دنیس، اریکا ومرلین رو به درک میکنن و میگن: درک بیرون سرده، سرما میخوری، خطرناکه درک!
درک رو به ملت میکنه و میگه: پس چیکار کنم بچه ها؟
دنیس،اریکا و مرلین باز با هم میگن: بریم هافل صفا کنیم اپولو بدیم هوا کنیم! ( به تاپیک ادبیات غنی هافلپافی مراجعه شود!)
درک که ناراحت میشه میره و میره و میره و بازم ميره و هنوزم داره ميره! نرسیده به خوابگاه میره توی حموم عمومی و میشینه یک گوشه و مشغول فکر کردن میشه و ديگه نميره!

ذهن مشوش درک: چیکار کنم؟ باید یک کاری کنم! از نهادم باید فشار به سلول های درون گرای مغزم بیارم تا به برون گرا تبدیل بشه و جوهرش بپاشه رو کاغذ و بعدش رول نوشته بشه!
ناگهان ندا بلند شد، قلم سفت شد و درک شل شد: هوش درک، بیا این قلم رو بگیر از من کلی به دردت میخوره!
درک همونطور که به در و دیواره نگاه میکنه، میگه: سلام ندا جونم، تویی عزیزم؟ این وقته شب اینجا چیکار میکنی؟
- من خودتم، اومدم راهنماییت کنم که رول بنویسی، انقدر توی این چند روز کار کردم حسابی از کمر افتادم، همه توقع دارن، ولی بالاخره شغل ما هم امداد غیبیه دیگه!
درک در حالی که کم کم به وضعیت مناسب ( از شل شدگی به سفت شدگی ) داره بر میگرده : ببین ندا جون عزیزم، حالا کجا با این عجله باش تا یکم من خستگیت و در کنم!
ریتم ملایم آهنگ به صورت خودکار و پس زمینه داستان پخش میشه، صحنه تاریک شده و عله با یک عدد منو مدیریت به وسط آن میپرد: آهای اهل جادوگران، کجایید که دو جنس مخالف به جون هم افتادن، مگه قانون این هفته رو نخوندید، ما هر هفته یک قانون داریم، این هفته فقط هم جنس ها میتونن تمایلات بی ناموسی بروز بدن. شترق، تترق، تیر تو ترق!! ( افکت صدای بلاک شدن)
هری در حالی که داره از صحنه خارج میشه زمزمه میکنه: زوپس و من یعنی منطق، منطق و من یعنی زوپس، ممد منطق بچه محل ما، زوپس یعنی عشق، منطق و زوپس یعنی مدر تاکینگ، مدر تاکینگ منهای زاویه کسینوس آلفا میدهد عله!
کم کم صحنه روشن میشه و ندا به صورت ناگهانی میرود تا درک را در کف و اندوه تنها بگذارد. خورشید انوار تند و تیز طلایی رنگش را از پنجره مجازی به داخل تالار تا دسته فرو کرده بود. آسمان صاف و آبی رنگ بعد از سه روز بارش برف خودنمایی میکرد. درک در حالی که لخ لخ کنان از حمام بیرون میاد از پنجره به بیرون نگاهی می اندازه و غرق در تعجب به خودش میگه: یک روز گذشت، پس وقت بازیه! آی ام پلیر...سوپر سوپر سوپر من!
دوباره عله به داخل صحنه میپره (البته با منوی مدیریت): دادن شناسه به سوپر من، کسر دو امتیاز منفی و بلاک شدن شناسه شما به مدت نامعلوم، شما باید به سی رشتی درس غیرت بدید و هفتاد روز باید در قزوین به اقامه نماز جمعه بپردازید و همونطور که چشماش یک برق مخصوص میزنه ادامه میده : البته به عنوان پیش نماز! و اینکه باید بگی آرشام آدم پست و دروغگويیه!
در همین لحظه نویسنده بیچاره که نمی دونه با این بشر، پدر رول، کوه آتشفشان و صاحب کابل سرور چیکار کنه، دستش رو روی کیبورد میبره و وی رو از صحنه پاک میکنه! (این بخش به دلیل نبود سوژه مناسب برای پرتاب عله به بیرون از نمایشنامه نوشته شده!)
درک که حسابی عصبی شده به سمت تالار عمومی میره و در نزدیکی شومینه مشغول نوشتن میشه... ابعاد داستان و دنیا همینطور میچرخه و آخر سر یک فضاي سبز با کلی تماشاچی جای خودش رو به صحنه قبلی میده!
- آی بستنی، آلاسکا، شیر موز تازه، آب میوه طبیعی، آب انار...
دست فروش در بین تماشاچیان به قدم زنی و فروش تنقلات مشغول است، الان که بیشتر دقت میکنم متوجه ادی ماکای به عنوان فروشنده میشوم!! کمی انطرف تر از آنجایی که شما می بینید، چندتن از تماشاچیان به زد و خورد می پردازند و یکی از سربازان وزارت خانه که برای امنیت ورزشگاه حضور داره رو ناقص میکنن!
صدای لی جردن فضای ورزشگاه رو در بر میگیره:
- بله امروز شاهد دیدار تو تیم راونكلاو (صدای ملت از یک طرف با سوت و دست و اینا بلند و میشه و از طرف دیگه صداهای ناهنجار) و هافلپاف (صدای ملت بلند میشه ولی همه یک دست تشویق میکنن، اصل ژانگولر بازی) هستیم، منتظر هستیم که بازیکنان دو تیم وارد زمین بشوند!
رختکن هافلپاف - جایی که دسترسی دیدن آن را ندارید!
مرلین در حالی که در حموم رختکن داره شامپو بچه مصرف میکنه زیر لب زمزمه میکنه:
- گل گل گل ... گل از همه رنگ ... سرت و با چی میشوری ... با شامپو گلرنگ!( شپلخ، دوپس، دیپس، تترق – کل رختکن به علت تبلیغ توسط مدیران سایت بسته شد، برای اطلاعات بیشتر یا برای درج آگهی با بخش مدیریت تماس بگیرید!)
بی مقدمه چینی دور بازی رو جلو میزنیم و در پشت درهای بسته رختکن ریونی ها کمی معطل میشویم. و در نهایت با پیغام (" متاسفانه شما به این بخش دسترسی ندارید مواجه میشویم!") و به علت آنکه باید به بند چهار قانون رول نویسی پای بند باشیم به سمت زمین میرویم تا ببینم آیا هافلی ها زنده اند؟ آیا این بازی صورت خواهد گرفت؟ آیا حوصله شما سر نرفت؟ من که خوابم گرفت!
زمین بازی !
قار قار قار... تار تار تار تار... فار فار فار... (صدای استارت جاروی دنیس!) ناگهان جارو روشن میشه و دود همه جا رو پر میکنه و چند لحظه بعد ملت هافلی که از زرد به خاکستری تبدیل شدن به دنیس نگاه میکنن:

