.
تایید نشد.
موفق باشی!
آنها از قبل نقشه ای را طراحی و عملی کرده بودند تا مرگ خواران خیال کنند جلسه در خانه ی لانگ باتم ها بر گزار می شود . به همین جهت خیالشان نسبتا راحت بود ولی باز هم بسیار احتیاط می کردند چون هرآن ممکن بود جاسوس های ولدمورت در همان نزدیکی باشند. دهها طلسم بر روی خانه و محوطه اطراف پیاده کرده بودند تا از امنیت جلسه اطمینان یابند .کم کم بقیه ی اعضا نیز آمدند . حدود ساعت دوازده شب همه ی اعضا خود را به انجا رساندند .
دامبلدور گفت:سلام . از اینکه دوباره همتون رو سلامت می بینم خیلی خوشحالم . تو این جلسه ما باید در باره محافظت از مردم تو محله ی دیاگون و جلو گیری از حمله های پیا پی مرگ خواران به آنجا صحبت کنیم ما باید جلوی این کشتار ها رو بگیریم . حالا از همتون می خوام که نظر هاتون رو راجع به حل این مشکل بیان کنید .
ریموس لوپین استوار ایستاد و گفت:پرفسور نظر من اینه که تو بعضی از مغازه ها مخفیانه مستقر بشیم اینطوری می تونیم موقع حمله ی ناگهانی زود تر اقدام کنیم .
مینورا مک گوناکال فورا گفت: ما به یه جاسوس نیاز داریم من قبلا هم گفتم بدون جاسوس کار های ما بی تاثیر خواهد بود به جای این کار ها اگه تو این مدت یه جاسوس پیدا کرده بودیم الان همه چی درست می شد .
دامبلدور گفت:وفاداران ولدمورت از ترس مردن مرگ خوار شدند همین طوری هم ازش وحشت دارند تا برسه به این که جاسوسی هم کنند اونا به هیچ وجه حاضر به انجام چنین کاری نیستند .
سیریوس گفت:ببخشید من و جیمز یه نقشه ای داریم که اگه عمل بشه یه جورایی مثل جاسوس عمل می کنه البته به قول جیمز (جاسوس یکبار مصرف).جیمز لبخندی زد و سپس ادامه داد ما یکی از مرگخوار هارو که تو دیاگون نگهبانی میدن میشناسیم یعنی وقتی تو هاگوارتز بودیم کلی سر به سرش میذاشتیم آدم خیلی احمقیه میتونیم با یه بهانه ای اونو به یه جای خلوت بکشیم وبعد با خورندن معجون راستگویی که البته درست کردنش به عهده ی لیلیه همه چیز رو ازش بپرسیم و بعد حافظشو هم یه خرده دستکاری کنیم و بعد ولش کنیم .نظر شما چیه؟
هاگرید با چهره ای متعجب گفت:جالبه ولی باید مطمئن باشید که حتما احمق باشه .
جیمز گفت از این بابت خیالت تخت نمی دونی تو هاگوارتز چه کار ها که باهاش نمی کردیم .بی چاره.
دامبلدور گفت:نقشه ی خوبیه ولی مسولیتش به عهده ی خودتون
من با ریموس هم موافقم . هر کسی مخالفه لطفا بگه.
برای چند دقیقه همه با هم صحبت می کردند .دامبلدور گفت: انگار همه راضی هستند .سپس رو به مک گوناکال کرد و گفت:شما نظری ندارید.مک گوناکال با چهره ای عبوس و خشک گفت:من موافقم.
دامبلدور بلند شد و گفت:خوب دیگه کافیه فکر کنم بیشتر از این بمونیم بهمون شک کنند . فردا همگی سعی کنید تو اطراف و مغازه های دیاگون مخفیانه نگهبانی بدید .جیمز و سیریوس شما هم دست به کار بشید ولی مراقب باشید .از همه تشکر میکنم امیدوارم هیچکس آسیبی نبینه .خدانگهدار همگی.سپس غیب شد و رفت بقیه ی اعضا هم با یکدیگر خدا حافظی کردند و بی درنگ آنجا را ترک کردند.
(Astoria Greengrass)
قسم میخورم یه محفلی فوق العاده باشم و همیشه پیرو محفل ققنوس خواهم بود.
آستوریا عزیز!
پستت اشکالات نگارشی زیادی داشت. از علائم نگارشی خیلی کم استفاده کرده بودی. پاراگراف بندی هات هم در بعضی جاها مناسب نبود. سوژه ی خوبی داشتی ولی زیاد با واقعیت جور در نمی آمد. مرگخوارها رو میشه به این راحتی گول زد؟ با یک معجون راستی؟ یکم غیر منطقی به نظر میاد. به نسبت تازه وارد بودنت فضاسازی خوبی داشتی ولی میتونه بهتر از این باشه.
در ضمن سعی کن فعالیتت رو توی سایت بیشتر کنی. اولین رولی بود که توی سایت ازت دیدم. این کافی نیست. محفل به اعضای فعال نیاز داره.
تایید نشد.
موفق باشی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 22:57:04
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:08:10
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:16:03
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 18:47:06
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:08:10
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:16:03
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 18:47:06
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
جزئیات کاربر

هری،رون و هرمیون آخرین شب خود را در هاگوارتز سپری می کردند.هیچ کس در برج گریفندور حرف نمی زد.همه از ناراحت بودند که دیگر به هاگوارتز بر نمی گردند و هری از همه بیشتر.او احساس می کر بغضی گلویش را می فشرد به سمت بالکن رفت.با خود فکر میکرد که بعد از تحصیلاتش در هاگوارتز چه طور می تواند دوبار به مدرسه برگردد و گاهی وقت ها این فکر رهایش نمی کرد که ممکن است دو باره در کلاس هفتم تحصیل کند.آخر او بیشتر سال را با دامبلدور به دنبال جان پیچ های ولدمورت بوده و از سال هفتم چیز زیادی یاد نگرفته بود اگر این طور می شد که خیلی بد بود.در همین فکرها بود که ناگهان لکه های سیاهی را میدید که به طرف محوطه می آمدند.امکان نداشت خودشان باشد آخر چه طور ولدمورت به آنجا آمده بود.با سرعت به سمت سالن عمومی برگش بی مقدمه به رون و هرمیون گفت:
ولدمورت،بیاین..
آن سه به سمت دفتر اساتید رفتند و در را باز کردند آنجا نه تنها همه ی اساتید بلکه دامبلدور هم آنجا بود.هری گفت:
قربان... ولدمورت تو محوطه ست.دامبلدور گفت:
می دونستم.سپس رو کرد به اساتید و گفت:
حاضر بشین.مینروا،تو به محفلی ها خبر بده.هری تو هم با من بیا.
در راه دامبلدور به هری می گفت:هری حالا آخرین جان پیچ باقی مونده.وقتش کار رو یکسره کنی.دامبلدور چوب دستیش را به بالا گرفت و گفت:اکسیو گریفندور ساو
هری شمشیر گرفندور را دید که پرواز کنان به سمتش می آید.دامبلدور آن را به هری داد و گفت:
بیا این کمکت می کنه...حالا با من به محوطه بیا.
هری در آنجا مرگ خواران ،محفلی ها و استادان حضور داشتند. هری مار ولدمورت که آخرین جان پیچ هم بود دور گردنش گرفت. دامبلدور شروع به صحبت کرد:
شب بخیر تام،کاری داشتی که با لشکرت اومدی اینجا؟
ولدمورت گفت:آره اومدم عزیز دوردونتو و خودتو بکشم بعدش مرگ خوارام حساب بقیه رو میرسن.
دامبلدور گفت:نه تا وقتی که من اینجا هستم.سپس انواع طلسم ها رو به طرف هم می فرستادند باشروع جنگ آنها مرگخوار ها و محفلی ها هم با هم جنگیدند.هری تمام حواسش به نجینی بود که داشت از گردن ولدمورت پایین می اومد و او متوجه نبود. هری راهی برای خود باز کرد و دنبال نجینی گشت اما اورا پیدا نکرد.بعد از چند دققه گشتن فهمید گه نزدیک پای دامبلدوره و می خواد او را نیش بزنه.هری با سرعتبه سمت دامبلدور دویدو شمشیر را در سر مار فرو کرد.آخرین جان پیچ نیز از بین رفت.هری دید که جنگ میان دامبلدور و ولدمورت و همین طور جنگ میان محفلی ها و مرگ خوارها تمام شد ولدمورت روی زمین افتاد.دیگر توانی نداشت .دامبلدور به سمتش رفت و گفت:
خودت باعث شدی تام...آواداکداورا.
