
مدير با لبخندي سخنراني خود را آغاز مي كند ولي من فقط تعداد كمي از كلمات سخراني او را كه بسيار بلند به نظر مي آمد را مي شنيدم: خطرناك... محافظين...واكنش در برابر خطر... آسيب ديدگي...

صداي هياهو و هلهله دانش آموزان بلند شد و مرا از خلسه در آورد وقتي به خودم آمدم متوجه شدم كه تمام گريفندوري ها به من خيره شده اند, لبخند وسيعي تحويلشان دادم, مي دانشتم منظورشان چيست, اينكه من را منتخب مي دانند اينكه اميدشان به من است... اما اين بي انصاقي است. درست است كه من بهترين شاگرد هاگوارتزم و هميشه در همه كلاس ها حاضر جوابم اما اين دليل نمي شود كه بخواهم در اين مسابقه شركت كنم در اين مسابقه وحشيانه...

در تالار گريفندور نشسته بودم. نيمه شب بود و همه براي خوابيدن آماده مي شدند و هر كس به خودش اجازه مي داد كه براي آخرين بار پيش از انتخاب من به عنوان قهرمان به من نگاه كند و لبخندي تحويلم دهد. ديگر تحمل نگاه هاي آنها را ندارم, بلند مي شوم و به سمت رختخوابم مي روم و وقتي به ياد مسابقه مي افتم حالم به هم مي خورد اينكه كس ديگري قهرمان شود اينكه همه بفهمند چه بزدلي هستم.

سر ميز صبحانه نشسته ام و همه زير چشمي به من نگاه مي كنند و من در حال انفجارم. مي خواهم بلند شوم و از سرسرا بيرون بدوم اما توان اين كار را هم ندارم.
اوضاع وحشتناك است بين تمام كلاس هايم به دستشويي مي روم تا بالا بياورم, نمرات تمام درسهايم كم مي شود و مرتب به اين طرف و آن طرف مي خورم و از همه بدتر بچه هستندكه علنا تبليغات خود را شروع كرده اند و حتي معلمين: ديروز سر كلاس تغيير شكل غورباغه ام را منفجر كردم اما معلم گفت: الفياس حواسش پي مسابقه است. به من چشمكي زد و يك نمره كامل ديگر در دفترش براي من گذاشت.
شب موعود فرا رسيده... فردا قهرمان مشخص مي شود.
در رختخوابم وول مي خورم. تحمل رسيدن فردا را ندارم كه ناگهان فكري به ذهنم مي رسد. تكه ورقي را پاره كردم, اسمم را رويش نوشتم و آن را در مشتم فشردم. فردا مي توانستم به همه بگويم كه اشتباهي يك تكه كاغذ سفيد را به جاي اسمم درون جام انداخته ام و ورقه اصلي را اشتباهي روي تختم جا گذاشتم... همينه!

سر ميز صبحانه نشسته ام و همه نگاه ها به من دوخته شده. مدير بلند مي شود و همه ي سرها بر ميگردد. هيجان به اوج خودش رسيده... مدير به آرامي زمزمه مي كند: جام كاملا آماده اس.
جام فش فشي مي كند و اولين تكه كاغذ را پس ميدهد. مدير كاغذ را در هوا مي قاپد و به آرامي باز مي كند و با صداي طنين داري مي خواند: آقاي كريستوفر وارنر... قهرمان مدرسه بوباتون!
صداي داد و فرياد خفيفي از سمت چپ تالار بلند مي شود و قهرمان بوباتون به آرامي به سمت ميز اساتيد مي رود.
او را به سمت اتاقكي هدايت مي كنند و در همين حين دومين كاغذ به بيرون پرتاپ مي شود, مدير براي گرفتن اين يكي اندكي كند است اما كاغذ را با افسون به سمت خود مي كشاند و با صداي بلندي مي خواند: دوشيزه ماريا كرافسكي... قهرمان مدرسه دور مشترانگ.
اين بار صداي تشويق خيلي كمتر است و به سرعت خاموش مي شود تا همه توجهات متوجه قهرمان هاگوارتز شود, تا همه بفهمند من چه موجودي هستم...

جام دوباره فش فشي مي كند و تكه كاغذي را بيرون مي اندازد, مدير آن را به نهايت كتدي باز مي كند و به آرامي زمزمه مي كند:الفياس دوج...

بهت زده بر روي صندلي ام ميخكوب مي شوم و تمام روحم از سالن بيرون ميرود اما صداي جيغ و داد كر كننده اطرافم مرا به خود مي آورد. اما من به هيچ وجه در اين شادي سهيم نيستم. من اصلا نمي توانم باور كنم. حتما اشتباهي پيش آمده بايد اعتراض كنم. به سختي سعي مي كنم بلند شوم. بعد از حدود چند دقيقه بلند مي شوم و به سختي به سمت ميز اساتيد مي روم. پاهايم مي لرزد و حفظ تعادل برايم سخت است... چند قدم جلو مي روم و ناگهان به زمين مي خورم و سالن از صداي خنده شاگردان منفجر مي شود...
و تمام گريفندوري ها با قيافه اي ماتم زده به من خيره مي شوند...- نــــــــــــــــــــــــــــــه!!! در تختخوابم نشته ام و غرق در عرقم... به اطرافم نگاه مي كنم. صداي پرندگان از بيرون قلعه به گوش مي رسد و هنوز دو ساعت تا صبح مانده. سرم را پايين مي آورم تا ببينم دوستانم از نعره من بلند شده اند يا نه. چشمم به پلاكاردي مي افتد: قهرمان هميشه پيروز هاگوارتز... الفياس دوج!

چيزي را در دست راستم حس مي كنم... دستم را بالا مي آورم. بر روي تكه كاغذي با خط خرچنگ غورباغه نوشته ام: الفياس دوج!
از جايم بلند مي شوم, هنوز براي شركت در مسابقه دو ساعت وقت دارم... :angel:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