طولی نمی کشه که موج آبی رنگی از بازیکنان خوش تراشیده و زیبای ریونی وارد زمین میشوند. صدای فریاد تشویق هیچ کس حتی ریونی ها بلند نمیشه
اما ناگهان هافلی ها با لباسهای خاکستر اندود خودشون وارد زمین میشوند و صدای تشویق ها به اوج خودش میرسه، حتی ریونی ها هم تشویق میکنن! (اصل ژانگولری محبوبیت بچه های تالار هافل)دنیس میره جلوتر از بقیه و رو به روی چو می ایسته.
دنیس :

چو :

دنیس :

چو یک دستمال صورتی اسکاور نشان در میاره! :

داور ِ نامحسوس بازی توپ قرمز رنگ رو به هوا پرتاب میکنه! صدای فریاد تماشاچیان بلند میشه. لی جردن طبق معمول همیشه شروع به قار قار میکنه!
- بله،توپ دست هافلیهاست، یک پاس برای مرلین! توپ از لای دستای کف کرده مرلین رد میشه و میفته توی دستای وينكي! در اون طرف زمین شاهد حرکت خفن دو مدافع ریونی هستیم، چو یک عدد بازدارنده به سمت اِما میفرسته، اِما جا خالی میده. بله وینکی پیش میره، جلوی دروازه است، یک لحظه تلویزیون ورزشگاه وینکی رو نشون میده!
وینکی :
.... بله توپ از دست وینکی میفته و این دابیه که حالا توپ و در دست داره و برای مهاجیمن میفرسته. توپ بین دست اما و دنیس و مرلین با سرعت فوق العاده جا به جا میشه.فریاد لی جردن بلند میشه : هافلپاف گل اول و میزنه!
اریکا و درک به همراه چو و كرنليوس مشغول بازی با بازدارنده ها به سبک پینگ پونگ مشنگی هستند
. کمی آنطرف تر هکتور و گابریل سعی میکنند توپ از دست رفته را از هافلی ها بقاپند.درك توپ رو شوت ميكنه اما اين بار اسكاور با يه حركت ِ دستمال توپ رو ميقاپه! ذهن درك شديدآ درگيره و همچنان در فكر ِ نداست و اين كه آيا باز هم، شبي ديگر ندا را ملاقات خواهد نمود! آيا در آن شب ارتباط بيناموس گون در سايت مورد تاييد قوانين خواهد بود؟! آيا درك شناسه ي خود را به آرشام ميدهد؟ آيا عله كجاست الان؟؟
در بالاترین نقطه آسمان صدای صحبت دو بازیکن بوقی شنیده میشه، دیگه بازی داره کسل کننده میشه. نوبت فنگ و آلبوسه که دست به کار بشن.
- هوی سگ توله آبی ... اگر راست میگی بیا من و بگیر!
آلبوس در حالی که به شکل این شکلک
خز زبون درازی میکنه این را به فنگ میگوید و حواس او را پرت میکند!فنگ : واقیاق .. هاپقتو وقگیپم! (وایسا... حالت و میگیرم!)
در همین لحظه آلبوس سر جارو رو میخواد بر گردونه که متوجه اوج فاجعه میشه، گوی درست پشت دم فنگه! آلبوس که رو به سکته است فریاد میزنه به سمت دنیس: دنیس... دنيس وقت استفاده از استخوونه!
دنیس که يه لحظه مخش هنگ ميكنه، نميفهمه استخوون چيه! و بعد از يك ري استارت ِ موفقيت آميز و لودينگ كامپليتت شدن! تمرينات قبل از بازي رو به خاطر مياره و تكه استخواني رو از تو شلوار زيرين خود بيرون كشيده و به سمت آسمان پرات ميكند! و: سو سو (صدای سوت!) فنگ بیا این و بگیر!
فنگ با دیدن استخوان چشمانش برقي به شدت برق ِ كله ي ولدي كچل زير نور چله ي تابستون ميزنه و کنترلش رو از دست میده و به سمت توپ حمله ور میشه، آلبوسم با یک حرکت ژانگولری گوی رو میگیره و صدای سوت داور در ورزشگاه ميپيچه!
نسيتم ملايم باري ديگر چمن سبز ورزشگاه رو نوازش ميكنه و چهارده بازيكن فرود ميان. نيمي مشعوف و نيمي غم زده!
درك چوب خود را بر زمين ميكوبد و با دستاني باز به سمت جايگاه تماشاچيان ميدود! غافل از اينكه چوب خود را بر فرق سر دابي، دروازه بان تيم خود كوفته!
دابي كه قبل از اصابت چوب بر فرق سرش نيز غمگين جلوه ميكرد با چشمان اشكبار دوان دوان به سمت دنيس، كاپيتان تيم حمله ور شد!
- عرررر... اووووووووو (افكت گريه ي جن خانگي!) دنيـــس! دنيـس.. هيچ توپي به من نرسيد! من تو اين بازي نبودم اصلآ... من حكم ِ سوپور رو داشتم تو اين بازي!
دنيس: چه ربطي به سوپور داشت بوقي؟؟
دابي: من بوقي نيستم! دابي بوقي نيست! سوپور هم مثل منه ديگه! سر صبح خيابون رو جارو ميكنه كسي نميبينش!