پرتو سبز از درون چوب دستی دامبلدور بیرون آمد و بر سینه اش نشست.دامبلدور با حرکت چوب دستی اش چند طناب بیرون آمد و دور مرگخوارها پیچید.سپس به طرف هری آمد و اورا در آغوش گرفت و گفت:
پسرم اگه تو نبودی الآن نه من اینجا بودم و نه ولدمورت کشته شده بود.سپس رو به اسنیپ کرد و گفت:
سیوروس با وزارت خون تماس بگیر که بیان و اینارو ببرن.سپس رو به دیگران کرد و گفت:
اسباب خشن رو فراهم کنیدوهمه چیز تمام شد.
هری با خود اندیشید که آری به راستی همه چیز تمام شد.
خب دوست عزیز ، قسمتی که مربوط به مار در پست قبلیت بود را تقریبا به خوبی درست کرده بودی.ولی چند مورد را رعایت نکرده بودی: در ابتدای پستت مشخص بود که با عجله نوشته شده اما شاید بزرگترین مشکل پستت این بود که با اینکه از شخصیتهای هری پاتری استفاده کرده بودی ولی قوانینشو رعایت نکرده بودی، مثل اینکه سال هفتم دیگه دامبلدوری نبود ،دامبلدور آواداکداوارا نمیزنه و ....البته پستت کلمات گنگ داشت مثلا در پایان پستت منظورت از (( اسباب خشن)) رو نمیشه متوجه شد.بهتره روی پستات بیشتر کار کنی و اشکالاتشون رو برطرف کنی چون توانایی خوب پست زدن رو داری.
تایید نشد.
موفق باشی.با احترام.
ولدمورت،بیاین..
آن سه به سمت دفتر اساتید رفتند و در را باز کردند آنجا نه تنها همه ی اساتید بلکه دامبلدور هم آنجا بود.هری گفت:
قربان... ولدمورت تو محوطه ست.دامبلدور گفت:
می دونستم.سپس رو کرد به اساتید و گفت:
حاضر بشین.مینروا،تو به محفلی ها خبر بده.هری تو هم با من بیا.
در راه دامبلدور به هری می گفت:هری حالا آخرین جان پیچ باقی مونده.وقتش کار رو یکسره کنی.دامبلدور چوب دستیش را به بالا گرفت و گفت:اکسیو گریفندور ساو
هری شمشیر گرفندور را دید که پرواز کنان به سمتش می آید.دامبلدور آن را به هری داد و گفت:
بیا این کمکت می کنه...حالا با من به محوطه بیا.
هری در آنجا مرگ خواران ،محفلی ها و استادان حضور داشتند. هری مار ولدمورت که آخرین جان پیچ هم بود دور گردنش گرفت. دامبلدور شروع به صحبت کرد:
شب بخیر تام،کاری داشتی که با لشکرت اومدی اینجا؟
ولدمورت گفت:آره اومدم عزیز دوردونتو و خودتو بکشم بعدش مرگ خوارام حساب بقیه رو میرسن.
دامبلدور گفت:نه تا وقتی که من اینجا هستم.سپس انواع طلسم ها رو به طرف هم می فرستادند باشروع جنگ آنها مرگخوار ها و محفلی ها هم با هم جنگیدند.هری تمام حواسش به نجینی بود که داشت از گردن ولدمورت پایین می اومد و او متوجه نبود. هری راهی برای خود باز کرد و دنبال نجینی گشت اما اورا پیدا نکرد.بعد از چند دققه گشتن فهمید گه نزدیک پای دامبلدوره و می خواد او را نیش بزنه.هری با سرعتبه سمت دامبلدور دویدو شمشیر را در سر مار فرو کرد.آخرین جان پیچ نیز از بین رفت.هری دید که جنگ میان دامبلدور و ولدمورت و همین طور جنگ میان محفلی ها و مرگ خوارها تمام شد ولدمورت روی زمین افتاد.دیگر توانی نداشت .دامبلدور به سمتش رفت و گفت:
خودت باعث شدی تام...آواداکداورا.
پرتو سبز از درون چوب دستی دامبلدور بیرون آمد و بر سینه اش نشست.دامبلدور با حرکت چوب دستی اش چند طناب بیرون آمد و دور مرگخوارها پیچید.سپس به طرف هری آمد و اورا در آغوش گرفت و گفت:
پسرم اگه تو نبودی الآن نه من اینجا بودم و نه ولدمورت کشته شده بود.سپس رو به اسنیپ کرد و گفت:
سیوروس با وزارت خون تماس بگیر که بیان و اینارو ببرن.سپس رو به دیگران کرد و گفت:
اسباب خشن رو فراهم کنیدوهمه چیز تمام شد.
هری با خود اندیشید که آری به راستی همه چیز تمام شد.
خب دوست عزیز ، قسمتی که مربوط به مار در پست قبلیت بود را تقریبا به خوبی درست کرده بودی.ولی چند مورد را رعایت نکرده بودی: در ابتدای پستت مشخص بود که با عجله نوشته شده اما شاید بزرگترین مشکل پستت این بود که با اینکه از شخصیتهای هری پاتری استفاده کرده بودی ولی قوانینشو رعایت نکرده بودی، مثل اینکه سال هفتم دیگه دامبلدوری نبود ،دامبلدور آواداکداوارا نمیزنه و ....البته پستت کلمات گنگ داشت مثلا در پایان پستت منظورت از (( اسباب خشن)) رو نمیشه متوجه شد.بهتره روی پستات بیشتر کار کنی و اشکالاتشون رو برطرف کنی چون توانایی خوب پست زدن رو داری.
تایید نشد.
موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/7 21:34:08
اینجا جهان آرام است
من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
اسم من نیکلاسه . از اینکه دارم این داستانو برای شما میگم خودمم متعجبم .ولی دیگه فرقی نمیکنه چون شاید دیگه اسمی از من نشنوین.
فکر کنم دقیقا همین دیروز بود که توی اتق پای کامپیوترم نشسته بودم نمیدونم ولی شایدم داشتم سایت جادوگران رو میدیدم ولی اینو خوب میدونم که با صدای پاقی از جا پریدم .
صدا از توی حیاط بود چون کس دیگه ای جز من توی خونه نبود به خودم جرات دادم تا برم ببینم صدا از چی بوده؟ گفتن این که میترسیدم سخته ولی اینو بگم که دعا میکردم مثل همیشه ای صدای یه گربه باشه!ولی خودمم میدونستم که اینطوری نیست.سرو صدا هرلحظه بیشتر میشد وانگار یه عده ریخته بودن توخونه؟
همین طوری که داشتم به طرف حیاط میرفتم اون اتفاقی که ارزو میکردم رخ نده بوقوع پیوست.یه نفر در سالن جلوی منو باز کردو به طرفم حمله ور شد. همین که به من رسید منو به طرف عقب هل دادو از پشت به زمین پرتم کرد . انقدر زورش زیاد بود که نتونم خودمو از زیر دستاش ازاد کنم.زبونم بند اومده بود . داشتم خودمو می باختم که متوجه پرتو نوری شدم که از بالای سرم رد شد . مثل یه اشعه بود ولی نمیشد درست تشخیص داد.
_اسم من جیمزه . الان خوب نمیتونم برات توضیح بدم و لی باید از اینجا بریم . بلند شو.سریع.
مرد اینو گفت و مثل برق از روی من بلندشد وهمین طوریکه دست من تو دستاش جا مونده بود منو به گوشه ای کشوند.اینکه یه نفر تو خونه ما اومده بودو داشت منو از چیزی که نمیدونستم چیه نجات میداد اگه تعجب برانگیز بود .جلوی صحنه ای که توی اونلحظه میدیدم هیچ بود .
یه چیزی مثل یه هالی یه سگ به طرفمون اومد و باصدای انسانی داشت مارو خطاب میکردو گفت:
_مشکلی نیست دامبلدور تو راهه .ما فعلا مقاومت میکنیم نمیزاریم کسی وارد بشه.شما همون جا بمونید؟
درست محو ناپدید شدن سگ بودم و توذهنم غلغله بود که یکی از بیرون گفت :
_لعنتی بازم سر موقع اومد.فرار کنید . الان که لرد سیاه باهامون نیست معلوم نیست بتونیم کاری از پیش ببریم.
