جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1383 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شکم تو چرا اینجایی اصلا!؟
اینجا ماله اسلیترین هاس...
قبول نیس!بیرون....جاسوس....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1383 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا ما هم هستیم
نقش مکنر هم من به عهده میگیرم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1383 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هومم..والا فکر کردم جذاب تره...من دیگه نمی نویسم تا شما برسین به من...
فقط این 3 تا پسر که من نام بردم..رو تو داستانتون بپرورونین...
:bigkiss:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1383 04:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آی صبر کنید نزنیدم!
آخه تقصیر من نیست که تو تالار اسلیترینه!

ولی چیزه منم خیلی دوس دارم بنویسم جوونیامو....چیزم دارم چی میگن فکر و از رولینگ چیزایی درباره کینگزلی شنیدم که نوشته بود پدر مادرش از آفریقا مهاجرت میکنن و میره توی هاگوارتزو عضو ریونکلاو میشه و یه خون اصیله کینگزلی حالا متن انگلیسیشو میدم چند خطی بیشتر نیست....اما بیشتر دوس دارم بچگیای مرگ خوارارو بنویسم...کینگزلی شرط میبندم بچه مثبت بوده....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1383 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقا من نظرم اینه که همه بنویسن تا اینکه ما برسیم به بلا چون از ما چهار سال جلوتره ( یا کویچک تره) وقتی به اون رسیدیم همه همون دستان ادامه میدیمفقط هر کی با دید خودش دیگه جدا از هم ننویسم
میشه یه داستان با پنج تا قهرمان یه جور داستان نویسی پیشرفته به حساب میاد
فقط یه مدریت میخواد اخر سر این ها رو بچسپونه بهم سخته ها نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي
Re: قدح اندیشه 2!
من به زودی شروع به نوشتن میکنم!

فقط یه پیشنهاد : بلا دیگه خیلی داری با طول و تفصیل تعریف می کنی!

نظر بقیه چیه؟

همین طوری با تفصیل بریم جلو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1383 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
2 هفته از آن ماجرا می گذشت ولی بلاتریکس هنوز با ترس در هاگوارتز قدم می زد و بیشتر اوقات چوب دستی خود را در جیب ردایش محکم در دست می گرفت. لوسیوس به او پیشنهاد کرده بود که در جمع حرکت کند تا وی و رودلفس آن 3 نفر را سر جای خود بنشانند. اکنون دیگر بلاتریکس بیشتر اوقات خود را به مطالعه می گذراند و کتاب های جادوی سیاه کتابخانه را به نوبت به امانت می برد.
" سالازار اسلیترین؛یکی از بنیان گذاران هاگوارتز، وی به برتری نژاد اصیل زادگان اعتقاد داشت..."
بلاتریکس همچنان که به درخت محبوب همیشگی خود تکیده داده بود، سرش را در کتاب فرو برد.
با دیدن 2 پسر سال اولی گریفیندوری رویش را با نفرت از آن دو برگرفت و با خود فکر کرد که چقدر دلش می خواهد آن دو گندزاده را تا سر حد مرگ عذاب دهد. چقدر از همه نفرت داشت. سرش را چرخاند، لئو را دید که با دختر مو وزوزی مشغول صحبت است. لئو بعد از آن ماجرا دیگر به سراغ بلاتریکس نرفت و بلاتریکس با جدا ماندن از دوستان خود بیشتر و بیشتر در جادوی سیاه غرق می شد. او حتی طلسم هایی که یاد می گرفت را روی عنکبوت ها و سایر حشرات امتحان می کرد. در سرش تهنا یک هدف بود، عذاب دادن 3 نفری که وی را آزار داده بودند...نه نه...او بیش از این می خواست...عذاب دادن همه گندزاده ها..هم کسانی که نام اصیل زادگان را لکه دار می کردند..بله این بود...با آمدن این فکر به ذهنش لبخندی بر لبش نقش بست...تمام خون کثیف ها...تمام آنها..
بلاتریکس دوباره سرش را در کتاب فرو برد.
- سلام بلاتریکس،چرا تنها نشستی؟!
بلاتریکس سرش را بالا آورد و چشم در چشمان جذاب رودلفس دوخت:
- سلام رودلفس..دارم کتاب می خونم.
رودلفس کتاب را بست و عنوان ان را نگاه کرد و با تعجب پرسید:
- جادوی سیاه مقدماتی؟ پس تو هم به جادوی سیاه علاقه داری!؟
بلاتریکس جا باز کرد تا رودلفس کنار وی به درخت تکیه دهد.
- آره،دوس دارم..دوس دارم هر چی بیشتر ازش سر در بیارم..تو چرا با بقیه نیستی؟!
رودلفس نگاهی به بلاتریکس انداخت و گفت:
-از بعد از اون ماجرا تو خیلی تنهایی..خواستم ببینم کمکی از دست من بر میاد؟
بلاتریکس نگاهش را از رودلفس برگفت و به دریاچه دوخت؛ دوست نداشت از نفرتی که بر جانش چنگ زده بود به او چیزی بگوید...مدتی در سکوت سپری شد. رودلفس نگاهش را از دریاچه برداشت و گفت:
-بلاتریکس،هر وقت به کسی احتیاج داشتی که باهاش حرف بزنی،من هستم.
رودلفس این را گفت و از جای خود بلند شد. بلاتریکس لبخندی زد و گفت:
-متشکرم رودلفس...بهب من بگو بلا
لبخندی بر لبان رودلفس نشست، سری به نشانه ادب خم کرد و از او دور شد. با رفتن رودلفس نفرت باز بر افکار و نگاه او سایه افکند...سرش را بار دیگر در کتاب فرو برد.