در ميان جايگاه تماشاچيان
درك يك تابلوه ي بزرگ گرفته دستش و روش نوشته: من درك هستم... ندا جون بيا پيش من... تو رو خدا ندا! ندا من دوستت دارم! ندا... ندا من عاشقتم! ندا ديوونتم! ندا عروس ننم ميشي؟؟

- شترق، تترق، تیر تو ترق!! ( افکت صدای بلاک شدن)
بله، حدس شما درسته! عله به همراه منوي هميشگي!
- تبليغات ِ غير اخلاقي و شيوع روابط نامشروع! سايت جادوگران جاي زن گرفتن و رفيق بازي نيست. و همينطور اين سايت جاي دادن شناسه به آرشام نيست و بايد بگم كه آرشام خودش بلاك شده نه شناسش! اينو بفهم!!! تهديد هم نكن آقا!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


) اینجا هیچ کس حق اعتراض نداره، هیــــــــــچ کس! پیشنهاد و نظراتون رو هم بریزید دور. اصلا از این به بعد به من بگید دنیس هيتلر (





! ها ؟
کاری داشتین جناب مدیر ؟
) از امروز بعد از ظهر تمریناتمون رو شروع میکنیم .
) به سمتش پرت میشه و اونم از ترس جونش فرار میکنه و کوافل رو ول میکنه . به خاطر مبارزه با افشا سازی کتاب هفتم نمیگیم اون گوله ی لزج چی بود . اوا ، از پشت اشاره میکنن که افشاسازی تموم شده و صبحمون بخیر !
!
؟ با آرنجش به شکم فنگ ضربه میزنه .

( سوال : فلسفه ی زدن این شکلک اینجا چه بود ؟ ( شفاف سازی : یعنی چرا اسکی داره نفس نفس میزنه ، مگه جارو سواری هم نفس نفس داره ؟ جواب : 1) نویسنده میخواد بگه منم کویک اسمایل دارم ! 2) اینکه نویسنده کویک اسمایل دارد ! 3) حتما نویسنده کویک اسمایل دارد ! 4) دیدی من کویک اسمایل دارم ؟!
!
... من آخرش یه شاعر معروف می شم!
برف می یاد... برف می یاد...
خب تو شعرتو بگو! بچه ها بقیه به من گوش کنید لطفاً ما فردا باید... لارتن! می شه بگی تو این سرما کنار پنجره دقیقاً چه غلطی داری می کنی؟!! اون پنجره رو ببند برف همه ی اتاقو سفید کرد!
.... اومدم استر! »

»
اممم... خب چیکار کنم پشت دستم خشک شده!... من از سرما متنفرم! از برف متنفرم! ما چجوری قراره فردا تو این هوای سرد بازی کنیم؟! دارم سعی می کنم با یه طلسم خشکی دستمو خوب کنم!
»
»
)
» و قبل از اعتراض لیلی کوافل را با تمام قدرت به جای حلقه ها به سر تاس سوروس می کوبد و با خنده ای چندش آور(!) می گوید: « امروز حالت چطوره سوروس کچل؟
!


! من هول شدم !! ... در اين دنيا چه فهميدم ؟ ... نفهميدم، چه فهميدم ... و ادامه ي ماجرا ...