گوشام بخاطر صحبتهایی که بیرون میشد تیز شده بود که مردی که خودشو جیمز معرفی کرده بود سقلمه ای بهم زدو گفت:دامبلدور رییس محفله. ما هم عضو محفلیم . مثل همیشه اون باعث پیروزی ماشد.................
خب پست جالبی بود.با سوژه ای جدید ، تلفیقی از جریانات سایت و دنیای هری پاتری.با اینکه یه کم از لحاظ جمله بندی مشکل داشت و کوتاه هم بود ولی خب ، کار شده بود و من خیلی خوشم اومد.پس میگم که:
تایید شد.
ورودت را به محفل و الف دال تبریک میگم.برای هماهنگی بیشتر با سران الف دال هماهنگ کن.آرم شما نیز به زودی آماده خواهد شد.با احترام.
فکر کنم دقیقا همین دیروز بود که توی اتق پای کامپیوترم نشسته بودم نمیدونم ولی شایدم داشتم سایت جادوگران رو میدیدم ولی اینو خوب میدونم که با صدای پاقی از جا پریدم .
صدا از توی حیاط بود چون کس دیگه ای جز من توی خونه نبود به خودم جرات دادم تا برم ببینم صدا از چی بوده؟ گفتن این که میترسیدم سخته ولی اینو بگم که دعا میکردم مثل همیشه ای صدای یه گربه باشه!ولی خودمم میدونستم که اینطوری نیست.سرو صدا هرلحظه بیشتر میشد وانگار یه عده ریخته بودن توخونه؟
همین طوری که داشتم به طرف حیاط میرفتم اون اتفاقی که ارزو میکردم رخ نده بوقوع پیوست.یه نفر در سالن جلوی منو باز کردو به طرفم حمله ور شد. همین که به من رسید منو به طرف عقب هل دادو از پشت به زمین پرتم کرد . انقدر زورش زیاد بود که نتونم خودمو از زیر دستاش ازاد کنم.زبونم بند اومده بود . داشتم خودمو می باختم که متوجه پرتو نوری شدم که از بالای سرم رد شد . مثل یه اشعه بود ولی نمیشد درست تشخیص داد.
_اسم من جیمزه . الان خوب نمیتونم برات توضیح بدم و لی باید از اینجا بریم . بلند شو.سریع.
مرد اینو گفت و مثل برق از روی من بلندشد وهمین طوریکه دست من تو دستاش جا مونده بود منو به گوشه ای کشوند.اینکه یه نفر تو خونه ما اومده بودو داشت منو از چیزی که نمیدونستم چیه نجات میداد اگه تعجب برانگیز بود .جلوی صحنه ای که توی اونلحظه میدیدم هیچ بود .
یه چیزی مثل یه هالی یه سگ به طرفمون اومد و باصدای انسانی داشت مارو خطاب میکردو گفت:
_مشکلی نیست دامبلدور تو راهه .ما فعلا مقاومت میکنیم نمیزاریم کسی وارد بشه.شما همون جا بمونید؟
درست محو ناپدید شدن سگ بودم و توذهنم غلغله بود که یکی از بیرون گفت :
_لعنتی بازم سر موقع اومد.فرار کنید . الان که لرد سیاه باهامون نیست معلوم نیست بتونیم کاری از پیش ببریم.
گوشام بخاطر صحبتهایی که بیرون میشد تیز شده بود که مردی که خودشو جیمز معرفی کرده بود سقلمه ای بهم زدو گفت:دامبلدور رییس محفله. ما هم عضو محفلیم . مثل همیشه اون باعث پیروزی ماشد.................
خب پست جالبی بود.با سوژه ای جدید ، تلفیقی از جریانات سایت و دنیای هری پاتری.با اینکه یه کم از لحاظ جمله بندی مشکل داشت و کوتاه هم بود ولی خب ، کار شده بود و من خیلی خوشم اومد.پس میگم که:
تایید شد.
ورودت را به محفل و الف دال تبریک میگم.برای هماهنگی بیشتر با سران الف دال هماهنگ کن.آرم شما نیز به زودی آماده خواهد شد.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/7 21:25:09
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
جزئیات کاربر

هری،رون،هرمیون،فرد و جرج و جینی شب دیگری را در خانه شماره دوازده میدان گریمولند می گذراندند.بار دیگر اعضای محفل ققنوس در آشپز خانه جلسه داشتند،تقریباً همه اعضای محفل بجز ماندانگاس فلچر و اسنیپ حضور داشتند. هری میدانست که اسنیپ هیچ وقت آنجا برای مدّت زیاد نمی ماند و احتمال می داد که فلچر هم برای جوش خوردن یک معامله دزدی دیگر رفته.
او و رون و هرمیون و جینی با هم داشتند تیله سنگی بازی می کردند و بعد از این که هری سه دور پشت سر هم رو باخته بود خانم ویزلی از پایین فریاد زد:
بچه ها بیایین پایین،وقت شامه.
آن شب شام خوراک مرغ داشتند و برای دسر ریواس.هری آخرین قطعه از ریواسش را می خواست بخورد که از تعجب می خواست شاخ در بیاورد.سر آلبوس دامبلدور در میان آتش آشپزخانه بود.خانم ویزلی از ترس جیغی کشید و به این ترتیب بقیه متوجه ی حضور دامبلدور شدند.دامبلدور گفت:
بچه ها سریع به هاگوارتز بیاین،فوکس هشدار داده که ولدمورت می خواد به هاگوارتز حمله کنه به حضورتون احتیاج دارم...هری،رون و تو هرمیون شما هم حتما بیاین.
همه سریع بساط شام رو جمع کردند و با پودر پرواز به دفتر دامبلدور قدم گذاشتند.او آنجا نبود بلکه در محوطه باز قلعه مشغول جنگ با ولدمورت بود و استاد ها و مرگ خوارها دور آنها حلقه زدند.آن دو طلسم ها و نفرین های قدرتمندی به سمت ها می فرستادند که هری آن ها رو تا به حال به عمرش ندیده بود.آن ها سریع به سمت محوطه رفتند و به استاد ها پیوستند.هری صدای ولدمورت رو شندید که به او می گفت:
سلام هری با اومدنت به اینجا باعث شدی من زود تر به آرزوم برسم،وقتی دامبلدور رو کشتم بعدش تو رو می کشم .
دامبلدور گفت:
فعلاً که من زندم و تا وقتی که من اینجام تو دستت به هری نمی رسه.آن دو به دوئل خود ادامه دادند که ناگهان دامبلدور نقش زمین شد.نجینی نیشش را درون مچ پای دامبلدور فرو کرده بود.این غیر ممکن بود دامبلدور در جلوی چشم آن ها در حال جان دادن بود.هری نزدیک او رفت. چه طور کسی نجینی را ندیده بود ؟دامبلدور با صدای خفه ایی به هری گقت:بهت افتخار می کنم...هری.در حالی که لبخندی گوشه ی لبش را گرفته بود جان داد.صدای قهقه های وحشتناک ولدمورت و مرگ خوارانش فضای مدرسه رو پر کرده بود.وجود هری از خشم لبریز شده بود. چوب دستییش رو برداشت و بدون هیچ مقدمه ای فریاد زد:
آواداکداورا.
دیگر تمام شده بود،قبل از آن که ولدمورت بخواهد طلسم هری را باطل کند پرتوی سبزی بر سینه ی سنگی اش نشست و همچون برگ خشکی روی زمین افتاد.تمام بدن هری می لرزید سکوت مرگباری در فضا حکم ران شده بود مرگ خواران می خواستند فرار کنند که محفلی ها جلوی آنها رو گرفتند و به سزای عملشون رسوندند
.فردای آنروز جشنی کنار قبر دامبلدور برگزار شد.هیچ کس باورش نمی شد که چه طور پسره هفده ساله ایی توانسته قدرتمند ترین جادوگر در تمام اعصار را شکست بدهد؟آخر چطور ممکن بود؟
پرسیوال عزیز متاسفانه پستت تایید نشد.با اینکه تعدادی از جملات را سعی کرده بودی مانند سبک رولینگ بنویسی و تقریبا خوب کار کرده بودی ولی مواردی را دقت نکرده بودی : اولین مورد کشته شدن ولدمورت بدون توجه به جان پیچها بود که خیلی ناگهانی انجام شده بود.
مورد بعد شروع داستان بدون هیچ پیش زمینه ای بود بود ، میتوانستی از سوژه ای استفاده کنی که تقریبا جای کارش برای یک پست باشد ، در حالی که به نظر من می توانستی با کمی پرداختن به سوژه خود ، آنرا به راحتی به چند پست تبدیل کنی.