---------
- برای ما بلبل زبونی می کنی؟
بلاتریکس چوب دستی خود را در آورد و به طرف صدا برگشت...صدایی آشنا که وی از شنیدن آن هراس داشت.نفرتی عمیق بر چشمانش نشست ..با صدایی محکم گفت:
- گندزاده..روز انتقام نزدیکه
گریگوری خنده ی بلندی کرد ، در حرکتی ناگهانی مچ دست راست بلاتریکس را چنگ زد و با چشمان شررباری گفت:
-روز انتقام من؟! تو می خوای از من انتقام بگیری؟ زانو بزن....
گریگوری فشار دستش را زیادتر کرد،بلاتریکس ضعف شدیدی احساس می کرد.
- اونجا چه خبره؟
گریگوری به سرعت دست بلاتریکس را رها کرد و نگاه تهدید آمیزی با او انداخت،بلاتریکس در حالیکه مچ دستش را در دست گرفته بود گفت:
- پروفسور دامبلدور...قربان داشتم یک ورد رو از ایشون می پرسیدم
گریگوری سرش را پایین انداخت و حرف او را تایید کرد.دامبلدور نگاهی به دست بلاتریکس که قرمز شده بود کرد، بلاتریکس سریع دست خود را در پشت سرش قرار داد. دامبلدور گفت:
- هیچ چیز دیگه ای نمی خوای بگی بلک؟
بلاتریکس در چشمان قدرت مند دامبلدور خیره شد ولی سریع نگاهش را دزدید و گفت:
-نه پروفسور...هیچ چیز
دامبلدور نگاهی عاقلانه به بلاتریکس انداخت و از آنها دور شد. گریگوری که وضعیت را مناسب نمی دید،انگشتش را جلوی صورت بلاتریکس تکان داد و گفت:
-آفرین...دختر خوب،بارم بلبل زبونی کنی به حسابت می رسم.
گریگوری با گفتن این جمله از وی دور شد و نتوانست پوزخند بلاتریکس را که بر گوشه لبش نشسته بود، ببیند.
- گند زاده پست..روزی بر پاهای من می افتی و التماس می کنی..

--------
برف محوطه ی هاگوارتز را سفید پوش کرده بود. سقف سحر آمیز تالار اصلی این روز ها خاکستری رنگ بود. بلاتریکس کتاب های مورد علاقه خود را برداشته بود و برای رسیدن به درخت محبوبش در حیاط قدم بر می داشت. صدای فریاد بچه ها از هر طرف به گوش می رسید، گلوله های برفی از هر سو در هوا درحال پرواز بودند. بلاتریکس چندین بار مجبور شد برای در امان ماندن از گلوله ها سر خود را بدزد. لئو با دخترک مو وزوزی سرگم بازی بود،با دیدن بلاتریکس لحظه ای خنده از لبانش محو شد ولی بلافاصله با خوردن گلوله ای به صورتش به خندیدن ادامه داد. لوسیوس، نارسیسا، رودلفس و دوست دختر وی همراه چند تا از بچه های سال بالایی اسلیترین دور هم جمع شده بودن و صدای خنده شان آن محدوده را تحت الشعاع قرار داه بود. بلاتریکس نگاهی به دستان نارسیسا که در دستان لوسیوس بود انداخت. سرش را چرخاند، رودلفس را دید که به او اشاره می کند...شور عجیبی در دلش ایجاد شد...قدم هایش سست شد...خواست به طرف رودلفس برود که صدای دوست دختر وی را شنید که می گفت:
-اون خیلی مشغوله...کتاباشو که می بینید...ولش کنید
بلاتریکس رویش را برگرداند و کتاب هایش را محکم تر در آغوش فشرد. کم کم از هیاهو ها دور شد و به درخت محبوب خود رسید.
شترق...
کتاب های بلاتریکس روی زمین پخش شده بود،بلاتریکس با عصبانیت برگشت و چوب دستی خود را در اورد. 2 پسر سال اولی گریفیندوری را دید که به اون نگاه می کردند. نفرت جای زیبایی چشمان بلاتریکس را گرفت و زیر لب گفت:
- گندزاده ها...خون کثیف ها...
پسرک دستی تکان داد و با صدای پر از خنده گفت:
-ااا ببخشید...ما فکر کردیم یکی دیگه اس...معذرت می خوام
اما شعله ی خشم و نفرت بلاتریکس با گفتن این جمله فروکش نکرد،چوب دستی خود را محکم در دست گرفت و فریاد زد:
-لوکوموتور مورتیس
پسرک مانند الوار بی حرکت روی زمین افتاد. صدای فریاد دوستش در میان خنده های بلاتریکس و کلمه ی گندزاده گم شد.