همچنین شخصیت دامبلدور را تقریبا ناصحیح توضیح داده بودی و علاوه بر آن گفته بودی که اساتید و مرگخوارها بدور دامبلدور و ولدمورت حلقه زدند ، در حالی که بعدا از محفلی ها اسم برده بودی که بهتر بود بعد از ظاهر شدنشان در هاگوارتز ، کمی از آنها می گفتی و یا حتی ورود نجینی به آن حلقه و حمله اش به دامبلدور که اینها با هم متناقض بودند.منتظر تلاش دوباره ات هستم،موفق باشی.با احترام.
او و رون و هرمیون و جینی با هم داشتند تیله سنگی بازی می کردند و بعد از این که هری سه دور پشت سر هم رو باخته بود خانم ویزلی از پایین فریاد زد:
بچه ها بیایین پایین،وقت شامه.
آن شب شام خوراک مرغ داشتند و برای دسر ریواس.هری آخرین قطعه از ریواسش را می خواست بخورد که از تعجب می خواست شاخ در بیاورد.سر آلبوس دامبلدور در میان آتش آشپزخانه بود.خانم ویزلی از ترس جیغی کشید و به این ترتیب بقیه متوجه ی حضور دامبلدور شدند.دامبلدور گفت:
بچه ها سریع به هاگوارتز بیاین،فوکس هشدار داده که ولدمورت می خواد به هاگوارتز حمله کنه به حضورتون احتیاج دارم...هری،رون و تو هرمیون شما هم حتما بیاین.
همه سریع بساط شام رو جمع کردند و با پودر پرواز به دفتر دامبلدور قدم گذاشتند.او آنجا نبود بلکه در محوطه باز قلعه مشغول جنگ با ولدمورت بود و استاد ها و مرگ خوارها دور آنها حلقه زدند.آن دو طلسم ها و نفرین های قدرتمندی به سمت ها می فرستادند که هری آن ها رو تا به حال به عمرش ندیده بود.آن ها سریع به سمت محوطه رفتند و به استاد ها پیوستند.هری صدای ولدمورت رو شندید که به او می گفت:
سلام هری با اومدنت به اینجا باعث شدی من زود تر به آرزوم برسم،وقتی دامبلدور رو کشتم بعدش تو رو می کشم .
دامبلدور گفت:
فعلاً که من زندم و تا وقتی که من اینجام تو دستت به هری نمی رسه.آن دو به دوئل خود ادامه دادند که ناگهان دامبلدور نقش زمین شد.نجینی نیشش را درون مچ پای دامبلدور فرو کرده بود.این غیر ممکن بود دامبلدور در جلوی چشم آن ها در حال جان دادن بود.هری نزدیک او رفت. چه طور کسی نجینی را ندیده بود ؟دامبلدور با صدای خفه ایی به هری گقت:بهت افتخار می کنم...هری.در حالی که لبخندی گوشه ی لبش را گرفته بود جان داد.صدای قهقه های وحشتناک ولدمورت و مرگ خوارانش فضای مدرسه رو پر کرده بود.وجود هری از خشم لبریز شده بود. چوب دستییش رو برداشت و بدون هیچ مقدمه ای فریاد زد:
آواداکداورا.
دیگر تمام شده بود،قبل از آن که ولدمورت بخواهد طلسم هری را باطل کند پرتوی سبزی بر سینه ی سنگی اش نشست و همچون برگ خشکی روی زمین افتاد.تمام بدن هری می لرزید سکوت مرگباری در فضا حکم ران شده بود مرگ خواران می خواستند فرار کنند که محفلی ها جلوی آنها رو گرفتند و به سزای عملشون رسوندند
.فردای آنروز جشنی کنار قبر دامبلدور برگزار شد.هیچ کس باورش نمی شد که چه طور پسره هفده ساله ایی توانسته قدرتمند ترین جادوگر در تمام اعصار را شکست بدهد؟آخر چطور ممکن بود؟
پرسیوال عزیز متاسفانه پستت تایید نشد.با اینکه تعدادی از جملات را سعی کرده بودی مانند سبک رولینگ بنویسی و تقریبا خوب کار کرده بودی ولی مواردی را دقت نکرده بودی : اولین مورد کشته شدن ولدمورت بدون توجه به جان پیچها بود که خیلی ناگهانی انجام شده بود.
مورد بعد شروع داستان بدون هیچ پیش زمینه ای بود بود ، میتوانستی از سوژه ای استفاده کنی که تقریبا جای کارش برای یک پست باشد ، در حالی که به نظر من می توانستی با کمی پرداختن به سوژه خود ، آنرا به راحتی به چند پست تبدیل کنی.
همچنین شخصیت دامبلدور را تقریبا ناصحیح توضیح داده بودی و علاوه بر آن گفته بودی که اساتید و مرگخوارها بدور دامبلدور و ولدمورت حلقه زدند ، در حالی که بعدا از محفلی ها اسم برده بودی که بهتر بود بعد از ظاهر شدنشان در هاگوارتز ، کمی از آنها می گفتی و یا حتی ورود نجینی به آن حلقه و حمله اش به دامبلدور که اینها با هم متناقض بودند.منتظر تلاش دوباره ات هستم،موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1386/10/22 17:36:26
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:36:00
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:41:58
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:36:00
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:41:58
اینجا جهان آرام است
من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
جزئیات کاربر

هیچکس نمی دانست آن اتفاق چگونه افتاد. با این که فقط یک ساعت طول کشیده بود اما انگار که یک عمر بود. هری و رون و هرمیون برای خوردن شام در خانۀ آقای ویزلی بودند و در آشپزخانه شام می خوردند و صحبت می کردند که ناگهان پرتویی از بالای سر هری گذشت و به دیوار روبرو خورد و آنجا را سیاه کرد. همه فورا به زیر میز رفتند و چوبهایشان را بیرون کشیدند.
آقای ویزلی گفت : فکر کنم مرگخواران باشند. باید به محفلیا خبر بدیم که بیان. اکسپکتو پاترونوم.
جنگ بزرگی بود و در آشپزخانه طلسم های رنگارنگ رد و بدل می شد. تعداد مرگخواران زیاد بود و لحظه لحظه آن ها ضعیف تر می شدند که چند صدای پاق ضعیف پشت سر هم آمد و سیریوس و مودی چشم باباقوری و لوپین و کینگزلی و تانکس ظاهر شدند و مشغول جنگ شدند. با آمدن آن ها اعضای خانوادۀ ویزلی امید بیشتر پیدا کردند و بهترجنگیدند اما با این حال تعداد آن ها خیلی کم تر از مرگخواران بود.
لوپین گفت : ما نمی تونیم اونارو شکست بدیم. اکسپکتو پاترونوم.
آقای ویزلی گفت : به کی پیغام دادی؟
لوپین گفت : به هاگوارتز!
همه در حال جنگ بودند که ناگهان سرمای گزنده ای پدید آمد و تا مغز استخوان همۀ آنها رسوخ کرد.
هری گفت : دیوانه سازها!
لوپین گفت : پس بیا دورشون کنیم.
هری و لوپین همزمان باهم فریاد زدند : اکسپکتو پاترونوم.
سرمای دیوانه ساز ها از بین رفت ولی مرگخواران هنوز بودند و کم کم موفق به شکست آن ها می شدند که نوری درخشید و دامبلدور ظاهر شد و مشغول جنگ شد. همه که با دیدن دامبلدور خوشحال شده بودند حمله کردند. لوپین دالاهوف و دو مرگخوار دیگر را از پا درآورد. سیریوس آوری را به طرفی پرت کرد و مودی هم مکنر را از پا درآورد و بقیه هم به سختی می جنگیدند.
بعد از حدود نیم ساعت مرگخواران شکست خورده و فرار کرده بودند ولی تعدادی از آن ها اسیر شده بودند. تعدادی از محفلی ها هم زخمی شده بودند که به لطف دامبلدور سلامتی خود را بدست آوردند. یک جنگ دیگر در گرفته بود و این دفعه هم سفید برنده شده بود.
خب الیواندر عزیز سوژه را به خوبی آغاز کرده بودی و با یه شوک ادامش داده بودی.تمام موارد رو رعایت کرده بودی و این مرتبه به نسبت دفعات قبل بهتر عمل کرده بودی.گرچه می توانستی پستت را با بیشتر پرداختن به آن ، بهتر و زیباتر بنویسی ولی به نظر من در حد قابل قبولی بود ، بنابراین ورودت را به محفل تبریک می گویم.آرم شما به زودی آماده خواهد شد.
تایید شد.
موفق باشی.با احترام.
آقای ویزلی گفت : فکر کنم مرگخواران باشند. باید به محفلیا خبر بدیم که بیان. اکسپکتو پاترونوم.
جنگ بزرگی بود و در آشپزخانه طلسم های رنگارنگ رد و بدل می شد. تعداد مرگخواران زیاد بود و لحظه لحظه آن ها ضعیف تر می شدند که چند صدای پاق ضعیف پشت سر هم آمد و سیریوس و مودی چشم باباقوری و لوپین و کینگزلی و تانکس ظاهر شدند و مشغول جنگ شدند. با آمدن آن ها اعضای خانوادۀ ویزلی امید بیشتر پیدا کردند و بهترجنگیدند اما با این حال تعداد آن ها خیلی کم تر از مرگخواران بود.
لوپین گفت : ما نمی تونیم اونارو شکست بدیم. اکسپکتو پاترونوم.
آقای ویزلی گفت : به کی پیغام دادی؟
لوپین گفت : به هاگوارتز!
همه در حال جنگ بودند که ناگهان سرمای گزنده ای پدید آمد و تا مغز استخوان همۀ آنها رسوخ کرد.
هری گفت : دیوانه سازها!
لوپین گفت : پس بیا دورشون کنیم.
هری و لوپین همزمان باهم فریاد زدند : اکسپکتو پاترونوم.
سرمای دیوانه ساز ها از بین رفت ولی مرگخواران هنوز بودند و کم کم موفق به شکست آن ها می شدند که نوری درخشید و دامبلدور ظاهر شد و مشغول جنگ شد. همه که با دیدن دامبلدور خوشحال شده بودند حمله کردند. لوپین دالاهوف و دو مرگخوار دیگر را از پا درآورد. سیریوس آوری را به طرفی پرت کرد و مودی هم مکنر را از پا درآورد و بقیه هم به سختی می جنگیدند.
بعد از حدود نیم ساعت مرگخواران شکست خورده و فرار کرده بودند ولی تعدادی از آن ها اسیر شده بودند. تعدادی از محفلی ها هم زخمی شده بودند که به لطف دامبلدور سلامتی خود را بدست آوردند. یک جنگ دیگر در گرفته بود و این دفعه هم سفید برنده شده بود.
خب الیواندر عزیز سوژه را به خوبی آغاز کرده بودی و با یه شوک ادامش داده بودی.تمام موارد رو رعایت کرده بودی و این مرتبه به نسبت دفعات قبل بهتر عمل کرده بودی.گرچه می توانستی پستت را با بیشتر پرداختن به آن ، بهتر و زیباتر بنویسی ولی به نظر من در حد قابل قبولی بود ، بنابراین ورودت را به محفل تبریک می گویم.آرم شما به زودی آماده خواهد شد.
تایید شد.
موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/30 13:09:01
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

یک روز گرم تابستانی بود و چند هفته از شکست ولدمورت می گذشت. دعوتنامه ای برای هری آمده بود تا به یک جشن که به افتخار شکست ولدمورت برگزار شده بود برود ، همین طور رون و هرمیون نیز نامه ای برای او فرستاده بودن و گفته بودند که آن ها هم به این جشن دعوت شده اند و حالا هم هری آماده می شد تا به این جشن برود. وقتی آماده شد آپارات کرد و در جلوی محل جشن ظاهر شد. چند دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان دو صدای پاق خفیف شنید. بالاخره رون و هرمیون آمده بودند.
بعد از احوالپرسی وارد محل جشن شدند. محلی بزرگ بود که از درخشش آینه های روی دیوار برق می زد و در آنجا آهنگی پخش می شد.
رون گفت : نگاه کنید! زیاد هم بد نیست.
هری گفت :یک لحظه صبر کنید. به این آهنگ گوش کنید.
- دامبی نبودی ببینی
دنیای جادویی آزاد گشته
جون یارانت
پر سمر گشته
آه و واویلا
کو دامبل ما...
هری و رون و هرمیون :
cry2
cry2
cry2:
هرمیون گفت : واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم.
کم کم سالن شلوغ می شد و اعضای محفل می آمدند ، ولی در این میان هاگرید از همه بیشتر خودنمایی می کرد که زار زار گریه می کرد. هری و رون هرمیون به طرف او رفتند ولی ناگهان صدای بووووووووووووووووقی آمد و آن سه به طرفی پرت شدند.
هرمیون گفت : اسکر جیفای. هاگرید دیگه وسط اون دستمالت سوراخه و بهتره تو یه دستمال نو دماغتو بگیری.
هاگرید گفت : ببخشید! آخه ببینید چه آهنگایی می زارند. آهنگ قبلی تموم شد گوش کنید ببینید آهنگ بعدی چیه.هر چهار نفر آنها به دقت گوش کردند که ناگهان اهنگ بعدی شروع شد.
- جادوگران چه قریبانه
جادوگران چه قریبانه
رفتند ز این خانه
هم سوخته چوب ما
هم سوخته پروانه...
همۀ اعضای حاضر در جشن
cry2
cry2:
بعد از اتمام آهنگ کسی بر روی سن رفت و در میکرفون جادویی صحبت کرد.
- سلام دوستان عزیز.
همه با تعجب به روی سن نگاه کردند. این آقای ویزلی بود که صحبت می کرد.
- سلام ای جادوگران و ساحره های عزیز. ما به اینجا آمده ایم تا این پیروزی بزرگ را جشن بگیریم ، اما قبلش یک تقاضایی از شما داشتم و آن این که این شعارا رو بعد از من تکرار کنید.
ولدیو چی کارش کردیم؟ سوراخ سوراخش کردیم.
- ولدیو چی کارش کردیم؟ سوراخ سوراخش کردیم.
- توپ ، نانک ، فشفشه ، ولدی الان آبکشه.
- توپ ، نانک ، فشفشه ، ولدی الان آبکشه...
بعد از نیم ساعت شعار دادن آقای ویزلی گفت : خب دیگه بسه . حالا میتونیم جشن را شروع کنیم. شاد باشید.
و آهنگی شروع به نواختن کرد و همه شادی کردند و خوش گزراندند.
خب الیواندر عزیز ، تکه های طنز جالبی بکار برده ودی ، استفاده از اشعار ماگلی و تبدیل کردنشون به اشعار جادویی جالب بود ولی متاسفانه دو نکته را رعایت نکرده بودی ، یکی اینکه برای درخواست عضویت محفل باید پستی با مضمون سفیدی و یا پیروزی آنها بنویسی که البته سوژه اصلی پستت ، بیشتر جشن بود و مورد دوم هم این بود که با اینکه سوژه اصلی جشن بود ، از لحاظ فضاسازی چندان موفق عمل نکرده بودی البته در قسمت اول توصیف جشن که در مورد هاگرید نیز صحبت کرده بودی تقریبا قشنگ توصیف شده بود ولی بعد از آن پست کیفیت خودش را از دست داده بود .بهتر بود بین اشعار جادوییت یک کم هم از جشن و خصوصیاتش برای ایجاد طنز استفاده می کردی.موفق باشی.پشتکار خوبی داری.امیدوارم دفعه بعد موفق شوی.
تایید نشد.
بعد از احوالپرسی وارد محل جشن شدند. محلی بزرگ بود که از درخشش آینه های روی دیوار برق می زد و در آنجا آهنگی پخش می شد.
رون گفت : نگاه کنید! زیاد هم بد نیست.
هری گفت :یک لحظه صبر کنید. به این آهنگ گوش کنید.
- دامبی نبودی ببینی
دنیای جادویی آزاد گشته
جون یارانت
پر سمر گشته
آه و واویلا
کو دامبل ما...
هری و رون و هرمیون :
cry2
cry2
cry2:هرمیون گفت : واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم.
کم کم سالن شلوغ می شد و اعضای محفل می آمدند ، ولی در این میان هاگرید از همه بیشتر خودنمایی می کرد که زار زار گریه می کرد. هری و رون هرمیون به طرف او رفتند ولی ناگهان صدای بووووووووووووووووقی آمد و آن سه به طرفی پرت شدند.
هرمیون گفت : اسکر جیفای. هاگرید دیگه وسط اون دستمالت سوراخه و بهتره تو یه دستمال نو دماغتو بگیری.
هاگرید گفت : ببخشید! آخه ببینید چه آهنگایی می زارند. آهنگ قبلی تموم شد گوش کنید ببینید آهنگ بعدی چیه.هر چهار نفر آنها به دقت گوش کردند که ناگهان اهنگ بعدی شروع شد.