---------
کریسمس نزدیک بود. شور و شوقی عجیب در تمام هاگوارتز پیچیده بود. بلاتریکس برای بازگشتن نزد خانواده اش لحظه شماری می کرد.
ماجرای حمله بلاتریکس به پسرک گریفیندوری و چند مورد مشابه در بین سال اولی ها پیچیده بود و وی تنها تر از همیشه در بین هم سالان خود بر جای مانده بود. حتی پس از ماجرایی که لئو برای دوستان خودش تعریف کرده بود،اسلیترینی ها هم از بودن با او سرباز می زدند و فقط موقع اشکال درسی به او مراجعه می کردند.
دومین بازدید هاگزمید بود و سال بالایی ها برای وارد کردن اسم خود در لیست صف بسته بودند. نارسیسا از توی صف بیرون آمد،دست بلاتریکس را گرفت و گفت:
-بلا...عزیزم...مواظب خودت باش..برو توی سالن خودمون بشین..دوست ندارم بازم بیام ببینم به درخت چسبیدی
نارسیسا با خنده این را گفت، پیشانی بلاتریکس را بوسید و به صف بازگشت. بلاتریکس همان جا ایستاده بود و به صف طویلی که جلویش بود زل زده بود. ناگهان بلاتریکس دستی را روی شانه خود احساس کرد،سریع برگشت و چوب دستی خود را بالا گرفت.
- هی چی کار می کنی؟!
رودلفس با چشمانی که از تعجب گرد شده بود دو قدم به عقب پرید و بلاتریکس را نگاه کرد. بلاتریکس چوب دستی خود را پایین آورد و گفت:
- معذرت می خوام رودلفس
- اشکالی نداره..ولی به خودت مسلط باش...خواستم ببینم چیزی دوس نداری برات از هاگزمید بگیرم!؟
بلاتریکس احساس کرد خون به گونه هایش هجوم آورده، سرش را بالا و در چشمان رودلفس خیره شد و گفت:
- تو خیلی مهربونی...میتونی برام از هانی دوک خرید کنی؟
بلاتریکس این را گفت و دست در جیبش کرد،5 گالیون در آورد و به طرف رودلفس دراز کرد. رودلفس ابروهایش را در هم کشید، با دستانش دست بلاتریکس را بست،سرش را خم کرد و رفت.
بلاتریکس آن قدر آنجا ایستاد تا آخرین نفر نیز از دید پنهان شد سپس به سمت تالار اسلیترین به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1383 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
راستی هر کس انتقادی به داستان داره بگه...چون قراره بره توی قدح..میخایم کمتر مشکل داشته باشه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1383 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقا اسنیپ عزیز...دیشب با رودی رو این موضوع فکر کردیم..
من فکر می کنم لوسیوس سالش باید بالاتر از رودی باشه..
ولی رودی از من بزرگتره... سوروس هم 2 سال از من کوچیکتره... نظر شما چیه!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1383 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم منو ببخشيد كه مىيرم وسط داستان.

اما مىخواستم حتما چند نكته رو تشريح كنم:

سيريوس بلك در كتاب جام آتش مىگه سوروس در دوران
مدرسه با روزيه , ويلكز , لسترنجها( زن و شوهرى كه الان تو آزكابان هستند ) و اورى دوست بوده (هری پاتر و جام آتش جلد2 فصل27 ص615 خ1-3 انتشارات تنديس)

با توجه به متن بالا مىتونيم نتيجه بگيريم در زمان حضور رودلفس و بلاتريكس , سوروس هم در مدرسه بوده.

از جهت ديگه در صورتيكه لوسيوس همدوره اونها بود حتما بلك اشاره مىكرد ولى اينكارو نكرد.
يعنى احتمالا لوسيوس و نارسيسيا در دوره قبل از سوروس , رودلفس و بلاتريكس و جيمز و سيريوس و ريموس و ليلي و ييتر در هاگوارتز حضور داشتن.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در صورتي كه تمايل داريد تئورى جذابى درباره حوادث كتابهاى 6 , 7 بخوانيد لطفا بهhttp://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=668&forum=29 مراجعه كنيد.