- جادوگران چه قریبانه
جادوگران چه قریبانه
رفتند ز این خانه
هم سوخته چوب ما
هم سوخته پروانه...
همۀ اعضای حاضر در جشن
cry2
cry2:بعد از اتمام آهنگ کسی بر روی سن رفت و در میکرفون جادویی صحبت کرد.
- سلام دوستان عزیز.
همه با تعجب به روی سن نگاه کردند. این آقای ویزلی بود که صحبت می کرد.
- سلام ای جادوگران و ساحره های عزیز. ما به اینجا آمده ایم تا این پیروزی بزرگ را جشن بگیریم ، اما قبلش یک تقاضایی از شما داشتم و آن این که این شعارا رو بعد از من تکرار کنید.
ولدیو چی کارش کردیم؟ سوراخ سوراخش کردیم.
- ولدیو چی کارش کردیم؟ سوراخ سوراخش کردیم.
- توپ ، نانک ، فشفشه ، ولدی الان آبکشه.
- توپ ، نانک ، فشفشه ، ولدی الان آبکشه...
بعد از نیم ساعت شعار دادن آقای ویزلی گفت : خب دیگه بسه . حالا میتونیم جشن را شروع کنیم. شاد باشید.
و آهنگی شروع به نواختن کرد و همه شادی کردند و خوش گزراندند.
خب الیواندر عزیز ، تکه های طنز جالبی بکار برده ودی ، استفاده از اشعار ماگلی و تبدیل کردنشون به اشعار جادویی جالب بود ولی متاسفانه دو نکته را رعایت نکرده بودی ، یکی اینکه برای درخواست عضویت محفل باید پستی با مضمون سفیدی و یا پیروزی آنها بنویسی که البته سوژه اصلی پستت ، بیشتر جشن بود و مورد دوم هم این بود که با اینکه سوژه اصلی جشن بود ، از لحاظ فضاسازی چندان موفق عمل نکرده بودی البته در قسمت اول توصیف جشن که در مورد هاگرید نیز صحبت کرده بودی تقریبا قشنگ توصیف شده بود ولی بعد از آن پست کیفیت خودش را از دست داده بود .بهتر بود بین اشعار جادوییت یک کم هم از جشن و خصوصیاتش برای ایجاد طنز استفاده می کردی.موفق باشی.پشتکار خوبی داری.امیدوارم دفعه بعد موفق شوی.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/29 19:18:18
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

شبی سرد بود و تمام اعضای محفل در قرار گاه بودند.دامبلدور و هری رفته بودند تا قرارگاه مرگخواران و ولدمورت را شناسایی کنند. همه به گرمی در حال صحبت بودند که ناگهان در باز شد و دامبلدور همراه یک مرگخوار دست و پا بسته وارد قرارگاه شد.همه از جا پریدند.
لوپین گفت : آلبوس چی شده؟ هری کجاست؟ این مرگخوار اینجا چه کار می کنه؟
دامبلدور که نفس نفس می زد گفت : من و هری در حال شناسایی قرارگاهشان بودیم که ناگهان چند مرگخوار که از خانه محافظت می کردند به ما حمله کردند و تعدادی هم از قرارگاه به کمکشان آمدند. من و هری با آن ها می جنگیدیم که خبر به ولدمورت رسید که من و هری آنجاییم و خود ولدمورت آمد و من مشغول جنگ با او شدم و هری مجبور شد که تنهایی با همۀ مرگخواران بجنگد طبیعتن آن ها پیروز شده ، هری را بیهوش و به قرارگاهشان بردند و ولدمورت هم همراه آن ها رفت ولی من توانستم یکی از مرگخوار ها را بیهوش کنم و به اینجا بیارم.حالا باید به نجات هری بریم.
سیریوس گفت : اما چه جوری؟ هیچکدام از ما که رازدار نیستیم.
دامبلدور گفت : خوشبختانه من فرد خوبی را با خودم آورده ام.
دامبلدور نقاب مرگخوار را برداشت. لوسیوس مالفوی بود. همۀ اعضا با نفرت به او نگاه کردند.
دامبلدور گفت : خوب حالا باید به نجات هری بریم. همه آماده بشید.
در آن شب سرد و تاریک اگر هر کسی از میدان گریمولد رد می شد برایش تعجب آور بود که ناگهان بیست ، سی مرد و زن شنل پوش به داخل میدان وارد می شود.
دامبلدور گفت : خب با علامت من همه به آنجا آپارات می کنیم.1...2...3.
همه در حدود 150 متر خانۀ مالفوی ها ظاهر شدند و آرام به سوی آنجا حرکت کردند. وقتی به حدود 50 متر آنجا رسیدند ، دامبلدور چوبش را به سمت مالفوی گرفت و او به هوش آمد. دامبلدور گفت : لوسیوس جون تو برای من هیچ ارزشی نداره. تو همین الان راز را فاش می کنی وگرنه می کشمت.
لوسیوس که ترسیده بود راز را فاش کرد و دامبلدور او را مجددا بیهوش کرد. سپس گفت :
نصف شما با من از در جلو بیاین. وصف بقیه همبا ریموس و سیریوس از در پشتی برید.
دامبلدور و گروهش راه افتادند و از در پشتی وارد شدند اما کسی آنجا نبود ولی ناگهان از سالن نشیمن صدای انفجار بلند شد. بله مرگخواران آنجا بودند پس دامبلدور و گروهش به کمک بقیه شتافتند. جنگ بزرگی بود و طلسم ها از هر سو به پرواز در می آمدند. دامبلدور مرگخواری را گوشه ای گیر آورد و گفت : بگو هری کجاست؟
مرگخوار گفت : تو زیر زمین! البته اگه تا الان چیزی ازش مونده باشه!
دامبلدور او را با خشم به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد : سیریوس ، ریموس با من بیاین.
دامبلدور همراه سیریوس و لوپین به زیر زمین رفتند. آنجا ولدمورت و چند مرگخوار در حال قهقهه زدن بودند و هری به دیواری بسته شده بود و از درد به خود می پیچید. آن سه وارد شدند و لوپین و سیریوس مشغول به جنگ با مرگخواران و دامبلدور مشغول جنگ با ولدمورت بود. همان وقت آقای ویزلی به آنجا آمد و گفت :
آلبوس تعداد زیادیمون چوب هامون شکسته! چه کار کنیم؟
دامبلدور درهمان حالت جنگ بشکنی زد و دابی حاضر شد. به دابی گفت :
برو دنبال الیواندر و بگو خودشو با چند تا چوب برسونه.
دابی فورا غیب شد و لحظاتی بعد با آقای الیواندر ظاهر شد.
دامبلدور گفت : دابی تو برو. الیواندر تو هم برو بالا و چوب هارو به محفلیا تحویل بده.
با رفتن الیواندر جنگ بزرگ ادامه یافت. حدود یک ربع بعد به طور ناگهانی اتفاقی افتاد. یکی از طلسم های سیریوس به طور اتفاقی به ولدمورت خورد و اونو خلع سلاح کرد و دامبلدور به طرف هری رفت و او را آزاد کرده همراه سیریوس و لوپین به طبقۀ بالا دوید و فریاد زد:
فرار کنید. آپارات کنید و برید.
همۀ اعضای محفل آپارات کرده و از آن محل گریختند ولی همه در آخرین لحظه صدای فریاد گوشخراش ولدمورت را شنیدند. همه به سرعت به داخل قرارگاه رفته و در را بستند سپس دامبلدور رو به آقای الیواندر کرد و گفت : تو امشب جون همۀ ما رو نجات دادی. ممنون. آیا دوست داری که عضو محفل بشی؟
همۀ نگاه ها به سمت آقای الیواندر برگشت. او به تته پته افتاد ولی بعد از چند لحظه گفت :
بله.
دامبلدور گفت : پس ورودتو به محفل تبریک می گم.
و آن گاه همه برای او دست زدند.
الیواندر عزیز با اینکه مشکل اصلی پست را برطرف کرده بودی ، یعنی پستت را شامل وقایع بیشتری کرده بودی و سوژه را بهتر توسعه داده بودی ولی این کار را با نواقصی انجام داده بودی، مورد اول جملات ساده ای بود که از آن استفاده کرده بودی، برای مثال در پاسخ آلبوس به لوپین که چه اتفاقی افتاده واقعا ساده نوشته شده بود ، سعی کن در مکالماتت کاملا ادبی ننویسی و مثل گفتار ، ساده، روان و شکسته بنویسی.
مورد بعد هم این بود که در سوژه موارد هری پاتری رو رعایت نکرده بودی مثلا دامبلدور هیچ وثت لوسیوس را نخواهد کشت.البته اینم باید بگم که در صورتی که سوژه مثل دنیای وارونه یا کنایه آمیز یا حتی طنز بود مشکلی نداشت که این موارد رعایت بشه ولی چون در بقیه موارد ، این رو رعایت کرده بودی ، بهتر بود در چند مورد هم مثل همین مورد فوق رعایت میکردی.الیواندر عزیز به نظر من قبل از تلاش بعدی ، بهتر است چند پست در هاگزمید و محفل بزنی(با تقاضای نقد) تا اشکالاتت را متوجه شوی و آنها را برطرف کنی و سپس برای عضویت در محفل درخواست دهی.البته مسلما این یه پیشنهاد بود.من منتظر تلاش بعدیت هستم.موفق باشی.با احترام.
تایید نشد.
لوپین گفت : آلبوس چی شده؟ هری کجاست؟ این مرگخوار اینجا چه کار می کنه؟
دامبلدور که نفس نفس می زد گفت : من و هری در حال شناسایی قرارگاهشان بودیم که ناگهان چند مرگخوار که از خانه محافظت می کردند به ما حمله کردند و تعدادی هم از قرارگاه به کمکشان آمدند. من و هری با آن ها می جنگیدیم که خبر به ولدمورت رسید که من و هری آنجاییم و خود ولدمورت آمد و من مشغول جنگ با او شدم و هری مجبور شد که تنهایی با همۀ مرگخواران بجنگد طبیعتن آن ها پیروز شده ، هری را بیهوش و به قرارگاهشان بردند و ولدمورت هم همراه آن ها رفت ولی من توانستم یکی از مرگخوار ها را بیهوش کنم و به اینجا بیارم.حالا باید به نجات هری بریم.
سیریوس گفت : اما چه جوری؟ هیچکدام از ما که رازدار نیستیم.
دامبلدور گفت : خوشبختانه من فرد خوبی را با خودم آورده ام.
دامبلدور نقاب مرگخوار را برداشت. لوسیوس مالفوی بود. همۀ اعضا با نفرت به او نگاه کردند.
دامبلدور گفت : خوب حالا باید به نجات هری بریم. همه آماده بشید.
در آن شب سرد و تاریک اگر هر کسی از میدان گریمولد رد می شد برایش تعجب آور بود که ناگهان بیست ، سی مرد و زن شنل پوش به داخل میدان وارد می شود.
دامبلدور گفت : خب با علامت من همه به آنجا آپارات می کنیم.1...2...3.
همه در حدود 150 متر خانۀ مالفوی ها ظاهر شدند و آرام به سوی آنجا حرکت کردند. وقتی به حدود 50 متر آنجا رسیدند ، دامبلدور چوبش را به سمت مالفوی گرفت و او به هوش آمد. دامبلدور گفت : لوسیوس جون تو برای من هیچ ارزشی نداره. تو همین الان راز را فاش می کنی وگرنه می کشمت.
لوسیوس که ترسیده بود راز را فاش کرد و دامبلدور او را مجددا بیهوش کرد. سپس گفت :
نصف شما با من از در جلو بیاین. وصف بقیه همبا ریموس و سیریوس از در پشتی برید.
دامبلدور و گروهش راه افتادند و از در پشتی وارد شدند اما کسی آنجا نبود ولی ناگهان از سالن نشیمن صدای انفجار بلند شد. بله مرگخواران آنجا بودند پس دامبلدور و گروهش به کمک بقیه شتافتند. جنگ بزرگی بود و طلسم ها از هر سو به پرواز در می آمدند. دامبلدور مرگخواری را گوشه ای گیر آورد و گفت : بگو هری کجاست؟
مرگخوار گفت : تو زیر زمین! البته اگه تا الان چیزی ازش مونده باشه!
دامبلدور او را با خشم به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد : سیریوس ، ریموس با من بیاین.
دامبلدور همراه سیریوس و لوپین به زیر زمین رفتند. آنجا ولدمورت و چند مرگخوار در حال قهقهه زدن بودند و هری به دیواری بسته شده بود و از درد به خود می پیچید. آن سه وارد شدند و لوپین و سیریوس مشغول به جنگ با مرگخواران و دامبلدور مشغول جنگ با ولدمورت بود. همان وقت آقای ویزلی به آنجا آمد و گفت :
آلبوس تعداد زیادیمون چوب هامون شکسته! چه کار کنیم؟
دامبلدور درهمان حالت جنگ بشکنی زد و دابی حاضر شد. به دابی گفت :
برو دنبال الیواندر و بگو خودشو با چند تا چوب برسونه.
دابی فورا غیب شد و لحظاتی بعد با آقای الیواندر ظاهر شد.
دامبلدور گفت : دابی تو برو. الیواندر تو هم برو بالا و چوب هارو به محفلیا تحویل بده.
با رفتن الیواندر جنگ بزرگ ادامه یافت. حدود یک ربع بعد به طور ناگهانی اتفاقی افتاد. یکی از طلسم های سیریوس به طور اتفاقی به ولدمورت خورد و اونو خلع سلاح کرد و دامبلدور به طرف هری رفت و او را آزاد کرده همراه سیریوس و لوپین به طبقۀ بالا دوید و فریاد زد:
فرار کنید. آپارات کنید و برید.
همۀ اعضای محفل آپارات کرده و از آن محل گریختند ولی همه در آخرین لحظه صدای فریاد گوشخراش ولدمورت را شنیدند. همه به سرعت به داخل قرارگاه رفته و در را بستند سپس دامبلدور رو به آقای الیواندر کرد و گفت : تو امشب جون همۀ ما رو نجات دادی. ممنون. آیا دوست داری که عضو محفل بشی؟
همۀ نگاه ها به سمت آقای الیواندر برگشت. او به تته پته افتاد ولی بعد از چند لحظه گفت :
بله.
دامبلدور گفت : پس ورودتو به محفل تبریک می گم.
و آن گاه همه برای او دست زدند.
الیواندر عزیز با اینکه مشکل اصلی پست را برطرف کرده بودی ، یعنی پستت را شامل وقایع بیشتری کرده بودی و سوژه را بهتر توسعه داده بودی ولی این کار را با نواقصی انجام داده بودی، مورد اول جملات ساده ای بود که از آن استفاده کرده بودی، برای مثال در پاسخ آلبوس به لوپین که چه اتفاقی افتاده واقعا ساده نوشته شده بود ، سعی کن در مکالماتت کاملا ادبی ننویسی و مثل گفتار ، ساده، روان و شکسته بنویسی.
مورد بعد هم این بود که در سوژه موارد هری پاتری رو رعایت نکرده بودی مثلا دامبلدور هیچ وثت لوسیوس را نخواهد کشت.البته اینم باید بگم که در صورتی که سوژه مثل دنیای وارونه یا کنایه آمیز یا حتی طنز بود مشکلی نداشت که این موارد رعایت بشه ولی چون در بقیه موارد ، این رو رعایت کرده بودی ، بهتر بود در چند مورد هم مثل همین مورد فوق رعایت میکردی.الیواندر عزیز به نظر من قبل از تلاش بعدی ، بهتر است چند پست در هاگزمید و محفل بزنی(با تقاضای نقد) تا اشکالاتت را متوجه شوی و آنها را برطرف کنی و سپس برای عضویت در محفل درخواست دهی.البته مسلما این یه پیشنهاد بود.من منتظر تلاش بعدیت هستم.موفق باشی.با احترام.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/27 10:27:19
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

شبی تاریک بود و تقریبا همۀ اعضای محفل در آشپزخانۀ خانۀ گریمولد بودند و دامبلدور در صدر میز نشسته بود و همه به سختی در فکر فرو رفته بودند و سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود.
بالاخره دامبلدور گفت : خب نظرتون چیه؟
سیریوس گفت : به نظر من که عالیه!
لوپین گفت : حالا به نظر شما تشکیل این کلاس به اصطلاح آمادگی در برابر ولدمورت در هاگوارتز الزامیه؟
دامبلدور کمی مکث کرد سپس گفت : خب الان تو این وضعیت که قدرت ولدمورت اینقدر زیاد شده بعید نیست که به هاگوارتز حمله کنه! درسته که من جادوها و طلسم های حفاظتی زیادی در اطراف مدرسه گذاشتم اما از ولدمورت بعید نیست که این جادوها و طلسم ها را باطل کنه و بتونه وارد هاگوارتز بشه که اگر این طور بشه باید مدرسه آمادگی دفاع در برابر اون و مرگخواراشو داشته باشه.
خانم ویزلی با اضطراب گفت : درسته که باید آماده باشیم اما این برای دانش آموزا خطرناکه!
سیریوس با عجله گفت : مالی خودت می دونی که الان قدرت ولدمورت بی نهایت زیاده و ما قدرت مقابله با اونو نداریم.
بیل گفت : به نظر من بهتره که رای گیری کنیم. اونایی که با تشکیل ای کلاس موافقن دستاشونو بالا ببرن.
بیشتر از نصف دست های حاضرین بالا رفت.
سیریوس گفت : خب فکر می کنم تصویب شد. حالا کی ای کلاسو می خواد تدریس کنه؟
دامبلدور گفت : خب من نظرم این بود که ریموس این کارو بکنه ولی بهتره نظر همه رو بدونیم. کیا موافقن که ریموس این کلاسو تدریس کنه؟
تقریبا همۀ دست ها بالا رفت.
ریموس گفت : خب اگه این طوره باشه ، من این کارو می کنم.
امسال یک درس به برنامۀ درسی هاگوارتز اضافه می شد.
خب الیواندر عزیز ، پستت تا حدودی محتوای مبارزه را داشت ولی به نظر من برای تایید آن کافی نبود.علاوه بر اینکه در پستت ، محفل را به شدت ضعیف نشان داده بودی ، چون همانطور که میدانی بارها در کتاب به این اشاره شده بود که ولدمورت تا زمان زنده بودن دامبلدور ، هیچ وقت خودش به هاگوارتز حمله نخواهد کرد و حتی در کتاب شش در حضور دامبلدور خودش حاضر به آمدن به هاگوارتز نشد.به نظر من بهتر است قبل از تلاشی دیگر ، پستهای تایید شده را بخوانی و نکات مثبت آنها را سعی کنی در پستت بکار ببری تا بتوانی عضو محفل شوی.نکته مهم این بود که پستت ، هم دارای سوژه چندان قوی ای نبود و علاوه بر آن سعی کن جملاتت را کمی زیباتر کنی و از سادگی بیش از حد آن کم کنی.موفق باشی الیواندر عزیز.منتظر تلاش دیگرت هستیم.
تایید نشد.
با احترام.
بالاخره دامبلدور گفت : خب نظرتون چیه؟
سیریوس گفت : به نظر من که عالیه!
لوپین گفت : حالا به نظر شما تشکیل این کلاس به اصطلاح آمادگی در برابر ولدمورت در هاگوارتز الزامیه؟
دامبلدور کمی مکث کرد سپس گفت : خب الان تو این وضعیت که قدرت ولدمورت اینقدر زیاد شده بعید نیست که به هاگوارتز حمله کنه! درسته که من جادوها و طلسم های حفاظتی زیادی در اطراف مدرسه گذاشتم اما از ولدمورت بعید نیست که این جادوها و طلسم ها را باطل کنه و بتونه وارد هاگوارتز بشه که اگر این طور بشه باید مدرسه آمادگی دفاع در برابر اون و مرگخواراشو داشته باشه.
خانم ویزلی با اضطراب گفت : درسته که باید آماده باشیم اما این برای دانش آموزا خطرناکه!
سیریوس با عجله گفت : مالی خودت می دونی که الان قدرت ولدمورت بی نهایت زیاده و ما قدرت مقابله با اونو نداریم.
بیل گفت : به نظر من بهتره که رای گیری کنیم. اونایی که با تشکیل ای کلاس موافقن دستاشونو بالا ببرن.
بیشتر از نصف دست های حاضرین بالا رفت.
سیریوس گفت : خب فکر می کنم تصویب شد. حالا کی ای کلاسو می خواد تدریس کنه؟
دامبلدور گفت : خب من نظرم این بود که ریموس این کارو بکنه ولی بهتره نظر همه رو بدونیم. کیا موافقن که ریموس این کلاسو تدریس کنه؟
تقریبا همۀ دست ها بالا رفت.
ریموس گفت : خب اگه این طوره باشه ، من این کارو می کنم.
امسال یک درس به برنامۀ درسی هاگوارتز اضافه می شد.
خب الیواندر عزیز ، پستت تا حدودی محتوای مبارزه را داشت ولی به نظر من برای تایید آن کافی نبود.علاوه بر اینکه در پستت ، محفل را به شدت ضعیف نشان داده بودی ، چون همانطور که میدانی بارها در کتاب به این اشاره شده بود که ولدمورت تا زمان زنده بودن دامبلدور ، هیچ وقت خودش به هاگوارتز حمله نخواهد کرد و حتی در کتاب شش در حضور دامبلدور خودش حاضر به آمدن به هاگوارتز نشد.به نظر من بهتر است قبل از تلاشی دیگر ، پستهای تایید شده را بخوانی و نکات مثبت آنها را سعی کنی در پستت بکار ببری تا بتوانی عضو محفل شوی.نکته مهم این بود که پستت ، هم دارای سوژه چندان قوی ای نبود و علاوه بر آن سعی کن جملاتت را کمی زیباتر کنی و از سادگی بیش از حد آن کم کنی.موفق باشی الیواندر عزیز.منتظر تلاش دیگرت هستیم.
تایید نشد.
با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/24 22:07:47
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

یک روز تابستانی بود و هری و رون و هرمیون در خانۀ شمارۀ 12 میدان گریمولد بودند. لوپین ، دامبلدور ، سیریوس ، ماندانگاس ، تانکس ، مودی چشم باباقوری ، بیل ، چارلی ، جینی ، فرد و جرج و آقا و خانم ویزلی نیز در خانه حضور داشتند.
شب بود و همه در آشپزخانه شام می خوردند که ناگهان در خانه باز شد و کینگزلی با عجله وارد شد و فریاد زد مرگخواران ، مرگخواران می خوان تا چند ساعت دیگه به این جا حمله کنند.
دامبلدور با شنیدن این خبر با شدت بلند شد و گفت : باید خودمونو آماده کنیم. بیل ، تانکس فوراً به مدرسه برید و هرچی می تونید نیرو بیارید ، ریموس ، آرتور شما هم برید و به همۀ اعضای محفل خبر بدید که بیان ، مد آی تو هم به وزارتخانه برو و هر کسی که حاضره بجنگه را با خودت بیار ، ماندانگاس همین الان میری پیش هاگرید و بهش می گی خودشو با هرچی موجودات جادویی که می تونه برسونه ، بقیه هم با من بیان تا استحکامات دفاعی خانه را قوی تر کنیم. به احتمال زیاد ولدمورت هم با مرگخوارها میاد ما باید خودمونو آمادۀ مقابله با اون بکنیم.
حدود یک ساعت بعد خانه پر بود از جادوگران و ساحره ها و موجودات جادویی ای که آمده بودند تا خود را برای جنگی بزرگ آماده سازند. جنگ خیر و شر!
خب الیواندر عزیز پستت موضوع و سوژه خاصی رو نداشت و یک موضوع کلی را ، یعنی حمله مرگخواران ، را بیان کرده بودی.جملات پستت بسیار ساده نگارش شده بود و از فضاسازی مناسب برخوردار نبود.نیمی از پستت به ذکر اسامی اختصاص داشت که بهتر بود از اسامی کم میکردی و به خود داستان میپرداختی ، و یا به میزان تعداد نفرات حاضر در داستان ، سوژه را پیش می برد.یاگر کمی از جنگ هم توصیف می کردی بهتر بود.ضمن اینکه با توجه به اینکه مرگخواران چند ساعت دیگر قصد حمله داشتند و خونسردی کینگزلی ، نحوه ورود و برخورد او به درستی توصیف نشده بود.علاوه بر آن یکی از نکات اساسی را فراموش کرده بودی و آن اینکه خانه دوازده گریمالد در زمان زنده بودن دامبلدور ، نمودارناپذیر بوده بنابراین مرگخواران نم توانستد به اونجا نفوذ کنند.در آخر اینکه در مورد حمله مرگخواران و تدارک سپاه عظیم به نظر من کمی اغراق کرده بود.یبهرصورت بهتر است بار دیگر با دقت و سعی بیشتری تلاش کنی.
تایید نشد.
موفق باشی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/23 13:25:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/23 13:28:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/23 13:28:37
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج